| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
57
|
342
|
89/10/19 (18:39)
|
|
||
|
|
10
|
77
|
89/1/14 (13:06)
|
|
||
|
|
8
|
71
|
87/10/6 (22:04)
|
|
||
|
|
2
|
80
|
87/8/26 (17:17)
|
|
||
|
|
0
|
66
|
87/5/14 (15:21)
|
|
||
|
|
5
|
98
|
87/4/2 (18:57)
|
|
||
|
|
4
|
83
|
87/4/2 (18:55)
|
|
||
|
|
48
|
286
|
87/3/26 (14:15)
|
|
||
|
|
9
|
150
|
87/1/12 (22:48)
|
|
||
|
|
8
|
41
|
86/12/28 (13:11)
|
|
||
|
|
1
|
32
|
86/12/14 (11:32)
|
|
||
|
|
9
|
43
|
86/12/13 (14:28)
|
|
||
|
|
101
|
287
|
86/12/12 (00:51)
|
|
||
|
|
1
|
106
|
86/11/19 (12:37)
|
|
||
|
|
4
|
36
|
86/10/17 (12:38)
|
|
||
|
|
1
|
75
|
86/9/28 (19:55)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
86/9/22 (00:53)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
86/9/6 (14:35)
|
|
||
|
|
19
|
117
|
86/8/28 (15:01)
|
|
||
|
|
4
|
82
|
86/8/5 (13:07)
|
|
کتاب پیدایش خدایان مهم ترین کتابی است که در مورد خدایان یونانی وجود دارد و در یونان باستان هم خود منبع ارجاع مردم بشمار می رفته است. البته نباید تصور کرد که مردم با استناد به گفته های هسودیوس در مورد خدایان سخن می گفتند . هسودیوس در کتاب خود به جمع آوری افسانه های متعددی که در مورد خدایان وجود داشته پرداخته است و در واقع نوعی نسخه رسمی از آن تهیه کرده است که پس از آن مورد قبول دیگر نویسندگان بعدی قرار گرفته است. البته نباید فراموش کرد که این سنت افسانه پردازی در مورد خدایان بعد از هسیودیوس نیز ادامه پیدا کرد.
در سنت فرهنگهای دیگر معمولا افسانه های خدایان در جهت توجیه حکومت خاندانهای سلطنتی ادامه پیدا می کردند. در واقع این افسانه ها سلسله شاهی را به خدایان مرتبط می کردند. یکی از مشخصه های اثر هسیودوس این است که او از هیچ خاندان سلطنتی نام نمی برد. هسیودوس به گونه ای سخن می گوید که تنها خود را متاثر و مرتبط با خدایان معرفی می کند. تنها اوست که خدایان در نفس او می دمند و او را به سخن گفتن وا می دارند.
در تئوگونی از سه نسل از خدایان سخن می رود.که به ترتیب هرکدام از این نسلها را بصورت خلاصه معرفی می شود. بد نیست برای دنبال کردن بحث به تصویر شجره خدایان نیز نگاهی داشته باشید.

نسل اول خدایان
در ابتدا هسودیوس از الهه های هنر یا موزها [Muses] تشکر می کند که به او توانایی نقل این داستان خدایان را اهداء کرده اند. بعد او از خلاء یا خائوس [chaos] در ابتدای آفرینش جهان سخن می گوید. از خلاء زمین یا گایا [Gaia] پدید آمد. دنیای زیرین یا تارتاروس [Tartarus] که در ضمن نام یکی از خدایان است و شهوت یا اروس [Eros] هم از خلاء متولد شدند. تاریکی یا اربوس [Erebos] و شب یا نیخ [Nyx] هم از خلاء پدید آمدند اما از ازدواج آنها روز یا هامرا [Hemera] و روشنایی یا آیتر [Aither] زائیده شد. از زمین یا گایا سه خدا زاییده شدند : آسمان یا اورانوس [Ouranos] ، دریا یا پونتوس [Pontus] و کوهها یا اورئا [Ourea].
آسمان هر شب زمین را فرامی گرفت تا با آن هم آغوشی کند. از هم آغوشی زمین و آسمان یا همان گایا و اورانوس دوازه تایتان [Titans] سه قول یک چشم [Cyclops] و سه عدد غول صد ـ دست [Hekatonkheires] زاییده شدند. این نسل ابتدایی خدایان بود.
نسل دوم خدایان
اورانوس یا آسمان از فرزندانی که زمنی یا همان گایا برایش بدنیا آورده بود تنفر داشت و همه آنها را تارتاروس یا دنیای زیرین ، در زیرین ترین قسمت زمین زندانی کرد. این باعث شد تا گایا از اورانوس بسیار خشمگین شود و از تایتانها یعنی فرزندان خود خواست تا انتقام او را بگیرند. تنها کوچکترین تایتان یعنی کرونوس [Cronos] حاضر شد تا این عمل را به انجام برساند. گایا به فرزند خود یک داس فلزی داد تا اورانوس را اخته [Castration] کند. در هنگام شب که اورانوس برای نزدیکی با گایا نزدیک می شد کرونوس آلت تناسلی اورانوس را قطع کرد. کرونوس آلت تناسلی اورانوس را به دریا انداخت و از آن آفرودیت [Aphrodite] یا خدای عشق متولد شد.
نسل سوم و نهایی خدایان
کرونوس هنگامی که پس از پدر خود اورانوس به سلطنت خدایان رسید حاضر نشد تایتانها را از دنیای زیرین آزاد کند. اورانوس و گایا پدر و مادر او پیشگویی کردند که خود او هم بوسیله فرزند خود سرنگون خواهد شد. هنگامی که کرونوس با رئا [Rhea] ازدواج کرد از ازدواج انها به ترتیب هستیا [Hestia] ، دمتر [Demeter] ، پوزیدون [Poseidon] هرا [Hera] هادس [Hades] و زئوس [Zeus] متولد شدند. کرونوس برای آنکه از پیشگویی مادر و پدر خود جلوگیری کند هر کدام از فرزندان خود را به محض تولد می بلعید

کرونوس یکی از پسران خود را می بلعد (Cronus Devouring One Of His Sons) اثر گویا (Goya)
وقتی نوبت به تولد زئوس رسید ، رئا از گایا و اورانوس کمک خواست تا فرزند او را از خورده شدن توسط کرونوس نجات دهند. رئا سنگ بزرگی را به کرونوس داد و او به خیال آنکه این سنگ زئوس است آنرا بلعید. رئا فرزند خود زئوس را به جزیره کرت برد و آنرا مخفیانه بزرگ کرد. هنگامی که زئوس بزرگ شد داروی تهوع آوری به کرونوس خوراند که باعث شد فرزندان خود را بالا بیاورد. در اینجا جنگی میان خدایان نسل سوم و تایتانها در گرفت تا چه کسی بتواند سلطنت جهان را بدست آورد. کرونوس شکست خورد و سلطنت جهان میان زئوس و برادران و خواهران او تقسیم شد. این جنگ ۱۰ سال طول کشید.
این داستان با داستان دمتر تفاوت بسیار دارد.دیونیزوس آخرین خدایی بود كه به اولمپ آمد.هومر اجازه ورود نمی داد.برای داستان یا ماجرای وی هیچمنبع نخستینی وجود ندارد مگر همان اشاره كوتاه در نوشته های هزیود در قرن هشتم یا هنم پیش از میلاد.در یكی از سرود های هومری كه شاید مربوط به قرن چهارم پیش از میلاد باشد فقط در باره كشتی دزدان دریایی و سرنوشت پنتئوس سخن رفته است كه آخرین نمایشنامه تورپیدس در قرن پنجم پیش از میلاد است و از جدید ترین شاعران یونانی به شمار می رود.
تبس یا تب شهر دیونیزوس بود كه در آن زاده شده بود.او پسر زئوس و شاهزاده خانم تبسی به نام سمله بود.او تنها خدایی بود كه پدر و مادرش خدا نبودند بلكه فقط یكی از آنها یعنی پدرش خدا بود.
سمله از بدبخت ترین زنانی بود كه زئوس عاشقشان شده بود.در مورد این زن باید گفت كه هرا مسبب بدبختیهای وی بود.زئوس دیوانه وار به او دلبسته بود و به او گفته بود اگر چیزی بخواهد بی چون و چرا به او می بخشد.زدوس به رودخانه ستیكس سوگند یاد كرد كه چنین خواهد كرد و این سوگندی بود كه حتی او هم نمی توانست آرا بشكند یا نقض كند.سمله به زئوس گفت كه بهترین و مهمترین چیزی كه از او می خواهد این است كه او را با تمام شكوه و جلال شهریاری آسمانها و فرمانروای صاعقه ببیند.البته هرا بذر این آرزو را در دل او كاشته بود.زئوس می دانست كه هیچ انسانی نمی تواند او را در مقام و شكوه خداوندی ببیند و زنده بماند،امّا چاره ای نبود و نمی توانست كاری كند.او به رودخانه ستیكس سوگند خورده بود.زئوس با همان هیئتی آمد كه سمله از او خواسته بود.سمله با دیدن آن عظمت و جلال و شكوه نور درخشان و فروزان الهی وی مرد.اما زئوس كودك آن زن را كه چیزی نمانده بود به دنیا بیاید از شكم آن زن بیرون كشید و آن را بی آنكه هرا متوجه بشود در پهلوی خود پنهان ساخت تا زمان تولد او فرا برسد.پس از آن هرمس كودك را با خود برد و به پریان نیزا(نیسا) سپرد تا او را پرورش دهند.نیزا زیباترین دره دنیا بود و هیچ انسانی آنرا با چشم ندیده بود و نمی دانست در كجا قرار دارد.بعضی ها می گویند پریان یا نیمف ها همان هیاد ها بودند كه زئوس آنها را به صورت ستاره به آسمان آوردو در آن قرار داد یعنی ستارگانی كه چون به خط افق نزدیك شوند با خود باران می آورند.
بنابر این خدای تاكستان از آتش آفریده شد و باران او را به بار آوردیعنی همان گرمای سوزانی كه انگور ها را به ثمر می رساند و آبی كه نهال را زنده نگاه می دارد.
چون دیونیزوس به مردی رسید به جاهای دوردست سفر كرد:
سرزمینهای غنی از طلای لیدیا
و فریجی و دشتهای آفتاب خورده
ایران و دیوار های بزرگ باكتریا
سرزمین طوفان زده مدس
و عربستان پر بركت و خجسته
او به هرجا كه می رفت شیوه شیوه كاشت و به بار آوردن تاك را و همچنین رمز پرستش خود را به مردم آن سامان یاد می داد و آنها نیز در هر جا او را به عنوان خدا پذیرا شدند تا سرانجام به سرزمین و كشور خود نزدیك شد.
روزی در دریا نزدیك بونان كشتی دزدان دریایی بادبان كشان نزدیك شد سرنشینان كشتی در دماغه ای بزرگ نزدیك دریا جوانی زیبا روی دیدند.موی سیاه و زیبایش روی ردایی ارغوانی كه بر دوش انداخته بود افشان شده بود.او به شاهزاده ای شباهت داشت ،از آن شاهزادگانی كه پدر و مادرش حاضر می شوند پول كلانی برای آزادی وی بپردازند.جاشوان شاد و خوشحال به روی ساحل پریدند و او را گرفتند.بر عرشه كشتی طنابهای طنابهای خشن و ضخیم آوردند تا دست و پای او را با آن ببندند طنابها به هم نمی آمدند و به محض تماس با بدن وی از هم می گسست.او با چشمان سیاهش نشسته بود و لبخند زنان به آنها نگاه می كرد.
در میان جاشوان فقط سكانی بود كه فهمید چرا چنین است و فریاد زنان گفت كه او حتما یكی از خدایان است و باید بی درنگ آزاد شود وگرنه سخت زیان خواهند دید.اما ناخدا او را احمق خواند و مسخره كرد و به جاشوان دستور داد در بالا بردن بادبان شتاب كنند باد بر بادبان وزید و بادبان شكم انداخت و جاشوان بادبان را محكم كشیدند ولی كشتی از جای نجنبید.حوادث شگفتی برانگیز یكی پس از دیگری روی داد.شرابی عطرآگین جویبار گونه بر عرشه كشتی روان شد.درخت تاكی پر از خوشه بر عرشه كشتی پدیدار شد و پیچكی سبز رنگ درست مثل یك دسته گل دور دكل پیچید كه گل و میوه های زیبا داشت.دزدان دریایی كه به شدت وحشت كرده بودند به سكانی دستور دادند كشتی را به سمت ساحل براند.اما دیگر دیر شده بود زیرا درست همان زمان كه این سخن را به زبان آوردند آن جوان اسیر به یك شیر بدل شد كه می غرّید و خشمگین به آنان نگاه می كرد.آنها چون این را دیدند خود را به دریا افكندند و همه به غیر از سكانی به دلفین بدل شدند.خداوند به آن سكانی رحمت آورد و او را بازگرداند و به او گفت كه جرأت از دست داده را باز یابد زیرا مورد لطف ویژه كسی قرار گرفته است كه واقعا یكی از خدایان است.
در راه رفتن به یونان وقتی كه از تراس می گذشت یكی از پادشاهان آن سرزمین به نام لیكورگوس كه با آیین پرستش جدید مخالف بود به او توهین كرد.دیونیزوس در برابر وی عقب نشست حتی از وی گریخت و به ژرفای دریا پناه برد.اما دیری نگذشت كه دوباره برگشت و بر او چیره شد و او را هرچند ملایم این چنین كیفر رساند:
او را در غاری كوهستانی زندانی كرد
تا نخستین خشم دیوانه وارش
به تدریج كاستی یافت و آموخت
كه خدایی را كه به استهزاء گرفته است بشناسد
اما خدایان دیگر نرمخو نبودند.زئوس لیكورگوس را نابینا كرد كه اندكی بعد در گذشت.
آنهایی كه با خدایان در می افتادند و با آنان ستیزه جویی می كردنددیر زمانی زنده نمی ماندند.
دیونیزوس طی گشت و گذارش یك روز با شاهزاده خانم كرت به نام آریادن دیدار كرد كه تزئوس شاهزاده آتنی در ساحل جزیره ناكسوس تنها رهایش كرده بود،حال آنكه همین شاهزاده خانم زمانی جان تزئوس را نجات داده بود.دیونیزوس بر آن شاهزاده رحمت آورد او را رهانید و سرانجام دل در گرو عشق او گذاشت.هنگامی كه شاهزاده خانم در گذشت.دیونیزوس تاجی را كه به وی هدیه داده بود برداشت و آن را در میان ستارگان جای داد.
دیونیزوس مادرش را كه هیچگاه ندیده بود به خاطر داشت.آن چنان مشتاق دیدار مادر بود كه سرانجام دل به دریا زد و با شهامت تمام به دنیای زیرین رفت تا او را بجوید.چون او را یافت با قدرت مرگ كه می كوشید او را از مادرش جدا سازد به ستیزه و مبارزه برخاست و مرگ سررانجام سر تسلیم فرو آورد.دیونیزوس مادر را با خود به همراه آورد ولی مادر نخواست بر روی زمین زندگی كند پس او را به كوه اولمپ برد جایی كه خدایان دیگر از دیدنش شاد شدند انگار كه یكی از خودشان بودیعنی یكی از جاودانان البته در مقام مادر خدایی كه حق داشت در میان جاودانان زندگی كند.
