| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
57
|
342
|
89/10/19 (18:39)
|
|
||
|
|
10
|
77
|
89/1/14 (13:06)
|
|
||
|
|
8
|
71
|
87/10/6 (22:04)
|
|
||
|
|
2
|
80
|
87/8/26 (17:17)
|
|
||
|
|
0
|
66
|
87/5/14 (15:21)
|
|
||
|
|
5
|
98
|
87/4/2 (18:57)
|
|
||
|
|
4
|
83
|
87/4/2 (18:55)
|
|
||
|
|
48
|
286
|
87/3/26 (14:15)
|
|
||
|
|
9
|
150
|
87/1/12 (22:48)
|
|
||
|
|
8
|
41
|
86/12/28 (13:11)
|
|
||
|
|
1
|
32
|
86/12/14 (11:32)
|
|
||
|
|
9
|
43
|
86/12/13 (14:28)
|
|
||
|
|
101
|
287
|
86/12/12 (00:51)
|
|
||
|
|
1
|
106
|
86/11/19 (12:37)
|
|
||
|
|
4
|
36
|
86/10/17 (12:38)
|
|
||
|
|
1
|
75
|
86/9/28 (19:55)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
86/9/22 (00:53)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
86/9/6 (14:35)
|
|
||
|
|
19
|
117
|
86/8/28 (15:01)
|
|
||
|
|
4
|
82
|
86/8/5 (13:07)
|
|
قصد دارم تفسیری در بارۀ فرازی از شاهکار هومر : ادیسه ارائه کنم.
ادیسئوس وقتی که توسط کشتی مردم فئاسی در اواخر سفرش به ایتاکا، موطن خودش، میرسد به خواب فرو رفته است . وقتی که از خواب برمی خیزد ایتاکا را نمیشناسد. ایتاکایی را که بیست سال در ذهنش مرور کرده، ده سال برای سربلندیش جنگیده و ده سال برای رسیدن به آن در دریاها سرگردان بوده است. چرا؟ چون آتنه مِهی را بر گِرد او پهن کرده است وتا این مِه کنار نرود، وطنش را نخواهد شناخت . اما این کار به عهدۀ کیست؟ لابد پالاس آتنه.
« پس راهنمایان و رایزنان مردم فئاسی گرداگرد عبادتگاه ایستاده پوزوئیدون شاه منش را نماز میگزاردند؛ و در این میان اولیس نامور بیدار شد. بر روی سرزمین پدرانش خفته بود؛ اما پس از دیر زمان دوری آنرا شناخت. زیرا الهه ای مهی گرد وی پراکنده بود. پالاس آتنه، دختر زئوس، که میخواست او را ناشناس کند و خود همه چیز را بیادش آورد؛ زنش، کسانش، دوستانش نمیبایست او را بشناسند، پیش از آنکه کین همۀ نابکاریها را از خواستگاران زنش بگیرد. بدین گونه بود که همه چیز در دیدۀ آن خداوند دیگرگون نمود، راههای دراز، بندرگاههایی که لنگرگاه بی آسیب دارند، تخته سنگهای سراشیب، درختان انبوه.» [ اودیسه، سرود سیزدهم، ص 293]
دوستان سلام
با توجه به مسئله گفته شده. نگاهی به صحنه هومر بیندازیم. ادیسئوس دانا و زیرک پس از 20 سال دوری به ایتاکا باز گشته است. توجه داشته باشید که او 20 سال در کجا سر گردان بوده است. وقتی صحبت بیست سال سفر پیش می آید. ذهن ناخودآگاه مسیر طولانی را تصور می کند.
با مراجعه به نقشۀ جغرافیا، متوجه نکتۀ بسیار جالبی میشویم . با نگاهی به مبداء ( تروی، تنگه داردانل که سمت راست یونان کنونی واقع شده) و مقصد ( ایتاکا، سمت چپ یونان ) سفر ادیسئوس متوجه میشویم که علیرغم تصور اولیه دور بودن این دو نقطه از هم، که طولانی شدن سفر بر ما تحمیل میکند؛ ادیسئوس در میان هیچ سرگردان است! تقدیر او را در مسافتی کوتاه ده سال گردِ خودش سرگردان کردهاست.
