| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
90
|
457
|
90/11/24 (00:59)
|
|
||
|
|
337
|
1908
|
90/9/7 (10:38)
|
|
||
|
|
298
|
1496
|
90/11/18 (15:09)
|
|
||
|
|
46
|
305
|
90/11/13 (22:59)
|
|
||
|
|
12
|
12
|
90/11/23 (22:53)
|
|
||
|
|
1538
|
4774
|
90/11/23 (22:46)
|
|
||
|
|
1882
|
9081
|
90/11/23 (20:46)
|
|
||
|
|
499
|
2172
|
90/11/23 (19:52)
|
|
||
|
|
140
|
1185
|
90/11/23 (13:06)
|
|
||
|
|
769
|
3562
|
90/11/22 (23:34)
|
|
||
|
|
898
|
1361
|
90/11/22 (23:01)
|
|
||
|
|
667
|
8154
|
90/11/21 (17:47)
|
|
||
|
|
15
|
55
|
90/11/19 (08:49)
|
|
||
|
|
725
|
3615
|
90/11/18 (15:29)
|
|
||
|
|
502
|
2623
|
90/11/18 (11:51)
|
|
||
|
|
307
|
1031
|
90/11/17 (19:59)
|
|
||
|
|
211
|
2023
|
90/11/14 (11:59)
|
|
||
|
|
40
|
197
|
90/10/28 (17:16)
|
|
||
|
|
145
|
826
|
90/10/25 (22:12)
|
|
||
|
|
59
|
313
|
90/10/24 (08:50)
|
|
زیباترین و گلچین اشعار شاعران معاصر را در این بحث مینویسم.
ترانه هایی كه توسط ترانه سرایان معاصر سروده شده و توسط خوانندگان هنرمند خوانده شده..
دوستان گرامی لطفا فقط اشعار. مقاله را در قسمت مقالات ایجاد كنید.
با سپاس
همی با عقل در چون و چرائی
همی پوینده در راه خطائی
همی کار تو کار ناستوده است
همی کردار بد را میستائی
گرفتار عقاب آرزوئی
اسیر پنجهٔ باز هوائی
کمین گاه پلنگ است این چراگاه
تو همچون بره غافل در چرائی
سرانجام، اژدهای تست گیتی
تو آخر طعمهٔ این اژدهائی
ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش
ندارد هیچ پاس آشنائی
جهان همچون درختست و تو بارش
بیفتی چون در آن دیری بپائی
ازین دریای بی کنه و کرانه
نخواهی یافتن هرگز رهائی
ز تیر آموز اکنون راستکاری
که مانند کمان فردا دوتائی
بترک حرص گوی و پارسا شو
که خوش نبود طمع با پارسائی
چه حاصل از سر بی فکرت و رای
چه سود از دیدهٔ بی روشنائی
نهنگ ناشتا شد نفس، پروین
بباید کشتنش از ناشتائی
رهی معیری
ز گرمی بینصیب افتادهام چون شمع خاموشی
ز دلها رفتهام چون یاد از خاطر فراموشی
منم با ناله دمسازی به مرغ شب همآوازی
منم بی باده مدهوشی ز خون دل قدح نوشی
ز آرامم جدا از فتنهٔ روی دلارامی
سیهروزم چو شب در حسرت صبح بناگوشی
بدان حالم ز ناکامی که تسکین میدهم دل را
به داغی از گل رویی به نیشی از لب نوشی
به دشواری توان دیدن وجود ناتوانم را
به تار پرنیان مانم ز عشق پرنیانپوشی
به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما
چه رازی میتوان خواند از نگاه سرد خاموشی
چه میپرسی رهی از داغ و درد سینهسوز من؟
که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوشی
در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟
مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟
بادهٔ روشن دمی از دست ساقی دور نیست
ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است
خفته از مستی به دامان ترم آن لالهروی
برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است
در هوای مردمی از کید مردم سوختیم
در دل ما آتش از موج سراب افتاده است
طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید
از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است
آسمان در حیرت از بالانشینیهای ماست
بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است
گوشهٔ عزلت بود سرمنزل عزت رهی
گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمیخواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه میریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد
اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتمسرا خواهم
نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری
رهی خاکستر خود را همآغوش صبا خواهم
زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
می کند هر قطره اشکی ز داغی داستان
گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست
آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست
من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست
تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق
آن ز پا افتاده ای وین ناتوانی بیش نیست
قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست
هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست
ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است
نیایش - سهراب سپهری
یدستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر
قطره شود خورشیدی
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن.
ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ .
از مهرت لبخندی كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هسته پنهان تماشاییم.
ز تجلی ابری كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوری بشكافیم ، باشد كه ببالیم و
به خورشید تو پیوندیم.
ما جنگل انبوه دگرگونی.
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، برهم پیچ :
شلاقی كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل یكرنگی به در
آرد سر.
چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بینایی ره گم كرد.
یاری كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی ، سودایی.
زخمه كن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز
باشد كه تهی گردیم ، آكنده شویم از والا« نت»
خاموشی.
آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گیرد هستی ما را ، و دگر نقشی
ننشیند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بی شكلی ، گذران از مروارید زمان و مكان
باشد كه بهم پیوندد همه چیز ، باشد كه نماند
مرز، كه نماند نام.
ای دور از دست ! پر تنهایی خسته است.
گه گاه ، شوری بوزان
باشد كه شیار پریدین در تو شود خاموش.
شعر:بیژن ترقی
آهنگ:علی تجویدی
تنظیم:فریدون شهبازیان
دستگاه:شور؛دشتی
می و میخانه مست و( می کشان مست)2
زمین مست و زمان مست(آسمان مست)2
نسیم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و (باغبان مست)2
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
(باغ مست و باغبان مست)2
تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه خفته در تار و پود منی
تو باده ی جام و سبوی منی
مایه هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم ، نه می پرستم
(به هر دو جهان مست عشق تو هستم)2
تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
(باغ مست و باغبان مست)2

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
ما كه می میریم در هذالسنه
تو نگفتی می كنیم امشب الو؟
تو نگفتی می خوریم امشب پلو؟
نه پلو دیــدیـــم امشب نــــه چلــــو
ســــخت افتــــادیـــــم انــــدر منگنـــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه!
این اتاق ما شده چون زمهریر
باد می آید ز هر سو چون سفیر
من ز سرما می زنم امشب نفیــــر
مـــــــی دوم از میســــره بـــــر میمنـــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
اغنیا مرغ و مسمــا می خــورنــد
با غذا كنیاك و شامپا میخورند
منزل ما جمله سرما می خـــورنـد
خـانـه مــا بـــدتـــر اســــت از گــــردنــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
اندر این سرمای سخت شهر ری
اغنیا پیش بخاری مست می
ای خداوند كــریم فــــرد و حـــــی
داد مـــــا گیــــر از فــــلان الســـلطنــــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
خان باجی می گفت با آقا جلال
یك قران دارم من از مال حلال
می خرم بهر شمــا امشب زغــال
حیـــــف افتـــــاد آن قـــــران در روزنـــــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
می خورد هر شب جناب مستطاب
مــاهی و قــرقــاول و جوجــه كبــاب
مـا بـــرای نـــان جـــــو در انقـــلاب
وای اگر ممتـــــــد شــــود ایــــن دامنــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
شاه باجی می گفت سنگك میخریم
بـــا پنیــــر و سبـــزی مـــی خــــوریـــم
از قــــرار گفتــــــــه مــــــلاّ كــــــریــــــم
خـــــورده در بـــــازار از خـــرهــــــا تنـــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
فكر آتش كن كه مُردم آبجی جان
شام هم امشب نخوردم آبجی جان
با فلاكت جان سپردم آبجی جـــان
الا مـــــان از رنـــــج و فقــــر و مسكنــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
تخم مرغ و روغن و چوب سفید
با پیاز و نان گر امشب میرسید
می نمودیم “اشكنه” امشب تریــد
حیـــــف ممكـــن نیست پـــول اشكنـــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
گر رویم اندر سرای اغنیا
از بــرای لقمـــه نـــانی بینــوا
قاب چی گوید كه گم شو بی حیــا
می درد مـــــا را چــــون شیــــر ارژنــــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
نیست اصلاً فكر اطفال فقیر
نه وكیل و نه وزیر و نه امیر
ای خــــــدا داد فقیــران را بــگیــــر
سیـــــــر را نَبـــــوَد خبـــر از گـــــرسنــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
ما ز سرمای زمستان بی قرار
لخت و عریان, مات و مبهوت و فكار
اغنیــــــــا در رختخـــواب زرنـــگـــار
خفتـــه بـــا جــــاه و جـــلال و طنـــطنـــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
خانباجی آمد جلو با پیچ و تاب
داشت اندر دست خود یك كاسه آب
گفت: ای دختر به این حـال خــراب
آب خــالی می خوری؟ گفتـــا كـــه: نِــه
آخ،عجب سرماست امشب ای ننه
ما كجا و نعمت الوان كجا؟
صحبت خان و بك و اعیان كجا؟
دختر آخر مــا كجـــا و نــــان كجـــا؟
عكـــــــس نـــان را بنـــگـــر انــــدر آینــــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
شاه باجی چون رسید از گرد راه
بـــــا زغـــــال خــــاكه و حــــال تبـــاه
یك نگــاهی كـــرد بـــا افغـــان و آه
دیــد یـــخ كـــرده ز ســـرمــــا مــــومنـــه
آخ، عجب سرماست امشب ای ننه