userinfo close

حافظ


hafeza

تاسیس: 5 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: لیلا - معاونان
لطفا در بخش مشاهده پروفایل به كلوب حافظ امتیاز بدهید. چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس ادامه »
لطفا در بخش مشاهده پروفایل به كلوب حافظ امتیاز بدهید.

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه​ای جان من خطا این جاست

بنده ی پیر مغانم كه ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه كند عین عنایت باشد

مزن ز چون و چرا دم كه بنده ی مقبل
قبول كرد به جان هر سخن كه سلطان گفت

در نظرسنجی شركت كنید - اولویت بندی نظرها بر مبنای نظرسنجی است كه درباره ی اولویت بحثها گذاشتیم.

لطفا حتما بحث خوش آمد کلوب رو بخونید.

به لینکهای داغ کلوب سر بزنید.
خواهش میکنیم پیش از ایجاد بحث یا چگونگی ایجاد آن بحث را با ما درمیان بگذارید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
90
457
90/11/24 (00:59)
337
1908
90/9/7 (10:38)
298
1496
90/11/18 (15:09)
46
305
90/11/13 (22:59)
12
12
90/11/23 (22:53)
1538
4774
90/11/23 (22:46)
1882
9081
90/11/23 (20:46)
499
2172
90/11/23 (19:52)
140
1185
90/11/23 (13:06)
769
3562
90/11/22 (23:34)
898
1361
90/11/22 (23:01)
667
8154
90/11/21 (17:47)
15
55
90/11/19 (08:49)
725
3615
90/11/18 (15:29)
502
2623
90/11/18 (11:51)
307
1031
90/11/17 (19:59)
211
2023
90/11/14 (11:59)
40
197
90/10/28 (17:16)
145
826
90/10/25 (22:12)
59
313
90/10/24 (08:50)

عنوان بحث :: این بحث را 4 نفر دنبال می کنند.

مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 12:07 1387/08/19

اشعار شاعران معاصر و ترانه سرایان

زیباترین و گلچین اشعار شاعران معاصر را در این بحث مینویسم.

ترانه هایی كه توسط ترانه سرایان معاصر سروده شده و توسط خوانندگان هنرمند خوانده شده..

 


 

دوستان گرامی لطفا فقط اشعار. مقاله را در قسمت مقالات ایجاد كنید.

با سپاس

 

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
زهرا اسماعیل زاده , zahra_only
145
بی تو من زنده نمانم...



بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟

*

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی.

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله امد،

گوییا خانه فرو ریخت سر من

*

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی  

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل،

به تو هرگز نستیزم

من ویک لحظه جدایی؟

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم
 
فریدون مشیری
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 20:02 1390/10/5
144
شعر زیبای مجنون و لیلی از دوست گرامی ام مرتضی عبدالهی



یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست



عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود



سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او



گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای



جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای



نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی



خسته ام زین عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن



مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو، این لیلای تو ..... من نیستم



گفت ای دیوانه لیلایت منم.

در رگ پنهان و پیدایت منم



سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی



عشق لیلا در دلت انداختم.

صدقمار عشق یکجا باختم



کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد



سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت



روز و شب او را صدا کردی ولی..

دیدم امشب با منی گفتم بلی..



مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی



حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود



مرد راهش باش تا شاهت کنم.

صد چو لیلا کشته در راهت کنم
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 08:21 1390/09/21
143
پروین اعتصامی

