| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
352
|
1976
|
91/3/6 (03:42)
|
|
||
|
|
311
|
1613
|
91/2/26 (09:58)
|
|
||
|
|
1974
|
5463
|
91/3/11 (21:45)
|
|
||
|
|
1427
|
1032
|
91/3/11 (20:50)
|
|
||
|
|
57
|
284
|
91/3/11 (18:49)
|
|
||
|
|
804
|
4828
|
91/3/11 (05:23)
|
|
||
|
|
1114
|
1773
|
91/3/11 (00:02)
|
|
||
|
|
529
|
2811
|
91/3/10 (20:23)
|
|
||
|
|
751
|
3749
|
91/3/10 (14:24)
|
|
||
|
|
247
|
2153
|
91/3/10 (08:57)
|
|
||
|
|
815
|
3690
|
91/3/9 (01:28)
|
|
||
|
|
341
|
1357
|
91/3/6 (18:44)
|
|
||
|
|
698
|
8700
|
91/3/6 (18:40)
|
|
||
|
|
504
|
2240
|
91/2/30 (01:35)
|
|
||
|
|
81
|
483
|
91/2/28 (16:18)
|
|
||
|
|
39
|
244
|
91/2/23 (19:02)
|
|
||
|
|
131
|
979
|
91/2/18 (22:59)
|
|
||
|
|
93
|
552
|
91/2/17 (10:52)
|
|
||
|
|
64
|
335
|
91/2/13 (19:08)
|
|
||
|
|
273
|
2584
|
91/1/13 (00:58)
|
|
زیباترین و گلچین اشعار شاعران معاصر را در این بحث مینویسم.
ترانه هایی كه توسط ترانه سرایان معاصر سروده شده و توسط خوانندگان هنرمند خوانده شده..
دوستان گرامی لطفا فقط اشعار. مقاله را در قسمت مقالات ایجاد كنید.
با سپاس
این غزل زیبای سیمین بهبهانی رو بیحد دوست دارم ... چه تشبیهات زیبایی و احساس لطیف و بیانی شیوا... نیایشی در...
ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زرد کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگام آن رسید بیا
به گامهای کسان میبرم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
امید خاطر"سیمین" دلشکسته توئی
مرا مخواه از این بیش ناامید بیا
سیمین بهبهانی

مجال بی رحمانه اندک بود و
واقعه سخت نامنتظر
از بهار حظ تماشایی نچشیدیم که؛
قفس باغ را پژمرده می کند.(استاد احمد شاملو)
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو نه من
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود که من بد شدم.
(شادروان قیصر امین پور)
ناگهان، درناگهانی ازگل ولبخند بازمیگردند
نقش پرچمهایشان خورشید.........
درخیابان رودی ازرنگین كمان آوازمی خواند
آسمان دف میزند، باهفت دست سبزوپنهانی.... مردگان وزندگانش گرم همخوانی
زخمهاگل میدهد ، تن های بی سرگل.... دستها گل میدهد ، پای برادرگل...
كاش برگردند در یك شب آسمان مردان خاكی پوش
صبح رویانی كه درباران آتش چهره می شستند...
كاش برگردند دستمال خونشان را روی فرق چاك چاك خاك بگذارند....
كاش برگردند:
بچه های آه مادركاش وقت نامه خواندن بود...
بچه های همسرم بدرود.....
بچه های كاش بودی كاش میدیدی...
بجه های تا قیامت برنمیگردیم....
این زمان اما ...
... دست برزخم دلم مگذار!
زخمها جانی بگیرد كاش
كاش توفانی بگیرد ، كاش....
( شعرازعلیرضاقزوه به مناسبت بازگشت اولین دسته ازشهدای تفحص)
چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ،نهان شده در جسم پر ملالمنی
جنین که می گذری تلخ بر من ، از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه وسالمنی
خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی ، مگر خیالمنی
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چوآرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی
هوای سرکشیای طبع من ،مکن ! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی

فرزانه خجندی (متولد 1964) از تواناترین شاعران پارسی سرای حال حاضر جهان است. او در ختلان تاجیکستان در خانواده ای فرهنگی متولد شده و هم اکنون نیز در تاجیکستان ساکن است.شعر او اندکی عرفانی ست و شیوه ی غزل مولوی و سنایی و عطار است اما در مضامین گاهی تاثیر پذیری از حافظ دارد. از لحاظ زبان و توان آفرینش شعری غزل های او گاهی با غزلیات عطار عراقی یا سنایی پهلو می زند.هرچند رنگ و فضای شعر او کاملا امروزی ست.
تصویرگرا! کافی ست ، ایوان چه بیارایی
گر نقش نوی داری در گنبد گردان زن
طیاره سوارانی بر کعبه سفر کردند
ای عاشق حقانی ، پا را به بیابان زن
عکس فلک محزون در آینه ی دریاست
تو نقش عزیزت را در آینه ی جان زن
شش سو همه باران است ، ای شمس نوازشگر
مضراب طلایی را در پرده ی باران زن......
یا غزل دیگری از او:
هم سوز نو ات باید ، هم ساز نو ات باید
هم روز نو ات باید ، هم راز نو ات باید
ای شعله ی افسرده، پرواز نوات باید
وی عشق فرو مرده ، آغاز نوات باید
این دم که نصیب توست ، بر کام عدم مفکن
ای همدم غافل ها ، دمساز نو ات باید
ای عکس صدای کس ، خود اصل صدا می باش
تقلیدگر دیرین ، آواز نو ات باید
گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستنها همه موقوف توانستن بود
کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود
"دکتر قیصر امین پور"


به پندار تو :
جهانم زیباست!
جامه ام دیباست!
دیده ام بیناست!
زیانم گویاست!
قفسم طلاست!
به این اَرزد كه دلم تنهاست ؟ ...
معینی کرمانشاهی
درد واره ها ...
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهء سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادهء سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خستهء غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجاست ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد رنگ و بوی غنچهء دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازهء مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
قیصر امین پور
طی شد این عمر، تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصیر من است، خودم می دانم . . .
که نکردم فکری . . .
وتامل ننمودم روزی،
ساعتی یا آنی،
که چه سان می گذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط . . .
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است ،بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !! بایدش نالیـــدن !!
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن؟
هیچکس نیز نگفت:
زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح،به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من . . . که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه که جوانست هنوز
بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر برد، کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز او را عمری هست . . .
یک نفربانگ برآورد: که او، از هم اکنون باید، فکر فردا بکند
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکرفردا بکند
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت . . . بگذرد امروزش، همچنین فردایش!
با همه این احوال، من نپرسیدم هیچ، که چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی . . .
چه توانی که زکف دادم من . . .
قدرت عهد شباب،
می توانست مرا، تا به خدا، پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات !
آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه؟ رهنمایم بودند
عمرشان طی شده بی ارزش و بیهوده به کار
و مرا می گفتند که چو آنها باشم
که چو آنها دائم، فکر خوردن باشم
فـکر تامین معاش، فکر ثروت باشم
کس مرا هیچ نگفت، زندگانی کردن
فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
و صد افسوس که چون عمر گذشـت، معنی اش می فهمم.
من نفهمیدم و كس نیز مرا هیچ نگفت. . .
حالیا دوست من، سخن من بشنو، پند من را برگیر
هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقائق بنهم
با دلی آسوده،
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقائق کوشم
زره جنگ برای بدو ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس . . . حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه، گر چه سراپا سوزم
من شـــدم خلق که مثمر باشم . . .
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر برباد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت . . .
معنی اش فهمیدم . . .
کس به حالم ز غمت چاره بجز غم نکند
و قسم خورد که یک لحظه رهایم نکند
سیل اشکم اگر از غصه تو دود نبود
پیش ازاین ترسم از آن بود كه غرقم نكند
عاقبت قدر بزرگی مرا می فهمی
مهر بی حدم اگر قدر مرا كم نكند
زخم كاری تر از آن است كه درمان یابد
لطف بیهوده مكن فایده مرهم نكند
بیم جان دارم از آن تیر و کمانت بخدا
چشم خود دور نگه دار هلاكم نكند
خوب دانی چه كنی تندی و نرمی توآم
تا كه صیدت نرهد تا ز درت رم نكند
روی بازوی یكی رند بلاكش خواندم
مرد ره در ره دلدار كمر خم نكند
ای خوش آن عاشق واله كه دمادم می گفت
بارالاها سببی ساز جفا كم نكند
عهد كردم كه دگر از سر كویت بروم
اگرآن جذبه چشمان تو ماتم نكند
میم . کاف