| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
90
|
457
|
90/11/24 (00:59)
|
|
||
|
|
337
|
1908
|
90/9/7 (10:38)
|
|
||
|
|
298
|
1496
|
90/11/18 (15:09)
|
|
||
|
|
46
|
306
|
90/11/13 (22:59)
|
|
||
|
|
1893
|
9085
|
90/11/24 (13:54)
|
|
||
|
|
31
|
20
|
90/11/24 (13:46)
|
|
||
|
|
1546
|
4782
|
90/11/24 (13:38)
|
|
||
|
|
900
|
1363
|
90/11/24 (13:01)
|
|
||
|
|
499
|
2172
|
90/11/23 (19:52)
|
|
||
|
|
140
|
1185
|
90/11/23 (13:06)
|
|
||
|
|
769
|
3562
|
90/11/22 (23:34)
|
|
||
|
|
667
|
8154
|
90/11/21 (17:47)
|
|
||
|
|
15
|
55
|
90/11/19 (08:49)
|
|
||
|
|
725
|
3615
|
90/11/18 (15:29)
|
|
||
|
|
502
|
2624
|
90/11/18 (11:51)
|
|
||
|
|
307
|
1031
|
90/11/17 (19:59)
|
|
||
|
|
211
|
2023
|
90/11/14 (11:59)
|
|
||
|
|
40
|
197
|
90/10/28 (17:16)
|
|
||
|
|
145
|
826
|
90/10/25 (22:12)
|
|
||
|
|
59
|
313
|
90/10/24 (08:50)
|
|
درود
هر گفته، پند، و چامه یی كه نیك و كارآمد باشد.
بهرام گور
بهرام
گور، (بهرام پنجم یا وهرام)، پانزدهمین شاهنشاه ایران از دودمان ساسانی، پسر و
جانشین یزدگرد اول بوده است. پس از مرگ یزدگرد بزرگان ایران شاهزاده ای را بهنام
خسرو بر تخت نشاندند اما ”منذربن نعمان“ امیر حیره، که سرپرست بهرام بود او را
یاری کرد و نیرویی مجهز به فرماندهی پسر خود «نعمان بن منذر» بهسوی بهرام
فرستاد، نعمان به سوی تیسفون راند و بزرگان وحشت كرده و با منذر و بهرام به گفتوگو
پرداختند، در پایان، خسرو از تخت پادشاهی به زیر كشیده شد و بهرام (از سال ۴۲۱ تا
۴۳۸ میلادی به مدت ١٧ سال) بر تخت پادشاهی تكیه زد، مشهوراست وی برای بهدست
آوردن تخت سلطنت، تاج شاهی را از میان دو شیر ربود.
وی پادشاهی نیك سیرت بود و برای مردم زمانش رفاه و خوشبختی را به ارمغان آورد، به نوشتهی رخدادنگاران ایرانی و عرب وی پادشاهی دادخواه و آبادگر و هوشمند بوده است، دلبستگی بهرام شاه به شکار گورخر شوند (دلیل) آن بود که به وی فرنام بهرام گور بدهند.
بهرام هنگام نشیتن برتخت شاهی گفت: «اینک که بر تخت و آیین طهمورث و پدری نیاکانمان نشستم خدای بزرگ را ستایش میکنم و از او سپاسگزارم، من اکنون شما کارگزاران را به نیکی و خرد و دانش که یادگار زرتشت است راهنمایی میکنم، من خواستار این دنیای زود گذر، (سپنج) نیستم و برای گذاشتن نام نیک از خود برای آیندگان کوشش خواهم کرد، اکنون میگویم، به مردم تهی دست و ناتوان زور نخواهم گفت و به یاری آنان خواهم شتافت، سپاه ایران را نیرومند خواهم کرد و پایبند خواهم بود تا دشمنان ایران را همواره از پای درآورم، تلاش خواهم کرد که جز راستی با مردم رفتار نکنم و اگر از سوی مردم اشتباه سر بزند آنانرا میبخشم، اکنون شما را به دین اجدادی و کهن ایرانی میخوانم و هرگز از راه نیاکان خود برنخواهم گشت.»
داستانهای بسیار در چابکی بهرام در جنگ با اقوام شمالی و دولت بیزانس و شکارهای وی گفتهاند، این رویدادها هم در ادبیات و هم در نقاشی ایران شهرت دارد.
وی نخست با اقوام وحشی شمالی جنگید و آنان را شکست داد در 421 میلادی جنگی بین او و «تئودوسیوس» امپراتور روم درگرفت، فرماندهی سپاه ایران با «مهرنرسی» بود، وی تمامی ارمنستان را ضمیمهی ایران كرد و به سبب آشتی نامه ای که در سال 422 میلادی امضا شد ایرانیان در کشور خود به عیسویان آزادی دینی دادند و رومیان هم همین حق را به زردشتیان ساكن بیزانس دادند.
بهرام پس از پیروزی بر «هپتالها» هدایای بسیاری را راهی «آتشکدهی شیز» کرد و مالیات سه سال مردم ایران را به آنان بخشود و 20 میلیون درهم از خزانهی سلطنتی را میان مردم ایران تقسیم کرد، سپس فرمان داد در روز اول هر ماه دادگاههایی تشکیل شود و همهی فرمانروایان و سرداران و بزرگان حکومتی در آنجا باشند و اگر کسی از مردم از آنان شکایتی دارد آنرا به دادگاه تقدیم کند تا شاهنشاه به آنان رسیدگی کند.
هیچیک از شاهنشاهان ساسانی بهجز اردشیربابکان و خسرو انوشیروان به اندازه بهرام گور محبوب مردم نبودهاند وی نسبت به همه خیرخواهی میکرد.
شاهنشاهی بهرام گور برای ایرانیان؛ آبادانی، ارتش نیرومند، مرزهای مستحکم، زمینهای آباد، کشاورزی پربرکت، مالیاتهای سبک و زندگی خوب همراه با شادی و خوش گذرانی برای ایرانیان پیشكش آورد.
به گفتهی فردوسی بزرگ که از زندگی نامه ساسانی ها (خدای نامه) برداشت کرده، شاهنشاهی بهرام همزمان با پیدا کردن گنجهای بسیاری از دل خاک شد، این گنجها که به گنجهای جمشید شاه نسبت داده شده است گمان میرود همان خزانه های سلطنتی کورش و داریوش بوده است كه به بهرام رسید و کارگزاران وی آنها را از زیر خاک بیرون آوردند، به فرمان بهرام شاه مردم نیز باید در این ثروت ملی شریك باشند و در این زمان بهرام شاه میگوید: «من نیاز به گنج ندارم زیرا جوان و تندرست هستم و با کار و کوشش و نبرد با بیگانگان و متجاوزان به خاک ایران ثروتهای زیادی کسب خواهم کرد، پس کسانی به این گنجها نیاز دارند که فقیر هستند، کسانی که از کار افتاده و قادر به کار کردن نیستند، زنان بیوه و کودکان یتیم باید سهم داشته باشند، این یک منبع ملی است و همگان باید در آن شریك باشند.»
آمده که او در آخرین سالهای سلطنت سخنرانی کرد و به بزرگان و کارگزاران حکومتی
ایران هشدار داد، كه اگر از راه راست و نیکویی به مردم سرپیچی كنید، آگاه باشید که
همچون پدرم و حتا سختتر از او با شما برخورد خواهم کرد به همین شوند (دلیل) وی
در یک توطئه كه از سوی بزرگان دولتی ترتیب داده شده بود کشته شد.
یارینامه
ها:
دایرة
المعارف فارسی
فرهنگ
فارسی معین
مسعودی
(مروج الذهب)
تاریخ طبری
از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا
اینچنین دزدد هم احمق از شما
گرمی ات را دزدد و سردی دهد
همچو آن کو زیر ک و ن سنگی نهد!
عسل و زهر (بر اساس داستان های عامیانه):
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش
داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر
است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ
می گوید حرفی نزد و استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به
دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و
بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط
ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از
پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را
خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!
اگر در سکوت در اتاقت نشسته ای ، بگذار انجا از انرژی عشق سرشار شود
انگاه که به درختان می نگری عاشق درختان شو
انگاه که به ستارگان چشم میدوزی
عاشق ستارگان شو
تو خود عشق هستی
همین و بس!
تو پس به جاری ساختن عشق حتی بر تخته سنگها نیز ادامه بده
با جاری ساختن عشق بر انان
حتی تخته سنگها هم دیگر یک تخته سنگ نیستند!
عشق چنان سحر امیز ، چنان معجزه گر است که همه چیز را به معشوق دگرگون میسازد
تو عشق میشوی
و هستی معشوقت
عشق بیافرین و همه چیز را در مورد خدا فراموش کن
تا
ناگهان روزی در همه جا با خدا روبرو شوی
باگوان راجنیش اشو(osho)
بگو اری ، صفحه 31


