userinfo close

  ,

اساطیر یونان و رم


greek

تاسیس: 24 اسفند 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آرمان بهراد - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
57
342
89/10/19 (18:39)
10
77
89/1/14 (13:06)
8
71
87/10/6 (22:04)
2
80
87/8/26 (17:17)
0
66
87/5/14 (15:21)
5
98
87/4/2 (18:57)
4
83
87/4/2 (18:55)
48
286
87/3/26 (14:15)
9
150
87/1/12 (22:48)
8
41
86/12/28 (13:11)
1
32
86/12/14 (11:32)
9
43
86/12/13 (14:28)
101
287
86/12/12 (00:51)
1
106
86/11/19 (12:37)
4
36
86/10/17 (12:38)
1
75
86/9/28 (19:55)
0
12
86/9/22 (00:53)
0
32
86/9/6 (14:35)
19
117
86/8/28 (15:01)
4
82
86/8/5 (13:07)

عنوان بحث

آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 12:31 1386/03/25

خدا در اندیشه یونانى و پیدایش خدایان

  خدا در اندیشه یونانى
 
در مورد فرهنگ یونان باستان و متفكران آن دیار، شاید بهتر آن باشد كه سخن اتین
هنرى ژیلسون )Etienne Henri Gilson( را كه تحقیقاً بزرگ ترین قرون وسطى شناس معاصر
است و در تاریخ علم كلام و تفكر مسیحى و تاریخ فلسفه یونانى نیز تحقیقات وسیعى دارد
نقل كنیم تا روشن گردد تصور یونانیان از خدا و اوصاف او چگونه بوده و خدا در فرهنگ
یونانى از چه موقع و مقامى برخوردار بوده است.
 
ژیلسون مى نویسد: «به آسانى نمى توان به این مطلب پى برد كه مردم یونان تا چه
اندازه در این مسیر پیش رفته بودند. تاریخ نگاران هر بار كه خواسته اند در این باره
تصمیم بگیرند اتفاق رأى نیافته اند. مع ذلك مى توان به این نكته اشاره كرد كه توحید
صریح و خالص را آن جا كه شناخته و پذیرفته اند، یعنى در عالم مسیحى، در صدر عقاید
خود جاى داده و اصل اصول شمرده اند. نفس اعتقاد به توحید مستلزم تصدیق چنین مقامى
براى چنین اصلى است. زیرا اگر خدایى هست و خدایى جز او نیست بازگشت همه چیز همواره
به سوى او خواهد بود. اما در هیچ كدام از دستگاه هاى فلسفى یونان نمى بینیم كه وجود
واحدى را به نام خدا نامیده و هیأت كل عالم را تابع چنین خدایى شمرده باشند. پس
بسیار كم مى توان احتمال داد كه صاحب نظران یونان به راستى موفق به معرفت مبدأ
واحدى شده باشند، با این كه بذاته باید آن را مبدأ دانست، فعلى كه فراخور مبدأ باشد
از او برآید.»
 
مشاهدات ما به وضوح حاكى از این است كه شعرا و اصحاب نظر در یونان آن گاه كه به علم
الهى از طریق تأمل در طبیعت پرداختند و در چنین علمى با تشبیه خدا به انسان مخالفت
ورزیدند و در این كشاكش پیروز شدند شرك را انكار نكردند و حتى تصور انكار آن را نیز
به خاطر خود راه ندادند گسنوفانس مى گفت كه او خداى بسیار بزرگى است، ولیكن این
تنها بدان معنى است كه او برتر از خدایان و مردمان است. امپدوكلس و فیولائوس نیز
فراتر از این نرفتند. اما در مورد پلوتارخوس از این مطلب به خوبى آگاهیم كه تصریح
به شرك یكى از شعائر او بود. گویا هرگز فكر یونانى نتوانست از این مرحله بگذرد، چه،
حتى در علم الهى افلاطونى و ارسطویى نیز كه از طریق تأمل در طبیعت حاصل مى آمد چنین
توفیقى نصیب نشد. ژیلسون سپس در مورد دیدگاه افلاطون و ارسطو درباره خدا به بحث
پرداخته و مى نویسد: «مسأله این نیست كه عناصر مهم و متعددى از مجموعه آراى افلاطون
به افكار مسیحیان انتقال یافته و در ادوار آتیه در تشریح و توضیح اعتقاد خاص مسیحى
نسبت به خدا مفید افتاده باشد، چنین انتقالى على الخصوص در مورد خیر مطلق یا مثال
خیر به صورتى نیست كه شرح آن در رساله «جمهورى» آمده است. بلكه اصل مسأله فقط این
است كه بینیم كه افلاطون درباره خدا چگونه فكر مى كرد و آیا تعدد آلهه را قبول یا
انكار داشت و به اصطلاح ارباب ادیان مشرك یا موّحد بود.»
 