خدای شراب می توانست مهربان و گشاده دست باشد.او حتی می توانست سنگدل و بی رحم باشد و انسانها را به وحشت بیندازد كه دست به كارهای هراسناك بزنند. اغلب آنها را دیوانه می كرد.مائناد ها كه آنها را باكانت ها هم می نامیدندزنانی بودند كه با نوشیدن شراب دیوانه و سر شوریده می شدند.آنها به میان جنگلها و كوهستان ها می رفتند و فریادهای گوشخراشی می كشیدندچوبها و شاخه ها و یا تركه های جوز كلاغ را به دست می گرفتند و آنها را بالای سر تكان می دادند و مستانه و از خود بی خود به این سو و آن سو می دویدند.هیچ چیزی جلو دارشان نبود.هرگاه وحوش را بر سر راه خود می دیدند آنها را قطعه قطعه می كردند و قطعات خونریز گوشت را می بلعیدند.
خدایان اولمپ نشین در مراسم قربانی و ایین پرستش خواهان نظم و آرامش بودند.این زنان دیوانه این مائناد ها هیچ پرستشگاهی نداشتند.آنها برای اجرای آیین پرستش به جنگلها و كوهساران خشك و بی بار و بر می رفتند و یا به انبوه ترین جنگلها،انگار كه بجا آورندگان رسوم و آیینهای كهن ادواری بودند كه انسانها هنوز ساختن خانه برای خدایانشان را نیاموخته بودند.آنها از شهر پر گرد و غبار گرفته و پر جمعیت بیرون می آمدند و به تپه ماهور ها و جنگلهای پاكیزه ای می رفتند كه پای هیچ موجودی به آنان نرسیده بود.در آنجا دیونیزوس به آنها شراب و غذا می داد ، هم از گیاهان و توت و هم شیر بز وحشیگیاهان نرم لطیف زیر درختان پر برگ جایی كه برگهای سوزنی كاجها هر سال پیوسته بر زمین می ریخت بسترشان بود.
پرستش دیونیزوس همیشه در این دو اعتقاد كاملا متضاد و خیلی دور از هم مترمركز شده بود:در آزادی و شادی خلسه گونه،و در اعمال وحشیانه.خدای شراب می توانست این دو را به پرستندگانش بدهد.دیونیزوس در خلال داستان زندگی اشزمانی مهربان،دوست و گشاده دست و بركت دهنده انسانهاست و زمانی دیگر موجب تباهی و نابودی آنها.از بدترین و پلیدترین اعمالی كه به وی نسبت می دهند آن است كه در شهر تبس كه مادرش متولد شده بود مرتكب شد.
دیونیزوس به تبس یا تب آمد تا رسم پرستش خود را در آن دیار برقرار سازد.طبق معمول شماری زن ملتزم ركابش بودند كه می رقصیدند و آواز ها و سرودهای شاد می خواندن.آنها همه پوستینهای دوخته از پوست آهو بر جامه هایشان پوشیده بودند و تركه های پوشیده از پیچك در دستها تكان می دادند
پنتئوس شهریار تب پسر خواهر سمله بود ولی هیچ نمی دانست كه رهبر و سركرده این زنان شوریده سر و عجیب پسرخاله خود اوست.او هیچ نمی دانست كه وقتی سمله مرد زئوس كودكش را نجات داد.آن رقص و پایكوبی وحشیانه و آن آواز خوانی پر هیاهو و اصولا آن كردار شگفت انگیز این بیگانگان را فوق العاده زشت می دانست و می خواست كه بی درنگ خاتمه یابد.پنتئوس به نگهبانان دستور داد كه تازه واردین را دستگیر و زندانی كنند،به ویژه رهبر و سركرده آنان كه"چهره اش از زیاده روی در نوشیدن شراب سرخ شده و جادگری است اهل لیدیا"اما چون این سخن بگفت صدای ملایم هشداری را از پشت سر شنید:"این مردی كه شما طردش می كنید خدایی جدید است و فرزند سمله كه زئوس او را نجات داد.او و دمتر ،برای آدمیان از بزرگترین خدایان روی زمین محسوب می شوند."گوینده این سخن پیامبر یا پیشگوی نابینا،تیرزیاس ، بود كه از مقدسین و اولیای ساكن شهر تبس و تنها كسی بود كه از اراده خدایان آگاه بود. اما هنگامی كه پنتئوس سر برگرداند به او پاسخ گوید،دید كه وی مانند زنان وحشی لباس پوشیده است:پوششی از برگهای پیچك بر موهای سپیدش ،پوستینی از پوست آهو بر دوش، و تركه ای از درخت كاج در دست لرزانش.پنتئوسچون او را به این هیئت دید با تمسخر به او خندید و بعد با لحنی خشمگینانه دستور داد او را از پیش چشمهایش دور كنند. بدین سان او حكم محكومیت خویش را صادر كرد:هرگاه خدایان با او گفتگو می كردند صدایشان را نمی شنید.
گروهی از سربازانش دیونیزوس را از برابر وی گذراندند . آنها به او گفتند كه دیونیزوس نكوشیده است بگریزد یا در برابرشان پایداری كند،بلكه در عوض كاری كرده است كه اسیر كردن و آوردن وی برای ایشان بسیار آسان و بی دردسر بوده است.به طوری كه از كرده خود شرمنده شده اند و به او گفته اند كه مأمور و معذور بوده و از خود هیچ اراده ای نداشته اند.آنها حتی اظهار داشته اند كه دوشیزگانی كه زندانی كرده بودند همگی به كوهستانها گریخته اند زیرا پایبندها به پایشان بسته نمی شد و در ها نیز خود به خود باز می شدند آنها گفتند"این مرد با معجزه های زیاد به تبس آمده است..."
پنتئوس تا این هنگام جز از خشم خود از هیچ چیز دیگری آگاه نشده بود . او با لحنی درشت و ناهنجار با دیونیزوس سخن گفت اما دیونیزوس در عوض نرم خویانه پاسخ داد،گویی می كوشید وی را به خویش باز گرداند و دیدگانش را باز كند تاببیند كه در برابر یك خداوند ایستاده است .دیونیزوس به پنتئوس هشدار داد كه نمی تواند او را در زندان نگه دارد ،"زیرا خداوند مرا آزاد خواهد كرد ".
پنتئوس با لحنی استهزاء آمیز پرسید:"خداوند؟"
دیونیزوس پاسخ داد:"بله او همینك اینجاست و شاهد درد و اندوه من است"
پنتئوس گفت:"جایی نیست كه چجشمان من بتوانند او را ببینند"
دیونیزوس پاسخ داد"او همین جایی است كه من ایستاده ام.چون شما مؤمن نیستید،نمی توانید او را ببینید."
پنتئوس خشمگینانه به سربازان دستور داد او را ببندند و به زندان ببرند،امّا دیونیزوس ،در حال رفتن ،چنین می گفت:"ستمی كه شما بر من روا می دارید ستمی است كه بر خدایان روا داشته اید"
اما زندان از پذیرفتن دیونیزوس ابا می كرد.وی پیش آمد و در حالی كه باز به سوی پنتئوس می رفت كوشید او را قانع كند این معجزات را كه خدا بودن او را ثابت می كند بپذیرد و به آیینهای پرستش این خدای جدید و بزرگ ایمان بیاورد اما درست هنگامی كه پنتئوس به او توهین می كرد و به او ناسزا می گفت،دیونیزوس او را با كیفری كه در انتظارش بود تنها گذاشت و آن وحشت انگیز ترین كیفر ها بود.
پنتئوس به تعقیب پیروان خداوند در تپه ماهور ها ،یعنی به همان جاهایی كه دوشیزگان،پس از فرار از زندان ،پناه برده بودند، پرداخت.بسیاری از زنان شهر تبس یا تب به آنها پیوسته بودند . مادر پنتئوس و خواهرانش نیز در آنجا بودند .در آنجا بود كه دیونیزوس هراس انگیز ترین جنبه خویش را به معرض تماشا گذاشت.او همه را دیوانه كرد. زنان ،پنتئوس را جانوری وحشی و درنده پنداشتند ،شیری كوهستانی،و به همین پندار همه به سوی او پیش تاختند تا او را بكشند، و مادرش نخستین آنها بود. چون همگی بر سرش ریختند وی دریافت كه واقعا با یك خداوند طرف شده و بر ضد او ستیزه جویی كرده است ، و اكنون باید جان بر سر این كار خویش بگذارد.آنها او را قطعه قطعه كردندو بعد،یعنی درست بعد از آن ،خداوند شعورشان را آنها باز گرداند، و آنگاه بود كه مادر پنتئوس دریافت كه چه كرده است.دوشیزگان كه اكنون همه هشیار شده و شعور خود را باز یافته بودند ، به مادر پنتئوس كه اكنون درد می كشید و می گریست نگاه می كردند ،و رقص كنان و آواز خوانا و در حالی كه تركه هایشان را وحشیانه تكان می دادند به یكدیگر می گفتند:
خدایان به شیوه های عجیب به سوی آدمیان می آیند
چه بسا كه امید های گذشته را تحقق بخشیده اند
و چه بسا امیدها كه به نومیدی سوق داده اند
و چه بسا راه هایی كه ما نمی دانستیم خداوند به رویمان گشوده است
و این نیز خواهد گذشت
. . . .
نظریه و عقیده هایی كه در این داستان درباره دیونیزوس ابراز شده است نخست ضد و نقیض به نظر می رسد.در یك داستان خدایی شادی آفرین است:
او كه طلا به طرّه اش بسته است
باكوس گلگون چهره است
رفیق مائناد ها كخ
مشعلهای شادشان می درخشد
در داستانی دیگر خدایی است سنگدل ستمگر و وحشی:
او كه با خنده استهزاء آمیز
شكارش را صید می كند
به دام می اندازد وبا كمك
كانال هایش می كشد
اما حقیقت این است كه هردو نظریه به طور منطقی از این نظریه ناشی شده است كه وی خدای شراب بوده است.شراب هم خوب است و هم بد.شراب هم قلب آدمیان را سرگرم و شاد می كند و هم آنها را مست و لا یعقل به جای می گذارد.یونانیها مردمی بودند كه حقایق را به روشنی می دیدند.آنها نمی توانستند چشم هایشان را در برابر جنبه های پلید،زشت و تحقیر كننده شرابخواری ببندند و فقط جنبه های شادی آفرین را ببینند.دیونیزوس خدای شراب بود.بنابر این قدرتی داشت كه بعضی مواقع انسان را بر می انگیخت به كارهای ناشایست بی رحمانه ،تجاوز كارانه و انواع جنایتها دست بزنند و كسی نمی توانست از انسانها دفاع كند.هیچ كس نمی توانست بر خود جرأت دهد از سرنوشتی را كه برای پنتئوس مقرر شده بود جلوگیری كند.اما یونانیها عقیده داشتند این چیز ها زمانی روی می دهد كه انسانها سیاه مست شوند.این حقیقت نمی توانست چشمان آنها را در برابر حقیقتی دیگر ببندد، یعنی این حقیقت كه شراب شادی آور است ،دل انسان را سبك می كند،و انسان احساس لاقیدی ،شادی و لودگی می كند.
شراب دیونیزوس آنگاه كه نگرانی كسالتبار آدمیان
از دلها رخت بر می بندد.
ما به سرزمینی می رویم كه هیچ وقت نبوده است،
ندار ها دارا می شوند و دارا ها گشاده دست
و این پیروزیها ثمره تاك است
خلق و خوی دوگانه دیونیزوس از همین دوگانگی مزاج شراب نشأت می گیرد و این ویژگی دوگانه خاص خدای شراب بود.او هم ولینعمت آدمیان بود و هم وسیله نابودی و مرگشان جام شراب او
زندگی بخش و درمان كننده بیماریها
بود.جسارت و جرأت تحت تأثیر شراب فزونی می یافتو ترس لااقل برای دقایقی از میان می رفت.او پستندگانش را بر می انگیختكاری می كرد احساس كنند می توانند كاری انجام دهند كه می پنداشتند نمی توانن.البته این آزادی و شادی و آن اعتماد به نفس را وقتی كه هوشیار می شدند از دست می دادند امّا مادام كه این حالت و احساس وجود داشتمثل این بود كه در دست قدرتی بزرگتر و نیرومند تر از خودشان گرفتار آمده اند.بنابر این آنها در برابر دیونیزوس چنان علاقه و احساسی از خود نشان می دادند كه در حق دیگر خدایان روا نمی داشتند. دیونیزوس بر تمامی تارو پود وجودشان حكمفرما بود.دیونیزوس آنها را به موجودی مانند خودش تبدیل می كرد.همان یك دم شاد و خوشدل بودن كه از سراب حاصل می آمدحاكی از این حقیقت بود كه انسانها در درونشان چیزی بیش از آنچه خود می پندارند دارد و در واقع"خودشان هم می توانند به یك خدا تبدیل شوند"
پنداری این گونه با آن اعتقاد قدیمی پرستیدن خدایان با نوشیدن شراب تا به آن حد كه انسان شاد شود یا از قید نگرانی و اندوه رها شودكاملا متفاوت بود.شماری از پیروان دیونیزوس بودند كه هیچگاه شراب نمی نوشیدند.كسی نمی داند كه این دگرگونی چه هنگام روی داد و خدایی كه با نوسیدن سراب انسانها را چند لحظه از قید نگرانی می رهانیدولی نتیجه شایان توجه این بود كه دیونیزوس را تا دیربازی به مهمترین خدایان سرزمین یونان تبدیل كرد.
اسرار الوزیسی(آیینهای اسرار آمیز و پنهانی پرستش الوزیس)یعنی اصولا آیین پرستش دمتر از اهمیت ششایان توجهی برخوردار بود.این آیینها به گفته سیسرو تا صد ها سال به آدمیان كمك می كرد"شادمانه زندگی كنند و امیدوارانه بمیرنداما نفوذ این اعتقادات دیری نپایید،به احتمال زیاد به این دلیل كه به كسی اجازه نمی دادند اعتقاداتش را به دیگران بیاموزد یا درباره شان قلمفرسایی كند.از این رو فقط یادی مبهم از آها باقی مانده است.اما در باره دیونیزوس وضع به گونه ای دیگر بودكارهایی كه در جشن وی صورت می گرفت در معرض دید همه بود و حتی امروز هم آثار آن به جا مانده است به طوری كه هیچ جشن و ضیافت دیگری را نمی توان با آن مقایسه كرد.این جشن در بهار برگزار می شد كه درختان مو جوانه می زدند و تا پنج روز ادامه داشت. این روزها روزهای صلح و صفا و آرامش و شادی بود.تمام كارهای عادی زندگی روزانه تعطیل می شد.هیچ كس را به زندان نمی افكندند حتی زندانیان را آزاد می كردند تا در جشن و پایكوبی همگانی شركت كنند.اما جایی كه مردم گرد هم می آمدند تا او را پرستش كنند بیابان یا برهوت نبودكه با اعمال وحشیانه و بی بندوبارانه یا برگزاری جشن های خشونت بار به تباهی و ویرانی كشیده شود.حتی مشابه صحن یك پرستشگاه با مراسم منظم قربانی و تشریفات روحانی هم نبود.بلكه یك تئاتر بود و تشریفات آن هم به نمایش در آوردن یك نمایش بود.بزرگترین اشعار سرزمین یونانو بزرگترین اشعار سرزمینهای دیگر دنیا در مدح و ثنای دیونیزوس نوشته می شد.شاعرانی كه نمایشنامه می نوشتند بازیگران و خوانندگانی كه در آنها نقش هاییایفا می كردند،همه بنده و خدمتگذار خداوند به شمار می آمدند.بازیگری نیز مقدس بود و همچنین تماشاگران،نویسنده ها و بازیگران نیز در آیین پرستش شركت می كردند.دیونیزوس هم قرار بود كه در این آیینها شركت كند،و كاهن او نیز صندلی و جایگاه افتخار آمیز خاص خود را داشت.