دوستان سلام
با توجه به مقدماتی که گفته شد. حالا شاعری ملهم دارد صحنه ایی را برای ما ترسیم می کند. این زبان شاعر چه خصوصیاتی دارد.
1- این زبان خاص حاکی از عالمی است که بر شاعر الهام شده است. او توسط موزها از باطن هستی مطلع شده است. پس باید سخن او نموداری از عالمی باشد که بر او متجلی شده است. این عالم دو مرتبه و ساحت دارد : ظاهر و باطن. ظاهر و باطنی که جدای از هم نیستند.
οψις γαρ των αδηλων τα φαινομεναι .
« پدیده ها، منظر چیزهای ناپیدایند» [ قطعۀ 21] .
2- در سخن شاعر ، مراتب نقش فوق العاده ای دارند. ظاهر تجلی باطن است. پس هر چه امری به عالم درونی تر تعلق داشته باشد. با ارزش تر است.
αρμονιη αφανης φανερης κρειττων .
« هماهنگی پنهان نیرومندتر از آشکار است » [هراکلیتوس، قطعۀ 54 ] .
دوستان سلام
فکر کنم. با مثالهای متفاوتی که زدیم. ارتباط بین حقیقت و ظهور تا اندازه ایی مشخص شد. در تفکر شعری یونان باستان ما دو عالم داریم. این دو عالم ظاهر و باطن از هم جدا نیستند.
اولین مرحلۀ شناخت شعر، پیوند شعر ( ποιητικη ) با حقیقت(αληθεια )، را پشت سر گذاشتیم. نکته ای که توجه به آن برای درک مسائل آتی، همواره ضروری است. البته باید متذکر شویم که بسیاری از کلمات یونانی از قبیل αληθεια و . .، به عللی که مجال بحثش نیست، ترجمه پذیر نیستند؛ در بررسی آنها باید به جای ترجمه و گذاشتن لفظی به جای لفظ دیگر، به معانی که در پشت آنها نهفته است، آنهم در بافت و زمینۀ فرهنگیِ خودشان، توجه نمود.
مرحلۀ دوم ، درک تصوری است که شعرا و متفکرین یونان ازعالَم دارند: آنها عالم را دو ساحتی، دو لایه و دو بعدی میدیدند . این امر یکی از مهمترین اصول برای درکِ تفکرِ هومر، هزیود، هراکلیتوس، پارمیندس، افلاطون و امثالِ آنهاست.
آنها به عالمی دو ساحتی مینگرند . رابطۀ این دو ساحت، رابطۀ ظاهر و باطن است ؛ لذا مفهوم آلثیا ( αληθεια ) « حقیقت ، دور از دسترس نبودن » و فاینس تای (φαινεσθαι )« پدیدار شدن ، ظهورِ باطن ، آشکار شدنِ باطن » نقش بیبدیلی در فرهنگِ یونان بازی میکنند . بدونِ شناخت این دو ، فهمِ تفکرِ یونانی غیر ممکن است.
« ظهور و آشکار شدن (φαινομενον ) » در یونان باستان واجد هماناهمیتی است که« خلق از عدم (ex nihilo ) » در قرون وسطی دارد .
این ارتباط بینظاهر و باطن،درجه حقیقی و واقعی بودن امور را تعیین میکند ، امری که به لایۀ پنهان و درونی تر تعلق دارد حقیقی تر است .
اگرچه بحث راجع به هومر است اما این امر، پیش زمینۀ مشترکی است که زیرساختار تفکر یونانِ باستان را به ما نشان میدهد تا رفته رفته جمله های قصار و اشعار به ظاهرصامت به نُطق درآمده و مکنونات خود را آشکار کند. این شاهراهی است که متفکرین بزرگی، ازهومرتا فیثاغورث وازهراکلیتس تا افلاطون، در آن گام نهاده اند. افسوس که هیچگاه در مطالعۀ شعراء و متفکران یونان باستان به آنان همچون حلقه ای از زنجیرِ واحد نگاه نمیکنیم.
با تامل در مسائل فوق میتوان عظمت و اصالت این جملۀ کوتاه آناکساگوراس را، که تا کُنه تفکر یونان باستان پیش رانده، دریافت:
οψις γαρ των αδηλων τα φαινομεναι .
« پدیده ها، منظر چیزهای ناپیدایند» [ قطعۀ 21] .
حقیقت چیست ؟ چیزی که همیشه در جلویِ ماست اما پنهان در پشت ساتری نه چندان کُلفت، که از پس آن چیزی مشخص نباشد( kryptein )، بلکه همچون پردۀ نازکی( laenthanein ) که زنی زیبا بر روی خود کشیده است و خویشتن داری میکند . اما در عین حال، گاهی این پردۀ نازک، توسط خود آن موجود زیبا، کنار زده میشود و به تعبیر ارسطو « خودِ موضوع( auto to pragma)» ما را به سویِ خود میکشد [متافیزیک: آلفای بزرگ / a984] و این کوه در پشتِ مِه خود را آشکار کرده( φαινσθαι ) و به منصۀ ظهور میرساند . مفهومِ حقیقت و ظهوربه سختیدر هم تنیده شده و یکدیگر را در آغوش گرفته اند . این جهان بینیِ خاص، نه تنها درامور علمی و فلسفی بلکه درمسائل هنری هم،حائز اهمیت فراوانی است.
αρμονιη αφανης φανερης κρειττων .
« هماهنگی پنهان نیرومندتر از آشکار است » [هراکلیتوس، قطعۀ 54 ] .
و اما افلاطون : شعر و الهام
سقراط خطاب به ایون که یکی از راپسودها و نقالانِ هومر است چنین می گوید :
« گمان می کنم که اکنون دریافته باشی که آن شنوندگان ، واپسین حلقه های زنجیرند که نیروی مغناطیس به آنها منتقل می شود . و حلقه های میانه نمایشگران و راویانی چون تو، و حلقۀ نخستین خود شاعر است.خدا نیروی خویش را به حلقۀ نخستین می دهد و این حلقه به حلقه ای دیگر می پیوندد و هر حلقه حلقۀ بعدی را به دنبال خود می کشد و بدین سان زنجیری دراز بوجود می آید که از خدای شعر و هنر آویخته است و خدا که مغناطیس اصلی است که به وسیلۀ این زنجیر روح آدمیان را به هر سو می برد . . . و شاعر ، چنانکه گفتم ، حلقۀ نخستین است که نیروی خود را بی واسطه از خدای شعر می گیرد . . . حلقه های بعدی نیز چنینند : بعضی به اورفئوس و برخی به موسایوس ، ولی نیروی جذب کنندۀ هومر از همه بیشتر است »[ایون ، 536] [تاكیدها از ماست]
خانم آرتیمیس سلام
ممنون از لطف و عنایت شما. بالاخره یک نفر پیدا شد . که صحبت هایش را در اینجا مطرح کند. من نمی دانم. دوستان ما چرا نمی آیند در اینجا تا با هم بحث را گسترش بدهیم و چرا بحث ها و علاقه مندی زیادشان به این بحث را فقط در پروفایل من مطرح می کنند.
خوب به مطلب تقابل بینایی و نابینایی و بازی زیبایی که سوفوکل با این دو راه می اندازد. توجه کردید. البته من در اینجا قصد تفسیر این فراز سوفوکل را ندارم. در کلوپ افلاطون با دوستان داریم این کار را انجام می دهیم. تنها دو نکته بسیار زیبا را در اینجا مطرح می کنم:
- تیرزیاس ، آتنه باکره را برهنه می بیند و کور می شود. به رموز و اشارات اساطیر توجه کنید. آتنه خدای عقل است. و هیچکس توانایی دیدن او را از ورای حجاب ندارد. تیرزیاس او را برهنه می بیند یعنی به سرمنشا علم دست پیدا می کند. پس همه جانش چشم می شود. او برای دیدن نیازی به چشم ندارد. چون به باطن هستی دست یازیده است.