همی با عقل در چون و چرائی

همی پوینده در راه خطائی

همی کار تو کار ناستوده است

همی کردار بد را میستائی

گرفتار عقاب آرزوئی

اسیر پنجهٔ باز هوائی

کمین گاه پلنگ است این چراگاه

تو همچون بره غافل در چرائی

سرانجام، اژدهای تست گیتی

تو آخر طعمهٔ این اژدهائی

ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش

ندارد هیچ پاس آشنائی

جهان همچون درختست و تو بارش

بیفتی چون در آن دیری بپائی

ازین دریای بی کنه و کرانه

نخواهی یافتن هرگز رهائی

ز تیر آموز اکنون راستکاری

که مانند کمان فردا دوتائی

بترک حرص گوی و پارسا شو

که خوش نبود طمع با پارسائی

چه حاصل از سر بی فکرت و رای

چه سود از دیدهٔ بی روشنائی

نهنگ ناشتا شد نفس، پروین

بباید کشتنش از ناشتائی



مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 09:27 1390/09/18
142

رهی معیری


ز گرمی بی‌نصیب افتاده‌ام چون شمع خاموشی

ز دلها رفته‌ام چون یاد از خاطر فراموشی


منم با ناله دمسازی به مرغ شب هم‌آوازی

منم بی باده مدهوشی ز خون دل قدح نوشی


ز آرامم جدا از فتنهٔ روی دلارامی

سیه‌روزم چو شب در حسرت صبح بناگوشی


بدان حالم ز ناکامی که تسکین می‌دهم دل را

به داغی از گل رویی به نیشی از لب نوشی


به دشواری توان دیدن وجود ناتوانم را

به تار پرنیان مانم ز عشق پرنیان‌پوشی


به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما

چه رازی می‌توان خواند از نگاه سرد خاموشی


چه می‌پرسی رهی از داغ و درد سینه‌سوز من؟

که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوشی

 
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 20:00 1390/08/22
141
رهی معیری

در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟

مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟

بادهٔ روشن دمی از دست ساقی دور نیست

ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است

خفته از مستی به دامان ترم آن لاله‌روی

برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است

در هوای مردمی از کید مردم سوختیم

در دل ما آتش از موج سراب افتاده است

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید

از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است

آسمان در حیرت از بالانشینیهای ماست

بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است

گوشهٔ عزلت بود سرمنزل عزت رهی

گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است



باران  , bahar_barooni
باران - 20:45 1390/08/18
140
پت…پت…،چراغ از نفس افتاد ؛ تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سكانس بعد
نه ماه بعد غنچه ی سرخی شدی ولی مادر شبیه یك گل پرپر / سكانس بعد

تو چار ساله بودی و عشق ت پرنده بود یك اتفاق ساده دل ت را مچاله كرد
گنجشك پر،كبوتر…و در كل پرنده پر مادر پریده بود و پدر پر/سكانس بعد

-«ابرو كمون شونه بلندم ! لالالالا گلدونه ی دلم،گل گندم ! لالالالا كی میشه حجله ت م ببندم!؟لالالالا…»

مادر بزرگ با نوه اش در سكانس بعد
یك خانه داشتند ته كوچه ی زمین دور از تمام مردم دلسرد بی خیال
در فصل بی بخار زمستان قشنگ بود بر شیشه ها بخار سماور! / سكانس بعد

كیف و كتاب دخل به خرج ش نمی رود ‹‹ باید-نبایدی › كه به منطق نمی خورد
آقای ناظمی كه سراپا شكایت است: -«گمشو لجن ، برو دم دفتر ! › / سكانس بعد

مادربزرگ حادثه ی بعدی تو بود او را ببر و زیر لحد خاك كن ! – همین –
یك فاتحه بخوان و به یك ‹ ارث ! › فكر كن ! - به جا نماز بی بی كوثر! -

همین سكانس – در متن –
# كارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربین به همه پارس می كند
و كات می دهد به تو كه : -« این چه طرزش است ؟ با این پلان مسخره تف بر سكانس بعد #

بازار ریشه ریشه تو را جذب می كند تو شاخه شاخه در لجن روز مرگی
تو برگ برگ زرد تر از روزهای قبل در دست بادهای شناور / سكانس بعد

- « آقا لبو ببر ! لبوی داغ حال می ده ! خانم لبو بدم !؟ »
- « بده آقا ! »
كه ناگهان ؛ موهاش توی باد دل ت را به باد داد آن دختر تكیده ی لاغر / سكانس بعد

دختر ولی پرید و خمارت گذاشت ، بعد میخانه بود و نم نم سیگارهای تلخ
با یاد چشم های خمارش تو بودی و بعد از دو بطر ، بطری دیگر/ سكانس بعد

یك دستمال یزدی و یك پاتوق مدام { مردی مزاحم دو-سه تا خانم جوان }
چاقو به دست می رسی و قاط می زنی : - « هی ! با تو ام ، كثافت عنتر ! /

سكانس بعد – زندان –
شروع حرفه ی جرمی بزرگ تر یك طرح كاد واقعی از مجرمان پیر
استاد كار می شوی و می زنی جلو با چند سال سابقه كم تر! / سكانس بعد

- « آزادی ت مبارك ! »
- « ممنون ! ولی…شما !؟ »
- « من شاعرم ، همانكه تو را خلق كرده است اما ببخش، خالق خوبی نبوده ام
من قول می دهم كه تو در هر سكانس بعد هر جور خواستی بروی زندگی كنی یك كار و بار عالی با یك زن قشنگ … »

# خواباند بیخ گوشم ، زل زد به چشم هام چیزی نگفت ؛ رفت .

شبی در سكانس بعد
او قرص های كوچك آرامبخش را با چای تلخ بسته به بسته به حلق ریخت
تا خواستم به متن بیایم كمك كنم پشت سكانس های فراموش Fade شد

محمدعلی پورشیخ علی
سیاوش ب , siavashb_1362
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 17:11 1390/07/22
138
رهی معیری

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم

نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد

من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم

ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها

به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم

چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری

تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم

به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد

اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتم‌سرا خواهم

نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری

رهی خاکستر خود را هم‌آغوش صبا خواهم

 



مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 09:25 1390/07/20
137
رهی معیری

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار

زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست

می کند هر قطره اشکی ز داغی داستان

گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست

آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد

چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق

آن ز پا افتاده ای وین ناتوانی بیش نیست

قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان

آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک

سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف

پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست


مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 09:19 1390/07/17
136
رهی معیری

روان پرور بود خرم بهاری

که گیری پای سروی دست یاری

و گر یاری ندارد لاله رخسار

بود یکسان به چشمت لاله و خار

چمن بی همنشین زندان جانست

صفای بوستان از دوستان است

غمی در سایه جانان نداری

و گر جانان نداری جان نداری

بهار عاشقان رخسار یار است

که هر جا نوگلی باشد بهار است



مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 08:49 1390/07/15
135

نیایش - سهراب سپهری

sohraab_sepehri_4.jpg

یدستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر
قطره شود خورشیدی


باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن‌.
ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ .
از مهرت لبخندی كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هسته پنهان تماشاییم‌.
ز تجلی ابری كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوری بشكافیم ، باشد كه ببالیم و
به خورشید تو پیوندیم‌.
ما جنگل انبوه دگرگونی‌.
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، برهم پیچ :
شلاقی كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل یكرنگی به در
آرد سر.
چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت‌.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بینایی ره گم كرد.
یاری كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم



باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگیم‌: هر تار از ما دردی ، سودایی‌.
زخمه كن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز
باشد كه تهی گردیم ، آكنده شویم از والا« نت»
خاموشی‌.
آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش‌.
خود را در ما بفكن‌.
باشد كه فرا گیرد هستی ما را ، و دگر نقشی
ننشیند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام‌.
رشته كن از بی شكلی ، گذران از مروارید زمان و مكان
باشد كه بهم پیوندد همه چیز ، باشد كه نماند
مرز، كه نماند نام‌.
ای دور از دست ! پر تنهایی خسته است‌.
گه گاه ، شوری بوزان
باشد كه شیار پریدین در تو شود خاموش‌.

050310094237.jpg

مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 11:58 1390/07/2
134
هما میرافشار در شعر کوچه سروده فریدون مشیری شعری سروده که در زیر می خوانید:



بی تو طوفانزده دشت جنونم،صیدافتاده به خونم

تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم


بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی


قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
تو ندیدی...........


نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم
گوئیازلزله آمد ، گوئیا خانه فروریخت سر من


بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی

چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم

من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم.......
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 17:21 1390/06/24
133


شعر:بیژن ترقی
آهنگ:علی تجویدی
تنظیم:فریدون شهبازیان
دستگاه:شور؛دشتی

می و میخانه مست و( می کشان مست)2
زمین مست و زمان مست(آسمان مست)2
نسیم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و (باغبان مست)2
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
(باغ مست و باغبان مست)2
تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه خفته در  تار و پود منی
تو باده ی جام و سبوی منی
مایه هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم ، نه می پرستم
(به هر دو جهان مست عشق تو هستم)2
تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
(باغ مست و باغبان مست)2

       بشنوید و یا دانلود کنید
هیچکس یکتا , sogande_rastin
هیچکس یکتا - 19:16 1390/06/11
132
دیریست گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!
دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ این هم حکایتی است
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...
دیریست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه ی رهایی لبها و دست هاست
عصیان زندگی است

در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند،
در دخمه های تیره و غمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه

زودست گالیا!
در من فسانه ی دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!
زودست گالیا! نرسیدست کاروان ...

روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت،
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو،
عشق من ....


با صدای شاعر بشنوید:
http://parand.se/t-ebtehaj-karevan.htm




امیر هوشنگ ابتهاج معروف به «ه.الف سایه»، از بزرگترین شاعران معاصر فارسی زبان است. او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد.
ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعر "کاروان" را با اشاره به همان روابط عاشقانه اش با گالیا سرود.
مهراهورا فانی , ahora7
مهراهورا فانی - 08:38 1390/06/10
131


از شاعران عصر مشروطیت


در وفات دختری فقیر از سرما؛

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه
ما كه می میریم در هذالسنه

تو نگفتی می كنیم امشب الو؟
تو نگفتی می خوریم امشب پلو؟

نه پلو دیــدیـــم امشب نــــه چلــــو
ســــخت افتــــادیـــــم انــــدر منگنـــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه!

این اتاق ما شده چون زمهریر
باد می آید ز هر سو چون سفیر

من ز سرما می زنم امشب نفیــــر
مـــــــی دوم از میســــره بـــــر میمنـــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

اغنیا مرغ و مسمــا می خــورنــد
با غذا كنیاك و شامپا می‌‌خورند

منزل ما جمله سرما می خـــورنـد
خـانـه مــا بـــدتـــر اســــت از گــــردنــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

اندر این سرمای سخت شهر ری
اغنیا پیش بخاری مست می

ای خداوند كــریم فــــرد و حـــــی
داد مـــــا گیــــر از فــــلان الســـلطنــــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

خان باجی می گفت با آقا جلال
یك قران دارم من از مال حلال

می خرم بهر شمــا امشب زغــال
حیـــــف افتـــــاد آن قـــــران در روزنـــــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

می خورد هر شب جناب مستطاب
مــاهی و قــرقــاول و جوجــه كبــاب

مـا بـــرای نـــان جـــــو در انقـــلاب
وای اگر ممتـــــــد شــــود ایــــن دامنــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

شاه باجی می گفت سنگك می‌خریم
بـــا پنیــــر و سبـــزی مـــی خــــوریـــم

از قــــرار گفتــــــــه مــــــلاّ كــــــریــــــم
خـــــورده در بـــــازار از خـــرهــــــا تنـــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

فكر آتش كن كه مُردم آبجی جان
شام هم امشب نخوردم آبجی جان

با فلاكت جان سپردم آبجی جـــان
الا مـــــان از رنـــــج و فقــــر و مسكنــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

تخم مرغ و روغن و چوب سفید
با پیاز و نان گر امشب می‌رسید

می نمودیم “اشكنه” امشب تریــد
حیـــــف ممكـــن نیست پـــول اشكنـــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

گر رویم اندر سرای اغنیا
از بــرای لقمـــه نـــانی بینــوا

قاب چی گوید كه گم شو بی حیــا
می درد مـــــا را چــــون شیــــر ارژنــــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

نیست اصلاً فكر اطفال فقیر
نه وكیل و نه وزیر و نه امیر

ای خــــــدا داد فقیــران را بــگیــــر
سیـــــــر را نَبـــــوَد خبـــر از گـــــرسنــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

ما ز سرمای زمستان بی قرار
لخت و عریان, مات و مبهوت و فكار

اغنیــــــــا در رختخـــواب زرنـــگـــار
خفتـــه بـــا جــــاه و جـــلال و طنـــطنـــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

خانباجی آمد جلو با پیچ و تاب
داشت اندر دست خود یك كاسه آب

گفت: ای دختر به این حـال خــراب
آب خــالی می خوری؟ گفتـــا كـــه: نِــه

آخ،عجب سرماست امشب ای ننه

ما كجا و نعمت الوان كجا؟
صحبت خان و بك و اعیان كجا؟

دختر آخر مــا كجـــا و نــــان كجـــا؟
عكـــــــس نـــان را بنـــگـــر انــــدر آینــــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه

شاه باجی چون رسید از گرد راه
بـــــا زغـــــال خــــاكه و حــــال تبـــاه

یك نگــاهی كـــرد بـــا افغـــان و آه
دیــد یـــخ كـــرده ز ســـرمــــا مــــومنـــه

آخ، عجب سرماست امشب ای ننه


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.