| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
352
|
1976
|
91/3/6 (03:42)
|
|
||
|
|
311
|
1613
|
91/2/26 (09:58)
|
|
||
|
|
1974
|
5463
|
91/3/11 (21:45)
|
|
||
|
|
1427
|
1032
|
91/3/11 (20:50)
|
|
||
|
|
57
|
284
|
91/3/11 (18:49)
|
|
||
|
|
804
|
4828
|
91/3/11 (05:23)
|
|
||
|
|
1114
|
1773
|
91/3/11 (00:02)
|
|
||
|
|
529
|
2811
|
91/3/10 (20:23)
|
|
||
|
|
751
|
3749
|
91/3/10 (14:24)
|
|
||
|
|
247
|
2153
|
91/3/10 (08:57)
|
|
||
|
|
815
|
3690
|
91/3/9 (01:28)
|
|
||
|
|
341
|
1357
|
91/3/6 (18:44)
|
|
||
|
|
698
|
8700
|
91/3/6 (18:40)
|
|
||
|
|
504
|
2240
|
91/2/30 (01:35)
|
|
||
|
|
81
|
483
|
91/2/28 (16:18)
|
|
||
|
|
39
|
244
|
91/2/23 (19:02)
|
|
||
|
|
131
|
979
|
91/2/18 (22:59)
|
|
||
|
|
93
|
552
|
91/2/17 (10:52)
|
|
||
|
|
64
|
335
|
91/2/13 (19:08)
|
|
||
|
|
273
|
2584
|
91/1/13 (00:58)
|
|
سخن عشق نه آن است که آید به زبان 
بیت از خودم در توصیف حافظ
ساقیا جام میَم ده که دلم شاد شود
شکند این قفس از دام غم آزاد شود
تا به کی بازی ایام کند ویرانش
تو خرابش کن امید است که آباد شود
ساقی یعنی همدم و همراه .ساقی یعنی راه
(( هر چه از دوست رسد نیکوست)) . ساقی یعنی دوست......
حضرت حافظ در بیتی که واج آرایی در بهترین شکل درش مشهود هست می فرمایند:
«ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد / کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند»
ساقیا تسلیم فرمان توام 
خوشتر ز عیش و صحبت باغ بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
مــعـنـــی آب زنـــدگـــی و روضــــه ارم جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چوازیک قبـیله اند ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست
راز درون پـــرده چـــه دانـد فلک خمـــوش ای مدعــی نـزاع تو با پرده دار چـیــست
زاهد شراب کوثــر و حافظ پیاله خــواست تا در مــیانه خواستــه کردگــار چـیســت

بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بیدل افتادهام
وز این هر دو بیحاصل افتادهام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فتوح
که با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رویت گشایند باز
در کامرانی و عمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جم
زند لاف بینایی اندر عدم
به من ده که گردم به تایید جام
چو جم آگه از سر عالم تمام
دم از سیر این دیر دیرینه زن
صلایی به شاهان پیشینه زن
همان منزل است این جهان خراب
که دیدهست ایوان افراسیاب
کجا رای پیران لشکرکشش
کجا شیده آن ترک خنجرکشش
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد
که کس دخمه نیزش ندارد به یاد
همان مرحلهست این بیابان دور
که گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
که یک جو نیرزد سرای سپنج
بیا ساقی آن آتش تابناک
که زردشت میجویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست
چه آتشپرست و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشهسوز
که گر شیر نوشد شود بیشهسوز
بده تا روم بر فلک شیر گیر
به هم بر زنم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشت
عبیر ملایک در آن می سرشت
بده تا بخوری در آتش کنم
مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد
به پاکی او دل گواهی دهد
میام ده مگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مغاک
چو شد باغ روحانیان مسکنم
در اینجا چرا تختهبند تنم
شرابم ده و روی دولت ببین
خرابم کن و گنج حکمت ببین
من آنم که چون جام گیرم به دست
ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دم پادشاهی زنم
دم خسروی در گدایی زنم
به مستی توان در اسرار سفت
که در بیخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغنی کجایی به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم و خرقهبازی کنم
به اقبال دارای دیهیم و تخت
بهین میوهی خسروانی درخت
خدیو زمین پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکین اورنگ شاهی از اوست
تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیدهی مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همایون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سالها
به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهی چشم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژدهی نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمین دوخت پای
به ضرب اصولم برآور ز جای
مغنی نوایی به گلبانگ رود
بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن
ز پرویز و از باربد یاد کن
مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پردهدار
چنان برکش آواز خنیاگری
که ناهید چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود
به مستی وصلش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آیین خوش نغمه آواز ده
فریب جهان قصهی روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنی ملولم دوتایی بزن
به یکتایی او که تایی بزن
همیبینم از دور گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی میزند
ندانم چراغ که بر میکند
در این خونفشان عرصهی رستخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
به مستان نوید سرودی فرست
به یاران رفته درودی فرست
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یكیست
حرم و دیر یكی، سبحه و پیمانه یكی است
اینهمه جنگ و جدل حاصل كوتهنظریست
گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه یكیست
هر كسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نكو مینگرم، حاصل افسانه یكیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یكی، دانه یكیست
ره هركس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یكیست
گر زمن پرسی از آن لطف كه من میدانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یكیست
هیچ غم نیست كه نسبت به جنونم دادند
بهر این یك دو نفس، عاقل و فرزانه یكیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یكیست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بیوفایی و وفاداری جانانه یكیست
عماد خراسانی
آقای موعود
بنده نگفتم "اویس" پیر و مرشد نداشت...اما اویسیان به سالکینی می گفتند که به مکتب عرفانی یا خانقاه و سلسله ی خاصی وابستگی نداشتند و به تنهایی به سیر و سلوک می پرداخته اند.