بنابراین آشكار است كه اندیشه های خدای الهامهای مقدس كه می توانست باطن آدمیان را از روح خویش پر كند تا نیك و درخشان و شكوهمند بنویسند و كارهای نیك انجام دهند و پرهیزگاری پیشه كنند،برتر از اعتقاداتی بود كه آنها قبلا از وی داشتند. نخستین نمایشهای تراژیك،كه از بهترین نمایشهای موجود به شمار می آیند و در واقع جز نمایشنامه های شكسپیر همتایی ندارند،در تئاتر دیونیزوس به نمایش در می آمدند،امّا شمار نمایشنامه های تراژیك بیشتر بود و علّت آن نیز كاملا مشخص بود.
این خدای شگفت انگیز و این عیّاش خوش گذران، این شكارچی سنگدل و این الهام بخش والا مقام به نوبه خود موجودی درد كشیده و اندوه زده بود.او نیز مثل دمتر رنج دیده بود.البته نه اینكه مثل او به خاطر دیگران رنج می كشید،بلكه در غم و اندوه خود می زیست.او تاك بود كه،همیشه بر خلاف دیگر درختان میوه شاخه هایش را هرس می كنند:هر شاخه اش را می برند و فقط تنه یا كنده اش را باقی میگذارند،كه در زمستان چیزی خشك و مرده می نماید و كنده ای مارپیچ و بی برگ و نوا كه نشان نمی دهد بتواند دوباره برگ بدهد و سبز شود.دیونیزوس مانند پرسفونه با آمدن سرما می مرد.امّا مرگ او بر خلاف مرگ آن الهه مرگی وحشتناك بود:او قطعه قطعه می شد،كه در بعضی از داستانها می گویند به دست تیتانها و در بعضی داستانهای دیگر گفته شده است به دستور هرا.او همیشه دوباره به زندگی باز می گشت:او می مرد و دوباره زنده می شد.رستاخیز شادی برانگیز وی بود كه درتئاتر خودش جشن می گرفتند،اما تصور یا پندار آن كارهای وحشت انگیزی كه بر وی می گذشت و آدمیان تحت نفوذ خود وی بر سرش می آوردند به حدی به خود وی منتسب بود كه نمی شد آنرا از یاد برد. او از یك خدای درد و رنج دیده والاتر بود.خدای اندوه بود.هیچ خدای دیگری چنین نبود.
دیونیزوس وجه دیگری هم داشت.او نشانه اطمینان بخش این اعتقاد بود كه مرگ پایان بخش هیچ چیز نیست.پدستندگان وی معتقد بودند كه مرگ و رستاخیز وی ثابت می كند كه روح پس از مزگ جسد تا ابد باقی می ماند.این ایمان یا اعتقاد پاره ای از اسرار الوزیس بود.نخست در پرسفونه متمركز شده بود كه او نیز در هر بهار از مرگ بر می خاست.اما او در مقام ملكه دنیای سیاه زیرین حتی در دنیای روشن و درخشان بالای زمین هم چیزی شگفت انگیز و شوم را القا می كرد:او كه خود همیشه یاد آور مرگ بود چگونه می توانست نماد رستاخیز و چیرگی بر مرگ باشد؟اما درست بر خلاف وی،دیونیزوس را هیچ گاه قدرت یا خدای قلمرو مردگان نمی دانستند. درباره پرسفونه در دنیای زیرین داستانهای زیادی گفته شده است.اما درباره دیونیزوس تنها یك داستان گفته شده است و آن نجات مادر از دنیای زیرین است.این خداوند با آن رستاخیزش تجسّم یك زندگی نیرومند تر از مرگ بود.پس او،و نه پرسفونه،بود كه اعتقاد به جاودانگی و فناناپذیری را به وجود می آورد.
حدود هشتاد سال پیش از میلاد مسیح،نویسنده ای یونانی به نام پلوتارك كه از دیار و كاشانه اش دور افتاده بود ،خبر یافت كه دختتر كوچكش درگذشته است.این نویسنده طی نامه ای برای همسرش چنین نوشته است:"ای دلدار من،راجع به آن چیزی كه تو شنیده ای و می گویند چون روح از بدن خارج شود نابود می شود و هیچ چیزی را حس نمی كند ،خوب می دانم كه با توجه به آن وعده های مقدس و مؤمنانه ای كه در آیین اسرار آمیز باكوس داده شده است و ما گروندگان به آن برادریِ مذهبی هم از آن آگاه هستیم،تو به این سخنان ایمان نداری.ما به این سخن كاملاً راستین اعتقاد راسخ داریم كه روح ما فساد ناپذیر و جاودانه است.ما باید به مرگان بیندیشیم كه آنها به دنیای بهتری سفر می كنندو از شرایط شاد تری بر خوردار می شوند.چه بهتر كه ما درست بیندیشیم و رفتار بهتری در پیش گیریم و زندگی برونی و ظاهریمان را سر وسامان ببخشیم و درون را صاف تر ، دانا تر و فساد ناپذیر تر كنیم."
اصولا در بیشت اوقات خدایان فناناپذیر سودی به حال انسانها نداشتند و اغلب زیانبار هم بودند:زئوس خدای عاشق و فاسق خطرناك دوشیزگانی انسانی بود و معلوم نبود چه موقع صاعقه مخوف و هولناكش را استفاده می كند.آرس به وجود آورنده جنگ و آغاز گر جنگ و بیماری های واگیر دار بود .هرا،هرگاه حسادت وجودش را فرا می گرفت،كه اغلب چنین بود ،اندیشه عدالت و دادگستری و انصاف را به مخیله اش راه نمی داد.آتنا نیز جنگ افروز بود و نیزه تیز و ثاقب آذرخشش را مانند زئوس با بی مسئولیتی ویژه ای به كار می گرفت.آفرودیت ازقدرت و اختیاراتش بیتر برای به دام انداختن و خیانت و حیله گری استفاده می كرد.آنها گروهی زیبا رو بودند كه اعمال و رفتارشان در قالب داستانهای زیبا و سرگرم كننده متجلّی شده است . از طرف دیگر خدیانی كه ضرر و زیانی نداشتند بلهوس دمدمی مزاج غیر قابل اعتماد بودند و به طور كلی آدمها بدون آنها بهتر و آسوده تر زندگی می كردند.
با وجود این در جمع خدایان دو تن از بقیه متمایز بودن یعنی در واقع بهترین دوست انسان ها به شمار می آمدند.یكی از آنها دمتر بود كه در زبان لاتین سرس می گفتند،الهه غلّه و دختر كرونوس و رئا و دیگری دیونیسوس یا دیونیزوس،خدای شراب كه به باكوس هم شهرت دارد.دمتر سالخورده تر و ساده دل.غلّات را خیلی پیش از كاشتن تاك می كاشتند.نخستین كشتزار غلّه سرآغاز استقرار انسان بر زمین بود.تاكستانها پس از آن به وجود آمدكاملا طبیعی بود كه آن قدرت خداوندی و الهی كه بذر غلّه را به وجود آورد باید یك الهه یا خدای زن باشد نه یك مرد.چون شكار و جنگ بر عهده مردان بود ،بنابراین لازم بود كه زنان به امور كشتزار رسیدگی كنند،و چون اینان سرگرم شخم زدن و بذر افشانی بودند و همچنین برداشت محصول ناگزیر به این نتیجه رسیدند كه یك خدای زنیا الهه بهتر به زنان می تواند كمك كندزنان خدای زنی را كه می پرستیدند بهتر درك می كردند،نه مثل مردانی كه با قربانی دادن آنها را می پرستند بلكه خدایی كه كشتزار ها را بهتر و بارور تر می كرد.به دست این خدای زن بود كه كشتزار ها یا ‹‹غلّات مفدّس دمتر››تقدّس می یافتند.
زمین یا محل خرمن كوبی نیز تحت حمایت این الهه قرار داشت.آن دو محل یعنی كشتزار و محل خرمن كوبی پرستشگاه یا معبد او بود كه امكان داشتهر لحظه در آن حاضر شود.‹‹در زمین مقدّس خرمن كوبی هرگاه كه غلّات را می افشانند آن الهه یعنی دمتر زرّین موی به رنگ ساقه خشك غلّه ،شخصا دانه های غلّات و پوشال و پوسترا به دست باد می سپرد و همه را از هم جدا می كرد و توده پوشال به سپیدی می گراید.››البته جشن بزرگ و اصلی این الهه در زمان برداشت محصول یا فصل درو بود.در گذشته ها فقط یك روز فقط یك روز شكر گذاری ساده و بی تكلف از سوی كشاورزان و درو كنندگان برگزار می شد،و در آن روز نخستین گرده نان از گرده تازه درو شده پخته میشد كه آن را تقسیم می كردند و با حرمت و با نیایش ویژه آن الهه ای كه این نعنت و بهترن هدیه را به انسان ارزانی داشته بود می خوردند.پس از آن و با گذشت زمان این جشن كوچك به صورت یك آیین پرستش اسرارآمیز در آمد.جشن بزرگ و مفضل را در ماه سپتامبر و هر پنج سال یك بار بر گزار می كردند وتا نه روز ادامه داشت .این روز ها از مقدّس ترین روز ها بود و در آن هنگام بیشتر فعالیت های زندگی كند می شد یا به حالت تعلیق در می آمدتشریفات خاصی برگزار می شد و مراسم قربانی با رقص و پاكوبی و آواز همراه بود،و شادی همه جا را در بر می گرفت.این موضوع معرف حضور همگان بود و نویسندگان بسیاری از آن یاد كرده اند.امّا از آن بخش عمده یا اصلی این مراسم و تشریفات كه در صحن درونی یا در حریم پرستشگاهبرگزار می شد هیچ سخنی یا اشاره ای به میان نیامده است.كسانی كه این تشریفات را به جای می آورند سوگند ویژه ای یاد می كردند كه سكوت را رعایت كنند و واقعا به سوگندشان آنچنان وفادار بودند كه ما فقط از بخش ناچیزی از آن آگاه شده ایم.
آن پرستشگاه بزرگ در الوزیس قرار داشت كه شهر كوچكی نزدیك آتن بود ،و مراسم پرستش و نیایش را ‹‹اسرار الوزینی››نامیدند.این مراسم در سراسر دنیای رومی و یونانی با حرمت و قداست ویژه ای برگزار می شد.سیسرو نویسنده ای كه در قرن یكم پیش از میلاد می زیسته است،چنین می گوید:‹‹چیزی والاتر از این اسرار نیست.آنها به خلقیات ما شیرینی و به عادات ما نرمی و ظرافت بخشیده اند و سبب شده اند كه ما از مرحله توحش بگذریم و به انسانیت واقعی دست یابیم .آنها نه تنها شاد زیستن را به ما آموخته اند.،بلكه به ما یاد داده اند كه چگونه امیدوارانه بمیریم.››
با وجود این،این خدایان با همه تقدّس و حرمتی كه داشتند،توانسته اند آثار آن چیزی را كه خود از آن به وجود آمده اند حفظ كنند.یكی از دانسته های انگشت شماری كه ما از آنها در دست داریم این است كه در یك لحظه مهم و كاملا رسمی‹‹سنبله غلّه را كه قبلا در سكوت كامل چیده شده است››به پرستندگانشان نشان می دادند.
دیونیزوس،خدای شراب،به طریقی و بی آنكه كسی آگاه شود در چه زمان و چگونه به الوزیس می آمد و در جایگاه ویژه خود در كنار دمتر می نشست.
طبیعی است كه هر دو با هم مورد پرستش قرار بگیرند،یعنی این دو خدایی كه هم بخشنده هدایای خوب زمین بودندو هم در كارها و تلاشهای صمیمانه روزانه كه زندگی بر اساس آن شكل گرفته بود،دست داشتند و هم در بریدن و تقسیم نان و نوشیدن شراب شركت می جستند.فصل درو و برداشت محصول و هنگامی كه خوشه های انگور را زیر منگنه دستگاه شراب سازی قرار می دادند روز جشن دیونیزوس بود.
اما دیونیزوس همواره خدای مهربان و شادی آفرینی نبود حتّی دمتر هم همیشه یك الهه شاد تابستان نبود.این دو با اندوه و شادی آشنا بودند و به همین دلیل با هم پیوند داشتند و هر دو خدایانی درد كشیده بودند.دیگر خدایان فناناپذیر دردها و رنجهای پایداری نداشتند.‹‹آنها با زیستن در كوه اولمپ یعنی جایی كه هیچ گاه باد نمی وزد و باران نمی بارد و كوچكترین دانه های ستاره گونه برف هم فرونمی ریزد،روزهای شادی را سپری می كنند و باده و غذای بهشتی می نوشند و می خورند و از وجود آپولوی خجسته بخت كه چنگ سیمینش را به صدا در می آورد و از دلنواز ترین آواز موزها كه با صدای چنگ وی می خوانند و از رقص زیبارویان یا گریس ها با هبه و آفرودیت و از پرتو درخشان نوری كه آنها را احاطه كرده است لذّت می برند.››اما دو خدای زمین از اندوه دل ریش كننده آگاه بودند.
بر نهالهای گندم و غلات و شاخه های زیبای تاك پس از انگور چینی و بر انگور ها آنگاه كه سرما و یخبندان از راه می رسد چه می گذرد؟گرچه دیونیزوس و دمتر خدایان شاد فصل درو بودند امّا كاملا آشكار بود كه در زمستان خدایان دیگری می شدند. آنها سر در گریبان غم داشتند و زمین نیز اندوهگین بود.انسانهای ادوار باستان در شگفت بودند كه چرا باید چنین باشد و برای توضیح علّت آن داستانهای بیشمار گفتند.
دمتر (سرس)
این داستان فقط در یك شعر خیلی قدیمی ادوار نخستین آمده استكه یكی از سروده های بسیار كهن هومری است و به قرون هشت و هفت پیش از میلاد مسیح می رسد.نسخه اصلی نشانی از شعر نخستین یونانی دارد یعنی نشانی از سادگی زیاد و صراحت و شادی در دنیایی زیبا.
دمتر (سرس )فقط یك دختر داشت به نام پرسفونه (پروسرپینه یا پروزرپینه)به معنی دوشیزه بهاران.دمتر آن دختر را از دست داد و در اندوه گران از دست دادن وی هدیه اش را از زمین دریغ داشت و به همین سبب بود زمین به صحرایی منجمد تبدیل شد.زمین سبز و پر گل و گیاه را یخ فرا گرفت و بی جان رها شدزیرا پرسفونه ناپدید شده بود.فرمانروا و خداوندگار دنیای زیرین ،شهریار مردگانِ از شمار بیرون یعنی هادس آن دختر را وقتی كه در برابر شكوفه شگفت انگیز و فوق العاده زیبای گل نرگس مفتون و فریفته ایستاده و از همراهان خویش جدا مانده بود بربود و با خود به دنیای زیرین برد.خدای آن دنیا كه كالسكه اش ،كه اسبی به سیاهی قیر آن را می كشیدةنشسته بود،از میان شكافی كه در زمین پدیدار شده بود بالا آمد،دست دختر را بگرفت و در كنار خود نشاند.او دختر را با چشمانی گریان و اشك ریزان با خود به زیر زمین برد.تپه ها صدای گریه اش را در فضا پخش كردند،و مادرش در ژرفای دریاها صدای گریه اش را به گوش شنید.مادر در جست و جوی دختر همچون پرنده ای بر فراز دریا و زمین به حركت در آمد. آمبا هیچ كس حقیقت ماجرا را با وی در میان نگذاشت ،‹‹نه آدمیان و نه خدایان و نه پیام رسانان قابل اعتمادش ازپرندگان و مرغان››دمتر نُه روز سرگردان گشت و در تمام این مدت نه غذای بهشتی خورد و نه شراب شیرین نوشید.سرانجحام به آفتاب رسید و او بود كه تمامی ماجرا را با وی گفت:پرسفونه به دنیای زیرین رفته بود و در میان مردگان سایه وش می زیست.
آن گاه ااندوهی گران بر دل دمتر نشست،كوه اولمپ را ترك كرد،در زمین خانه گزید،اما خود را به چنان هیئتی مبدّل ساختكه هیچ كس او را نمی شناخت.این الهه در طول سرگشتگی و گشت و گذار یك تنه اش به اِلوزیس رسید و در كنار جاده ای زیر دیواری نشست. او زنی سالخورده را می نمود،یعنی از آن زنان سالخورده ای كه در خانه های بزرگ از كودكان پرستاری یا از انبار آذوقه خانه مراقبت می كنند.چهار دوشیزه زیباروی كه خواهر بودند و می رفتند كه از چاه آب بیاورند او را دیدند و از او پرسیدندآنجا چه می كند.او به آنها پاسخ داد كه از دست دزدان دریایی گریخته است،زیرا می خواستند او را به عنوان برده بفروشند و در این دیار هیچ دوست و آشنایی ندارد كه برای یاری خواستن به آنها پناه ببرد.آنها به او گفتندكه همه خانه های شهر مقدمش را گرامی خواهند داشت اما آنها صلاح می دانند او را به خانه خودشان ببرند،البته اگر منتظر بماند تا آنها بروند و از مادرشان اجازه بگیرند. دمتر سر را به عنوان رضایت به زیر افكند و سكوت اختیار كرد و دختران پس از آنكه كوزه های درخشانشان را از آب پر كردند ،شتابان راهی خانه شدند.مادر آنها كه متانیرا نام داشت،امر كرد بی درنگ باز گردند و از آن بیگانه دعوت كنند تا به خانه آنها بیاید.چون دختركان شتابان باز گشتند آن الهه بزرگوار را هنوز نشسته یافتند كه سراپای خود را جامه ای سیاه پوشانده بود.پیر زن به دنبال آنها روان شد و هنگامی كه گام در آستانه تالاری گذاشت كه مادر دختران در آنجا نشسته و پسر كوچكش را در كنار گرفته بود، پرتو نور الهی در راهرو درخشید و ترسی توأم با احترام در دل متانیرا افتاد.
آن زن به دمتر گفت بنشیند و بعد خود شراب چون عسل شیرین را به وی داد،ولی پیر زن حاضر نشد آنرا بنوشد.و در عوض درخواست كرد كه آبجو همراه با عرق نعنا برایش بیاورند كه شربتی بود كه در فصل درو و برداشت محصول دل درو كنندگان را خنك می كرد، و حتی در الوزیس به پرستندگان هم می دادند.چون دمتر با نوشیدن آن شربت سبكدل شد،كودك را برداشت و در آغوش عطر آگین خود گرفت،كه دل مادر از این كار وی شادمان شد.بدین سان دمتر از دموفون كه متانیرا برای سلئوس دانا زاده بود پرستاری كرد.آن كودك همچون یك خدای جوان به بار آمد و رشد كرد،زیرا دمتر هر روز او را با روغن بهشتی تدهین می كرد و شب هنگام او را به درون آتش فروزان می گذاشت و به این وسیله می خواست آن پسرك جوانی جاودان بیابد.
اما مادر كودك از چیزیب ناراحت بود و به همین خاطر یك شب به پاسداری نشست و چون كودك را درون آتش دید از فرط وحشت فریاد كشید.الهه نیز از این كار مادر خشمگین شد و كودك را برداشت و به زمین افكند.او می خواست با این كار خود كودك را از پیری و مرگ برهاند،ولی این خواسته تحقق نیافت. با وجود این چون كودك مدتی را در آغوش دمتر خوابیده بود تا زنده بود حرمت می یافت.
آن گاه الهه خدا بودن خویش را نشان داد.زیبایی او را در بر گرفت و بوی عطر از هر سو به مشام رسید و چهره اش آنچنان درخشندگی یافت كه خانه غرق در نور شد.آنگاه به متانیرای شگفت زده گفت كه او دمتر است. آنها باید پرستشگاهی برای او بنا كنند و به این شیوه از او دلجویی كنند و از لطف و احساسات قلبی او بهره مند شوند.
بدین سان دمتر آنها را ترك گفت و متانیرا كه قدرت سخن گفتن را از دست داده بود بر زمین افتاد و از شدت ترس به خود لرزید.چون بامداد شد ماجرا را به آگاهی سلئوس رساندند.سلئوس مردم را نزد خود فراخواند و فرمان الهه را برایشان باز گو كرد.آنها با رضایت خاطر دست به كار شدندتا پرستشگاهی برای آن الهه بنا كنند.چون كار ساختن پرستشگاه به پایان رسید دمتر به آنجا آمد و در آن مأوا گرفت.تنها،دور از خدایان اولمپ نشین و در آرزوی دیدار دخترش.
آن سال برای آدمیان سراسر جهان سالی شوم و هولناك و آزار دهنده بود.هیچ گیاهی نرویید، و ورزاها خیش را بیهودی در زمین فرو كردند و كشیدند و به نظر می رسید كه نوع بشر باید از قحطی بمیرد.سرانجام زئوس دریافت كه خود باید سررشته امور را به دست بگیرد.او خدایان را فرا خواند و آنها را به نزد دمتر برای دلجویی فرستاد تا بكوشند خشم را از دل وی بیرون افكنند.امّا دمتر به سخنانشان گوش نداد و گفت تا دخترش را نبیند نمی گذارد زمین بروبار دهد.آنگاه زئوس دریافت كه برادرش باید تسلیم شود.او به هرمس دستور داد تا به دنیای زیرین برود و به فرمانروای آنجا بگوید تا اجازه بدهد تا عروسش نزد دمتر بازگردد.
هرمس آن دو را در كنار یكدیگر یافت،پرسفونه اندوهگین و سر در گریبان و ناسازگار،زیرا در غم دیدار مادر دلتنگ و بی قرار شده بود.پرسفونه چون صدای هرمس را شنید سر برداشت و شادمانه به پاخاست،مشتاق رفتن.شوهرش می دانست كه باید از فرمان زئوس اطاعت كند و آن زن را بالای زمین بفرستد،امّا هنگامی كه او را ترك می كرد با خواهش از وی خواست درباره اش نیك بیندیشد و اندوه به دل راه ندهد كه همسر كسی شده است كه در میان جاودانگان از شوه بر خوردار است.پس از آن از وی خواست تا دانه ای انار بخورد،چون نیك می دانست كه اگر دختر چنین كن ناچار است به سویش باز گردد.
وی كالسكه زرّینش را آماده كرد و هرمس افسار اسبان را در دست گرفت و اسبان سیاه را یكراست به سوی پرستشگاهی راند كه دمتر در آن مسكن داشت.دمتر برای دیدار دخترش مانند یك مائناد پری كه در كوهستانها می دود به سرعت از جای خود پرید و دوید.پرسفونه خود را در آغوش مادر افكند و مادر نیزاو را سخت به سینه فشرد. آنها سراسر روز در كنار هم نشستند و درباره ماجراهایی كه بر هم گذشته بود سخن گفتند، و چون دمتر موضوع خوردن دانه انار را شنید اندوهگین شد زیرا می ترسید نتواند دخترش را در نزد خود نگاه دارد.
سپس زئوس پیام رسان دیگری را نزد او فرستاد كه شخصیتی بزرگ بود،یعنی مادر بزرگوار خودش را به نام رئا كه از سالخورده ترین خدایان بود. آن زن بی درنگ برخاست و از كوه اولمپ به سوی زمین خشك و بی باروبر فرود آمد و چون بر در سرای پرستشگاه رسید با دمتر سخن گفت:
بیا دخترم،زیرا زئوس دوراندیش و غرّان به تو امر می كند
یك بار دیگر به تالار خدایان بازگرد،كه در آنجا حرمت خواهی یافت
و در آنجا به خواسته ات،كه دیدار دخترت است ،خواهی رسید و
اندوه را از دل خواهی داد.
در پایان هر سال كه زمستان تلخ سپری می شود.
زیرا او فقط یك سوم سال را در سرزمین تیرگی ها می گذراند
زیرا بقیه را نزد تو می گذراند،نزد تو و دیگر جاودانان دلشاد
اكنون آرام باش انسانها را زندگی ببخش كه زندگی را
فقط تو می توانی ببخشی
دمتر دست رد به سینه اش نزد،هرچند كه چهار ماه دوری از دخترش در هر سال و رفتن دخترش به دنیای مردگان زیاد آرامش بخش نبود.امّا زنی مهربان بود،و انسانها همیشه از وی به عنوان ‹‹الهه مهربان›› یاد می كنند. او از ویرانی و خشكسالی كه خود به بار آورده بود متأسف بود.او یك بار دیگر كشتزار ها را با میوه های فراوان و دنیا را با گل و گیاه و سبزه آباد و درخشان كرد.او حتی به دیدار شاهزادگان الوزیس رفت كه پرستشگاهش را بنا كرده بودند،و یكی از آنها را،به نام تریپتولموس،به عنوان سفیر خویش نزد انسانها برگزید و به آنها یاد داد كه چگونه غلّه را بكارند و به بار بیاورند .آیینهای مقدّس خویش را به سلسئوس و دیگران بیاموخت،یعنی همان ‹‹آیینهای مرموزی كه هیچ كس نباید در موردشان سخن بگوید ،زیرا ترس آمیخته به حرمت زبان را در كام نگاه داشته است .خجسته بخت باد آنكس كه به این فرمان عمل كند و در نتیجه در دنیای دیگر نیكی خواهد دید.››
در داستانهای مربوط به این دو الهه یعنی دمتر و پرسفونه،اندوه و پریشانی چیرگی دارد.دمتر الهه ثروت ناشی از برداشت محصول ،همیشه همان مادر ملكوتی و غم زده ای بود كه هر سال شاهد مرگ دخترش بود.پرسفونه نیز دوشیزه نورانی بهاران و فصل تابستان بود كه كافی بود كه كافی بود گامهای سبكش را بر تپه خشك و قهوه ای بگذارد تا،سبزی و خرمی بیابند.امّا در تمام این مدت پرسفونه می دانست كه عمر این زیبایی دنیا تا چه حد كوتاه است:میوه ها،گلها،برگها و تمام رستنی های زیبای دنیابا آمدن سرما باید بمیرند و مثل خود وی در دستان مرگ قرار بگیرند.پس از آنكه فرمانروای دنیای سیاه زیرین او را بربود و با خود به آنجا برد،دیگر هیچ گاه آن دختر شاد و شاداب و جوانی نبود كه همواره فارغ البال و رها از هر درد و رنج و اندوه در كشتزارها و سبزه زار های پر از گل گردش می كرد.در واقع هر سال به هنگام بهار از بستر مرگ بر می خاست اما همواره خاطرات سرزمینی كه در آن زیسته و اكنون از آن بازگشته بود همیشه با او بود.این دوشیزه با همه زیبایی خیره كننده ای كه داشت چیزی عجیب و وهم آمیز بر وجودش سایه افكنده بود.اغلب می گفتند كه او‹‹دوشیزه ای بود كه نباید كسی نامش را بر زبان بیاورد››
اولمپ نشینان خدایانی شاد و جاودانه و از همه درد ها و غم هایی كه انسانهای فناپذیر را از پای می اندازد و می كشد رها بودند.اما انسانها هنگامی كه در چنگ اندوه اسیر می شوند و نیز به هنگام مرگ برای طلب آمرزش و رحمت می توانند به الهه هایی متوسل شوند كه خود طعم اندوه را چشیده اند و مرده اند.
به زبان لاتین به آنها پارکای می گویند و از اهمیت برخوردار بودند اما معلوم نبود که در زمین یا در افلاک،در چه جایی می زیسته اند، به قول هزیود آنها خدایانی بودند که صفات نیک وبد را به آدمیان میدادند
یعنی فطرت انسان را رقم میزدند.آنها سه تن بودند:کلوتوی ریسنده، که نخ یا رشته زندگی را می ریسید و دومی، لاکزیس یا بخشنده سرنوشت بود که سرنوشت هر انسان را معین می کرد و سومی آتروپولس بود که هیچوقت دلرحم نبود و متیچی هراس انگیز را با خود حمل میکرد و با آن هنگام مرگ رشته یا نخ زندگی را قطع می کرد.
علاوه بر سایر خدایان زمینی،دو برادر بسیار مشهور ونامدار دیگر هم بودند که کاستور و پولوکس(پولیدوس) نام داشتند و در بسیاری از داستانها آمده است که آنها نیمی از عمرشان را در زمین و نیمی دیگر را در آسمانها و افلاک گذرانده اند. اینان پسران لدا بودند که معمولا در ردیف خدایان قرار داده شده و مخصوصا از حامیان دریانوردان و ملوانان به شمار می امدند آنها پهلوانانی بودند که فقط در نبردها شرکت می جستند و بخصوص در رم از حرمت ویژه ای برخوردار بودند و به سختی پرستش می شدند
اما داستانهای ضد و نقیضی درباره این دو برادر آورده اند.عده ای فقط پولوکس را خدا دانسته اند ،اما کاستور موجود فنا پذیری بود که به نیم جاودانگی ویژه ای دست یافته بود که آن هم فقط بخاطر عشقی بود که نسبت به برادرش در دل داشت
لدا همسر تیندارئوس، پادشاه اسپارت بودو شایع است که آن زن دو پسر فنا پذیر به نامهای کاستور و کلیتم نسترا به دنیا آورد و از زئوس نیز دو فرزند به دنیا آورد به نامهای پولوکس و هلن قهرمان تروا. با این وجود کاستور و پولوکس را اغلب پسران زئوس به شمار می آورند و آنها به دیسکورها به معنی پسر بچه های زئوس شهرت دارند از سوی دیگر آنها را تیندارا یعنی پسران تیندارئوس نیز می نامیدند.
بعدها در یک جنگ کاستور کشته شده و پولوکس دردمند و سوگوار دعا کرد که کاش او هم می مرد که زئوس بر او رحم کرد و اجازه داد در حیات با برادرش شریک شود.
سیرن ها در جزیره ای در دریا می زیستند.صدایشان افسون کننده بود و هر گاه که آواز میخواندند ملوانان و دریانوردان گمراه میشدند و در دریا از بین میرفتند. معلوم نیست که چه شکل وسیمایی داشته اند زیرا هر کس که آنها را میدید زنده بر نمی گشت.
اینان سه خواهر بودند،سه زن سپید موی سالخورده،که فقط یک چشم داشتند و در ساحل دور افتاده اوسه آن یا اقیانوس زندگی میکردند.
ساتیرها مثل پان انسان- بز بودند و مثل او در بیابانها و بیشه زارهای روی زمین می زیستند. الهه های جنگل، درست برخلاف این خدایان غیر انسانی و زشتروی، پیکری زیبا و خوشتراش داشتند و عبارت بودند از: اور آدها که پریان یا نیمف های کوهستان بودند، و دریادها یا هامادریادها که پریان درختان بودند و هر یک به درخت خاص خود علاقه داشتند.
ائولوس
ائولوس، شهریار بادها نیز روی زمین می زیست و جزیه ائولی یا ائولیا منزلگاه وی بود.در حقیقت او فقط نایب اسلطنه بادها از طرف خدایان بود.چهار باد اصلی زیردست او عبارت بودند از: بور آس یعنی باد شمالی که در لاتین به آن آکیلو می گویند؛زفیر یا باد غرب که نام دوم آن به لاتین فاوونیوس بود؛نوتوس یا باد جنوب که در زبان لاتین اوستر نام گرفته است؛و سرانجام اوروس یا باد شرق است که در زبان یونانی و لاتین نیز به همین نام خوانده میشود.
پان
پان خدای سرور بود.او پسر هرمس و خدایی شوخ ، جنجالی و شاد که در سرودهای هومری به این
ویژگی مفتخر شده است.اما او نیم حیوان بود که شاخ بز بر سر داشت و پاهایش به شکل سم بز بود
او همچنین خدای چوپان ها و گله های بز بود. جنگلها و بیشه ها و کوهستانها خانه و کاشانه اش بود
اما آرکادی،زادگاهش، را از همه جا بیشتر دوست داشت.او موسیقیدانی اعجوبه و استاد بود.پان
آهنگهایی می نواخت به زیبایی آواز بلبلان و همواره عاشق پریان بود اما بسبب زشت رویی همیشه ناکام میماند.
آوازهای شبانهای که مسافران سرگردان و هراسان می شنیدند ، می پنداشتند که از اوست به همین دلیل روشن است که چرا ترس و وحشت را به نام او می خواندند
سنتورها موجوداتی نیمی انسان و نیمی اسب، با سر و دو دست و بالاتنهی انسان و بدن و چهار پای اسب بودند، به این شکل که قسمت انسانی از جایی که گردن اسب باید شروع میشد به جای آن قرار دارد.سنتورها به طور عام موجوداتی نافرمان و بردهی غرائز حیوانی خویش هستند و از ملاقات با انسان استقبال نمیکنند، ولی سنتورهایی خوش طینت، عاقل و مهربان نیز در افسانهها وجود دارند، از جمله چیرون معلم آکیلیس که به خاطر درایت وسجایای اخلاقی پسندیده شهرت داشته است.. صورت فلکی سنتور یا قنطورس به شکل این موجود افسانهای تصور میشود.
گورگون ها گورگون ها هیولاهایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهرهای چنان زشت بودهاند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. جایگاه اینان نیز زمین بود و شمارشان به سه تن میرسید که دو تن از آنها جاودانه بودند. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.فورکیس،که پسر دریا و زمین است،پدرشان بود.
ساتورن اصولا یکی از نومینا هاست و پاسدار و حافظ بذر پاشان و بذر، همانگونه که همسرش اوپس یاری دهنده برداشت محصول بود. در اعصار بعد او را مشابه کرونوس یونانی و پدر ژوپیتر دانستند.بدین ترتیب وی به یک شخصیت ویژه بدل شد وداستانهای زیادی درباره او بر سر زبان ها افتاد.در زمستان هر سال به یاد دوران طلایی فرمانروایی وی بر سرزمین ایتالیا جشن بزرگ«ساتورنالیا»را برگزار می کردند.سبب برگزاری این جشن این بود که می پنداشتند دوران طلایی در همین زمان به زمین باز می گردد.در آن زمان هیچ جنگی روی نمی داد،برده ها و اربابان بر سر یک سفره می نشستند،اعدامها به تعویق می افتاد،زمان دادن هدیه بود و فکر برابری و یکسان بودن انسانها از یاد آدمیان نمی رفت
جانوس نیز اصولا یکی از نومینا ها بود و مظهر«حدای آغاز نیک» که بی تردید پایانی نیکو در بر داشت.او تا حدودی شخصیت و تجسم یافته بود.پرستشگاه وی در رم به شرق و غرب کشیده بود، یعنی در همان جاهایی که روز آغاز پیدا میکند و پایان می یابد آنجا دو در داشت که مجسمه اش را در بین آنها برپا داشته بودند و آن مجسمه دو صورت یا چهره داشت، یکی جوان و دیگری پیر.این درها را فقط هنگامی که صلح و آرامش بر شهر حاکم بود می بستند. در هفتصد سال نخستین از عمر شهر رم درها را سه بار بستند:در دوران فرمانروایی نوما،پادشاه نیکو کار؛پس از جنگ نخست یونیک که کارتاژ در سال 241 پیش از میلاد مسیح شکست خورد؛و در دوران فرمانروایی آگوستوس که به روایت میلتون شاعر:
هیچ صدای جنگ و ستیزی
در دنیا به گوش نرسید
بنابراین ماه وی(جانوس)،یعنی ماه ژانویه را نخستین ماه سال نو قرار دادند.
لارها و پنات ها مهمترین و معتبر ترین خدایان رومی ها بودند. هر خانواده رومی یک لار داشت که روح یک نیا بود و چندین پنات که خدایان اجاق و پاسداران انبار آذوقه بودند.آنها خدایان خاص خانواده بودندو پاسداران تمامی اعضای خانواده و فقط به آنان تعلق داشتند. آنها را در معابد نمی پرستیدند و فقط در خانه مورد پرستش قرار میگرفتند و هر بار که خانواده سفره می گسترد مقداری از غذا به آنان نیز پیشکش می شد. البته لارها و پنات های عمومی هم وجود داشتند که وظیفه شان در قبال شهرها همان بود که دیگران در برابر خانواده ها داشتند.همچنین نومیناهای زیادی بودند که با زندگی خانوادگی در ارتباط بودند مثل ترمینوس،که پاسدار مرزها بود؛پریاپوس که علت حاصلخیزی و باروری بود؛پالس،نیرو دهنده چهارپایان و سیلوانوس،یاری دهنده کشاورزان و هیزم شکنان.
فونوس
فونوس نوه پسری ساتورن بود و نوعی خدای رومی پان و خدای روستایی. او او پیام بر و پیشگو نیز بود و وقتی انسانها در خواب بودند با آنها سخن می گفت
فون ها
فون ها، ساتیرها یا نیم خدایان رومی بودند.
کوئیرینوس
کوئیرینوس نام خداوندی رومولوس،بنیان گذار شهر رم بود.
مان ها
مان ها ارواح نیکوکار دربار هادس بودند که گاهی خدا به شمار می آمدند و مورد پرستش قرار میگرفتند.
لمور ها
لمورها یا لارواها ارواح مردگان گنه کار وپلید بودند که همه از آنها می هراسیدند
لوسینا
لوسینا را زمانی ایلی تیا ی رومی میدانستند که خدای زایمان بود ولی این نام را معمولا به جای جونو و دیانا بکار میبرند.
پومونا و ورمونتس
در آغاز نومیناها و قدرتهایی بودند که از تاکستانها و باغها نگهداری میکردند. اما بعد ها شخصیت و تجسم یافتند ودر داستانی آمده است که چگونه به عشق یکدیگر گرفتار شدند.
کامن ها
کامن ها نخست الهه هایی مفید و واقع گرا بودند و محافظ چشمه سارها و چاهها که هم پیشگویی میکردند وهم بیماریها را درمان میکردند.اما آن هنگام که خدایان یونانی به روم آمدند کامن ها را مشابه خدایان غیر فعال وبیهوده مثل موزها به شمار آورده اند که فقط به علم و هنر می اندیشیده اند.
فرمانروا و خداوندگار دریا(دریای مدیترانه)و دریای آرام(دریای اوكسین كه اكنون دریای سیاه نام دارد)البته رودخانه های زیرزمینی نیز به او تعلق داشت.
اوسه آن(اقیانوس)
كه خدایی تیتانی بود،بر رودخانه ای به نام اوسه آن حكم میراند كه بزرگ بود و زمین را دور می زد.تتیس كه او نیز تیتان بود ،همسر او بود.اوسه آنید ها كه پریان دریایی ساكن این رودخانه بزرگ بودند،دختران آن دو بودند و خدایان همه رودهای دنیا پسرانشان.
پونتوس
كه دریای ژرف معنی می دهد پسر مادر زمین و پدر نرئوس یا نروس بود.او از خدایان دریایی بود كه به حرمتی كه می دید سزاوار نبود
نرئوس(نروس)
«پیرمرد دریا» نیز خوانده می شوند و به نوشته هزیود"خدایی مورد اعتماد و نجیب است كه عادلانه می اندیشد و افكار دوستانه در سر دارد و هیچ وقت دروغ نمی گوید." دوریس،دختر اوسه آن همسر او بود .آنها پنجاه دختر داشتند كه همه پریان یا حوریان دریایی بودند و به واسطه نام پدرشان آنها را "نرئید" می نامیدند،یكی از آنان،به نام تتیس مادر آكلیس(آشیل)بود.آمفیترید،همسر پوزئیدون،یكی از آن دختران بود.
تریتون
شیپورچی دریا بود.شیپورش یك گوش ماهی خیلی بزرگ بود.او پسر پوزئیدون و آمفیترید بود.
پروتئوس
زمانی او را پسر پوزئیدون دانسته اند و زمانی ملازم و همنشین وی .او هم از قدرت پیشگویی برخوردار بود و هم از قدرت تغییر شكل در هر زمان كه اراده می كرد
نایادها
نایادها پریان یا نیمف هایی بودند كه در شهر ها و چشمه ها می زیستند.
لوكوتئا(لوكوته)
لوكوتئا و پسرش پالمون كه زمانی انسان بودند ،مثل گلوكوس به خداوندان آب بدل شدند،امّا این سه خداوند از اهمّیّت چندانی برخوردار نبودند.
ارینی ها(فوری ها)
ارینی ها(فوری ها) را ویرجیل در دنیای زیرین جای داده است .شعرای یونانی چنین پنداشته اند كه وظیفه اصلی ارینی ها تعقیب گنه كاران در زمین است.آنان سنگدل و بی رحم ولی در عین حال عادل و داد گستر بودن.هراكلیتوس درباره آنها می گوید:"حتی اگر خورشید هم از مسیر یا مدار خویش خارج شود،ارینی ها،مأموران دادگستری،بر او می تازند و او را می گیرند."معمولا اینان سه نفر بودند به نام های تیسیفون ،مگائیرا و آلكتو.
خواب،مرگ،رؤیا
خواب و برادرس مرگ نیز در دنیای زیرین می زیستند.رؤیاها از همانجا به سراغ آدمیا می آمدند.آنها از دو دروازه می گذشتند،كه یكی از شاخ بود و رؤیاهای حقیقی آدمی از آن می گذشت،و دیگری از عاج بود كه ویه خوابهای دروغین بود.
آنها را گاهی دو بخش از دنیای زیرین می دانستند كه تارتاروس ژرف تر از دیگری است و زندان فرزندان زمین است.اربوس نیز محلی است كه مردگان بی درنگ پس از در گذشت به آن می روند.امّا با وجود این اغلب تشخیص بین این دو محل یا بخش دشوار می شود و هر دو مورد استفاده قرار می گیرند مخصوصا كه تارتاروس كه نامی است كه به تمامی مناطق زیر زمین گفته می شود.
در كتاب هومر این دنیای زیرین جایی مرموز و اسرار آمیز و ناشناخته است و تیرگی و سایه بر آن گسترده شده است .در آنجا هیچ چیز واقعی نیست.وجود ارواح كه اگر بشود آنهار را با این نام خواند به یك رؤیای آشفته می ماند .شاعران اعصار بعد این دنیای مردگان را با وضوح بیشتری و به عنوان محل به كیفر رساندن آدمهای شریر و اهریمن صفت و نیز محل پاداش نیكان و رادمردان به تصویر كشیده شده است.این سرزمین در داستانهای ویرژیل (ویرجیل)شاعر رومی ،بیش از هز داستان دیگری مطرح شده است .از ماجرای به كیفر رسیدن و عذاب دیدن یك طبقه و شادی طبقه دیگر به تفصیل سخن به میان آمده اس.ویرجیل رومی این موضوع رابا چنان طول و تفصیلی بیان داشته است كه در داستانها و نوشته های هیچ نویسنده یونانی نمی بینیم.از كیفر و عذاب دادن یك طبقه و از شادمانیهای طبقه دیگر به تفصیل سخن به میان آمده است.ویرجیل تنها شاعری است كه موقعیت جغرافیایی زیرزمین را داده است.راه ورودی آن در جایی پایان می یابد كه "آكرون یعنی رودخانه محنت به درون كوكیتوس یا رود خانه ندبه می ریزد.قایقرانی پیر به نام "كارون"ارواح مردگان را از رودخانه می گذراند و به ساحل دیگر می رساند،یعنی به همان جایی كه دروازه الماس ورود به تارتاروس قرار دارد.كارون فقط آن دسته از ارواح را در قایق خود سوار می كند كه پول كرایه عبور از رودخانه را هنگام مرگ میان لباسشان گذاشته باشند و به خاك نیز سپرده باشند.
سگ سه سر و اژدهایی كه بر در دروازه الماس به نگهبانی ایستاده است و تمامی ارواح را اجازه می دهد وارد شوند ولی از بازگشت آنها جلوگیری می كند.هر یك از ارواح را پس از ورود به آنجا به حضور سه داور می برند به نامهای رادامانتوس ،مینوس و اِآكوس(ایاكوس)كه حكم یا رأی مقتضی را صادر می كنند و در نتیجه بدكاران و گنه كاران به عذاب جاودانی محكوم می شوند و نیكان به جایگاه سعادت ابدی می روند كه صحرای الیزی نام دارد.
غیر از رودخانه آكرون و كوكیتوس سه رودخانه دیگر هم هست كه دنیای زیرین را از دنیای بالا جدا می سازد ،و آنها عبارتند از :فلِگِتون به معنی رود آتش ؛ستیكس كه رودخانه پیمان ناشكستنی یا ابدی است كه خدایان به آن سوگند یاد می كنند؛و سومین لِتِه است به معنی رودخانه فراموشی كاخ پلوتو یا هادس در جایی از این سرزمسن پهناور نهاده شده است ،ولی بی تردید دروازه های بیشمار دارد و میهمانان بیشمار هم در آن گرد می آیند،اما هیچ نویسنده ای درباره آن سخن نگفته است و آن را به توصیف نكشیده است .صحرایی بی كران آن را در بر گرفته است كه گر چه خالی و سرد است .لی سبزه زار ها و مرغزار های پر از بوته گل سوسن ،و گلهای زرد رنگ و اشباح گونه آن را پوشانده اند.ما بیش از این چیزی درباره اش نمی دانیم. شاعران نیز علاقه نداشته اند كه در آن وادی سیاه و تیره درنگ كنند.
غیر از دوازده اولمپ نشین بزرگ كه خدایان دوازده گانه بزرگ به شمار می آمدند،خدایان كوچكتری نیز بوده اند كه از مرتبت پایین تری بر خوردار بودند.مهمترین این خدایان كوچك اِروس،یا به زبان لاتین كوپید یا كیوپید نام داشت كه خدای عشق بود.هومر چیزی از او نمی گوید ولی هزیود با وی آشنا بوده است و در باره اش می گوید:زیباروی ترین خدای فنا نا پذیر.در داستانهای نخستین او را اغلب به صورت جوانی جدی و زیبا روی نشان می دهند كه هدایای خوبی به انسانها می دنهد.این صفت خوب را كه یونانیان به او نسبت داده اند،نه یك شاعر بلكه فیلسوفی چون افلاطون مطرح كرده است.او می گوید:"عشق(اروس) در قلب انسانها جای می گیرد.اما نه هر قلبی زیرا از قلبی كه ستم در آن آشیانه دارد گریزان است.بزرگترین افتخار وی این است كه نه می تواند بدی كند و نه اجازه می دهدبدی كنند.زور هیچگاه با او دمساز نمی شود زیرا مردم خود خواسته و صمیمانه به وی خدمت می كنند،و آن كس كه دل در گرو عشق وی گذارده است در تاریكی ره نمی سپرد."
اروس در داستانهای نخستین پسرآفرودیت نبود،بلكه فقط همدم و همنشین و همپای گاه به گاه او بود.در اشعار شاعران دوره های بعد به عنوان پسر او معرفی شده است .پسری تقریبا شریر ،شیطان صفت و آزار دهنده و از آنهم بدتر :
قلبش پلید امّا زبانش به شیرینی عسل.در این موجود پلید ،حقیقت نیست .در زندگی ستمگر است.
دستهایش كوچكند ولی تیرهایش چون مرگ دور پرواز.
عصایش نازك است امّا به آسمان می رسد.
به هدایای خطرناكش دست نزنید كه آنها را در آتش فرو برده است.
(در اشعار این دوران عشق هایی كه به واسطه او بوجود می آمد را بلا و مصیبت می دانستند.)
اغلب او را چشم بسته نشان داده اند ،چون عشق نیز اغلب كور است.آنتروس ملتزم ركاب اوست،كه می گویند گاهی از عشقهای سرسری كین ستانی می كند . مواقعی هم با عشق به مخالفت می پردازد.هیمروس یا اشتیاق،و هایمن(این خدا را هایمنائوس هم خوانده اند كه می گویند آنقدر زیبا بوده است كه او را با زنها و دختر ها اشتباه می گرفتند.می گویند پسر یكی از موز ها بوده است)خدای جشنها و عروسی نیز از ملتزمین ركابش بودند.
رب النوع یا الهه رنگین كمان بود و رابط یا پیام رسان خدایان.در داستان ایلیاد او را فقط رابط و پیام رسان خدایان خوانده اند.در داستانهای اودیسه هرمس نخستین كسی است كه این وظیفه را به عهده گرفته و همیشه در نقش ایلچی خدایان پدیدار می شود،هرچند كه نمی تواند جای ایریس را بگیرد.خدایان زمانی این و زمانی آنرا به نزد خود فرا می خواندند.
در كوه اولمپ مقرّ خدایان دو گروه از خواهران زیباروی می زیسته اند.به نام موزها و زیبارویان با كاریت ها كه الهه های زیبایی بودند.
زیبارویان سه تن بودند:آگلایا یا آگلائه،به معنی «شكوه و جلال»،اوفروزینه یا«نشاط»،و سومین ،تالیا یعنی شادمانی.اینان دختران زئوس و اورینومه فرزند اوسه آن یا اقیانوس تیتانی بودندفقط در روایت هومر و هزیود می خوانیم كه آگلایا به ازدواج هفا استوس در آمد ،ولی در روایات و حكایت های دیگر آنها را همیشه با هم نام می بردند و در واقع شخصیتهای جداگانه ای نیستند ،بلكه آنها تجسّم سه گانه ای از زیبایی و فربندگی اند.هرگاه آنها با نوای چنگ آپولو می رقصیدند خدایان شادی می كردند و هركس چشمش به جمال آنها می افتاد خوشبخت می شد .آنها«زندگی را شكوفایی لازم می بخشیدند»آنها و همپاهای دیگرشان،یعنی موزها به «ملكه آوازها»شهرت یافته بودند و هیچ جشن و سرور و یا ضیافتی بی وجودشان شاد و طرب انگیز نبود.
شمارشان به نُه می رسید همه از دختران زئوس و نیموزینه(منموزینه)،به معنی حافظه،بودن.اینان مثل زیبارویان یا كاریت ها نخست غیر قابل نتشخیص بودند.هزیود می گوید:"آنها همه یك اندیشه به سر دارندو قلبهایشان با شنیدن آواز می تپد و روحشان از هر اندوه و نگرانی عاری و تهی است هركس كه موزها را دوست دارد ،خوشبخت می شود.هر آدمی،هر قدر هم كه اندوهگین و نگران باشد چون صدای آواز خدمتكاران موزها را بشنودافكار سیاه اندوه را از سر به در می كند و اندوه و درد را از یاد می برد. این والاترین و ارجمند ترین هدیه موزها با آدمی است."
در دوره های بعد هر یك رشته كار ویژه خود را یافت:
آنها همنشینان آپولو خدای راستی و همچنین یار و همنشین زیبارویان یا كاریت ها بودند.پندار چنگ را به آنها و آپولو نسبت می دهد و می گوید:"چنگ زرّین را كه هر گامی از گامهای رقاصان ،به آن گوش فرا می دهد،هم آپولو داشت و هم موز های گل بنفشه ای."هركس كه از آنها الهام می گرفت از هر كشیش یا كاهن مقدس تر می شد.
چون فكر و امدیشه زئوس والایی و تكامل یافت ،دو موجود یا چهره والا تبار در اولمپ كنار او نشستند:تمیس به معنی حق یا عدالت خدایی،و دیك كه عدالت انسانی است.امّا هیچگاه شخصیت واقعی نیافتند.این موضوع درباره دو احساس تجسّم یافته ای صدق می كند كه به نظر هومر و هزیود از محترم ترین احساسات به شمار می آمدند:نمنیس كه معمولا آنرا به خشم عادلانه یا پارسایانه تر جمه كرده اند ،و آیدوس.این كلمه حرمت و حیایی معنی می دهد كه آدمیان را از ارتكاب بدی و گناه باز می دارد،ولی در عین حال به معنی احساسی است كه انسان در برابر آدمهای بدبخت و بینوا در دل حس می كند (درك اختلافی كه بین آدمهای بدبخت و خوشبخت وجود دارد نه شفقت یا دلسوزی)ولی آْنگونه كه باید و شاید به توصیف در نمی آید.
با وجود این به نظر نمی رسد كه نمسیس و آیدوس نزد خدایان می زیسته اند.
خدای جوانی بود و دختر زئوس و هرا.زمانی به صورت ساقی خدایان پدیدار می شد ولی این وظیفه را گاهی گانیمِده بر عهده می گیرد كه یكی از شاهزادگان زیباروی ترواست كه عقاب زئوس او را برداشته و به كوه اولمپ و به مقرّ خدایان برده بود.داستان قابل ذكر دیگری درباره اش ننوشته اند و نگفته اند مگر درباره ازدواجش با هركول.
یونانیها معتقد نبودند كه خدایان كائنات را آفریده اند بلكه بالعكس،كائنات،خدایان را آفریده اند.آسمان و زمین پیش از به وجود آمدن خدایان شكل گرفته اند.آنها یعنی آسمان و زمین ،پدر و مادر بودند.تیتان ها فرزندان آنها بودند و خدایان دیگر نوه هایشان.
تیتان ها كه اغلب آنها را خدایان بزرگ می خواندند، در اعصار بسیار دور فرمانروایان و ابر قدرتهای جهان هستی بودند. آنها كوه پیكر و از نیرویی گران و باور نكردنی برخوردار بودند.شمار این خدایان بسیار بود ،ولی فقط عده كمی از آنها در داستانهای اساطیری پدیدار می شوند.مهمترین خدای تیتان كرونوس(CRONUS) نام داشت كه به زبان لاتینی ساتورن(SATURON)نامیده می شود. این خداوند تا زمانی كه پسرش زئوس او را از سریرخدایی به زیر آورد و خود قدرت را به دست گرفت ،بر تمامی خدایان فرمانروایی می كرد.رومیان می گویند هنگامی كه ژوپیتر ،یعنی همان زئوس،بر تخت خدایی نشست ،ساتورن به ایتالیا گریخت و "دوران طلایی"را با خود به آن دیار برد ،یعنی دورانی سراسر آكنده از صلح و آرامش و خوشبختی كامل كه تا پاین دوران فرمانروایی وی پایدار بود.دیگر خدایان تیتانی بزرگ عبارت بودند از :اوسه آن(OCEAN)یااقیانوس ،رودخانه ای كه می پنداشتند جهان را دور می زند ؛و همسرش تتیس (TETHYS)؛هیپریون(HYPERION)پدر خورشید ،ماه و سپیده دم؛نیموزینه یا منموزینه(MNEMOSYNE)كه معنی حافظه می دهد ؛تمیس(themis) كه معمولا آن را عدالت ترجمه می كنند ؛و یاپتوس (Iapetus)كه به خاطر پسرانش اطلس كه دنیا را بر شانه هایش نگاه می داشت،و پرومتئوس كه ناجی نوع بشر بود شهرت و اهمّیّت یافته است.از میان تمامی خدایان تیتانی اینان خدایانی بودند كه با آمدن زئوس از بین نرفتند ،بلكه جایگاه و اهمیت كمتری پیداكردند.
از میان خدایانی كه جانشین تیتان ها شدند،دوازده اولمپ نشین بزرگ از قدرت و مرتبتی والا و خارق العاده برخوردار بودند. این خدایان را بدان سبب اولمپی یا اولمپ نشین می نامندذ كه كوه المپوس یا اولمپ منزلگه و كاشانه شان بود. درباره كوه اولمپ و اینكه چگونه جایی بوده است،اظهار نظر دشوار است.تردیدی نیست كه در ابتدا آن را قله یك كوه می پنداشتند و به طور كلی آن را با بلندترین كوه یونان مقایسه می كردند، یعنی كوه اولمپوس یا الیمپوس در تسالی،در شمال شرق یونان.اما حتی در كهن ترین حماسه یونانی ،ایلیاد،این اعتقاد وجود دارد كه اولمپ در منطقه ای اسرار آمیز و ناشناخته،بالاتر از تمام كوه های موجود دنیا ،قرار داشته است . در بخشی از داستان ایلیاد این چنین می خوانیم كه زئوس از فراز"بلند ترین قله كوه رفیع اولمپ" كه در اصل كوهی كوهی بزرگ بوده است،با خدایان سخن می گفته است.اما در بخش دیگر ایلیاد می خوانیم كه اگر مشیت وی بر این قرار می گرفت می توانست تمام می توانست تمام دنیا و دریا را از كنگره اولمپ،كه البته دیگر كوه نیست بیاویزد.با وجود این ،آنجا ملكوت و آسمان نیست.هومر پوزئیدون را بر می انگیزد بگوید كه وی بر دریا فرمان می راند،و هادس بر مردگان،زئوس بر ملكوت اعلا،ولی اولمپ تحت اختیار این سه خداوند است.
این كوه هر جا كه بوده ،دروازه ورود به آن ابر بسیار بزرگی بوده است كه "فصلها" آن را نگه می داشتند. خانه و آشیانه خدایان در آن قرار داشت و خدایان همه در آن زنذگی می كردند ،می خوابیدند و با غذاهای بهشتی و نوشیدنیهای ویژه خدایان مهمانی و ضیافت می دادند و به چنگ آپولو گوش می سپردند .آنجا جایگاهی بسیار پر بركت و خجسته بود ، به قول هومر ،هیچ باد یا طوفانی آرامش اولمپ را بر هم نمی زد.
زئوس و برادرانش برای تقسیم دنیا بین خود قرعه كشیدند.دریا به نام پوزئیدون افتاد،دنیای زیرین یا زیرزمین به نام هادس افتاد و زئوس به یك فرمانروای مطلق و كل بدل شد. او سرور آسمانها و ملكوت اعلی بود و خدای باران و آورنده ابر ها كه بر آذرخش و صاعقه هراس انگیز حكم می راند.قدرتش برتر از قدرت تمامی خدایان دیگر بود .در داستان ایلیاد وی به خانواده اش چنین می گوید :"من قدرتمند ترین هستم.بیازمایید تا بر شما آشكار شود.طنابی از طلا بر آسمان ببندید و آن را استوار نگه دارید،تمامی خدایان و الهه ها.شما نمی توانید زئوس را فرود آورید.اما اگر من بخواهم شما را به زیر بكشم آنگاه خواهم توانست.من طناب را به كنگره اولمپ استوار می بندم و همه در هوا آویزان خواهند ماند.آری،هم زمین و هم دریا."
با وجود این زئوس نه قادر متعال بود و نه دانای كل.هم می شد او را فریفت و هم می شد با او به مخالفت برخاست.در ایلیاد پوزئیدون ،و نیز هرا،او را می فریبند.گهگاه سخن از این می رود كه قدرت مرموز و اسرارآمیز ،یعنی سرنوشت یا تقدیر،از رئوس نیرومند تر بوده است هومر ، هرا را بر می انگیزد با لحنی سرزنش آمیز از او بپرسد كه آیا می تواند انسانی را كه سرنوشت به مرگ محكوم كرده است دوباره زنده كند یا خیر؟
او را سمبول یا نماد عاشق پیشگی و حیله گریهای گوناگون برای پنهان ساختن خیانت هایی كه به همسرش می كرد معرفی كرده اند.در برابر این پرسش كه چرا این كردار ها را به سرور و فرمانروای كل خدایان نسبت داده اند محققان و دانش پژوهان گفته اند كه زئوسی كه در آواز ها و داستانها از او یاد می شود آمیزه ایست از تمام خدایان .هرگاه پرستش وی به شهری می رسید كه خود خدایی فرمانروا داشت،آن دو به تدریج با هم ادغام می شدند .همسر آن خدا نیز به زئوس می رسید .اما نتیجه ناخوشایند بود و یونانیان ادوار بعد این گونه عشق بازی ها و شهوترانی بی پایا را نمی پسندیدند.
زئوس نه تنها می خواست كه انسانها قربانی به او پیشكش كنند ،بلكه می خواست راستی نیز پیشه كنند.در جنگ تروا به ارتش یونان گفته می شود كه:" زئوس هیچ وقت به دروغگویان ویا به آنان كه سوگند و پیمانشان را می شكنند یاری نمی دهد."
یك سپر سینه بند زرهی او بود ،كه نگاه كردن به آن هراس بر می انگیخت ،و عقاب پرنده مورد علاقه اش بود و بلوط درخت وی.دودونا (dodona)در سرزمین درختان بلوط معبد و پرستشگاه او بود.صدای به هم ساییده شدن برگهای درخت وسیله ابلاغ پیام او بود و كاهنان آن را تعبیر و تفسیر می كردند.
هرا ،ملكه انسان های فانی.
در زیبایی سر آمد آنهاست، و بانوی بر ترین
امّا هرگاه در باره اش به تفصیل سخن گفته اند،او را بیشتر چنین می نمایند كه پیوسته سرگرم كیفر رساندن بیشمار زنانی است كه زئوس عاشق آنان شده است حتی اگر آن زناندر پی حیلت ها و فریبكاری های زئوس ناگزیر شده باشند خود را به وی تسلیم كنند. این الهه همه را به یك چشم می دید و همه را به قول معروف با یك چوب می راند و می زد.خشم زیانبار و وحشت آفرین او نه تنها زنان بلكه فرزندانشان را هم در بر می گرفت.او هیچ خطایی را از یاد نمی برد.اگر نفرت این الهه از مردم تروا نبود(زیرا الهه دیگری از او زیباتر و بهتر و برتر دانسته بودند)،جنگ تروا با عقد یك صلح شرافتمندانه به پایان می رسید.كینه ناشی از توهین به زیبایی وی زمانی آرام گرفت و از دل وی بیرون شد كه سرزمین تروا در هم شكست و رو به نابودی گذاشت.
در یك داستان بسیار مهم یعنی"در جست و جوی پشم طلایی "بر خلاف داستانهای دیگر ،او حامی و پشتیبان بزرگوار و گشاده دست پهلوانان است و الهام بخش كردارهای قهرمانانه آنان، كه در داستانهای دیگر چنین نیست.با وجود این در همه جا و در تمام خانه ها مورد حرمت بود. او الهه ای بود كه زنان شوهر دار در طلب كمك به او روی می آوردند و به او پناه می جستند.ایلی تیا(Ilityia) كه به زنان زائو یاری می رساند دختر او بود.
او گاو ماده و طاووس را مقدّس می دانست،و آرگوس شهر مورد علاقه اش بود.
او فرمانروای دریاها بود و برادر زئوس از نظر مرتبه و مقام پس از زئوس قرار داشت.یونانیهای ساكن هر دو سوی دریاچه اژه دریانورد بودند و خدای دریاها برای آنان از اهمّیت و ارج خاصی برخوردار بود.آمفیتریت(Amphitrite) نوه دختر "اوسه آن" (اقیانوس) خدای تیتانی همسر او بود.پوزئیدون در زیر دریا كاخی بزرگ و با شكوه داشت،ولی بیشتر در اولمپ می زیست.او گذشته از اینكه فرمانروای دریا بود،نخستین اسب را هم به انسان داد،و به خاطر هر دو سخت مورد حرمت بود. او بر طوفان و هوای آرام فرمان می راند و آنها را در اختیار داشت.اما هرگاه سوار بر كالسكه زرّینش بر سطح دریا ها می راند ،غرّش امواج فركش می كرد و سكوت بر قرار می شد،و از پی چرخهای گردان كالسكه اش آرامشی مطلق فضا را در بر می گرفت.
همه او را "زمین لرزه" می نامیدند و او را همیشه در حال حمل نیزه سه شاخه اش می دیدند كه سه سر نیزه داشت و با آن به هر چیزی كه مورد نظرش بود می زد و آن را از جا تكان می داد و در هم می شكست.
او هم با ورزاها در ارتباط بود و هم با اسبان،امّا ورزا را بسیاری از خدایان دیگر نیز دوست می داشتند.
بین اولمپ نشینان او سومین برادری بود كه برای سهیم شدن در فرمانروایی بر دنیا قرعه كشیدند.دنیای زیرین یا زیر زمین و فرمانروایی بر مردگان به نام وی افتاد.او را پلوتو،خدای ثروت ،خدای فلزات گرانبهای نهان شده در دل زمین هم می خواندند.هم رومیان و هم یونانیان او را به این نام می خواندند ،كه اغلب آن را به دیس(Dis)هم ترجمه كرده اند كه در زبان لاتین به معنای ثروتمند است.او كلاه یا كلاهخودی بسیار مشهور داشت كه اگر كسی آنرا بر سر می نهاد نا پدید و غیب می شد.وی به ندرت قلمرو تاریك خود را ترك می كرد و به اولمپ یا به زمین می آمد،و حتی هیچ اصراری هم نداشت به آن دو جا برود.او خدایی سنگدل و بی رحم ولی در عین حال عادل و منصف بود:خدایی مهیب و هراس انگیز بود ولی پلید و اهریمن صفت نبود.
همسرش پرسفونه نام داشت كه وی را كه برادر زاده اش بود با وجود نارضایتی زئوس از زمین ربوده و ملكه دنیای زیرین كرده بود.هادس شهریار مردگان بود نه فرمانروای مرگ كه یونانیان او را تاناتوس و رومیان اوركوس می نامیدند.
دلفی در دامنه پارناسوس سر به آسمان كشیده، كه پرستشگاه آپولو نیز در آن قرار گرفته است و نقش بسیار مهمی در داستانهای اساطیری بازی می كند.كاستالیا چشمه مقدّس آن بود و سفیوس رودخانه آن.همگان بر این باور بودند كه آن پرستشگاه مركز دنیاست و زایران بیشماری،هم از سرزمین یونان و هم از سرزمینهای بیگانه ،به دیدن و به زیارت آن جایگاه می آمدند.هیچ پرستشگاهی به پای آن نمی رسید .زنی كاهنه در آنجا بود كه به پرسش جویندگان حقیقت پاسخ می داد،و این كاهنه پیش از آن كه سخن بگوید به حالت جذبه دچار می شد.این جذبه یا حالت خلسه مانند را از بخاری می دانستند كه از ژرفای شكاف صخره ای بر می خاست كه آن كاهنه كرسی اش را كه یك سه پایه بود بر آن می گذاشت و خود بر آن سه پایه مس نشست.
آپولو را دلیان دلوسی هم می نامیدند،كه جزیره زادگاهش بود ،و چون اژدهایی به اسم پیتون را كشته بود او را پیتیایی هم می خواندند.این اژدها زمانی در غارهای پارناسوس مس زیست و هیولایی هراس انگیز بود. مبارزه با این هیولا بسیار دسوار بود ،امّا سرانجام تیر های خطا ناپذیر این خدا به هدف نشست.اسم دیگر وی لی سیان بود كه معانی گوناگونی برای آن آورده اند :از جمله،"خدای گرگ"،"خدای روشنایی"و"خدای لی سیا".
آپولو در دلفی یك قدرت مثبت و صاحب كرم بود و وسیله پیوند بین خدایان و انسانها.او انسانها را راهنمایی می كرد تا از اراده و خواست ملكوتی آگاه شوند همچنین به آنها می آموخت كه چگونه با خدایان از در صلح و سازش درآیند،یا به قول معروف،با آنها كنار بیایند.او حتی پالایش كننده بود و می توانست كسانی را كه دستشان به خون همنوعان و خویشانشان آلوده بود پاك كند.با وجود این،بر اساس چندین روایت او را خدایی سنگدل و بی رحم دانسته اند.همچون خدایان دیگر دو اندیشه متضاد در درون او با هم در ستیز بودند.یكی اندیشه خام و بدوی ،و دیگری اندیشه های زیبا و شاعرانه.البته رگه هایی از اندیشه بدوی همچنان در او باقی مانده بود.
درخت غار درخت مورد علاقه وی بود .موجودات بسیاری زا مقدس می شمارد كه مهمترین آنها پیسو یادولفین و كلاغ بود.
او الهه عشق و زیبایی بود و كسی كه همه را فریب می داد،هم خدایان و هم آدمیان را.او دوستدار خندیدن بود و هم كسانی را كه مغلوب حیله های او شده بودند را به مضحكه می گرفت.او الهه ای بود كه هیچ كس نمی توانست در برابرش ایستادگی كند و حتی عقل دانایان را هم می دزدید و هوش از سرشان می ربود.
در ایلیاد آمده است كه او دختر زئوس و دیون یا دیونه بوده است؛امّا در اشعار شاعران دوره های بعد آمده است كه وی از كف دریا به وجود آمده است و اسمش هم گویای این معنی یعنی«كف زا»است.زیرا كلمه آفروس به یونانی یعنی كف.این زایش دریایی نزدیك سیترا تحقق یافت و پس از آن امواج او را به قبرس آوردند.به همین علت آن دو جزیره را همیشه مقدس می شمرد.این الهه را افزون بر اسم اصلی اش سیتریایی یا قبرسی هم نامیده اند.در یكی از سروده های هومر «الهه زیبایی و طلایی»خوانده شده است.
رومی ها نیز به همین نحو از او یاد كرده اند.زیبایی همگام و همپای اوست.بادها و ابرهای طوفان زا از برابر وی می گریزند.گلهای زیبا،زمین را خلعت و زیبایی می بخشند،و موجهای دریا می خندند،و او درخشان و روشنی بخش گام بر می دارد و ره می سپرد،اگر او نباشد شادی و ظرافت و زیبایی و خوشبختی نیز نیست.این تصویری است كه شاعران آن را بیشتر دوست دارند.امّا این الهه وجه دیگری نیز داشت طبیعی است كه در داستان ایلیاد ،كه حاوی جنگ و ستیز پهلوانان است،از این الهه به عنوان شخصیتی زبون و حقیر یاد شود.در ایلیاد وی موجودی نرمخو ،ظریف،و ضعیف است كه هیچ انسان فنا پذیری از حمله به وی نمی هراسد.در اشعار شاعران بعدی شخصیتی است خیانت پیشه و پلید و بد كردار كه نفوذ مرگبار و ویرانگری بر آدمیان دارد.
پالاس تنها دختر زئوس بودهیچ مادری او را نزاده بود*.او پسر زئوس و میتیس بوده است ولی پس از تولد زئوس او را خورد. زیرا به وی گفته بودند كه متیس پس از این پسری خواهد آورد كه شهریاری را از زئوس خواهدگرفت.برای تولّد دوباره دختر زئوس ابه هفا استوس دستور داد تا سرش را با تبر بشكافد.او در حالی كه كاملا بزرگ بود و تمامی پیكرش را در زره پوشانده بود،از سر زئوس بیرون جست.در نخستین شرح حال وی در كتاب ایلیاد،او را الهه ای كاملا شریر ،سنگدل و تند خوی و بیرحم جنگ معرّفی كرده اند ،امّا در جایی دیگر این جنگجویی بدان خاطر است كه می خواسته دولت و میهن را از شر دشمنان برون مرزی حفظ كند.او قبل از هر چیزی الهه شهر بود ،پشتیبان و نگه دارنده زندگی متمدّن و صنایع دستی و كشاورزی ،و مخترع افسار بود ، و نخستین كسی كه اسب را رام كرد تا انسانها بتوانند بر آن سوار شوند.
او فرزند نور چشمی زئوس بود.زئوس نیزه سه سر خود و همچنین سلاح ویرانگرش را كه صاعقه یا آذرخش نام داشت با اطمینان خاطر تمام به دست وی می داد.
آن كلمه ای كه اغلب با آن توصیف می شود "رنگارین چشم" بودكه زمانی نیز آن را به "درخشان چشم" ترجمه كرده اند.در اشعار دورانهای بعدی او را به دانایی هوش و درایت و منطق و پارسایی ستوده اند.
آرِس(مارس)
خدای جنگ ،پسر زئوس و هرا كه به قول هومر هر دو از او نفرت داشتند.در واقع در سراسر ایلیاد كه داستانی حماسی و رزمی است همیشه از او به نفرت یاد شده است.گهگاه پهلوانان «در شادیهای برخاسته از جنگ آرس شركت می كنند»امّا بسیار دیده شده است كه توانسته اند از«آتش خشم و كینه این خدای ستمگر و سنگدل» بگریزند.هومر او را مرگ آفرین ،دستها به خون آلوده،و نفرت مجسّم آدمیزادگان دانسته است، و شگفت انگیز اینكه خدایی ترسو و بزدل نیز بوده است كه چون زخم بر می داشت از شدّت درد زوزه می كشید و می گریخت.با وجود این،در میدانهای نبرد ملتزمین ركاب بسیاری داشت تا بدین وسیله دیگران از دیدنش احساس اعتماد به نفس كنند .خواهرش اریس كه نفاق معنی می دهد و پسرش «ستیزه جویی» یا سترایف در ركابش بودند.الهه جنگ به نام انیو كه در زبان لاتین بلّونا نامیده می شود همیشه همگام وی بود .هرگاه انیو می آمد وحشت و هراس نیز با او همپا بود.چون اینان می آمدند از پشت سرشان صدای فریاد ناله و ضجّه به هوا بر می خاست و جوی خون بر روی زمین جاری می شد.
رومیها مارس را دوست داشتند،بیش از آنكه یونانیها آرس را دوست بدارند.آنها او را آن خدای پست و زوزه كش داستانهای ایلیاد نمی دانستند بلكه خدایی كه زرهی درخسان بر تن داست ،با جلال و جبروت بود و هراس انگیز و شكست نا پذیر.جنگجویان داستان حماسی لاتین،یعنی اشعار حماسی "اِِنه ئید" نه تنها از گریختن از برابر او شادمان نبودند بلكه خوشحال بودند كه در «هماوردگاه شهرت برانگیز مارس»كشته می شوند.آنها «شتابان به پیشواز مرگ افتخار آفرین» می رفتند و از«كشته شدن در میدان نبرد»شادمان بودند.
در داستانهای اساطیری آرس شخصیت والایی نیست.در یك داستان عاشق آفرودیت است و هنگامی كه هِفا اِستوس ،شوهر آفرودیت وی را در حال خیانت غافل گیر كرد اولمپ نشینان نا خواسته به تماسای وی ایستادند(آفرودیت به عشق آرس گرفتار آمد و یك روز كه آن دو در كنار هم آرمیده بودند ،هلیوس یا خوشید آنها را دید و به شوهر خبر داد.شوهر آمد و توری نامریی پیرامون تخت آفرودیت آویخت كه نتوانند بگریزند و بعد همه خدایان را به دیدن این صحنه به آنجا آورد).این خداوند برعكس هرمس یا هرا یا آپولو شخصیّت ممتاز و شایان توجّهی نیست .
آرس هیچ شهر یا ولایت خاصّی برای خود نداشت كه در آن مورد پرستش قرار گیرد و صاحب پرستشگاه شود.یونانیان سربسته می گفتند كه وی از سرزمین تراس آمده است كه سرزمین مردمی گستاخ،جنگجو خون آشام در شمال یونان بود.
آنگونه كه شایسته اوست كركس یا لاشخور را دوست می داشت و با علاقه ای كه به سگ نشان می داده است واقعا به این حیوان(با وفا)ستم روا داشته است.
زئوس پدرش بود و مایا دختر اطلس،مادرش.به دلیل مجسمه بسیار مشهوری كه از او وجود دارد ،چهره اش برای ما آشناتر از چهره خدایان دیگر است.هرمس خوش اندام و زیبا و چابك بود.او كفشها یا سندلهای بالدار به پا می كرد . بر كلاه كوچكش و همچنین بر عصا یا چوبدستش كه آن را كادوسئوس می خواندند بالهایی هم داشت.او ایلچی و پیام رسان زئوس بود كه«با چنان شتابی پیش می تازد كه انگار او خود می رود تا به آن فرامین عمل كند»
در خیل خدایان اولمپ نشین جسورترین و فریبكارترینشان بود،و در حقیقت دزدی استاد بود و این كار را حتی آن هنگام كه فقط یك روز از تولدش می گذشت،یعنی پیش از آنكه نخستین روز تولدش به سر آید ،آغاز كرد:
كودك در طلوع روز به دنیا آمد،
و شب از راه نرسیده بود
كه گله آپولو را دزدید.
البته زئوس او را ناگزیر ساخت گله را مسترد دارد،و آپولو نیز با گرفتن یك چنگ كه تازه اختراع كرده بود و آن را از كاسه لاك پشت ساخته بود ، وی را مورد عفو قرار داد.شاید بین این روایت اولیه و این حقیقت كه وی خدای تجارت و بازار بود و پشتیبان سوداگران،پیوندی وجود داشته باشد.درست بر خلاف این ویژگی هایی كه به وی نسبت می دهند ،او راهنمای جدّی مردگان بود و چاووش خدایان كه ارواح را به آرامگاه ابدیشان رهنمون می كرد.حضور وی در داستانهای اساطیری بیش از سایر خدایان است.
او را به خاطر زادگاهش ،كوه سینتوس در دلوس،سینتیا هم خوانده اند.او خواهر دوقلوی آپولوست و دختر زئوس و لتو.
او بانوی وحوش بود و میر شكارِ خدایان؛كاری بس غریب برای یك زن.آرتمیس مانند یك شكارچی خوب ،همیشه مواظب نوزادان بود،و در هر جا نگاهبان و پاسدار.با وجود این ،با تضاد اخلاقی ویژه ای كهدر داستانهای اساطیری دیده می شود،از حركت ناوگان یونان به تروا جلوگیری كرد تا اینكه دوشیزه ای را برایش قربانی كردند.در بسیاری از داستانها او را زنی آتشین مزاج و تند خو و كینه جو كعرفی كرده اند.از سوی دیگر می گفتند زنانی كه آرام و بدون درد و سریع جان می بازند،مرگشان بر اثر تیر های نقره ای اوست.
چونفئوبوس آفتاب بود و او نیز ماه،بنابراین آن دو را به ترتیب فوئبه و سلنه كه به زبان لاتینی لونا گویندمی نامیدند.اما هیچ یك از این دو نام ،یعنی سلبه و لونا به او تعلق نداشت.فوئبه یك تیتان بود و از خدایان كهن و سالخورده ،و سلنه هم همینطور كه واقعا الهه ماه بود و این فوئبه هیچ ربطی به آپولو ندارد.آن الهه خواهر هلیوس،خدای آفتاب، بود كه آپولو را با وی اشتباه گرفته اند.
در دیوان شاعران دورانهای بعد آرتمیس را هكات یا هكاته هم خوانده اند و با او یكی دانسته اند.این زن «الهه ایست با سه شكل یا صورت» :سلن یا سلنه در آسمان،آرتمیس بر روی زمینو هكات یا هكاته در دنیای زیرین و نیز در دنیای بالا در آن هنگام كه در تاریكی فرو رفته است.هكاته الهه بخش تیره ماه بود و نیز شبهای تیره ای كه ماه پنهان مانده است.این الهه با تاریكی سر و كار داشته،و الهه گذرگاه ها بود،كه می گفتند محل ویژه جادوگران اهریمن صفت است.او الهه ای شوم بود:
هكاته دوزخ،
تغییر ناگهانی الهه ای بادپا و شكارچی بزرگی كه در جنگل ها خیز بر می دارد و چون برق می گذرد و الهه ای كه ماه را با نور خود تا این حد زیبایی می بخشد،و الهه ای كه در ستایش وی سروده اند:
در اصل بسیار عفیف و پاكدامن است،
و برگها و میوه ها و گلها برای او گرد می آیند
ولی برای ناپاكان هرگز
بسیار شگفت انگیز است.كاملا آشكار است كه این الهه میان «خیر و شر» یا نیكی و بدی سرگردان و مردّد است و این حالت در تمامی خدایان دیده می شود.این الهه درخت سرو و تمامی جانوران وحشی،به ویژه گوزن را مقدس می دانست.
بین فنا ناپذیران یا خدایان او واقعا زشت روی بود.او لنگ هم بود. در بخشی از ایلیاد خود وی می گوید كه مادر بی شرمش وقتی دید كه او ناقص به دنیا آمده است او را از آسمان به زیر انداخت.امّا در داستانی دیگر آمده است كه زئوس او را به خاطر حمایت از مادرش از اولمپ به زیر انداخت(در این داستان آمده است كه روزی زئوس و هرا با هم ستیز می كردند،كودك به حمایت از مادرش برخاست.زئوس پای او را گرفت و از اولمپ به زیر افكند كه در جزیره لمنوس بر زمین افتاد و لنگ شد)امّا این را نیز گفته اند كه احتمال می رود این رویداد در گذشته ای خیلی دور به وقوع پیوسته باشد. در كتاب هومر خطر طرد شدن از اولمپ او را تهدید نمی كند ،زیرا در آنجا از حرمتی والا بر خوردار است ،زیرا هم خدمتگزار خدایان بود و هم سازنده زره آنان و هم آهنگر ،كه در نتیجه هم خانه هایشان را می سازد و هم اسباب و اثاث و سلاح هایشان را.در كاگاهش دختركان خدمتكاری دارد كه آنها را از طلا ساخته است و می توانند حركت كنند و در كارها به او یاری كنند.
در اشعار ادوار بعد آمده است كه كارگاه آهنگری وی زیر بسیاری از كوههای آتش فشانی قرار گرفته بوده است كه به همین سبب كوههای آتش فشان فعالیت می كردند.همسرش یكی از سه زیبارویانی است كه در ایلیاد آگلایا خوانده شده است.ولی در داستان اودیسه آفرودیت نام دارد.او خدایی مهربان و دوستدار صلح و آرامش بود و هم در زمین و هم در آسمان مورد حرمت بود و دوستی.او با كمك آتنا در زندگی شهر ها مفید و سودمند بود.این دو پشتیبان صنایع دستی بودند و این صنعت دوشادوش كشاورزی در بنیاد و اعتلای تمدّن سهمی بسزا داشت.او حامی آهنگران و ابزار مندان بود و آتنا نیز حامی بافندگان .هرگاه كودكان را رسما به درون سازمان شهری می پذیرفتند هفا استوس در تشریفات مخصوص به این كار حضور می یافت.
هستیا(وستا)
این الهه خواهر زئوس بود.البته این الهه سخصیت مهم و خاصی نیست و در اساطیر نقش بسزایی را ندارد.او الهه یا ربّةالنّوع اجاق بود كه منظور خانه و خانواده استو نوزادان را پیش از ورود به میان خانواده دور اجاق طواف میدادند.در آغاز و پایان هر سفره ای هدیه ای به او می دادند.هر شهر یك اجاق ویژه هستیا داشتند كه هیچگاه نمی گذاشتند آتش آن خاموش شود .هرگاه می خواستند یك كولونی و مستعمره جدید ایجاد كنند مستعمره نشینان و هیمه اجاق شهر پیشینشان را با خود همراه می بردند تا آتش را در اجاق یا آتش گاه انو بر افروزند.در روم شش كاهنه دوشیزه كه آنها را وِستال می نامیدند(یعنی مأموران آتش)،از آتش پاسداری می كردند كه خاموش نشود.
خدایان یونانیان
عوامل وحدت شهرهای یونانآرس (مریخ یا مارس رومی) است كه در هوش و فهم امتیازی ندارد و تنها هنرش جنگ كردن است؛ حتی جادو و فتنهانگیزی آفرودیته نمیتواند در او مستی خونریزی را فرو نشاند. هومر، آرس را «لعنت بشر» لقب میدهد و، با لذت، ماجرای سرنگون شدن او را با سنگی از دست آتنه وصف میكند؛ «وقتی افتاد، هفت جریب زمین را پوشاند». هرمس (عطارد یا مركوریوس رومی) جالبتر است. آوردهاند كه او در آغاز سنگ بود، و پرستش او از سنگپرستی آغاز شد. به گمان یونانیان، هرمس در سنگها تجسم مییابد. معمولاً به هیئت سنگ درازی است كه بر فراز گورها مینهند. سنگهای مرزی مزارع، كه علاوه بر تحدید اراضی، عامل نگهبانی مزارع و افزایش و فراوانی محصولات هستند، از اوست. قدرت باروری مرد نیز، كه علامتهای آن در مقابل خانههای بزرگان آتن نصب میشد، مرهون هرمس است. بیحرمتی نسبت به این علامتها بود كه سبب هلاكت آلكیبیادس و ویرانی آتن شد. از اینها گذشته، هرمس، خدای مسافران و پشتیبان چاپارها به شمار میرفت، از اینرو چوبدستی یكی از علایم او بود. بعداً خدای بخت و سوداگری و زیركی، و مظهر مقیاسات و اوزان، و همچنین قدیس حامی پیمانشكنها، اختلاس كنندگان، و دزدان میشود. وانگهی، هرمس پیامها و فرمانهای خدایان را به یكدیگر و به آدمیان میرسانید، و با كفشهای بالدارش چون تندباد راه میرفت. به بركت جست و خیزهای خود، پیكری متناسب داشت، چنان كه پراكسیتلس، پیكر او را مدل مجسمه سازی میدانست. معمولاً او را به شكل جوانی نیرومند و تیز تك و نگهبان و یاور ورزشكاران نشان میدادند، و تصویر پیكر عریان او، بیپرده، در همهی مراكز ورزش به چشم میخورد. به عنوان پیك خدایان، الاههی فصاحت و مفسر امور نهانی نیز بود. به طوری كه هومر نقل میكند، با بستن چند تار بر كاسهی سنگ پشت. جنگ را اختراع كرد. سرانجام هرمس، به عشق آفرودیته دچار آمد و از او صاحب فرزندی خنثی به نام هرمافرودیته (متخذ از نام هرمس و آفرودیته) شد، كه واجد ویژگیهای گوناگون پدر و مادر خود بود.
آفرودیته؛ عشق و شهوت
آفرودیته خدای زیبایی و عشق یونانیان است. از خاورمیانه برخاست و در قبرس به عنوان مادر آسمانی پرستش شد. بدون تردید، در آغاز خدای مادران و مسبب تولید نسل و باروری گیاهان و جانوران و انسانها بود. در جریان پیشرفت تمدن، چون دامنهی امنیت بسط یافت و جمعیت افزونی گرفت، مردان به جای تكیه بر زایندگی زنان، زیبایی آنان را مورد تأكید قرار دادند. بر اثر این تحول، از آن پس آفرودیته به عنوان مظهر زیبایی و لذات جنسی مورد پرستش یونانیان قرار گرفت و به صورتهای گوناگون تجلی كرد: آفرودیتهی آسمانی (خدای عشق پاك) و آفرودیتهی زمینی (الاههی شهوات جنسی) و آفرودیتهی زیبا (ونوس رومی) . در آتن و كورنت، زنان روسپی به نام آفرودیته معابدی میساختند و او را پشتیبان خویش میشناختند. در برخی از شهرهای یونانی، نخستین روز آوریل را به عنوان عید بزرگ آفرودیته جشن میگرفتند؛ در این جشن، مردان و زنان میتوانستند آزادانه به فعالیت جنسی پردازند. ساكنان جنوب، كه شور جنسی حادی داشتند، آفرودیته را خدای عشق میشمردند، حال آنكه شكارچیان سرد مزاج شمال، آرتمیس را خدای عشق میدانستند. بنابر اساطیر، این مظهر عشق و شهوت، همسر هفایستوس لنگ شد، ولی با آرس، هرمس، پوسیدون، دیونوسوس، و بسیاری از آدمیان مانند آنخیسس و آدونیس (بنا بر روایات، آدونیس جوانی است زیبا روی و مورد مهر آفرودیته و پرسفونه. اماآرس، كه به آدونیس حسد میبرد، به صورت گراز در میآید و او را میكشد. از خون آدونیس، گل شقایق میروید، و آفرودیته به غم میافتد. زئوس به آفرودیته فرمان میدهد كه آدونیس (گل شقایق) را نصف سال به پرسفونه واگذارد تا با او به زیرزمین رود. در قبرس و فنیقیه، مردم، در عید آدونیس، برای مرگ آدونیس (به زیرزمین رفتن او در زمستان) و ظهور مجدد او (رویش او در بهار) هم سوگواری و هم شادمانی میكردند)- به عشقبازی پرداخت، تا از رنج همسری هفایستوس برهد. پاریس در مسابقهی زیبایی، كه بین آفرودیته و هرا و آتنه صورت پذیرفت، سیبزرین (سیب نفاق) مراد سیبی است كه آریس (الاههی نفاق)، كه به یك مجلس عروسی دعوت نشده بود، برای زیباترین زن به مجلس جشن انداخت. داور سیب را به آفرودیته داد و مدعیان دیگر (هرا و آتنه) را خشمگین كرد، همین امر موجب جنگ تروا شد.) را به عنوان جایزه به او داد. پراكسیتلس مجسمهی بسیار زیبایی از او ساخت، به طوری كه یونانیان مستغرق جمال او شدند و گناهانش را فراموش كردند.
هستیا و پوسیدون؛ خواهر و برادر زئوس
خواهر زئوس، هستیا، الاههی اجاق خانواده، و برادر سركش او، پوسیدون (نپتونوس رومی)، حاكم دریاها بود. پوسیدون خود را با زئوس برابر میشمرد، و بسا اقوام، حتی اقوامی كه در قارهها دور از دریاها به سر میبردند، او را پرستیدند، زیرا نه تنها بر دریاها فرمان میراند، بلكه بر رودها و چشمهها و مجاری نهفته در زیرزمین نیز حكومت داشت و، به وسیلهی جریان امواج مد، ایجاد زلزله میكرد. ملاحان یونانی در جزیرههای خطرناك برای او معبد میساختند تا از خشم دریا ایمن باشند.
خدایان كم اهمیت اولمپی
در میان خدایان یونانی و حتی در میان خدایان اولمپی، خدایان كوچك كم اهمیت بسیار فراوان بودند، و هر یك برخی از مظاهر بیشمار طبیعت را نمایش میدادند. از این زمرهاند: هستیا (وستای رومی، خدای اجاق و آتش مقدس)، ایریس (رنگینكمان، قاصد زئوس)، هبه (خدای جوانی)، ایلیتویا (یاور زنان باردار)، دیكه (خدای عدالت)، توخه (بخت)، اروس (خدای عشق) - كه هزیود او را آفرینندهی جهان میدانست و ساپفو او را موجودی كینه توز و تلخ و شیرین خواند، هومنئوس (نغمهی ازدواج)، هوپنوس (خواب)، اونیروس (رؤیا)، گراس (پیری)، لته (فراموشی)، تاناتوس (مرگ)، و موزها یا موسای (هنرهای زیبا)- كلیو ، موز تاریخ؛ ائوترپه ، موز شعر بزمی؛ تالیا ، موز نمایشنامههای كمدی و اشعار عاشقانه؛ ملپومنه ، موز تراژدی؛ ترپسیخوره ، موز رقص و آواز؛ اراتو ، موز غزل و اشعار هزلآمیز؛ پولومنیا ، موز سرودها؛ اورانیا ، موز نجوم؛ و كالیوپه ، موز شعر حماسی. سه الاههی رحمت وجود داشتند، و دوازده خدای «ساعت» آنها را خدمت میكردند. خدایی به نام نمسیس نیك و بد را میان مردم تقسیم میكرد و كسانی را كه در روزگار فراوانی نعمت افراط مینمودند (یعنی دستخوش هوبریس یا سعادت غرورآمیز بودند) به بدبختی میانداخت. الاهگان انتقام یا ارینوئس هیچ ستمی را بیانتقام نمیگذاردند و یونانیان، از سر ترس، آنها را ائومنیدس (مهربانان) مینامیدند. الاهگان سرنوشت یا مویرای حوادث را تعیین و تثبیت میكردند. مفهوم سرنوشت چنان بر اندیشهی یونانی سلطه میورزید كه حتی خدایان یونانی هم در اسارت سرنوشتهایی محتوم به سر میبردند. با چنین مفاهیمی، مذهب یونان محدودیتهای خود را یافت و راه به علم و قانون باز كرد.