| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
124
|
613
|
90/7/12 (14:13)
|
|
||
|
|
669
|
1139
|
90/7/7 (21:40)
|
|
||
|
|
1646
|
10199
|
89/7/20 (10:39)
|
|
||
|
|
76
|
234
|
89/7/20 (10:38)
|
|
||
|
|
30
|
153
|
90/8/3 (14:04)
|
|
||
|
|
449
|
1251
|
90/7/7 (21:38)
|
|
||
|
|
206
|
649
|
90/2/26 (00:45)
|
|
||
|
|
7
|
21
|
89/11/3 (02:37)
|
|
||
|
|
3
|
8
|
89/11/3 (02:35)
|
|
||
|
|
1
|
4
|
89/11/3 (02:27)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/7/19 (12:37)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
87/12/30 (21:52)
|
|
||
|
|
33
|
122
|
87/11/24 (10:13)
|
|
||
|
|
154
|
587
|
87/11/13 (07:10)
|
|
||
|
|
8
|
51
|
87/9/25 (01:51)
|
|
||
|
|
4
|
29
|
87/8/24 (21:15)
|
|
||
|
|
31
|
142
|
87/7/16 (20:51)
|
|
||
|
|
146
|
585
|
87/7/16 (20:45)
|
|
||
|
|
60
|
227
|
87/7/16 (20:34)
|
|
||
|
|
145
|
495
|
87/7/16 (20:27)
|
|


بازم که کلوپ تعطیل شد پس شماها کجایید
نازی جون کجا رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند. عشق طوفانی ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست، دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را میگیرد، دوست داشتن بینایی میدهد. عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار. عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر. ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر. عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند. در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه ی عشق است عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست.”
"عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی ، پائیز بهاریست که عاشق شده است ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... سرد است که با درد موافق شده است"
"عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی ، پائیز بهاریست ک
![]()
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
![]()
چه کسی قلب مرا خواهد لرزاند در روزگاری که زمین از گریه کودک دوره گرد شب های سرد زمستان می لرزد ؛ در روزگاری که اشک و حسرت را همچون گوهری به دل های عاشق هدیه کرده اند ؛چه کسی مرا خواهد خواند در روزگاری که چشمه ها از آب گناه پر شده اند ؛ چه کسی لبخند را به لبانم باز می گرداند در زمانه ای که بد دلی را 


زندگی بافتن یک قالیست ، نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی .
نقش را اوست که تعیین کرده ، تو در این بین فقط می بافی
سلام به همه دوستان گلم
بخصوص نازی خانم
امیدوارم از امروز این بحث بازم مثل قبل به همون حال و هوا برسه




همتون رو دوست دارم فداتون




از امروز این بحث دوباره راه می افته .


... دام گرفته،
دلم عجیب گرفته است...
... اتاق خلوت پاكی است
برای فكر، چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم...
.. نزدیك ما شب بی دردی است، دوری كنیم
كنار ما ریشه بی شوری است، بركنیم
و نلرزیم، پا در لجن نهیم
برویم و برویم، و بیكرانی را زمزمه كنیم...
... تنهایی تنها بود
از خانه بدر، از كوچه برون، تنهایی ما سوی خدا می رفت...
.. به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی...
... باید امشب بروم...
... پرم از راه از پل از رود از موج
پر از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست...
...من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است:
نكند اندوهی، سر رسد از پس كوه....
....یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است...
....باد می رفت سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...
....پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت.....
بهتر آن است كه برخیزم رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بكشم...
....باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،
بردارم و به سمتی بروم...
... رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می خواند....
...برای خوردن یك سیب
جقدر تنها ماندیم...
... یك نفر باید از پشت درهای روشن بیاید....
میپرسد از من كیستی ؟ میگویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند !
میخواهد از من فاش سازم خویش را یاور نمی دارد
آیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
می كاودم میگویمش : چیزی از این ویران نخواهی یافت
كاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویم و میبینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آنگونه میخندد كه گویی هیچ از غم ها نمیداند
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ كسی نیست كه در بیشه عشق قهرمانان را بیدار كند
پشت دریا ها شهری ست
كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای كبوترهایی ست كه به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتی ست
مردم شهر به یك چینه چنان می نگرند كه به یك شعله شمع
به یك خواب لطیف
خاك موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری ست
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است
پشت دریاها شهری ست
قایقی باید ساخت