و غوغایی که سوفوکل در ادیپ شهریار بین دو صفت کور و بینا ایجاد می کند. ادیپ شهریار گشاینده معمای ابوالهول و شهریار بینا از شناخت سر گذشت خود و پدر و مادر حقیقی اش نابیناست.
« ادیپوس: ای مرد! آیا هنوز هم باید سخنانت را در پرده
معما بپوشی؟
تیرزیاس: مگر نه آن است که تو در گشودن معما بنامی؟
ادیپوس: تو مرا به سبب موهبت که بزرگی من در آن است
می نکوهی؟
تیرزیاس: شور بختی عظیم و هلاک تو در آن است.»
این سخنان اتشفشان همیشه روشن حکمت های یونان باستان است که بادستان شاعر و تراژدی نویس بزرگ یونان بر جریده هنر جهان تا ابد خواهد درخشید.
دوستان سلام
حالا ببینید . این فضایی است که شعرا، متفکرین و تراژدی نویسان یونان باستان در آن سیر می کنند . به قطعات زیر توجه کنید.
ο αναξ ου το μαντειον εστι το εν Δελφοις ουτε λεγει ουτε κρυπτει αλλα σημαινει .
« خداوندگاری که هاتف پیشگوی او در پرستشگاه دلفویس است ، نه سخن می گوید ، و نه پنهان می کند ، بلکه اشاره می دهد » . [هراکلیتوس، قطعۀ 93] .
οψις γαρ των αδηλων τα φαινομεναι .
« پدیدارهایِ مرئی [τα φαινομεναι ] چیزی هستند که نامرئی است » [آناکساگوراس، قطعۀ 21] .
حالا ببینید. این دو واژه چه کار می کنند. حقیقت( دور از دسترس نبودن) با پیوندی که با ظهور برقرار می کند. دو جنبه پیدا می کند: ظهور و خفی. حقیقت با ما بازی می کند. همیشه در حال پنهان و آشکار شدن است. ببینید چه جهان بینی بزرگی دارد ظهور می کند.
حقیقت مثل زن زیبایی است که پوشش نازکی بر روی خود کشیده و ناز و خویشتن داری می کند. گاهی این پرده کنار می رود . و هنرمند را محو مکنونات و زیبایی های خود می کند. اما چه کسی این پرده کنار می زند. خود آن موجود زیبا. یعنی در این بافت تفکر بر خلاف تفکر امروزی ما که درک کننده ما هستیم. و ما هستیم که می فهمیم. بر خلاف این تفکر اصل ان حقیقت باطنی است. که می آید و می رود. مثل کوهی که در مه فرو رفته و در جلوی چشم کوهنورد است.
داشتیم راجع به αληθεια
بحث می کردیم. گفتیم که به معنای « دور از دسترس نبودن ». ما قصد ترجمه این واژه را نداریم. می خواهیم در بطن آن فرهنگ و با انسی که با ان فرهنگ می گیریم. به فهم یونانیان و هومر نزدیک شویم. این واژه و معنای ان ما را مستقیما به مفهوم دیگری هدایت می کند. آن واژه دوم که با این واژه هارمونی و هماهنگی عجیبی ایجاد می کند.« ظهور » است./ فاینس تای (φαινεσθαι )« پدیدار شدن ، ظهورِ باطن ، آشکار شدنِ باطن »
با سلام خدمت همه دوستان
از همه دوستانی که در این مدت کوتاه عضویت این حقیر در کلوپ به من لطف داشته اند . تشکر می کنم. نمی دانم چرا دوستان سئوالها و مطالب خودشان را به جای اینکه در اینجا مطرح کنند. در پروفایل من مطرح کردند. من این بحث تازه و عمیق را به صورت گفتگو تنظیم کردم. و دوست دارم با مشارکت فعال دوستان و سئوالاتشان بحث را تنظیم کنم. بعضی از دوستان گفتند که بحث سنگین است. این اولین تجربه من در کلوپ بود. در آینده مطالب ساده تر و مفصل تری را مطرح می کنم. به هر حال من نزدیک 300 صفحه تفسیر بر این فراز دارم. هر چه دوستان بیشتر موشکافی کنند. بیشتر مطلب چند بعدی را بازتر می کنم.