userinfo close
  ,

حافظ


hafeza

تاسیس: 5 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: لیلا - معاونان
لطفا در بخش مشاهده پروفایل به كلوب حافظ امتیاز بدهید. چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس ادامه »
لطفا در بخش مشاهده پروفایل به كلوب حافظ امتیاز بدهید.

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه​ای جان من خطا این جاست

بنده ی پیر مغانم كه ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه كند عین عنایت باشد

مزن ز چون و چرا دم كه بنده ی مقبل
قبول كرد به جان هر سخن كه سلطان گفت

در نظرسنجی شركت كنید - اولویت بندی نظرها بر مبنای نظرسنجی است كه درباره ی اولویت بحثها گذاشتیم.

لطفا حتما بحث خوش آمد کلوب رو بخونید.

به لینکهای داغ کلوب سر بزنید.
خواهش میکنیم پیش از ایجاد بحث یا چگونگی ایجاد آن بحث را با ما درمیان بگذارید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
89
452
90/11/19 (03:34)
337
1907
90/9/7 (10:38)
298
1495
90/11/18 (15:09)
46
304
90/11/13 (22:59)
2001
1957
90/11/23 (01:35)
1869
9066
90/11/23 (01:25)
769
3559
90/11/22 (23:34)
898
1361
90/11/22 (23:01)
1533
4768
90/11/22 (22:50)
138
1184
90/11/21 (19:19)
668
8143
90/11/21 (17:47)
15
54
90/11/19 (08:49)
502
2623
90/11/18 (11:51)
307
1031
90/11/17 (19:59)
211
2022
90/11/14 (11:59)
498
2171
90/11/2 (10:43)
40
197
90/10/28 (17:16)
145
826
90/10/25 (22:12)
59
312
90/10/24 (08:50)
39
187
90/10/22 (15:51)

عنوان بحث :: این بحث را 3 نفر دنبال می کنند.

مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 15:32 1388/01/27

شاعران كهن

اشعار و سخنان بزرگان عرفان، شعر و ادبیات پارسی...

 میتوانید از سایت زیر بهره ببرید

http://ganjoor.net


پیشنهادهای خود را برای هرچه بهتر کردن این بحث ارائه دهید.

سپاس

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
لیلا  , paeez_sabz
لیلا - 00:30 1390/09/27
87

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو
گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا

 

مولوی

 

لیلا  , paeez_sabz
لیلا - 11:21 1390/09/24
86

وحشی بافقی




نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را   تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را
کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته   گرداند از تأثیر خود ، سد اختر فیروز را
دل رام دستت شد ولی بر وی میفشان آستین   ترسم که ناگه رم دهی این مرغ دست آموز را
بر جیب صبرم پنجه زد عشقی، گریبان پاره کن   افتاده کاری بس عجب دست گریبان دوز را
کم باد این فارغ دلی کو سد تمنا می‌کند   سد بار گردم گرد سر عشق تمناسوز را
با آنکه روز وصل او دانم که شوقم می‌کشد   ندهم به سد عمر ابد یک ساعت آن روز را
وحشی فراغت می‌کند کز دولت انبوه تو   سد خانه پر اسباب شد جان ملال اندوز را
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 09:25 1390/09/18
85
عرفی شیرازی