درباره ی زمان سروده شدن غزلهای حافظ هم می توان برخی از آنها را با توجه نام شاه یا وزیری که در انتهای شعر آمده کمی پس و پیش کرد. بهر حال در زمان حکومت شاه شجاع حافظ بیشترین اشعار هدونیستی و "دم غنیمت شمار" گرایانه ی خود را سروده است. اشعاری که در آن از پیری خود سخن رانده هم بار عرفانی خاصی ندارند.
حافظ غیر از یک غزل (که شاید در جوانی سروده) با مقطع : {ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی } از خدا بعنوان هدف صحبت نمی کند و درباقی غزل هایش خدا را به میانجی گری فرا می خواند یا به خدا کسی را قسم می دهد.... اصلا متعلقات مذهبی در شعر حافظ (به جز قرآن) همه رو به زوال اند. سجاده و تسبیح و توبه و استخاره همه نکوهش شده اند و متعلقات عرفانی مانند شطح و زهد و پرهیزگاری و شیخ و صوفی و خانقاه و ... نیز هم. حتی نام اسلام دو سه بار بیشتر در دیوان حافظ نیست که یا در ستایش شاهان آمده ( ای درگه اسلام پناه توگشاده , درگه اسلام = منطقه ی حکمرانی شاه مورد خطاب) یا با زوال همراه است ( چنان زند ره اسلام غمزه ی ساقی***که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند)...حقیقت و تأویل شعر اخیر هرچه باشد بصورت ظاهر زبانی اسلام ِ همه شاید بجز صهیب کنار زده می شود .
اما در دیوان این حضرت تا بخواهید شراب و شاهد و چنگ و ساقی و می و نبید و دم غنیمت شمری و بی اعتمادی به جهان و جهان آخرت و بی اعتباری بهشت و قصه هایش و کلا این گونه تفکرات خیامی موج می زند. در راه دم غنیمت شمری و شادخواری و پرهیز از زهد چه چیزی بهتر از تمسک به جبر ؟ براحتی می گوید تقصیر من نیست اگر گناهکارم " اینم از عهد ازل حاصل و فرجام افتاد " یا اینکه بگوید بابا جان بخدا "قسمت حوالتم به خرابات می کند "
آیا این کنایات و افاضات را در دیوان حافظ شیراز کم مشاهده می کنیم؟؟؟؟
---------------------
آیین تقوی ما نیز دانیم *** اما چه چاره با بخت گمراه؟
هر كس درك و احساس و حال خودش رو داره..
هیچ اصراری نیست چون گوش ما محرم همه اسراری نیست..
همین الآن به حافظ گفتم یا حافظ چیزی میگی؟و كتاب رو باز كردم این دو غزل اومد:
زبان خامه ندارد سر بیان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
و
مقام امن و می بی غش ورفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق
به هر حال:
| عکس روی تو چو در آینه جام افتاد | عارف از خنده می در طمع خام افتاد |
| حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد | این همه نقش در آیینه اوهام افتاد |
| این همه عکس می و نقش نگارین که نمود | یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد |
| غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید | از کجا سر غمش در دهن عام افتاد؟ |
| من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم | اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد |
| چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار | هر که در دایره گردش ایام افتاد |
| در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ | آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد |
| آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی | کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد |
| زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت | کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد |
| هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است | این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد |
| صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی | زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد |