| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
57
|
342
|
89/10/19 (18:39)
|
|
||
|
|
10
|
77
|
89/1/14 (13:06)
|
|
||
|
|
8
|
71
|
87/10/6 (22:04)
|
|
||
|
|
2
|
80
|
87/8/26 (17:17)
|
|
||
|
|
0
|
66
|
87/5/14 (15:21)
|
|
||
|
|
5
|
98
|
87/4/2 (18:57)
|
|
||
|
|
4
|
83
|
87/4/2 (18:55)
|
|
||
|
|
48
|
286
|
87/3/26 (14:15)
|
|
||
|
|
9
|
150
|
87/1/12 (22:48)
|
|
||
|
|
8
|
41
|
86/12/28 (13:11)
|
|
||
|
|
1
|
32
|
86/12/14 (11:32)
|
|
||
|
|
9
|
43
|
86/12/13 (14:28)
|
|
||
|
|
101
|
287
|
86/12/12 (00:51)
|
|
||
|
|
1
|
106
|
86/11/19 (12:37)
|
|
||
|
|
4
|
36
|
86/10/17 (12:38)
|
|
||
|
|
1
|
75
|
86/9/28 (19:55)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
86/9/22 (00:53)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
86/9/6 (14:35)
|
|
||
|
|
19
|
117
|
86/8/28 (15:01)
|
|
||
|
|
4
|
82
|
86/8/5 (13:07)
|
|
گفته مى شود نخستین بار واژه فیلسوف(Philosopher, Philosophus ) را فیثاغورس به كار برد , كه این واژه از دو كلمه یونانى Sophia به معناى حكمت و خرد و دانش و Philos به معناى مشتاق و دوست دار تشكیل شده است كه روش تفكر فیلسوف فلسفه نام گرفته است. امروز نیز اغلب از فلسفه به عنوان راهى براى بررسى و احیانا پاسخگویى به سوالات اساسى و كلى در زندگى بشر تعبیر مىشود براى مثال ویل دورانت فلسفه را چنین تعریف مىكند : فلسفه عبارت است از تحقیق در تجربیات انسانى به صورت یك كل یا تحقیق در قسمتى از تجربیات انسانى به شرط ارتباط آن با كل.
با داشتن چنین تصورى از فلسفه شروع و مبدا فلسفه را باید در یونان باستان جستجو كرد حالا به بررسى این مطلب مىپردازم كه چه شد این نوع تفكر پدید آمد و قبل از آن بشر بدون آن چطور روزگار مىگذراند؟ یعنى اینكه چه براى سوالات اساسى در زندگیش نظیر آنكه از كجا آمده است یا آیا مرگ پایان زندگى است چه پاسخى داشت؟ یا به پدیده هاى شگفت آور اطرافش نظیر رویش گیاهان یكباره در بهار یا طلوع هر روز خورشید چه واكنشى نشان مىداد؟ در پاسخ به این سوالات باید گفت كه تقریبا تمام ملل ابتدایى به افسانه پردازى و اساطیر روى آورده بودند و براى پاسخگویى به سوالات اساسى و در مواجهه با شگفتیها زندگى به اساطیر و مذاهب و ادیان خود مراجعه مى كردند. بحث در باره اینكه منشا اساطیر و ادیان اولیه چیست بحثى گسترده كه چندان در این مقوله نمىگنجد فقط به این مطلب اكتفا مىكنم كه اساطیر و ادیان نتیجه ضعف و شگفتى بشر در مقابل طبیعت است بشر اولیه كه خود را مقهور طبیعت مى بیند سعى مى كند كه مافوق طبیعتى براى خود ایجاد كند تا در برابر طبیعت پناهگاهى داشته باشد بدین گونه كه قسمت مثبت طبیعت و نقاط قوت بشرى را به قسمتى از آن ماوراطبیعت (مثلا خدایان) و نقاط ضعفش و بلایاى طبیعى را به قسمت دیگر آن(مثلا شیاطین و دیوها) منسوب مىكند براى مثال مى توان به اهورامزدا و اهریمن در ایران باستان اشاره كرد یا یكى از افسانه هاى مردم اروپاى شمالى كه بر اساس آن خدایان مثبتى مانند فریبا ( منشا ومظهر زایایى)یا ثور (Thor)( كه خداى رعد وبرق بود ) و دیوها(عوامل ماوراطبیعى منفى) بودند كه دنیا تحت كنترل داشتند مثلا ثور گرزش (رعد و برق) را در هوا مىچرخاند و باعث ریزش باران مىشد اگر گرز ثور توسط دیوها دزدیه مىشد زمین دچار خشكسالى مى شد.
خلاصه اینكه در دیدگاه این مردمان باستان اوضاع جهان نتیجه تعادلى ناپایدار بین نیروهاى خیر و شر و بدى و نیكى است البته باید توجه داشت كه این تقسیم قدرت ماوراطبیعت بیشتر در ادیان هندواروپایى مشاهده مىگردد كه به دو نمونه آن یعنى در مردم ایران باستان و اروپاى شمالى اشاره كردم در بعضى ادیان دیگر اقوام این نیروهاى ماوراطبیعى كمتر تقسیم مىشوند براى مثال در ادیان سامى نظیر مسیحیت و یهودیت واسلام نوعى توحید و وحدت این نیروها مشاهده مىگردد در اینجا نیز همان تعادل بین نیروهاى خیر و شر به گونه دیگر قابل مشاهده است مثلا دراین ادیان خشكسالى نتیجه دزدین گرز خداى ثور نیست بلكه نشانه خشم گرفتن خداوند بر قومى است
یونانیان باستان نیز از دیگر ملل مستثنى نبودند و بازار اسطوره ها و خدایان نیز در آنجا داغ بود به طوریكه نوشته هاى هرودت مورخ یونانى حاكى از این است كه یونان از نظر تعدد خدایان یكى از ملل پیشرو در جهان بوده است ولى اولین بار در یونان بود كه مردمى پدید آمدند كه بر اساطیر خرده گرفتند وسعى در ایجاد جانشینى براى آن كردند اینها مردمى بودند كه سعى كردند خود را از قید اساطیر رها كرده و براى توصیف طبیعت و شگفتیهایش بجاى داستانسرایى به مطالعه آن بپردازند این روند جدید تقریبا از شش قرن قبل از میلاد مسیح در یونان شروع شد كه این را مىتوان نقطه آغاز تفكر فلسفى بشر و جایگزینی اسطوره بوسیله خرد دانست.
یونان شبه جزیره اى است در جنوب شرقى بالكان كه اطراف آن را دریا سیاه آسیا صغیر(تركیه امروزى) دریاهاى اژه مرمره و آدریانتیك وبقیه قسمت بالكان فرا گرفته اند.
نویسنده : مهدی پدرام
طالس(Thales)
نخستین فیلسوف یونانى كه سعى در توصیف نظام طبیعت كرد طالس( Thales ) بود از طالس دست نوشته اى بجا نمانده است واطلاعات ما در باره او بیشتر از گفته هاى هرودت و به خصوص ارسطو است

وى تقریبا در سال 640 قبل از میلاد در میلتوس به دنیا آمد زندگى وى مصادف با بعضى از حملات ایران به یونان بود وى سفرهایى به خارج از یونان داشته كه از آن جمله میتوان سفر به مصر و فینیقیه( فلسطین امروزى ) یاد كرد نقل مىكنند كه یكى از سفرهاى او به مصر براى یادگیرى هندسه بوده است كه مشهور است وى در این سفر ارتفاع یكى از اهرام مصر را بوسیله اندازه گیرى سایه آن محاسبه میكند بدین شكل كه در موقعى از روز كه طول سایه خود با قدش یكسان است طول سایه هرم را اندازه گیرى میكند وى دستى نیز در نجوم داشته به طوریكه وى وقوع خورشید گرفتگى سال 585 قبل از میلاد را پیش بینى كرده بود.
طالس گمان میكرد كه كل طبیعت باید از یك ماده اولیه تشكیل شده باشد كه وى با مشاهده وبررسى طبیعت به این نتیجه رسید كه آب ماده اولیه طبیعت است دلیل این نتیجه گیرى چندان مشخص نسیت ولى احتمال دارد كه او با مشاهده اینكه همه موجودات زنده براى زندگى به آب نیاز دارندوآب تقریبا در همه جاى زمین یافت میشود وبا توجه به این موضوع این ماده اولیه باید به وفور یافت شود اینگونه نتیجه گیرى كرده باشد بدین گونه است كه طالس اولین فیلسوف طبیعى میباشد
جداى از نتیجه طالس چیزى كه براى ما اهمیت دارد نوع فلسفه اى است كه او در این نتیجه گیرى بكار برد طالس نیز مانند دیگر فیلسوفان طبیعى یونان احتمالا باید به ازلى بودن جهان و قبول نداشتن به وجود آمدن طبیعت از عدم اعتقاد داشته یونانیان باستان یا برایشان شروع جهان اهمیت نداشته و یا ازلى بودن وبى آغاز جهان برایشان امرى مسلم بوده است به عبارت دیگر آنها معتقد بوند كه جهان قدیم است نه حادث از این روست كه فیلسوفان طبیعى یونان بیشتر به ماهیت و كیفیت و چگونگى طبیعت پرداخته اند
آناكسیماندر(ِAnaximander) 546-610 پ م
فیلسوف طبیعى بعدى كه شاگرد طالس نیز بوده است آناكسیماندر است كتاب "در باره طبیعت" كه نخستین متن فلسفى شناخته شده به شمار مىرود از اوست وى نیز اهل میلتوس بوده ومانند استاد خویش به ماده اولیه طبیعت اعتقاد داشته است ولى او به نوعى دیگرى از ماده غیر از چیزى كه طالس به آن فكر میكرد مىاندیشید او به جوهرى بىانتها ازلى وابدى كه داراى خواص گرمى و سردى وخشكى و رطوبت باشد فكر میكرد(Apeiron). اوگمان میكرد كه هرگاه این اضداد از هم جدا شوند ظهور و بروز طبیعت را خواهیم دید و جمع شدن این اضداد منجر به مرگ خواهد

آناكسیماندر به نوعى تكامل موجودات زنده اعتقاد داشته است چنانچه به پیداش انسان از نوعى ماهى اشاره كرده است
آناكسیمنس (Anaximens)525-585 پ م
سومین فیلسوف طبیعى میلتوسى آناكسیمنس است كه او را طالس و آناكسیماندر را ادامه داد او گمان مىكرد كه ماده اولیه طبیعت هواست او آب را هواى فشرده و آتش را هواى رقیق تصور میكرد
هراكلیتوس(Heraclitus) پ م 480-540
هراكلیتوس از معروفترین فیلسوفان پیش از سقراطى است كه فلسفه او را بسیارى از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده اند از آنجمله مىتوان به افلاطون هگل نیچه هایدگر و لنین اشاره كرد

هراكلیتوس در شهر افه سوس كه دومین شهر بزرگ یونان بود و نزدیك میلتوس قرار داشت به دنیا آمد اما وى تفاوتى عمده با سه فیلسوف طبیعى میلتوسى داشت او برخلاف سه فیلسوف قبلى كه بدنبال ماده اولیه طیبعت میگشتند تلاش خود را روى آهنگ تغییرات طبیعت و چگونگى این تغییرات متمركز كرده بود او تغییر دایمى وجریان داشتن و سیال بودن را سرشت و خصلت و اصلى طبیعت میدانست شاید به خاطر همین توجه به تغییرات باشد كه او آتش را به عنوان اصل و مبدا مطرح میكند البته باید توجه داشت كه نقش آتش براى هراكلیتوس مانند نقش آب براى طالس یا هوا براى آناكسیمنس نیست و بیشتر آتش براى او جنبه سمبولیك دارد براى مثال هراكلیتوس این مسئله را مطرح مىكند كه اگر A را یك ماده اولیه فرض كنیم كه به ماده B تبدیل مىشود و سپس B به C تبدیل شود اما چون معكوس این روند نیز امكان پذیر است پس B توانایى تبدیل به A و C و C نیز توانایى تبدیل به A و B را دارد پس هر كدام از این مواد را میتوانیم ماده اولیه فرض كنیم در نتیجه چیزى كه اینجا اهمیت پیدا میكند نفس این تغییرات است نه اینكه ماده اولیه چه بوده.
هراكلیتوس بیان مىكند كه هیچگاه نمیتوان در یك رودخانه دوبار پا گذاشت از این جهت كه بار دوم رود تغییر كرده است و رود قبلى نیست و در ضمن ما هم شخص قبلى نیستیم كه پا در رودخانه گذاشته بودیم.
این تغییر و تحول دایمى جهان را میتوان جنبه اول دكترین هراكلیتوس دانست جنبه دوم دكترین او در باره كشمكش اضداد در جهان مىباشد او مرگ شخصى را لازمه زندگى شخص دیگر میداند بدى و نیكى را یكى مىداند كه فقط در نظر ما متفاوتند خوشى و بدحالى را لازم و ملزوم هم مىداند در جمله اى چنین بیان مىكند دریا تمیزترین و كثیفترین آبهاست زیرا براى ماهى سالم و گوارا ست و براى انسان مضر و غیر قابل نوشیدن است در جمله اى دیگر چنین مىگوید خدا روز و شب است و سیرى و گرسنگى زمستان و تابستان است و جنگ وصلح .
البته روشن است كه خداى او آن خداى اساطیرى و آسمانى نیست چون وى در جاهاى مختلفى واژه یونانى لوگوس(Logos) به معناى خرد و منطق را به جاى كلمه خدا به كار برده است خداى او خدایى است كه آشكارا در برخورد اضداد طبیعت قابل مشاهده است در حقیقت اوبه منطقى كه از طریق اضداد تغییرات طبیعت را كنترل مىكند خدا یا لوگوس مىگوید او نیز مانند سایر یونانیان باستان به دنیایى ازلى و ابدى معتقد است چناچه در جمله اى این مطلب را اینگونه بیان كرده است: این جهان را نه خدا و نه انسانى ساخته است بلكه همیشه از قبل بوده است و خواهد بود.
هراكلیتوس از لحاظ اجتماعى شخصى گوشه گیر و مردم گریز بوده است و این بدان جهت است كه دایما به تغییرات مردم توجه میكرده و دوست امروز را به سبب تغییرات اوضاع دشمن فردا و دشمن دیروز را دوست امروز میدانسته از این جهت مردم را شایسته اعتماد نمى دانست و از آنها كناره گیرى میكرد به همین جهت به او حكیم گریان هم میگویند.
زنوفان1 (470-570 پ م)
در قرن پنجم پیش از میلاد شاهد ظهور فلسفه جدیدى در مستعمره یونانى الئا در جنوب ایتالیا هستیم كه فلسفه اینان به الئایتیسم معروف گشت كه این فلسفه را باید نطفه فلسفه خردگرایى محض یا Rationalism دانست موسس این مكتب زنوفان میباشد

زنوفان در سال 570 قبل از میلاد در یونا یعنى قسمت آسیایى یونان باستان به دنیا آمد او در طى جنگهاى ایران و یونان از زادگاهش مهاجرت مىكند و به سیسیل پناهنده مىشود كه بعدها در آنجا به عنوان موسس مدرسه الئیها شهرت مییابد . بیشتر اطلاعات ما از زنوفان از قطعات شعر به جاى مانده از اوست
زنوفان لبه تیز اشعار خود را رو به اشعار اساطیرى هومر و هزوید میكند آنها را به خاطر دو جنبه شان به سخره مىگیرد اعتراض اول زنوفان به هرودت و هزوید فروانى بىحد و حصر خدایان اشعار آنهاست جنبه دیگرى كه زنوفان به شدت از آن انتقاد میكند شیوه صورتگرى خدایان در این اشعار اساطیریست كه در این اشعار اغلب خدایان به صورت انسانها فرض شده اند وبراى آنها صفاتى نظیر صفات انسانى تصور شده است براى مثال او اعتراض خود را در جایى اینچنین بیان مىكند : اگر شیرها و اسبها قادر به نقاشى بودند خدایان را به شكل شیر و اسب مىكشیدند
براى زنوفان خدا یكى است و فاقد صورت انسانى داراى قدرت و بدون حركت خداى او علت و سبب همه چیز است بدون اینكه نیاز داشته باشد كارى انجام دهد او بوسیله خرد بر همه جا سیطره دارد او خدا را به نوعى معادل با كیهان میداند او همه جهان را یكى و خدایى میداند زنوفان مىگوید اشیا و اجسام را نامهاى دیگرى از خدا هستند و درتوضیح غیر متحرك بودن خدا این مطلب را ذكر میكند كه اگر خدا همه چیز است پس كجا میتواند برود
همانطور كه مشاهده شد زنوفان به نوعى وحدت وجود اعتقاد دارد كه قرنها بعد ادامه این افكار نزد عقل گرایانى نظیر اسپینوزا مشاهده میكنیم
1 در كتب فارسى نام زنوفان به شكلهاى كسنوفانس و كسینوفانوس هم آمده است. به انگلیسى: Xenophanes
پارمنیدس
معروفترین فیلسوف الئاتیك پارمنیدس است او در خانواده اى برجسته در الئا بدنیا آمد از پارمنیدس غالبا به عنوان شاگرد زنوفان یاد میشود وى نزد همشهریان خود به خاطر وضع یك سرى از احترام بالایى برخوردار بود. پارمنیدس به خاطر زندگى نمونه اش مورد تحسین بود به طورى كه زندگى خاص وى در میان یونانیان تبدیل به ضرب المثل وجود داشت

پارمنیدس معاصر هراكلیتوس بود چناچه در بعضى جاها با كنایه به مخالفتهایى با وى میپردازد كه بیانگر فلسفه هاى كاملا متفاوت این دو است چناچه در پیش دیدیم فلسفه هراكلیتوس فلسفه تغییر و تحول است وفلسفه اضداد و فلسفه اى كه حس در آن نقش اساسى بازى مىكند بر خلاف آن فلسفه پارمنیدس فلسفه آرامش و سكون و بىحركتى و وحدت است كه فقط بر عقل تكیه دارد و حس در آن بكلى كنار گذاشته شده است
او زندگى بشر را داراى دو بعد میدانست بعد اول كه حقیقت ودرستى است كه او این بعد را به عقل و خرد مربوط مىكرد وبعد دوم خطا پذیر و پر از اشتباه است كه دنیا حواس است
پارمنیدس نیز مانند دیگر یونانیان عقیده داشت كه هر چه وجود دارد پیوسته وجود داشته است وخواهد داشت او درگامى دیگر تبدیل و حركت وتغییر را خطاى حواس دانست ومنكر همه آنها شد واینگونه او نیز مانند استاد , خود را در زمره عقل گرایان(Rationalism) محض قرار داد وى در باره ازلى بودن وجود بدین شكل استدلال مىكند: اگر وجود آغازى داشت یا از وجود پدید آمده یا از عدم اگر بگوییم كه از وجود پدیدار شده پس منشا آن خود است و حادث بودن منتفى و اگر بگوییم از عدم پدید آمده از لحاظ عقلى غیر قابل قبول است.
در مورد تغییر وتحول ومرگ وفنا چنین مىگوید: تحول یا وتغییر یا از وجود است به وجود یا از وجود است به فنا اگر از وجود است به وجود پس تغییرى نداریم و اگر از وجود است به عدم كه این گزینه از لحاظ عقلى اشتباه است یا حركت اینگونه رد میكند حركت باید در مكان باشد و مكان هم یا و جود است یا عدم اگر وجود است پس حركت وجود در وجود است یعنى سكون و اگر عدم است دیگر حركت ممكن نیست چون حركت باید در مكان باشد.
پارمنیدس خلا را نیز با چنین استدلالهایى رد میكند او مىگوید وجود یكى است وپیوسته وبدون اجزا زیرا اگر اجزایى داشت یا چند تا بود بین این اجزا باید خلا باشد و خلا یا وجود است یا عدم اگر وجود است كه دیگر بین اجزا وجود پیوستگى وجود دارد و اگر عدم است عدم قادر به ایجاد گسستگى بین اجزا نیست
در مجموع وى وجود را یكى , نامحدود, همگن , قایم به ذات ازلى وابدى و غیر متحرك مىپندارد و در و محسوسات ما را كه همه خلاف این را نشان مىدهد باطل مىداند وراه اثبات را فقط در عقل و مجردات میبیند.
زنون 430-355 پ-م
از زنون اطلاعات زیادى در دسترس نمى باشد .منابع اصلى اطلاعات در باره زنون ارسطو و گفتگوهاى او با پارمنیدس كه توسط افلاطون تنظیم شده است میباشد.

زنون اهل الئا و دوست و شاگرد پارمنیدس بود . گفته مىشود كه همراه با استاد خود سفرى به آتن داشته است كه گویا در این سفر ملاقاتى هم با سقراط كه در سن جوانى بوده است دارند. زنون كه به شدت تحت تاثیر فلسفه استادش قرار داشت قدم در راه فلاسفه الئاتیك(1) گذاشت. او به نوعى شیوه احتجاج لفظى و جدل استاد خود را به پیش برد.
مهمترین مطلبى كه هنگام مطالعه زنون با آن برمىخوریم پاردوكسهایى(2) است كه وى در دفاع از فلسفه الئاتیك مطرح كرده است. البته معمولا در كتب فلسفى این موضوع مطرح مىگردد كه اثر پاردوكسهاى زنون بر فلسفه الئاتیك اثرى منفى بوده است زیرا با پاسخ دادن به این پاردوكسها ماهیت این فلسفه زیر سوال رفته است.
بنا به اظهارات افلاطون زنون قبل از سفر به یونان كتابى نوشته است كه در آن چهل پارادوكس خود را بیان نموده است. كه برخى از این پارادوكسها تاثیر عمیقى در گسترش ریاضیات داشته اند. پاردوكسهاى مطرح شده توسط زنون به دو بخش قابل قسمت هستند. دسته اول كه در باره رد تعدد و كثرت واثبات نوعى وحدت وجود است. دسته به دوم این پاردوكسها هم به مبحث حركت مىپردازد و آن را غیر ممكن میداند.
شاید بهترین مثال براى دسته اول این پاردوكسها نمونه زیر باشد:
اگر یك خط را در نظر آوریم این خط را میتوان نصف كرد حال هر بخش آن نیز قابل تقسیم به دو بخش دیگر است و روشن است كه این روند دو نیم كردن نیز انتهایى ندارد یعنى در هر مرحله با خط مواجه ایم و هیچگاه با این دو نیم كردنها به نقطه نخواهیم رسید پس در كل چنین میتوان نتیجه گرفت كه خط نمیتواند كه از یك سرى نقاط تشكیل شده باشد .(نوعى وحدت و رد تعدد)
و اما در باره دسته دوم یعنى پارادوكسهاى حركت میتوان دو نمونه زیر را بیان كرد:
1 براى اینكه فاصله اى را بپیماییم قبل از اینكه به انتهاى راه برسیم باید از نیمه آن راه عبور كنیم و براى گذر از نیمه آن راه باید نیمه نیمه آن را پیمود و این روند نیز ادامه دارد و پایانى براى آن نیست پس این حركت هرگز آغاز نخواهد شد . معادل ریاضى این پارادوكس زنون سرى ریاضى زیراست:
1/2 1/4 1/8 ….
كه البته بهتر است كه این سرى را به صورت معكوس یعنى به این شكل بنویسیم:
…. 1/32 1/16 1/8 1/4 1/2
كه البته از لحاظ ریاضى روشن است كه این سرى داراى جواب است یعنى:
1/2 1/4 1/8 … = 1

2 آشیل سریعترین دوندگان است ولى هیچگاه در یك مسابقه به لاك پشتى كه از او كمى جلوتر باشد نخواهد رسید چون زمانى كه آشیل كمى حركت كند لاك پشت نیز مسافت بسیار كمى را طى میكند كه آشیل براى رسیدن به لاك پشت مجبور است اید مسافت را نیز طى كند و این روند نیز هیچ وقت پایان نخواهد یافت. (پاردوكسى براى حركت)
به پاردوكسهاى زنون فیلسوفان زیادى نظیر هیوم , كانت و هگل پاسخ داده اند. البته گروهى از معاصران وى نظیر سوفسطاییان هم جواب هایى براى این پارادوكسها ارایه داده اند كه در آینده به آنها خواهیم پرداخت.
(1) براى اطلاعات بیشتر در باره فلسفه الئاتیك مىتوانید به مطالب مربوط به پارمنیدس و زنوفان مراجع نمایید
(2) پاردوكس به فارسى متناقض نما ترجمه شده است
امپدوكلس شهروند اكراگاس درسیسیل بود كه تاریخ حیات وى را به طور دقیق نمى توان معین كرد. وى در زمان خود ظاهرا اهل سیاست و رهبر حزب دموكرات شهر خود بوده و نیز داستانهایى پیرامون فعالیتهاى او به عنوان جادوگر و معجزه گر نقل مىشود و بر اساس داستانهانى وى ازجرگه فیثاغوریان به خاطر“دزدیدن گفتارها و خطابه ها“ اخراج شد. در عین حال گفته مىشود حال در طبابت نیز باعث پیشرفتهایى بوده است. امپدوكلس خود را شایسته پرستش مىدانسته به طوریكه طرف برخى شاگردانش از او به نام خدا هم نامبرده شده است. در مورد مرگ او نیز داستانهائى وجود دارد كه معروفترین این داستانها این است كه وی خود را به دهانه اتش فشان اتنا افكند تا مردم تصور كنند كه به آسمان رفته و از خدایان بوده ولى بدبختانه كفشهاى معروف برنجین خود را كنار آتشفشان جاى مى گذارد .

او افكار فلسفى خود را مانند دیگر فلاسفه یونان به صورت منظم بیان كرده او تا اندازه اى نیز مىكوشید تا افكر و عقاید اسلاف خود را تلفیق كند. در فلسفه امپدوكلس چیزى كه اهمیت دارد تغییرات و تبدیلات و ارتباط موجودات است نه تولد و مرگ اینان . او معتقد است وجود هست و مادى است ( مانند پارمنیدس) و نیز اعتقاد داشت وجود نمىتواند بوجود آید یا از میان برود زیرا نه مىتواند از لاوجود به وجود آید و نه میتواند لاوجود شود پس ماده بى آغاز و انجام یعنى فناناپذیراست . امپدوكلس درعین حال منكر تغیر به عنوان یك حقیقت نبود و آنرا به این صورت توجیه میكرد : اشیا كلهائى هستند كه موجود و فاسد مىشوند ولى درعین حال این كلها از اجزا فنا ناپذیر تركیب شده اند و فقط آنچه وجود دارد اختلاط و مبادله این اجزا است و جوهر (طبیعت) تنها نامى است كه كه آدمیان به اشیا داده اند. طبقه بندى مشهور چهار عنصر اختراع امپدوكلس بود. بدین سان كه اشیاء به سبب اختلاط عناصر چهارگانه(آب آتش خاك و هوا) به وجود مىآیند . عشق عامل جذب یا كشش این اجزا چهارگانه است و نفرت یا ستیزه اجزا را از هم جدا مىكند . بنا بر نظر امپدوكلس فراگرد عالم دایره وار است بدین معنى كه عالم وجود در آغاز یك دوره همه عناصر آن با هم مخلوطند نه مجزا و براى تشكیل اشیا انضمامى و تركیبى چنانچه ما آنها را مى شناسیم مخلوطى كلى از خاك هوا آتش و آب لازم است . در این مرحله اولیه فراگرد عشق اصل حاكم است و كل مجموعه یك خداى متبارك نامیده شده است. اما نفرت گرداگرد سپهر است و وقتى به درون سپهر نفوذ كرد فراگرد افتراق و جدائى آغاز مى شود .
امپدوكلس نظریه تناسخ (1) ارواح را در كتاب پالایشها تعلیم كرده است . ولى نظریه تناسخ او را نمىتوان با نظام جهانشناختى اش سازگار كرد زیرا اگر همه اشیا از اجرا مادى تركیب شده اند كه هنگام مرگ از هم جدا می شوند جایى برای جاودانگى باقى نمى ماند در انتها باید گفت هرچند امپدوكلس جریان عالم و فراگرد دایره وار طبیعت را بیان كرد ولی موفق نشد آنرا تبیین كند و ناچارا به نیروهاى اساطیرى عشق و نفرت متوسل شد و این آناكساگوراس بود كه تبیین آنرا بوسیله مفهوم عقل به عهده گرفت .
تهیه كننده این مطلب: شیوا خالد نژاد
آناكساگوراس 500-428 پ م
آناكساگوراس در حدود سال 500 قبل از میلاد در كلازمنا در آسیای صغیر متولد شد او در اصل یونانى بود ولى تردیدى نیست كه از او میتوان به عنوان یك شهروند ایرانى نام برد . وى در چهل سالگى به آتن رفت و مدتى در آنجا اقامت داشت. سالها بعد به او اتهام خداناشناسى وارد كردند به طوریكه او مجبور به ترك آتن شد. از موارد اتهامات او این بود كه مىگفت خورشید خدا نیست بلكه گویى آتشین و بزرگتر از تمام شبه جزیره پلوپونز است. او كلا به نجوم و ستاره شناسى علاقه داشت او از بررسى یك سنگ آسمانى به این نتیجه رسید كه كرات آسمانى از همان جوهر زمین تشكیل شده اند. همین موضوع باعث شد كه او گمان كند كه احتمالا در دیگر كرات آسمانی هم حیات وجود دارد.

آناكساگوراس مانند امپدوكلس و اكثر یونانیان این اصل را كه وجود نه بوجود مى آید و نه از میان میرود بلكه تغیر ناپذیر است را پذیرفت. اما در این مورد كه واحدهاى نهائى اچزائى متشابه با چهار عنصر خاك هوا آتش و آب هستند با امپدوكلس موافق نیست او معتقد است هر چیزى اجزائى دارد و اجزا آن ازلحاظ كیف عین كل آن است نهائى و غیر مشتق.
آناكساگوراس معتقد است در آغاز اجزا همه انواع با هم مخلوط بودند همه اشیاء باهم بودند و نامتناهى هم در عدد و هم در كوچكى و همه اشیاء در كل بودند و متعلقات تجربه ما زمانى پدید مى آیند كه اجزاء نوع معینى از این كل به شكل خاصى گرد هم آیند. مثلا در ابتدا اجزا طلا با دیگر اجزا (دركل) مخلوط بوده ولى این اجزا طلا طورى باهم فراهم مىآیند كه جسم مرئى طلا را بوجود مى آورند ولى در طلا نیز اجزادیگر اقسام وجود دارد ولى علت اینكه ما جسمى را طلا مى نامیم این است كه اجزا موسوم به طلا در آن جسم بیشتر از اجزااقسام دیگر است از این رو آناكساگوراس براى تغیر تبیینى مى یابد به این صورت كه میگوید مثلا علت اینكه گوشت از چیزى غیر از گوشت پدید می آید این است كه در همه چیز اجزا چیز هاى دیگر است پس در علف نیز اجزا گوشت وجود دارد و به همین دلیل گوشت از علف پدید مى آید تا اینجا آناكساگوراس چیزى جدید ارائه نكرده است.
اما وقتى به مساله قدرت یا نیرویى كه عهده دار ساختن اشیاء از توده نخستین است مىرسیم نقش مهم آناكساگوراس را در فلسفه در مى یابیم. امپدوكلس حركت را در جهان به دو نیروى عشق و نفرت نسبت داد اما آناكساگوراس به جاى آن اصل نوس(Nous) یا عقل و ذهن طبیعت را معرفى مى كند . مى گوید : نوس بر تمام موجوداتى كه حیات دارند ، هم بزرگتر و هم كوچكتر توانائى دارد .، نامتناهى و خود مختار است ، لطیف ترین و خالصترین چیزهاست و در آن است كه همه چیز هست (البته باید گفت نوس خالق نیست چون ماده یونانى ازلى است ).
ارسطو در باب اهمیت آناكساگوراس می گوید : " وى همچون مردى بخرد در میان ناسنجیده گویانى كه پیشتر از او بودند برجسته است " هر چند نمى توان اهمیت و تاثیر آناكساگوراس را در افكار فیلسوفان بعد از او نادیده گرفت ولى واقعیت این است كه او در آغاز یك اصل روحى و عقلى معرفى كرد اما موفق نشد تفاوت اساسى بین این اصل و ماده اى را كه این اصل شكل مىدهد یا به حركت در مىآورد را به نحو كامل توجیه كند ، او هر وقت در تبیین اینكه چرا هر چیزى ضرورتا هست در مى ماند پاى عقل را به میان مىكشید ولى در موارد دیگر هر چیزى را به عنوان علت بر عقل مقدم مىشمرد. ولى باز یاد آور میشویم كه نباید نادیده گرفت كه او با وارد كردن یك اصل بسیار مهم در فلسفه یونانى بعد از خود ثمره اى عالى به بار آورد.
تهیه كننده مطلب : شیوا خالد نژاد
دموكریتوس 465 – 370 پ م
دموكریتوس یا حكیم خندان , آخرین فیلسوف طبیعى , در آبدرا , شهرى كوچك در ساحل شمالى دریا اژه به دنیا آمد. پدر او اشرافزاده بود كه گفته مىشود با پادشاه ایران نیز روابطى داشته است. بنا به اظهارات دیوجانس دموكریتوس مدتى در زمینه نجوم و الاهیات تحت تعلیم موبدان ایرانى بوده است.

دموكریتوس بعد از مرگ پدرش براى یافتن دانش و حكمت سفرهاى متعددى را آغاز كرد به طوریكه ارثیه فراوانش صرف انجام این سفرها شد. گفته مىشود كه او از مصر , اتیوپى(حبشه) , ایران و هند دیدن كرد. هنگامى كه دموكریتوس به زادگاهش آبدرا برگشت نه چیزى از ارثیه پدر برایش باقىمانده بود نه وسیله امرار معاشى داشت به همین سبب برادرش داموسیس در این زمینه به او كمك كرد. او باقیمانده عمرش را صرف آزمایشهایى در باره طبیعت كرد. آشنایى او با پدیده هاى طبیعى و قدرت او در پیش بینى وضع هوا موجبات شهرت دموكریتوس را فراهم آورده بود. او از این تواناییهایش براى متقاعد ساختن مردم به اینكه آینده قابل پیشبینى است استفاده مىكرد. دموكریتوس در حالى كه بیشتر از صد سال داشت در گذشت.
بیشتر فلسفه دموكریتوس در باره اتم است. اتم در زبان یونانى به معناى تجزیه ناپذیر است. دموكریتوس به این نتیجه رسیده بود كه ماده را نمى توان به صورت نامحدود به ذرات ریزتر تقسیم كرد و پس از تقسیم كردن متوالى ماده به ذره اى تجزیه ناپذیر به نام اتم خواهیم رسید. اتمها در نظر دموكریتوس جاودانى بودند یعنى ازلى و ابدى دلیل آن هم این است كه نه هیچ چیز از عدم پدید میآید نه وجود قابل تبدیل به عدم است. از این جهت دموكریتوس با الئاییها موافق است ولى برخلاف آنها دموكریتوس خلا و حركت و تغییر را قبول دارد. به اعتقاد او اتمها با یكدیگر فاصله دارند و حركت مىكنند و فاصله بین اتمها نیز خلا است . او معتقد بود كه اجسام از اتمهاى گوناگونى تشكیل شده اند كه این اتمها با هم پیوند یافته اند , اگر جسم تجزیه شود این اتمها د وباره از هم جدا خواهند وپراكنده مىگردند. نظریات ارسطو در باره طبیعت باعث شد كه تئورى اتم دموكریتوس تقریبا به دست فراموشى سپرده شود تا اینكه بالاخره قریب دو هزار سال بعد دوباره همین نظریه توسط شیمیدان انگلیسى جان دالتون دوباره مطرح شد.
به عقیده او نیروى ماوراطبیعت یا چیزى خارج از طبیعت وجود ندارد. براى دموكریتوس تنها وجودى قابل قبول است كه از اتم تشكیل یافته باشد از این روست كه او را فیلسوفى كاملا ماتریالیست (ماده گرا) میشناسیم. به نظر او همه چیز در طبیعت مكانیكى و جبرى و تخلف ناپذیر است.چون همه چیز از اتم ساخته شده وآن هم فقط از قوانین ذاتى خود پیروى میكند . پس با كشف قوانین طبیعت به راحتى قادر خواهیم بود آینده را پیشبینى كنیم . دموكریتوس در این باره میگوید ترجیح میدهد قانونى تازه از طبیعت را كشف كند تا اینكه پادشاه ایران شود.
به نظر دموكریتوس تمامى رفتارها و واكنش هاى انسانى هم بوسیله اتم ها قابل توجیه است. مثلا حواس ما نتیجه برخورد و واكنش اتمهاى بدن ما با اتمهاى اجسام دیگر است براى نمونه هنگامى جسمى را مى بینیم دیدن ما حاصل برخورد قسمت كمى از اتمهاى جسم با اتمهاى چشم ماست یا لمس اجسام بر اثر تماس اتمهاى پوست با جسم لمس شده است. دموكریتوس روحى جاودانه و غیر مادى را در بشر قبول نداشت به نظر او روح انسان از ماده اى رقیق با اتمهایى صاف گرد تشكیل شده بود كه اتمهاى این ماده هنگام مرگ از هم جدا و پراكنده میشوند .
این مبحث ادامه دارد
سلام
با تشکر از خانم آرتمیس و آقای پدرام. ممنون از مطالبی که بیان کردید . دارد مجموعه شما کامل می شود. کاش منابعتان را هم ذکر می کردید. ما تا می خواهیم از فکر افلاطون دربیاییم. شما ما را دوباره به یاد او بیندازید. من در کلوپ افلاطون مقاله دارم تحت عنوان: هومر و افلاطون دو روی یک سکه(1). که حاصل 5 سال کار من است. خواندنش برای شما خالی از لطف نیست.

ارسطو در سال 384 پیش از میلاد در شهر استاگیرا مقدونیه که در 300 کیلومتری شمال آتن قرار دارد به دنیا آمد. پدر او دوست و پزشک پادشاه مقدونیه جد اسکندر مقدونی بود.ارسطو در جوانی برای تحصیل در آکادمی افلاطون راهی آتن شد . در آنجا توسط افلاطون عقل مجسم (Nous) آکادمی نام گرفت. وی پس از مرگ افلاطون آکادمی را ترک کرد و به آسیای صغیر رفت . در آنجا با دختر یک خانواده ثروتمند و پر نفوذ ازدواج کرد. بعد از مدت نه چندان طولانی فیلیپ پادشاه مقدونیه ارسطو را برای آموزش فرزندش اسکندر به دربار خود دعوت نمود. زمانی که ارسطو شروع به تربیت اسکندر کرد اسکندر 13 سال داشت . او حدود 12 سال به این کار مشغول بود.
پس از آن به آتن رفت و مدرسه خود را به نام لوکیون بنا کردبر خلاف آکادمی افلاطون که در آن تاکید بشتر بر ریاضیات و سیاست و فلسفه نظری بود در لوکیون به پزوهش هایی در مورد زیست شناسی روان شناسی اخلاق هنر و شعر نیز پرداخته می شد. گفته می شود در این زمان وی از حمایتهای همه جانبه و فراوان اسکندر برخوردار بوده است به طوریکه با کمکهای او موفق به تاسیس اولین باغ وحش تاریخ می شود.
پس از مرگ اسکندر در سال 323 پ م آتنیها بر علیه حکومت مقدونی شورش کردند. ارسطو نیز از اثرات این شورش در امان نماند. در این زمان یکیاز روحانیون آتن بر علیه ارسطو شکایت کرد که او منکر تاثیر صدقه و قربانی است . ارسطو بدین ترتیب مجبور به فرار از آتن و مخفی شدن شد تا مانع جنایت دوم آتنیان برضد فلسفه شود. یک سال بعد از این واقعه او در سن 63 سالگی درگذشت.
اکثر آثار به جا مانده از ارسطو کتب مدونی که خود او تهیه کرده باشند نیستند. بلکه بیشتر شبیه به جزوات درسی هستند که شاگردان او تهیه کرده اند . سبک نوشتن او بر خلاف افلاطون فاقد آراستگی های ادبی است. آثار ارسطو تمام علوم یونان باستان به غیر از ریاضیات را شامل می شود. بعضی از شاخه های علوم که ارسطو به آنها پرداخت تقریبا اولین بار بود که در تاریخ بشر کسی به شکلی جدی و مدون به آنها می پرداخت.
با دقت در تمام فعالیتهای ارسطو اشتیاق عجیب ارسطو به مشاهده گری دنیا و تفسیر آن مشاهدات آشکار می گردد. ارسطو بر خلاف استادش تلاشی در به پرواز درآوردن پرنده ذهن نمی کند و ترجیح می دهد با نوعی واقع گرایی خوب ببیند و سپس مشاهداتش را با وضع قوانین دقیقی مورد بررسی قرار دهد. او با جرات تمام این گونه مشاهده کردن و تفسیر مشاهدات بر اساس قوانین مشخص را به تمام شاخه های علم تعمیم می دهد. از این روست که هنگام مطالعه ارسطو با نجوم ارسطو- زیست شناسی ارسطو – روانشناسی ارسطو – سیاست ارسطو و..... مواجه می شویم. او همراه با بررسی این علوم به تقسیم بندی و شاخه بندی علوم نیز می پردازد.
گرچه تا به امروز اکثر نظریات ارسطو در علوم طبیعی مانند مرکزیت کره زمین , تفاوتهای فیزیولوژیک زن و مرد یا رد نظریه اتمی دموکریتوسو سقوط اجسام به زمین با سرعتهای متفاوت بر اساس وزن و بسیاری دیگر رد شده است. اما تقسیم بندی علوم ارسطو و حتی بعضی از نوشته های او در زمینه علوم طبیعی تا هزاران سال در تاریخ بشری تاثیر گذاشته است. که همین موضوع سبب گشته است تا این ادعا مطرح شود که نظریات ارسطو پیشرفت علوم را هزار سالی به عقب انداخته است.
اما شاید مهمترین مبحثی که هنگام مطالعه این مشاهده گر بزرگ با آن مواجه می شویم نه مشاهدات او بلکه شیوه تفسیر و استنتاجی است که او برای این مشاهدات و در کل برای تفکر وضع کرده است. در واقع در میان مطالب مطروحه توسط ارسطو مطلبی که کمتر از همه مورد دستبرد زمان واقع شده است منطق ارسطو است , که همین امر موجب شده است که ارسطو به عنوان واضع منطق نیز مطرح گردد . مهمترین اثر ارسطو در منطق ارغنون (Organon) است که شامل پنج بخش مقولات (Categories) تعبیرات (On Interpretation) تحلیل (Analytics) که خود شامل و بخش می باشد.
ارسطو تمام علوم را در دایره فلسفه می داند.او دانش بشری را به سه بخش عمده فلسفه نظری , فلسفه عملی و فلسفه ادبی تقسیم می کند. فلسفه ادبی شامل مواردی همچون شعر و ادبیات و سخنرانی و چیزهای نظیر اینها می شود. فلسفه عملی هم در برگیرنده مواردی نظیر اخلاق و سیاست و اقتصاد است.او فلسفه نظری را نیز به سه بخش عمده تقسیم می کند : 1 علوم طبیعی نظیر فیزیک و زیست شناسی 2 ریاضیات 3 فلسفه متافیزیک و خدا شناسی .
اکنون اجمالا به فلسفه نظری ارسطو می پردازیم. در علوم طبیعی همانطور که در قبل گفته شد مشهورترین کارهای ارسطو اشتباهات علمی اوست. قسمت دوم فلسفه نظری او که ریاضیات است وی به علت عدم علاقه چندان وارد موضوع نمی شود. قسمت سوم فلسفه نظری ارسطو که بیشتر موضوع مورد بحث ماست فلسفه متافیزیک اوست .
ارسطو در این مبحث معرفت شناسی با استادش افلاطون موافق است که آگاهی و علم بر کلیات تعلق می گیرد و نه بر عالم محسوسات که عالم جزییات است. همانطور که در نوشتار قبلی (افلاطون) ذکر شد افلاطون عقیده داشت این کلیات یا به عبارت دیگر مثالها هستند که تشکیل عالم واقعی را می دهند. و محسوسات ما غیر واقعی و در واقع پرتوی از عالم مثال هستند. اختلاف ارسطو با افلاطون از همین جا شروع می شود. ارسطو بر خلاف استاد معتقد است که این کلیات و مثالها فقط ذهنی هستن و وجود خارجی ندارند. به عبارت دیگر بر خلاف افلاطون که دیدی آبژکتیو نسبت به این مسئله دارد ارسطو دارای نگرشی سابژکتیو نسبت به این مسئله است. ارسطو در رد نظریه مثل افلاطونی دلایل زیادی را ذکر می کند که در اینجا به آنها نمی پردازیم. شاید بتوان این اختلاف را به خلق و خوی این دو نسبت داد. ارسطو فاقد شور و هیجان افلاطون برای خیال پردازی و پرواز ذهن است. اما در عوض مشاهده گری است حرفه ای که بیشترین بهره را از حواس خود می برد.
ارسطو با مشاهده یک شی در جهان دو تفسیر از آن شی ارایه می دهد یکی تفسیری که به حالت بالقوه اش مربوط می شود و دیگری که به حالت بالفعل آن مرتبط است. برای مثال در نگاه او یک دانه بالقوه یک گیاه کامل است. زمانی که این قوه به فعلیت درآمده بالفعل تبدیل به یک گیاه می شود. یا خاک بالقوه می تواند کوزه باشد و با تبدیل شدن به کوزه این قوه به فعلیت در می آید.
ارسطو به حالت اولیه و بالقوه اشیا هیولی یا ماده خام می گوید. حالت بالفعل این ماده خام را نیز صورت نام می نهد. این چنین است که وجود برای ارسطو مرکب است از ماده خام یا هیولی و صورت آن. برای او این ترکیب هم ترکیبی است جدایی ناپذیر.تنها یک مسئله در اینجا هست و آن اینکه در این ترکیب صورت تغییر پذیر است. پس می توان مرگ و زوال و فساد یا تغییراتی را که در این جهان مشاهده می کنیم نتیجه تغییر صورت ماده دانست. در اینجا باید به این نکته توجه داشت که صورت و ماده خام دارای حالاتی نسبی اند و شکلی سلسله مراتبی دارند . یعنی صورت یک جسم می تواند ماده جسم دیگر باشد , همچنانکه نبات هیولی (ماده خام) حیوان است وجماد نیز هیولی نبات می باشد.
جدایی ناپذیری ماده و صورت موجب می شود که هیچ گاه با ماده ای اولیه روبرو نشویم , بدین ترتیب ماده المواد از نظر ارسطو امری کاملا ذهنی است و وجود خارجی ندارد. او این چنین نظریات فیلسوفان قبل از خود را در مورد ماده المواد مانند هوای طالس آب آناکسیمنس یا جزء لایتجزا یا همان اتم دموکریتوس و بالاخره مثل افلاطون را مردود می شمرد.
به نظر ارسطو برای دگرگونی هایی که در اطراف ما رخ می دهد چهار علت اولیه وجود دارد: یک: علت مادی (Material Cause) دو: علت صوری (Formal Cause) که پیش از این در باره آنها صحبت شد. علت سومی که ذکر می کند علت فاعلی یا محرکه(Efficient Cause) است , که این امری است که اسباب تغییر را فراهم می آورد, مانند نقش نجار در تبدیل چوب به صندلی . آخرین علت بروز تغییرات علت غایی (Final Cause) می باشد و این هم امری است که تغییرات برای تبدیل صورت به آن انجام می شود . هر چند برای صورت گرفتن هر تغییر همه این عوامل لازم هستند ولی با کمی دقت متوجه نوعی اتحاد در سه علت آخر می شویم , در حالیکه علت صوری و غایی به میزان زیادی همخوانی دارند علت فاعلی یا محرکه هم مانند شوق و میل و کششی است در راستای علت صوری و غایی.
ارسطو نیز مانند افلاطون ولی به گونه ای دیگر وجود را دارای سلسه مراتب می کند و نیز باز مانند او در سلسله مراتبش دچار نوعی کمال گرایی به شیوه ای متفاوت از افلاطون می شود. برای مثال او به سلسه مراتبی از جماد - نبات – حیوان – انسان معتقد است که در این سلسه مراتب در هر مرحله وجود کمالی می یابد و به درجه بالاتری صعود می کند.
به عقیده ارسطو وجه تمایز و برتری انسان نسبت به حیوان عقل اوست پس عقلانیت یکی از بالاترین درجات کمال است. در این رده بندی ارسطو عقل مجرد و صرف که کاملا در حالت صورت و فعل است نه به شکل ماده و هیولی در قله قرار دارد..
خدای ارسطو هم خالق جهان نیست بلکه محرک اولیه جهان است. زیرا ارسطو چون بسیار دیگری از یونانیان باستان به جهانی ازلی و ابدی معتقد بود. این خدا خدایی نیست که جهان را مستقیما به وسیله نیروهای خاصی بچرخاند. او در این باره می گوید خدا جهان را به شیوه ای می گرداند که معشوقی عاشقش را. پس خدای ارسطو شخصا هیچ دخالتی در امور دنیای ما نمی کند و نظاره گریست صرف(مانند خود ارسطو!!!) تنها منظره ای که می بیند فقط خود اوست , زیرا نظاره بر این جهان ناقص موجب نقص او هم می شود , در حالیکه که او کمال مطلق است.
در پایان این نوشتار به شکلی کاملا مختصربه دو بخش از فلسفه عملی ارسطو یعنی اخلاق و سیاست می پردازم. بیشتر نظریات ارسطودر باب اخلاق را می توان از کتاب اخلاق نیکوماخوسی او مطاله کرد.
در فلسفه اخلاق ارسطو که متاثر از فلسفه نظری اوست خیر و سعادت هر موجودی در غایتی است که برای او معین شده است . و چون کمال انسان در عقلانیت مشخص شده است . پس خوشبختی و سعادت انسان در زندگیی مبتنی بر عقلانیت است. به عقیده ارسطو عقلانیت هم چنین حکم می کند که فضیلت اخلاقی در امری باشد که حد وسط و تعادل در آن رعایت شده باشد. بدین گونه است که ارسطو توصیه به انتخاب شجاعت میان تهور و ترس و اقتصاد میان بخل و اسراف و...... می کند.
در سیاست هم ارسطو پی گرفتن راه وسط را دنبال می کند. از سویی به مخالفت با دموکراسی بر می خیزد , چون معتقد است که دموکراسی بر این اصل استوار است که همه مردم با هم برابرند , در حالیکه به اعتقاد او اصلا اینطور نیست. ارباب بر برده برتری دارد , مرد بر زن , اشراف بر عامه مردم , ... . در ضمن چون در دموکراسی که حکومت به دست عامه می افتد عامه مردم را به راحتی می توان فریفت , پس امکان سقوط و اضمحلال این نوع حکومت زیاد است. اما در نظر ارسطو حکومت آریستوکراسی (اشرافی) هم با اینکه در کل نسبت به دموکراسی ارجحیت دارد اما این هم دارای معایب خاص خود است , نظیر اینکه معمولا منجر به استبداد یا حکومت پول و ثروت بر مردم می شود. پیشنهاد ارسطو ترکیبی از این دو نوع حکومت یا در واقع حد وسطی بین آنهاست. بدین شکل که مثلا گروهی از مردمان برتر برای حکومت(احتمالا گروهی از اشراف) با هم به اداره کشور بپردازند.
اپیکور

اپیکور در سال 341 پ م یعنی 7 سال بعد از مرگ افلاطون در جزیره ساموس (واقع در دریای اژه) مستعمره آتنیها به دنیا آمد. زمانی که که 19 سال داشت ارسطو نیز درگذشت. او فلسفه را نزد شاگردان افلاطون و دموکریتوس آموخت. او قبل از عزیمت به آتن مدرسه ها فلسفی اش را در مایتلین و لمپاسوس تاسیس کرد.سپس در آتن باغ خود را که ترکیبی از یک انجمن فلسفی و یک مدرسه بود را ایجاد کرد.
اپیکور به شدت متافیزیک ماتریالیستی و تجربه گرایی و معرفت شناسی و اخلاقیات هدونیستی (فلسفه لذت گرایی) را گسترش داد. در زمینه متافیزیک می توان او دنباله رو دموکریتوس یعنی معتقد به اتم و کاملا ماده گرا دانست.
اپیکور در سال 271 پیش میلاد از در اثر سنگ کلیه درگذشت. بعد از مرگ وی جنبش اپیکوریان ادامه پیدا کردبه شکلی از مرزهای یونان نیز فراتر رفت.قدرت گرفتن مسیحیت در اروپا موجب افول تفکرات اپیکوری شد. اما این تفکرات در رنسانس همراه با ضدیت با اسکولاستیک بار دیگر این تفکرات زنده شدند. با وجود اینکه اپیکور نوسنده پرکاری بود ولی متاسفانه هیچ یک از آثار خود او به جا نمانده است. که دلیل اصلی آن هم اتوریته مسیحیت برای حذف آثار ملحدانه است.
متافیزیک اپیکور:
همانطور که در قبل گفته شد اپیکور در متافیزیک دنباله رو دموکریتوس است. بنا بر اعتقاد او اجزای پایه ای جهان اتمها یعنی ذرات ریز و تجزیه ناپذیری هستند که در فضای خلا بین خود در حال حرکت هستند. اشیا مجموعه از اتمها هستند که تمام خواص ماکروسکپی آنها و اتفاقاتی که برای آنها می افتد به بیانی اتمی قابل توجیه است.
فلسفه متافیزیک اپیکور که درواقع مقدمه ای برای اثبات وجود اتمها و خلا می باشد از دو نقطه زیر شروع می شود :
1 ما اجسام در حال حرکت را مشاهده می کنیم
2 چیزی از نیستی پا به هستی نمی گذارد.
اپیکور مورد اول را از تجربه اخذ می کند .مورد دوم نیز اصلی معمولی و مورد قبول فلاسفه یونان باستان است. از نکته اول اپیکور بدین شکل استفاده می کند که چون اجسام در حال حرکتی وجود دارند پس قاعدتا فضای خالی نیز باید موجود باشد که اجسام توانایی حرکت داشته باشند . اپیکور این فضای خالی را خلا می نامد. استفاده اپیکور از مورد دوم هم به این شرح است : اشیا و موادی که ما می بینیم قابل تقسیم به اجزای ریزتری هستند که خود این اجزا و تکه ها هم به نوبه خود قابل تقسیم می باشند. واین روند همچنان ادامه خواهد داشت. به اعتقاد اپیکور این روند نمی تواند تا بی نهایت باشد زیرا در این صورت تکه ها و اجزا به عدم میل خواهند کرد که این موضوع بر خلاف اصل عدم امکان پدیداری وجود از عدم است. پس می توان نتیجه گرفت که ذراتی غیر قابل تجزیه سازنده مواد و اشیا هستند. او با همین اصل ازلی و ابدی بودن جهان را نیز نتیجه گیری می کند.
بیشتر نظریه اتمی اپیکور از کارهای دموکریتوس برگرفته شده است با این حال او در گسترش و پیرایش این نظریه بسیار کوشیده است به شکلی که موجب تفاوتهای که در زیر اشاره می شود گشته است:
1 دموکریتوس معتقد بود حرکت هر اتم ناشی از حرکات قبلی و برخوردهای قبلی آن با اتمهای دیگر است .اپیکور برای رفع ایراد ارسطو در این زمینه که پس منشا حرکت اولیه چیست؟ حرکتی ذات و اولیه برای اتمها قایل شد
2 اپیکور علاوه بر برخورد جبری اتمها با هم قایل به یکسری از حرکات وتغییر جهت تصادفی در حرکت اتمها بود که به این وسیله آزادی و اختیار عمل انسانها را نیز توجیه می کرد .(بر خلاف نگرش دموکریتوس که بیشتر جبرگرایانه است) چون اگر تمام حرکات اتمها جبری و متعین باشد حرکات اجسام و انسانها نیز کاملا جبری خواهد شد. این مطلب در زمینه حرکات تصادفی نظریه کوانتوم و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را به اندیشه خواننده امروزی متبادر می سازد !
3 اپیکور برخلاف دموکریت خواص ماده را مستقیما متاثر از خواص اتمها نمی دانست . در عوض خواص ماده را در برآیند خواص عده ای از اتمها در ساختاری خاص جستجو می کرد. مثلا مزه یک غذا در اثر مزه اتمهای آن نیست بلکه این مزه از برهمکنش اتمها اعضای حسی ما با اتمها غذا حاصل می شود.
یک جنبه مهم از فلسفه اپیکور میل او به حذف توصیف پدیده ها طبیعی براساس قدرت خدایان و ماورا طبیعت و جایگزین کردن آن با مکانیسم توصیفی خودش می باشد. او آرزو داشت که ترس و اعتقاد مردم به خدایان را از بین برد و توضیحات مبتنی بر نظریه اتمی اش را جایگزین خواست و اراده خدایان برای توضیح پدیده های طبیعی نظیر زلزله و رعد و برق و غیره سازد. اپیکور تنها جایگاهی که برای خدایان قایل است ذهن آدمی است. خدای او بکلی با تصورات و تعبییرات متداول فرق می کند . خدای او ایده آل های ذهنی اوست.
به نظر اپیکور مسئول ذهن و روان و فکر آدمی (mind) اندامی در بدن (brain) اوست وطبیعتا امری است کاملا مادی و قابل توجیه با نظریه اتمی که مسلما مرگ و نابودی هم دارد.
اپیکور در شناخت شناسی کاملا تجربه گرا و غیرشک گراست . او معتقد است که تمام اطلاعات و معلومات ما از طریق حواس به دست می آیند و در صورت استفاده درست , داده های حسی قابل اعتماد می باشند . به نظر او ذهن ما در عین حالی که فرآیندی مادی است اصول و پیش فرض هایی برای استدلال و استنتاج هم دارد که خود اینها نتایج تجارب تکرار شده انسان است.
اپیکور بر ضد شک گرایی اینچنین استدلال می کند:
1 اگر شخصی کاملا شک گرا باشد هیچ تصمیمی در زندگی نمی تواند بگیرد و این چنین شخصی محکوم است به سکون و مرگ.
2 اگر از کسی که معتقد است هیچ چیز را نمی توان شناخت سوال کنیم که آیا او می داند هیچ چیز را نمی توان شناخت؟ او با هر پاسخی دچار تناقض بزرگی در گفتارش خواهد شد. زیرا با پاسخ منفی روشن است که اعتقاد اولیه خود را نقض کرده و درصورتی که جواب او مثبت باشد به این مطلب معترف شده است که جواب این سوال را می داند و شناخته است که باز هم ناقض گزاره هیچ چیز را نمی توان شناخت است.
3 اگر شخص شک گرا بگوید چیزی نمی تواند شناخته شود یا واقعیت را نمی توانیم تشخیص دهیم می توانیم به او چنین اعتراض کنیم که که اطلاعاتش را در باره مفاهیمی نظیر دانش و واقعیت و غیره چگونه کسب کرده است؟ اگر کاملا به حواس بی اعتماد باشیم قادر به کار بردن مفاهیمی که از طریق حواس به دست می آیند نیز نخواهیم بود.
اخلاقیات اپیکوری :
مبنای اخلاقیات اپیکور در لذت است . او می گوید تنها چیزی که دارای ارزش اصیل است لذت شخصی است . و بقیه چیزهای ارزشمند ارزششان تنها بواسطه حفاظت و سیانت از لذت شخصی است . با اینحال دید پیچیده او از لذت سبب جانبداری او ازنوعی زندگی آرام و زاهدانه همراه با تقوا به عنوان لذت مطمئن می شود. این نگرش اپیکور در باره لذت او را از فلاسفه سیرناییک نظیر آریستیپوس جدا می سازد.
بنا بر اعتقاد اپیکور تمام اعمال برای کسب لذت و دوری از درد است .ارزش و خوبی لذات و بدی دردها هم نیازی به دلیل ندارد و بدون واسطه و با علم حضوری درک می شود. در فلسفه اپیکور گرچه همه لذات خوب و همه دردها بد محسوب می شوند اما این به معنای انتخاب همه لذات و اجتناب از همه دردها نیست . چه بسا نتیجه دردی کوتاه مدت موجب خوشی و لذت بلند مدتی شود ویا لذت کوتاه مدت سبب درد بزرگ و بلند مدت.
برای اپیکور لذایذ و ارضای امیال شخصی به هم گره خورده اند. به اعتقاد او دو نوع لذت وجود دارد: 1 لذتهای جنبنده و متغییر 2 لذتهای ایستا و پایدار برای مثال زمانی که هنگامی که گرسنه باشیم از غذا خوردن لذت می بریم این لذت از نوع اول است که با عمل غذا خوردن ما همراه است اما هنگامی که احساس سیری و عدم نیاز به غذا کردیم این حس نیز به نوبه خود لذت بخش است . لذت اخیر از نوع دوم است که اپیکور آن را به لذایذ نوع اول ترجیح می دهد. او در تقسیم بندی دگر لذایذ ودردها را به دو نوع فیزیکی و روانی یا ذهنی نیز تقسیم بندی می کند . موضوع لذایذ فیزیکی فقط زمان حال است در صورتیکه موضوع لذایذ ودردهای ذهنی شامل گذشته وآینده نیز می شود . مانند افسوس خوردن از اشتباهات گذشته و یا تشویش برای آینده . اپیکور معتقد است همین ترس از آینده و به خصوص ترس از خدایان و مرگ بزرگ ترین مانع لذت بردن از زندگی است به شکلی که دور کردن اینها از خود سبب آرامشی بسیار دلپذیر خواهد گشت.
همانطور که در قبل گفته شد اپیکور لذات را در ارضای امیال می داند به همین جهت تلاش قابل ملاحظه ای در جهت روشن شدن موضوع امیال کرده است. زمانی که لذت نتیجه ارضای امیال و درد نتیجه نرسیدن به مطلوب باشد دو راه حل پیش روی ماست: 1 تلاش کنیم میل را بر آورده سازیم یا 2 تلاش کنیم که امیال خود را حذف کنیم . اپیکور در بیشتر موارد راه حل دوم را توصیه می نماید .زیرا معمولا راحت تر حاصل می شود و از پایداری بیشتری برخوردار است .
تقسیم بندی امیال نیز نزد اپیکور چنین است :
1 امیال طبیعی و ضروری : مانند میل به غذا یا داشتن سرپناه اینگونه امیال به راحتی ارضا می شوند و حذف آنها بسیار مشکل و در برخی موارد غیر ممکن است. اینها برای ادامه حیات ضرروی اند طبیعی است که اپیکور رای به ارضای اینها می دهد .
2 امیال طبیعی و غیر ضروری : مانند میل به غذایی بسیار لذیذ و بسیار گرانقیمت .به نظر اپیکور اگر این امیال بدون تلاش خاصی برآورده شوند ارضای آنها مانعی ندارد در غیر این صورت بهتر است حذف شوند.
3 امیال پوچ : مانند میل به قدرت و ثروت وشهرت و... ارضای این امیال فوق العاده مشکل است زیرا طبیعی نیستند و حدود طبیعی ندارند و فقط تحت تاثیرات زندگی اجتماعی پدیدار شده اند. توصیه اپیکور حذف این امیال است .
در قرن پنچم پیش از میلاد در یونان تقاضا براى آموزش بالا گرفت. قسمتى از پاسخ جامعه یونان آن زمان به این تقاضا پدیدار شدن معملمان سیار و باهوشى به نام سوفیست ها (سوفسطائیان) بود. در لغت كلمه یونانى سوفیا به معنى خرد و دانش است و سوفیست نیز معناى صاحب خرد و دانش را مىدهد.( بر خلاف كلمه فیلسوف كه به معناى مشتاق وخواهان دانش و حكمت است نه صاحب آن).
یكى از تفاوتهاى سوفیستها (سوفسطائیان) با فیلسوفان آن دوره در این بود كه بر خلاف آنان بابت آموزشهایشان پول دریافت مىكردند كه گویا در بعضى موارد مقدار هنگفتى مىشده است . سوفیست ها براى پیدا كردن شاگردهاىجدید مدام در یونان در حال سفر بودند آنان نخستین كسانى بودند كه در یونان بابت آموزش دستمزد دریافت مىكردند. شاید اگر این موضوع نبود و افلاطون و ارسطو هم بر آنان كمتر خرده مىگرفتند فلسفه و آموزشهاى آنان وجه بسیار بهترى در طول تاریخ داشت.
در نظر افلاطون سوفیست كسى است كه دانش و خرد خود را براى مقدار كمى پول مىفروشد. ارسطو نیز نظر بهترى از افلاطون در باره آنان ندارد و مىگوید: سوفیست كسى است كه با تظاهر به دانش و خرد كسب درآمد مىكند.
آموزشهاى سوفسطاییان در زمینه خاصى محدود نمىشد و تقریبا همه علوم آن زمان را پوشش مىداد ، آنان به آموزش ریاضیات فیزیك نجوم ادبیات ,فلسفه سیاست و گرامر و سخنورى و فن بیان مشغول بودند. ولى تاكید آنان در آموزش در سخنورى و موفقیت در سیاست بوسیله آن بود زیرا مهمترین شغل در یونان آن زمان اشتغال به سیاست بود و چیزى كه در آموزشهاى سوفسطاییان در این زمینه اهمییت داشت این بود كه چطور سیاستمدار توده هاى مردم را به سوى اهداف خود سوق دهد , در این بین مهم نبود كه حق و حقیقت چیست یا خرد چه حكم مىكند.
نخستین كسى كه سوفیست نام گرفت پرتاگوراس بود . چند سوفیست مهم بعد از او عبارتند از : گورگیاس , پرودیكاس , هیپیاس كه طرفداران زیادى داشتند كه به آنها گوش مىكردند.
سوفیستها در وارد شدن به هر زمینه اى ایرادى نمىدیدند به طوریكه سریعا شروع با استدلال در آن زمینه مىكردند. گاهى اوقات بعضى از آنها به خاطر غلط نشان دادن چیزى كه درست به نظر مىرسد یا اثبات اینكه سفید سیاه است به خود مىبالیدند. براى مثال گورگیاس مدعى بود كه در زمینه اى كه در آن صحبت مىكنید نیازى نیست كه اطلاعات زیادى داشته باشید , او خود به هر سوال بدون اندكى ملاحظه پاسخ مىگفت.
به اعتقاد بسیارى از آنان براى رسیدن به مقصود فقط تسلط بر زبان و مهارت در بازى با كلمات كافى است. آنها بنا به همین موضوع سعى مىكردند كه هنگام مباحثه حریف را اغفال و سردرگم سازند. واگر این امر ممكن نبود سعى مىكردند با خشونت در گفتار و ایجاد سرو صدا حریف را مغلوب سازند. در بسیارى از موارد نیز سعى در تحت تاثیر قرار دادن مردم بوسیله استعارات و لطایف و پارادوكسها داشتند تا با بیان حقایق. به خاطر همین موضوع است كه لفظ سفسطه به عنوان استدلال باطل به كار برده مىشود.
تقریبا در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد سوفیست ها رو به افول گذاشتند و بعد از آن نیز دو بار دیگر در یونان مطرح شدند , بار اول در قرن دوم میلادى بود كه در آن زمان به سخنرانان حرفه اى كه در مجامع عمومى مردم را تحت تاثیر قرار مىدادند عنوان سوفیست را اطلاق مىكردند. آنان نیز مانند سوفیست هاى قبلى دائم در سفر بودند. بار دومى كه دوباره سوفیست ظاهر شدند در قرن چهارم میلادى بود كه تقریبا مقارن با قدرت گرفتن مسیحیت در اروپاست. سوفیست در این زمان تلاش و فلسفه خود را به مبارزه با مسیحیت اختصاص دادند. تقریبا در قرن پنجم میلادى كم كم كلمه سوفیست تبدیل به لفظى اهانت آمیز شد كه براى كسى كه غلط استدلال مىكرد به كار مىرفت.
هسته اصلى فلسفه سوفسطاییان اعتقاد به قدرت سخنورى و زبان است. هنگامى كه افلاطون به پىریزى فلسفه آرمانگرایش مشغول است ودر آن به بنیادها و اصول اهمیت مىدهد سوفیست ها دیدگاهاى بسیار متفاوتى را نسبت به او اتخاذ مىكنند و آنها جانب فلسفه اى غیر اصول گرا و بدون پایه و بنیاد را مىگیرند. زیرا به اعتقاد آنها براى هیچ چیز دلیل واقعى و مطلق و كاملى وجود ندارد.
سوفیست ها بین جهان واقعى و زبان وتوانایى آن براى بیان و توضیح چیزهاى موجود در جهان شكاف عظیمى دیدند. آنها اعتقاد داشتند یا چیزى وجود ندارد و یا اگر چیزى هم هست آن غیر قابل درك توسط انسان است و اگر هم چیزى غیر قابل درك توسط انسان باشد پس غیر قابل انتقال در ارتباطات خواهد بود .آنها مغایرتى عمده بین محدودیتهاى زبان و بیان حقیقت مشاهده نمودند .از پروتاگوراس نقل مىشود: "انسان مقیاس و میزان وجود داشتن همه هستیهایى هست كه وجود دارند و همه غیر هستیهایى كه وجود ندارند".
هنگام مطالعه سوفیست ها در مى یابیم كه آنها بر خلاف افلاطون نگرانى بابت حقیقت ندارند براى آنها مهم تر از ارزش حقیقت ابهامات ذاتى و دانسته هاى درون ماست این اعتقاد قوى به قدرت زبان و كمبود در پى ریزى حقیقت موجب پدیدار شدن پارادوكسهاى شده است كه سوفیست ها براى ایجاد آنها از ضعف و ابهامات زبان استفاده مىكردند.
در برابر مسئله خدا هم عده اى از سوفیست ها مانند پروتاگوراس موضع نمىدانم(لاادرى) و غیر قابل اثبات است پیش گرفتند ولى اكثر آنها در موضع انكار خدا قرار داشتند.
در دوره معاصر با پدیدار شدن جنبه و دیدگاه هاى فلسفى جدید در باره زبان بخشى از دیدگاه هاى سوفسطاییان در باره زبان احیا شده است. از آنجمله مىتوان به این عقیده اشاره كرد كه : " حقیقت و اطلاعات كشف نمىگردند بلكه ساخته مىشوند و این پروسه ساخته شدن اطلاعات زمانى كه مردم با هم ارتباط برقرار مىكنند اتفاق مىافتد".
نویسنده مطلب: مهدى پدرام
سقراط
سقراط را بیشتر از طریق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون مىشناسیم. زیرا او در طول زندگىاش چیزى ننوشت وبیشتر اطلاعات ما از او از شاگردانش بدست آمده است. كه همین امر و مرگ دلخراشش باعث شده است كه دركتب زیادى وى با مسیح مقایسه گردد.

او نخستین فیلسوف مهمى بود كه در آتن بدنیا آمد كه بیشتر عمر خود را صرف گفتگو ومباحثه در كوچه و بازارهاى آتن مىكرد. او جوانانى را ازاقشار مختلف و باعقاید گوناگون دور خود جمع مىكردو به گفتگو با آنها مىپرداخت . كه بعدها بسیارى از این جوانان نماینده هاى فكرى فلسفه هاى گوناگون در یونان باستان شدند. كه همین امر باعث شد كه مكاتب زیادى سقراط را از خود بدانند. او به غیر از مباحثه وتفكر كار دیگرى نمىكرد و شغل خاصى نداشت و نسبت به فردایش بىاعتنا شده بود. در خانه هم دل خوشى نداشت و به فكر همسر و فرزند نبود وهمواره به خاطر این خصوصیاتش با زنش مشكل داشت. البته مىتوان گفت كه در نهایت زنش به اوعلاقه داشت زیرا بعد از اعدام سقراط نمىتوانست به خود تسلى خاطر بدهد.
شاید بتوان گفت بارزترین موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمىخوریم هنر گفت و شنود سقراط باشد. او خود در این باره مىگوید: من نیز مانند مادرم هنر مامایى دارم. مامایى من مامایى حقیقت و دانش است او دایما تاكید مىكرد كه خود چیزى نمىداند بلكه مانند مامایان عمل مىكند یعنى با گفتگویى هدفمند نقاط ضعف و قوت افكار عقاید افراد را به آنها نشان مىدهد و از این طریق به زاده شدن حقیقت و دانش در آنها كمك مىكند.
سقراط هنگام بحث با افراد مختلف به شرایط افراد و موقعیت اجتماعى آنان توجه اى نمىكرد. گاهى نیز پرسشهاى او از افراد متشخصى كه با اوبحث مىكردند موجب مى شد كه تزلزل پایه هاى فكرى وتضاد در عقاید آن شخص روشن گردد. كه این موضوع موجب مسخره شدن اینگونه افراد در ملا عام ونتیجتا خشمگین شدن آنها مىشد. روش سقراط بدین گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار تجاهل مىكرد وسپس براى رفع جهل خود از شخص مقابل سوالاتى مىپرسید سپس شخص را با پرسیدن سوالاتى به نقطه اى خاص هدایت مىكرد و تناقض در افكار و عقاید شخص مقابل را برایش روشن مىساخت. در این پروسه تعریف كردن موضوعات براى سقراط از اهمییت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او ابتدا باید دانست كه منظور از مفاهیمى مانند عدالت , فضیلت ,شجاعت و پرهیزگارى چیست , سپس مىتوان در مورد این مفاهیم صحبت كرد.
او براى رسیدن به تعریفى صحیح از یك مفهوم از شیوه اى استقرایى استفاده مىكرد بدین معنا كه ابتدا مثالها و شواهدى را در باره موضوع مورد نظرش پیدا مىكرد و از این جزییات بدست آمده براى رسیدن به كلیات مطلب استفاده مىكرد.او پس از فهمیدن قاعده كلى آن را براى موارد خاص تطبیق و تعمیم مىداد . مثلا او هنگام گفتگو نظر طرف مقابلش را در باره عدالت جویا مىشد ,مخاطب هم براى رسیدن به تعریف مثالهایى را ارایه مىكرد سپس سقراط با نشان دادن روابط و مشتركات مثالها شخص را به تعریفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) مىرساند. بعد از این مرحله سقراط موارد مخالف و متضاد با تعریف را یادآورى مىكرد بدین ترتیب فرد مورد نظر دایما مجبور مىشد كه تعریف خود را تغییر دهد تا به تعریف صحیحى برسد در این دیالوگها شخص به اشتباهات و ناتوانیهاى خود پى مىبرد.
علىرغم اینكه روش فلسفى سقراط براى ما مشخص و معلوم است ولى افكار و عقاید او در مورد بسیارى از مسایل مهم فلسفى براى ما روشن نیست. زیرا هیچگاه در مورد مسئله اظهار اطمینانى قطعى نمىكرد و افكار خود را نمىنوشت. همین موضوع باعث شده است كه تمام دانسته هاى ما در باره سقراط از مطالبى است كه شاگردانش مانند افلاطون در باره او ذكر كرده اند. در بسیارى از متون افلاطون نمىتوان تشخیص داد كه مطلب افكار سقراط است یا عقاید افلاطون است كه آنها را از زبان سقراط بیان كرده است.
همانطور كه قبلا دیدیم فیلسوفان پیش سقراطى توجه خود را به طبیعت و نیروهاى طبیعى معطوف كرده

بودند كه به نوعى مىتوان گفت برنامه كارى آنان گذر از دنیاى اسطوره به عقل بود. ولى برخلاف آنها بیشتر توجه سقراط به مسئله انسان و جایگاه انسان در جامعه بود. سیسرون فیلسوف رومى چند صد سال بعد از مرگ او در این باره مىگوید: سقراط فلسفه را از آسمان به زمین آورد فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقیات و خیر و شر بپردازد. سقراط بر خلاف سوفسطاییان كه به درك درست و مطلقى از حقیقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پایه اى محكم بنا كند . به گمان او این پایه عقل انسان بود.او ادعا مىكرد كه ندایى الهى در وجودش قرار دارد كه او را هدایت مىكند و همین ندا و وجدان است كه به او مىگوید چه چیز نادرست و چه درست است.
جامعه آن زمان یونان كه سقراط در آن زندگى مىكرد جامعه اى بود كه سوفسطاییان تاثیر اساطیر وادیان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند از این رو سقراط در زمینه اخلاق سعى داشت تعریف كامل و جهانشمولى ارایه دهد تا جایگزینى مناسب براى اساطیر و ادیان باشد . اوبر خلاف سوفسطاییان معتقد بود كه تشخیص درست و نادرست بر عهده عقل آدمى است نه بر عهده جامعه و سیر تحولات آن. او براى نیكوكارى و درستكارى مبنایى عقلى جستجو مىكرد ومعتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخیص دهد به كار نادرست دست نمىزند و تمام شرهایى كه از افراد مختلف مىبینیم در اثر نادانى آنهاست.
در روزگارى كه سقراط در آن زندگى مىكرد دموكراسى آتن رو به ابتذال نهاده بود بدین ترتیب كه در بسیارى از نهادهاى مهم كشور اعضاى آنها به ترتیب حروف الفبا انتخاب مىشد به طوریكه گاهى در میان آنها كشاورز و بازارى ساده دیده مىشد و یا سران لشگر به سرعت عوض مىشدند.
سقراط عقیده داشت كه همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته و فن خود نیاز دارند حاكم نیز باید تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد به عبارت دیگر داراى فضیلت سیاسى براى حكومت باشد. سقراط مدام دموكراسى یونان را به سخره مىگرفت و دائما دم از صلاحیت و شایستگى براى حكومت مىزد . كه البته در آن زمان بزرگترین مدعى این صلاحیت اشراف وثرومتمندان بودند كه اعتقاد داشتند این شایستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل مىشود ولى سقراط معتقد بود كه این شایستگى و فضیلت با آموزش و تربیت پدید مىآید و ناشى از روح انسانى است. البته باید توجه داشت كه در آن زمان این آموزشها و نوع تربیت بیشتر مخصوص طبقه اشراف بود نه همگان مردم.
در شرایطى كه جنگ و خطر توطئه و قیام اقلیت ثروتمند جامعه دمكرات یونان را تهدید مىكرد سقراط جوانان متمایل به آریستوكراسى را به دور خود جمع مىكرد ودر باره فضیلت سیاسى با آنها صحبت مىكرد. همین امر باعث شد كه حكومت تصمیم به اعدام سقراط بگیرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكیل شد سقراط به دفاع از خود برخواست كه متن دفاعیه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط این امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه خود را از مرگ نجات دهد ولى او نپذیرفت كه از عوامى كه مدام مورد سخره او بود طلب بخشش كند. نقل مىشود كه دوستان او امكان فرار وى را از زندان فراهم ساخته بودند ولى او از فرار نیز امتناع ورزید و در نهایت جام شوكران را سركشید.
نویسنده مطلب : مهدی پدرام

افلاطون در سال 427 قبل از در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد. در 18 سالگی با سقراط آشنا شد و مدت 10 سال را به شاگردی سقراط به سر برد. بعد از اعدام سقراط یک سلسله سفر را آغاز کرد که در طی این سفرها از نقاط مختلفی از جهان نظیر مصر و سیسیل و فلسطین دیدن کرد که در این سفرها با اندیشه های متفاوتی آشنا شد که تاثیر آنها در افکار افلاطون هویدا است.هنگامی که افلاطون به آتن بازگشت 40 سال داشت. در این زمان بود که مدرسه معروفش را به نام آکادمی تاسیس کرد. این مدرسه را می توان اولین دانشگاه محسوب کرد که در آن دروسی نظیر فلسفه ریاضیات و نجوم تدریس می شد.
برای مطالعه افلاطون یقینا بهترین منبع همان آثار اوست که در قالبی ادبی نوشته شده اند. با مطالعه این آثار به راحتی می توان به قریحه ادبی افلاطون پی برد. مهمترین و در عین حال کاملترین اثر افلاطون کتاب جمهوریت است. که او در این کتاب در باره مسایل فلسفی مختلفی سخن رانده است از اخلاق گرفته تا ساسیت و هنرو تربیت و مابعد الطبیعه سخن رانده است.
با مطالعه نوشته های افلاطون می توان به سیر افکار او پی برد. کتب وی را می توانیم بر اساس دوره ای از زندگی که افلاطون اقدام به نگارش آن کرده است به سه دسته تقسیم بندی نماییم.
دسته اول کتب و رسالاتی هستند که در دوران جوانی او نگاشته شده اند. نوشته های این دوران اکثرا دیالوگهایی بدون نتیجه گیری هستند. سمت و سوی نوشته های این دوران مربوط به فعالیت های تربیتی است.
آثار دوره میانسالی بر خلاف دوره جوانی حاوی دیالوگهایی با نتیجه گیری است. درآثار این دوره است که مسایل اساسی فلسفه فلاطون نظیر ایده و مثل مطرح می گردد . اثر برجسته افلاطون در این دوره جمهوریت است.
و بالاخره آثار دوران کهولت افلاطون که می توان آنها را آثار دوران پختگی و اصلاح آثار قبلی دانست .برای مثال از آثار این دوره می توان به قانون و نوامیس اشاره کرد.
افلاطون در فلسفه راه استادش سقراط را دنبال کرد. بدین معنا که دغدغه اصلی او انسان بود و از فلاسفه طبیعی دور شد.اوقسمت زیادی از تلاش خود را معطوف به حل مسایلی نظیر اخلاق حق و عدالت کرد. او در جمهوریت مباحثه سقراط و شخص جدلی را به تصویر می کشد که سقراط و آن شخص در باره و معنا و مفهوم عدالت بحث می کنند. سقراط آن شخص به تعریف کردن مفهوم عدالت وامی دارد . که در نهایت آن شخص مجبور می شود که بگوید: حق در قدرت است و عدالت در نفع قویتر(نظیر بعضی از تعابیر نیچه). سپس وی از سقراط می خواهد که او نیز تعریفش را ارایه دهد که سقراط به نوعی از ارایه دادن تعریف طفره می رود و چنین پاسخ می دهد که عدالت نوعی رابطه سالم بین افراد در اجتماع است. بنابراین مطالعه آن به عنوان بخشی از جامعه و اجتماع راحت تر است. همانند اینکه بوسیله توصیف یک جامعه سالم توصیف یک فرد سالم راحتر می شود.
افلاطون به این شکل حل مسئله اخلاق و عدالت را به اجتماع و به تبع آن مسایل سیاسی آن اجتماع مربوط می کند. در اینجاست که کم کم با فلسفه سیاسی افلاطون که از نکات برجسته هنگام مطالعه افلاطون است مواجه می شویم. او پس طرح مسایلی مانند اینکه حرص و طمع و یا برتری جویی سبب می شود که افراد و جوامع انسانی مدام با هم در کشمکش باشند . به این نتیجه می رسد که ابتدا باید انسان را از لحاظ روانشناختی مورد بررسی قرار دهد تا بوسیله آن به پی ریزی جامعه ای ایده آل نایل گردد.
در روانشناسی افلاطون رفتار های انسان از سه منبع میل و اراده و عقل سرچشمه می گیرد .میل انسان شامل مواردی نظیر تملک شهوت غرایز می شود. مرکز امیال نیز در بدن شکم است.هیجان هم مواردی مانند شجاعت قدرت طلبی و جاه طلبی را در برمیگیرد. عقل نیز مسئول مواردی نظیر اندیشه و دانش و هوش است. منابع ذکر شده هم در افراد مختلف دارای درجات متفاوتی است. مثلا در بازاریان و کسبه عموم مردم میل است که نقش اصلی را در زندگی بازی می کند و در جنگجویان و لشگریان هیجان نقش اصلی را بر عهده دارد. و عقل نیز پایه رفتار حکما ست.
بعد از این مقدمات افلاطون شروع به ترسیم جامعه آرمانیش می کند و برای ایجاد آن راهکاری هم ارایه می دهد. آرمانشهر او جامعه ایست که درآن هر کس با توجه به ذاتش یعنی همان منابع رفتاری که در فوق ذکر شدند در جای خودش قرار گرفته باشد مثلا کسی که میل در او بالا باشد فقط مشغول کسب و کار خود شود و در کار سیاست دخالت نکند یا کسی شجاعت و هیجان او در درجه ای بالا قرار داشته باشد شغلش در جامعه نظامی باشد. در آرمانشهر افلاطون سزاوارترین گروه برای حکومت فلاسفه هستند که در آنها عنصر عقل در درجه بالایی قرار دارد(نوعی از نخبه گرایی). اینجاست که افلاطون نیز مانند سقراط تمایلش را به آریستوکراسی (حکومت اشراف)نشان داده و به عناد با دموکراسی بر می خیزد.البته باید توجه داشت که اشراف یا شریفترین مردم برای حکومت الزاما کسانی نیستند که دارای قدرت و ثروت اند. بلکه باید این افراد دارای حکمت باشند تا شایستگی لازم را برای حکومت داسته باشند. و اما راهکار افلاطون برای تشکیل آرمانشهرش:


دنیایی که ما حس می کنیم دنیایی است محدود به زمان و مکان و در قید تحرک و تغییر پذیری پس حقایق واقعی واصیل نمی تواند شامل این دنیای محسوس ما باشد. ودر سطح بالاتری از آن قرار دارد. محسوساتی که ما ادراک می کنیم ظواهر و پرتوهایی از آن حقایق اصیل هستند. افلاطون به هر یک از این حقایق که در عالم بالاتری قرار دارند مثال یا ایده می گوید. مثال برای افلاطون کاملا حقیقی ومطلق ولایتغیر است .این مثالها یا مثل فراتر از ابعاد مکان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسی آنها به کار بردن عقل وخرد است.
افلاطون به این شکل عالم را به دو قسمت عمده طبقه بندی می کند : قسمت اول دنیای محسوسات وظواهر که به وسیله حواس ادراک می شود و قسمت دوم عالم ایده ها و مثل که راه یافتن به آن بدون استفاده از عقل ممکن نیست. مثال معروفی که برای شرح مثل افلاطونی بیان می شود اسب مثالی است. ما ممکن است در طول زندگی خود اسبهای زیادی دیده باشیم. این اسبها از رنگها و نژادهای مختلفی بوده اند و احتمالا همه آنها با هم فرقهایی هر چند جزیی داشته اند. ولی ما در اینکه این موجودات اسب هستند و نه حیوانی دیگر مانند سگ شکی نداریم.دلیل این امر این است که در عالمی بالاتر مثال یا ایده ای حقیقی و کامل از اسب وجود دارد که اسبهایی که ما می بینیم از آن ایده اصیل سرچشمه و نشات گرفته اند. به بیان دیگر می توان اسب مثالی را به عنوان قالبی برای این اسبها محسوب کرد.
این طبقه بندی افلاطون از عالم گاهی ریزتر نیز می شود مثلا دنیایی که انعکاسهاو سایه ها یا رویاها توهمات می سازند دنیایی است که از درجه حقیقی بود پایین تر از دنیا محسوسات قرار دارد و یا بین دنیای محسوسات و دنیای ایده ها که حقیقی ترین است دنیای علم ودانش و ادراکات ریاضی قرار دارد. البته افلاطون در دنیای مثلی هم سلسله مراتب قایل است به این شکل که ایده های کوچک ایده های بزرگتر را می سازند که در نهایت منجر به تشکیل حقیقتی واحد یا خدا می شوند.
افلاطون به اثبات نظریه مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضیه باقی گزارد . به شکل که او وجود خدایش را هم قابل اثبات نمی داند و معتقد است که فقط با دیدن آثارش پی به وجود او می بریم ودر این زمینه بر اساس نظریه مثلش به همین مطلب اکتفا می کند که اگر گرایش به خیری ویا زیبایی وجود دارد پس خیر مطلق و زیبایی مطلقی هم باید وجود داشته باشد.
نویسنده مطلب: مهدی پدرام
(Aristippus 435-356 BC)

یکی از شاگردان سقراط که کمتر هنگام مطالعه فلسفه یونان باستان کمتر نامی از او می شنویم ومنابع خیلی کمی هم حتی به انگلیسی در مورد او موجود است آریستیپوس می باشد. که در کتب تاریخ فلسفه غالبا به شکل مقدمه ای بسیار کوتاه برای وارد شدن به فلسفه اپیکوری است. شاید دلیل این امر احساس ننگی باشد که دیگر شاگردان سقراط و فیلسوفان نسلهای بعد یونان باستان از او به عنوان شاگرد سقراط حس می کردند. به همین سبب سعی کردم این فیلسوف را بیشترمورد بررسی قرار دهم تا منبع فارسی مناسبی در باره او موجود باشد.
آریستیپوس در سیرین مستعمره یونان در شمال آفریقا (لیبی) به دنیا آمد. او در جوانی به آتن رفت و در آنجا به جمع جوانان پیرو سقراط که مشغول آشکار و افشا کردن جهل و نادانی مردم آتن بودند پیوست. اما با آشکار شدن فلسفه او تبدیل به لکه ننگ پیروان او (البته از نظر دیگر همقطارانش) شد. زیرا اوبه دفاع از خوشگزرانی و هوسرانی بر خاسته بود و معتقد بود که هدف تمام اعمال ما لذت است پس برای کسب لذت نیازی هم به رعایت کردن عرف های اجتماع نیست . علاوه بر این او مانند سوفیت ها (سوفسطاییان) به دریافت پول بابت آموزشهایش مشتاق بود.
تعدادی هم شاگرد جمع کرده بود که به آنها فلسفه می آموخت. او همراه با این شاگردان که دخترش اریت نیز در این جمع بود مدرسه سیرناییک را پی ریزی کرد. مدرسه سیرناییک تاثیر زیادی روی اپیکور و شک گراها گذاشت. دقیقا روشن نیست که چقدر از توسعه این مدرسه توسط خود آریستیپوس صورت گرفته است زیرا هم منابع کمی در مورد او موجود است و هم اینکه نوه اش که همنام او نیز بود کارهایی را برای این مدرسه انجام داده است.
مهمترین منبع تحقیق در مورد آریستیپوس نوشته ها دیوجنس لیریتیوس درباره او است که 500 سال بعد از مرگ او نگاشته شده است که در آن هم به دلیل اینکه فلسفه آرسیتیپوس به نظر او حقیر بوده به آن توجه زیادی نشده است. هدونیسم( فلسفه لذت و خوشگزرانی) او هم سبب شده است که داستانهای بسیاری در مورد هوسرانی و عشرت طلبی او نقل شود که بدون تردید بسیاری از آنها نادرست است.
مانند دیگر متفکران اخلاق یونانی فلسفه آریستیپوس نیز بر این پرسش متمرکز شده بود که فرجام و هدف چیست؟ و غایت کدام است یا به زبان خودمانی تر: آخرش که چی. و اینکه چه چیزی ارزش دلیل وهدف بودن را برای اعمال ما دارد؟ آریستیپوس این غایت و هدف را کسب لذت معرفی می کند . بدین گونه این تعریف از او یک هدونیست(تابع فلسفه لذت وخوشگزرانی) می سازد. بیشتر لذت هایی که آریستیپوس معرفی می کند لذایذ جسمانی هستند که برای نمونه می توان از خوابیدن با فاحشه کلاس بالا یا لذت بردن از خوردن میوه های دلچسب و شراب کهنه نام برد.
آریستیپوس تعلل در کسب لذت را جایز نمی داند و از لذت بردن آنچه که در حال است در برابر زحمت و رنج برای لذتی که در آینده ممکن است رخ دهد دفاع می کند.شاید دلیلش این باشد که مردمی را مشاهده کرده که به فکر فردای خویشتن نسیتند پس غم فردا را نمی خورند. یا اینکه کسی که دل مشغولی آینده را ندارد به همین که دل مشغولی آینده را ندارد در زمان مشکلات هم کمتر دچار رنج می شود و حتی شاید در این زمان هم باز کسب لذت کند اما کسی که نگران آینده است لذت امروز را با نگرانی برای فردا و لذت فردا را با نگرانی برای فرداهای دیگر تباه می سازد. همیشه هم این امکان وجود دارد که لذت امروز تبدیل به رنجی برای فردای آن روز شود. در حالیکه چیزی که در نهایت اهمیت دارد رنج کمتر و لذت بیشتر است.
آریستیپوس احترام کمی برای عرف و ادب حکمفرما بر یونان آن زمان قائل می شد. برای مثال زمانی که برای خوابیدن با یک فاحشه مورد انتقاد قرار گرفت. او در جواب پرسید: آیا در استفاده از خانه ای که قبلا مورد استفاده افرادی قرار گرفته با خانه ای که تا کنون کس دیگری از آن استفاده نکرده تفاوتی هست؟ یا اینکه تفاوتی در دریانوردی بوسیله کشتی استفاده شده توسط دیگران با کشتی استفاده نشده است ؟ پس همینطور که در این مثالها تفاوت مهمی وجود ندارد . همخوابگی با فاحشه با همخوابی زنی که قبلا با مردم دیگری نبوده نیز فرق مهمی ندارد. همچنین از او به خاطر رفتار تملق آمیز و زبونانه در مقابل حکام وقت بد گوییهایی شده است.
این گرایش به لذت آنی و فلسفه دم را غنیمت دان او برای لذت و همچنین عدم توجه او به عرف اخلاقیات رایج در اجتماع به او توانایی داده بود که تقریبا در هر شرایطی احساس نفع کند.آریستیپوس تنها یک قید رابرای لذت بردن لازم می دانست و آن اینکه ما صاحب و کنترل کننده لذت باشیم نه لذت کنترل کننده و ارباب ما. چون در غیر این صورت لذت تبدیل به کاری از روی بی میلی می شود که حتی ممکن است منجر به از دست داد کنترل خود شخص شود.
نویسنده مطلب: مهدی پدرام
سلام
ممنون از مطالبتان
یا دداشتی را برایتان در پروفایلتان گذاشتم. دوست دارم چند مطلب را خدمتتان عرض کنم.
- philo در یونانی به معنای ضمیر انعکاسی هم هست. به این معنا اگر بگیریم می شود . واژه فلسفه به معنای : از آن خود کردن حکمت است.
- ما هم همین به همین روش فیلسوفان پیش سقراطی را مطالعه کردیم. هیچ می دانید که تاریخ فلسفه نوشتن به این روش منسوخ شده است. البته نه در دانشگاههای ما!!!!!!
اگر به مطالبی که گفتم علاقه داشتید بیشتر با هم صحبت می کنیم.