امید عیش کجا و دل خراب کجا          هوای باغ کجا، طایر کباب کجا


به می نشاط جوانی به دست نتوان کرد        سرور باده کجا، نشأ شباب کجا


به ذوق کلبه ی رندان کجاست خلوت شیخ         حریم کعبه ی خلوت کجا، شراب کجا


بلای دیده و دل را ز پی شتابانم                کسی نگویدم ای خان و مان خراب کجا


بلند همتی ذره داع می کندم            وگر نه ذره کجا، مهر آفتاب کجا


نوای عشق ابد می سرود عرفی دوش        کجاست مطرب و آهنگ این رباب کجا



مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 08:17 1390/09/5
84

مولوی


بار دیگر ما به قصه آمدیم

ما از آن قصه برون خود کی شدیم

گر به جهل آییم آن زندان اوست

ور به علم آییم آن ایوان اوست

ور به خواب آییم مستان وییم

ور به بیداری به دستان وییم

ور بگرییم ابر پر زرق وییم

ور بخندیم آن زمان برق وییم

ور بخشم و جنگ عکس قهر اوست

ور بصلح و عذر عکس مهر اوست

ما کییم اندر جهان پیچ پیچ

چون الف او خود چه دارد هیچ‌هیچ

مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 05:31 1390/09/3
83

هلالی جغتایی


گه‌گهم خوانی و گویی که چه حالست تو را؟

حال من حال سگان، این چه سوال است تو را؟

می‌کنم یاد تو و می‌روم از حال به حال

من به این حال و نپرسی که: چه حالست تو را؟

سال‌ها شد که خیال کمرت می‌بندم

هرگزم هیچ نگفتی: چه خیالست تو را؟

ای گل باغ لطافت، ز خزان ایمن باش

که هنوز اول نوروز جمالست تو را

وصف حسن تو چه گویم؟ که ز اسباب جمال

هر چه باید همه در حد کمالست تو را

نوبت کوکبهٔ ماه منست، ای خورشید

بیش از این جلوه مکن، وقت زوال است تو را

عمر بگذشت، هلالی، به امید دهنش

خود بگو: این چه تمنای محالست تو را؟

باران  , bahar_barooni
باران - 01:12 1390/09/1
82
دوستان! وقت عصیرست و کباب
راه را گرد نشانده‌ست سحاب
سوی رز باید رفتن به صبوح
خویشتن کردن مستان و خراب
نیمجوشیده عصیر از سر خم
درکشیدن، که چنینست صواب
رادمردان را هنگام عصیر
شاید ار می‌نبود صافی و ناب
تا دو سه روز درین سایهٔ رز
آب انگور گساریم به آب
بفروزیم همی آتش رز
گسترانیم بر او سرخ کباب
تاک رز باشدمان شاسپرم
برگ رز باشد دستار شراب
نقل ما خوشهٔ انگور بود
از بر سر بر چون پرعقاب
بانگ جوشیدن می باشدمان
نالهٔ بر بط و طنبور و رباب

منوچهری دامغانی
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 20:02 1390/08/22
81
شاه نعمت الله ولی

روشن است از نور رویش دیدهٔ بینای ما

خلوت میخانهٔ عشق است دایم جای ما

آفتابی در ازل خوش سایه ای برما فکند

تا ابد روشن بُود این روی مه سیمای ما

ذوق ما داری بیا با ما در این دریا در آ

تا به عین ما نصیبی یابی از دریای ما

در سر ما عشق زلفش دیگ سودا می پزد

بس سری در سر رود گر این بود سودای ما

از لطیفی آن یکی با هر یکی یکتا شده

جان فدای لطف آن یکتای بی همتای ما

بلبل مستیم و درگلشن نوائی می زنیم

رونقی دیگر گرفت این گلشن غوغای ما

مجلس عشقست و رندان مست و سید در حضور

روضهٔ رضوان بود این جنت المأوای ما



سیاوش ب , siavashb_1362
سیاوش ب - 21:26 1390/08/15
80

صاف طرب آماده کن ترتیب عشرتخانه ده

بنشین و بنشان غیر را ، پیمانه خور ، پیمانه ده

نقل وفا در بزم نه تا رام گردد مدعی

مرغی که نبود در قفس او را فریب دانه ده

تا گرم گردد هر زمان هنگامه‌ای در کوی تو

طفلان بازی دوست را زنجیر این دیوانه ده

با لاابالی مشربان خوش‌بر سر میدان درآ

دستار را آشفته کن تابی بر آن رندانه ده

گر پیش او گشتی خجل سهل است این خفت بکش

وحشی شکایت تا به کی تخفیف این افسانه ده

سیاوش ب , siavashb_1362
سیاوش ب - 02:44 1390/07/22
79

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست

وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست

قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست

عاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصلست

اهل معنی را از او صورت نمی‌بندد فراق

وانکه این صورت نمی‌بندد ز معنی غافلست

کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش ازآنک

ترک هستی در ره مستی نخستین منزلست

گر چه من بد نامی از میخانه حاصل کرده‌ام

هر که از میخانه منعم می‌کند بی حاصلست

ایکه دل با خویش داری رو بدلداری سپار

کانکه دلداری ندارد نزد ما دور از دلست

یاد ساحل کی کند مستغرق دریای عشق

زانکه این معنی نداند هر که او بر ساحلست

عاشقانرا وعظ دانا عین نادانی بود

کانکه سرعشق را عالم نباشد جاهلست

ترک جانان گیر خواجو یا برو جان برفشان

ترک جان سهلست از جانان صبوری مشکلست

 
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 09:27 1390/07/20
78
عراقی

از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی

که ندارم بجز از لطف تو فریادرسی

روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهم

چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟

در سرم نیست بجز دیدن تو سودایی

در دلم نیست، بجز پیش تو مردن هوسی

پیش از آن کز تو مرا جان به لب آید ناگاه

نظری کن تو، مرا عمر نمانده است بسی

تو خود انصاف بده، بلبل جان مشتاق

بی‌گلستان رخت چند تپد در قفسی؟

آتش هجر تو پنهان جگرم می‌سوزد

لیکن از بیم نیارم که برآرم نفسی

مکن از خاک سر کوی عراقی را دور

باش، گو: کم نشود قیمت گوهر ز خسی



باران  , bahar_barooni
باران - 01:08 1390/07/15
77
مولوی و روان شناسی ـ تربیتی
 
 
13174724725.jpg


  همه انسان ها در زندگی خویش با ناکامی هایی روبه رو می شوند و نیازهای برآورده نشده ای دارند و به دلایلی باید از خواسته های فراوانی چشم بپوشند. در چنین شرایطی، بهترین راه چاره، والایش خواسته های برآورده نشده و تغییر مسیر آن به سوی کارهایی است که عقل، عرف و شرع آن را می پذیرد و می پسندد


سازگاری با محیط
سازگاری با محیط، یکی از نشانه های یک شخصیت سالم و بهنجار است. برخی افراد که به دلیل سازگاری نداشتن با جامعه، محیط زندگی خویش را تیره و تار می بینند، چاره کار را در فرار از محیط جست وجو می کنند، غافل از آنکه فرار از مشکلات، بدترین شکل مبارزه با آن است و آدمی هر جا قدم بگذارد، باز هم آنجا را به طور کامل، دلخواه و موافق میل خویش نخواهد دید. مولانا درباره این نکته هشدار داده است و می گوید کسی که در حقیقت، مشکلات او در درون اوست و نه در جهان بیرونی و در واقع، خود، دشمن خویش است، به هر جا که بگریزد و پناه آورد، باز هم احساس ایمنی نخواهد کرد:

نه به هند است ایمن و نه در خُتَن  /    آن که خصم اوست، سایه خویشتن
گر گریزی بر امید راحتی   
/  ز آن طرف هم پیشت آید آفتی
هیج کُنجی، بی دد و بی دام نیست   
/   جز به خلوت گاه حق، آرام نیست  
 

فرافکنی

برخی انسان ها همواره برای گرفتاری ها و عقب ماندگی هایشان، دیگران را سرزنش می کنند و آنها را مقصّر می دانند و هرگز خطاهای خود را نمی بینند. این گونه انسان ها که به دلیل تنبلی، نداشتن تدبیر صحیح در زندگی، جدّی نگرفتن مسئولیت ها و افراط در تفریح و سرگرمی ها، از قافله زندگی عقب ماندند و با نوعی شکست روبه رو شدند. همین نکته بیانگر آن است که افراد باید ریشه عقب ماندگی هایشان را در خطاهایی که خود انجام داده اند و در غفلت هایشان جست و جو کنند و زبان به سرزنش دیگران نگشایند.
مولانا نیز با توجه به این حقیقت که آدمی باید ریشه گرفتاری ها و بدبختی ها و شکست های خود را در وجود خویش جست وجو کند، نه در عملکرد دیگران، چنین می سراید:

جُرم خود را بر کسی دیگر مَنِه  /   هوش و گوش خود بدین پاداش ده
جُرم برخود نِه که تو خود کاشتی  
/   با جزا و عدل حق کن آشتی
رنج را باشد سبب بد کردنی   
/  بد ز فعل خود شناس، از بخت، نی
متهم کن نفسِ خود را ای فتا   
/   متهم کم کن جزای عدل را
چون بکاری جَو نروید غیر جَو  
/   قرض تو کردی ز که خواهی گرو
 
13174737202.gif


راه لذت از درون دان نز برون

مولانا، خوشی و لذت واقعی را برآمده از دل می داند و اینکه آدمی در صورتی می تواند از زندگی خویش لذت برد که قلب او با پرورش درست، سرچشمه شادی و لذت شود. مولانا در این باره می گوید:
راه لذت از درون دان نَز برون ابلهی دان جسُتن از قصر و حصون
آن یکی در کنج زندان، مست و شاد و ان دگر در باغ، ترش و بی مراد
لطف شیر و انگبین، عکس دل است هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است
 

والایش

همه انسان ها در زندگی خویش با ناکامی هایی روبه رو می شوند و نیازهای برآورده نشده ای دارند و به دلایلی باید از خواسته های فراوانی چشم بپوشند. در چنین شرایطی، بهترین راه چاره، والایش خواسته های برآورده نشده و تغییر مسیر آن به سوی کارهایی است که عقل، عرف و شرع آن را می پذیرد و می پسندد تا بدین گونه انرژی های تخلیه نشده خویش را در مسیری درست تخلیه کند و در نتیجه، از خطر عقده های روحی و افسردگی در امان بماند.

مولانا نیز در مثنوی خویش به موضوع والایش اشاره کرده و از مواردی نام برده است که مقصود شخص، برآوردن نیازهای نفسانی خویش بوده، ولی خواسته های او والایش شده و در مسیری والاتر قرار گرفته است. و در نتیجه، او را به موهبت های ارزشمندی رسانده است. وی در این باره چنین می سراید:

تا بدینجا بهر دینار آمدم    
/  چون رسیدم، مست دیدار آمدم
بهر نان، شخصی سوی نانوا دوید 
/   داد جان، چون حسن نانبا را بدید
بهر فُرجه شد یکی تا گلِستان 
/   فُرجه او شد، جمال باغبان
همچو اعرابی که آب از چَه کشید  
/   آب حیوان از رخ یوسف چشید
رفت موسی کاتش آرد او به دست  
/  آتشی دید او که از آتش برست
جست عیسی تا رهد از دشمنان   
/   بردش آن جَستن به چارم آسمان

دل بستگی به عبادت و دعا و نیایش و رو آوردن به کارهای هنری و علمی، همانند تحصیل و تدریس و مطالعه کتاب های آموزنده، از بهترین مصداق های والایش و مقابله با ناکامی ها و تلخی نیازهای فروخفته است.
 
13174737201.jpg
 
نعمت غم و اندوه

غم و اندوه، یکی از پدیده های طبیعی روحی است که بر روح و جسم انسان آثار ناگواری برجای می گذارد. البته گاهی نیز غم و اندوه در صورتی که به افراط نیانجامد ـ همان گونه که مولانا در مثنوی خویش اشاره کرده است ـ می تواند عامل شگرفی برای تعادل روحی و شخصیتی انسان باشد. به تعبیر مولانا، گاهی غم همچون باغبان، شاخه های شادی های فرسوده و زاید را که بر تنه درخت روح سنگینی می کند، هَرَس می کند. در نگاه مولانا برخی وقت ها، غم، همچون ابر سیاه و سنگین بار است که با ریزش باران، گیاهان خشکیده را جان دوباره می بخشد. وی در این باره، می سراید:

فکر غم گر راه شادی می زند  
/  کارسازی های شادی می کند
خانه می روبد به تندی او ز غیر  
/  تا درآید شادی نو ز اصل خیر
می فشاند برگ زرد از شاخ دل  
/   تا بروید برگ سبز متصل
غم ز دل هر چه بریزد یا بَرَد  
/  در عوض حقّا که بهتر آورد
قند شادی، میوه باغ غم است  
 این فرح، زخم است و آن غم، مرهم است

شخصیت راستین، شخصیت دروغین

بهره مندی از شخصیت و اعتبار اجتماعی، کم و بیش مطلوب همه انسان هاست. هر انسانی دوست دارد از شأن و جایگاهی شایسته در جامعه بهره مند و مورد ستایش دیگران باشد. نکته قابل توجه این است که شیوه های دست یابی به شخصیت متفاوت است. برخی انسان ها چون از راه های نادرست به دنبال کسب شخصیت می روند، در نتیجه به شخصیتی دروغین دست می یابند. اینکه شخص به واسطه نسبت دادن خویش به شخصیت های اجتماعی و با گردآوری ثروت و مکنت دنیوی و به سبب ریاکاری و تزویر، عزت و شخصیت به دست آورد، در حقیقت، به شخصیتی دروغین روی آورده است و حال آنکه شخصیت واقعی و راستین، برآمده از درون مایه های خودِ شخص و جوشیده از دست مایه های علمی و معنوی خود انسان است. به تعبیر مولانا:

شاه آن باشد که از خود شه بود  /   نی به مخزن ها و لشکر شه شود
تا بماند شاهی او سرمدی  
/   همچو عزّ مُلک دین احمدی
 
13174724722.jpg
 
روان شناسی انتقاد و عیب جویی

نقد و عیب جویی، در صورتی که از سر دل سوزی و از روی آگاهی و به انگیزه اصلاح صورت پذیرد، یکی از اصلی ترین ابزار اصلاح شخص و جامعه به شمار می آید. مولانا نیز در بیت زیر، به این حقیقت اشاره کرده است:

زان حدیث تلخ می گویم تو را   /   که ز تلخی ها فرو شویم تو را

وی در این باره تعبیر زیبای دیگری نیز دارد:

ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است  /   ناسزا گفت که تا دل به سزایی برسد

مولانا در بیان روان شناسی افرادی که با انگیزه های ناصواب و از روی غرض ورزی به نقد دیگران می نشینند، چنین زیبا سروده است:

ای بسا ظلمی که بینی از کسان  
/    خوی تو باشد در ایشان ای فلان
اندر ایشان تافته هستیّ تو   
/   از نفاق و ظلم و بد مستیّ تو
چون به قعر خوی خود اندر رسی  
/   پس بدانی کز تو بود آن ناکَسی
 
13174724724.jpg
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 12:27 1390/07/8
76
طاهره قره العین

ای به سر زلف تو سودای من
وز غم هجران تو غوغای من
لعل لبت شهد مصفای من
عشق تو بگرفت سراپای من
                          من شده تو، آمده بر جای من
گرچه بسی رنج غمت برده‌ام
جام پیاپی ز بلا خورده‌ام
سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام
زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام
                          چون لب تو هست مسیحای من
گنج منم، بانی مخزن تویی
سیم منم حاجب معدن تویی
دانه منم صاحب خرمن تویی
هیكل من چیست اگر من تویی؟
                          گر تو منی، چیست هیولای من؟*
من شدم از مهر تو چون ذره پست
وز قدح باده‌ی عشق تو مست
تا به سر زلف تو دادیم دست
تا تو منی، من شده‌ام خودپرست
                          سجده‌گه من شده اعضای من
دل اگر از توست، چرا خون كنی؟
ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كنی؟
دمبدم این سوز دل افزون كنی
تا خودیم را همه بیرون كنی
                          جای كنی در دل شیدای من
آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مایه‌ی هر هست و بود
كفر و مسلمانیم از دل زدود
تا به خم ابروت آرم سجود
                          فرق نِه از كعبه كلیسای من
كِلك ازل تا كه ورق زد رقم
گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم
نامده خلقی به وجود از عدم
بر تن آدم چو دمیدند دم
                          مهر تو بُد در دل شیدای من
دست قضا چون گل آدم سرشت
مهر تو در مزرعه‌ی سینه كِشت
عشق تو گردید مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جحیم و بهشت
                          نیست به غیر از تو تمنای من
باقی‌ام از یاد خود و فانی‌ام
جرعه‌كش باده‌ی ربانی‌ام
سوخته‌ی وادی حیرانی‌ام
سالك صحرای پریشانی‌ام
                          تا چه رسد بر دل رسوای من
بر درِ دل تا اَرِنی‌گو* شدم
جلوه‌كنان بر سر آن كو شدم
هر طرفی گرم هیاهو شدم
او همگی من شد و من او شدم
                          من دل و او گشت دلارای من
كعبه‌ی من خاك سر كوی تو
مشعله‌افروز جهان روی تو
سلسله‌ی جان خم گیسوی تو
قبله‌ی دل طاق دو ابروی تو
                          زلف تو در دَیر، چلیپای من
شیفته‌ی حضرت اعلی‌ستم*
عاشق دیدار دل‌آراستم
راهرو وادی سوداستم
از همه بگذشته تو را خواستم
                          پر شده از عشق تو اعضای من
تا كی و كی پندنیوشی كنم؟
چند نهان بُلبُلَه‌‌نوشی كنم؟*
چند ز هجر تو خموشی كنم
پیش كسان زهدفروشی كنم
                          تا كه شود راغب كالای من
خرقه و سجاده به دور افكنم
باده به مینای بلور افكنم
شعشعه در وادی طور افكنم
بام و در از عشق به شور افكنم
                          بر در میخانه بوَد جای من
عشق، عَلَم كوفت به ویرانه‌ام
داد صلا بر در جانانه‌ام
باده‌ی حق ریخت به پیمانه‌ام
از خود و عالم همه بیگانه‌ام
                          حق طلبد همت والای من
ساقی میخانه‌ی بزم الست
ریخت به هر جام چو صهبا ز دست
ذره‌صفت شد همه ذرات پست
باده ز ما مست شد و گشت هست
                          از اثر نشئه‌ی صهبای من
عشق به هر لحظه ندا می‌كند
بر همه موجود صدا می‌كند
هر كه هوای ره ما می‌كند
گر حذر از موج بلا می‌كند
                          پا ننهد بر لب دریای من
هندی نوبت‌زن بام توأم*
طایر سرگشته به دام توأم
مرغ شباویز به دام توأم
محو ز خود، زنده به نام توأم
                          گشته ز من درد من و مای من


* شاید منظور آقای بیضایی در فیلم‌نامه «پرده نئی» همین طاهره بوده باشد.
* «باغ ایلخانی»: محل ساختمان قدیمی بانك ملی خیابان فردوسی تهران
* «هیولا»: هیكل، كالبد
* «حضرت اعلی»: منسوب به سید باب و از القاب اوست كه بابیان به او می‌گفتند. اما در این شعر تفاوتی ندارد چرا كه معشوق یكی است. اصولاً اینجا عاشق و معشوق به وحدت رسیده‌اند و حجابی میان‌شان نیست.
*«اَرِنی» یعنی خودت را به من بنما. اشاره به آیه 143 سوره اعراف در خطاب موسی به خداوند: قال رب ارنی انظر الیك... (خدایا خودت را به من بنما) و خداوند پاسخ می‌دهد: لن ترانی (هرگز مرا نخواهی دید).
* «بُلبُلَه‌‌» ابریق و كوزه‌ی شراب. بلبله نوشی: نوشیدن شراب
* «نوبت‌زن»: «نوبت نوازی» یا «نقاره كوبی» بر در سرای یا ایوان كاخ پادشاهان و فرمانروایان كه یك آیین دیرین ایرانی است.

نقطه ته خط
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 11:17 1390/06/29
75

فیض كاشانی


فیض نور خداست در دل ما

از دل ماست نور منزل ما

نقل ما نقل حرف شیرینش

یاد آن روی شمع محفل ما

در دل از دوست عقدهٔ مشکل

در کف اوست حلّ مشکل ما

تخم محنت بسینهٔ ما کشت

آنکه مهرش سرشته در گل ما

سالها در جوار او بودیم

سایهٔ دوست بود منزل ما

در محیط فراق افتادیم

نیست پیدا کجاست ساحل ما

مهر بود و وفا که میکشتیم

از چه جور و جفاست حاصل ما

دست و پا بس زدیم بیهوده

داغ دل گشت سعی باطل ما

دل بتیغ فراق شد بسمل

چند خواهد طپید بسمل ما

چونکه خواهد فکند در پایش

سر ما دستمزد قاتل ما

طپش دل زشوق دیدار است

به از این چیست فیض حاصل ما

در سفر تا بکی تپد دل ما

نیست پیداکجاست منزل ما

بوی جان میوزد در این وادی

ساربانا بدار محمل ما

هر کجا میرویم او با ماست

اوست در جان ما و در دل ما

جان چو هاروت و دل چو ماروتست

زاسمان اوفتاده در گل ما

زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیا

شهواتست چاه بابل ها

از الم های این چه بابل

نیست واقف درون غافل ما

کچک درد تا بسر نخورد

نرود فیل نفس کاهل ما

فیض از نفس خویشتن ما را

نیست ره سوی شیخ کامل ما

مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 17:56 1390/06/25
74
قاآنی شیرازی

صدشکر گو‌یم هر زمان هم‌ چنگ را هم‌ جام را

کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را

دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی

کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را

خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن

آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را

چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس

بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را

قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی

یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را


سیاوش ب , siavashb_1362
سیاوش ب - 18:44 1390/06/9
73

ای که میجوئی برون از خویشتن دلدار خویش

در درون جان تست ازخویشتن جو یار خویش

پردهٔ دلدار تو جویای دلدار تو است

جستجو بگذار تا بینی رخ دلدار خویش

گر نداری تو بصر وام کن از وی بسر

تا به بینی در درون جان خود دلدار خویش

از گل رویش درون خویش را گلزار کن

زین گلستانها گذر کن باش خود گلزار خویش

بگذر از دری که آب و گل بود بنیاد آن

مسکن از دل ساز و از جان دار با خوددار خویش

از دل و جان ساز دارو باش خود هم جان و دل

هم دار خویش باش و هم تو خود دیار خویش

گر تجارت میکنی خود را بیار خود فروش

تا زیانت سود گردد باش خود بازار خویش

بی‌بصیرت کار کردن پشت برره کردنست

رو بصیرت کن پس روی کن در کار خویش

بار بر کس گر نهی دوش خودت گردد گران

دوش خودخواهی سبک بر کس میفکن بار خویش

در حقیقت هست آزار کسان آزار خود

بگذر از آزار کس فارغ شو از آزار خویش

فیض را بس زار دیدم گفتمش زار کهٔ

گفت حاشا یار من من زار خویشم زار خویش

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.