«ولیكن مى بایست راه درازى پیموده شود تا تصورى كه افلاطون از خدا داشت بتواند
معادل با وجود متعال یا حد كمال وجود گردد. شاهد این مقال آن كه در نظر افلاطون
الوهیت به طبقه اى شامل اشیاء متعدد تعلق داشت و شاید بتوان گفت كه به قول او هر
شیئى چون به حد دقیق و صحیح خود مى رسید خدا مى بود. رساله تیمائوس حاكى از سعى
معتنا به افلاطون براى فوز به معرفت خدائى است كه او را بتوان علت جهان و پدر آن
دانست، ولیكن چنین خدائى با همه عظمت در مقامى نیست كه بتواند با نظم معقول مُثُل
مقابله نماید و به علاوه قابل قیاس با سایر اعضاى عائله جلیله خدایان افلاطونى است،
خداوند ستارگانى را كه آفریدگار آن هاست از دست شان نمى گیرد، صفت الوهیت را از
جهانى كه مصنوع اوست سلب نمى كند. اگرچه مقام اول را در میان خدایان دارد ولى یكى
از جمله آنان است. بعضى گفته اند كه صانع )Demiurge( افلاطونى بر طبق آن چه در
رساله «تیمائوس» آمده است به سبب اولویتى كه دارد تقریباً مشابه خداى مسیحى است.
ولیكن در جواب اینان باید گفت كه در این گونه امور تنها مى توان سخن از تفاوت مختصر
در بین مراتب گفت و از مشابهت مطالب دم زدن وارد نیست، یا خدا یكى است یا چندتاست،
خدایى كه تقریباً مانند خداى مسیحى باشد خداى مسیحى نمى تواند بود.»
 
خلاصه این كه ژیلسون افلاطون را مشرك مى داند و معتقد است كه بین خداى افلاطونى كه
خداى اساطیر است با خداى مسیحى كه به اعتقاد ژیلسون «حقیقت وجود» است فاصله بسیارى
وجود دارد. ژیلسون كوشش هاى مفسران و شارحان آثار افلاطونى را جهت آشتى دادن خداى
افلاطونى با خداى مسیحى و یكى ساختن آن دو ناموفق، عبث و مواجه با شكست و ناكامى مى
داند.
 
اما در مورد ارسطو و دیدگاه او، ژیلسون چنین مى آورد: «ارسطو بر طبق وصیت خود مقرر
داشت كه تصویر ما در او وقف خداى خاك (دمتر، Demeter) شود و دراستاگیرا براى وفاى
نذرى كه او در قبال خدایان كرده بود دو مجسمه از مرمر به ارتفاع چهار ذراع یكى به
نام زئوس و دیگرى به نام آتنا )Athena( بر پاى دارند. این وصایا اثبات مى كند كه
ارسطو هرگز از حدود شرك متداول در یونان قدیم پا فراتر نگذاشت.»
 
ژیلسون البته معترف است كه ارسطو در پدید آمدن معنى خدا چنان كه مطلوب فلسفه مسیحى
است تأثیرى بسزا داشت ولى اظهار تعجب مى كند كه چگونه با این كه او گام در راه راست
نهاد توقف كرد و به سرمنزل نرسید.
 
ژیلسون سپس مى افزاید: آنگاه كه از خداى ارسطویى نام مى برند تا آن را با خداى
مسیحى مقایسه نمایند «محرّك غیرمتحرك» )Moteur immobili( و «مفارق» )Separe( را كه
فعلیت محض و فكر بوده و در قطعه مشهورى از كتاب طبیعت )VIII,6()Physique از آن سخن
رفته است را در نظر مى گیرند. «محرّك اول غیر متحرك» در عالم ارسطویى مقام خاصى را
كه خداى تورات در عالم یهودى و مسیحى داشت حائز نبود
 
ژیلسون مى افزاید كه: ارسطو در كتاب مابعدالطبیعه - )Mataphysique, XII,8( چون به
مسأله علت حركات بازگشت، نتایجى را كه قبلاً در كتاب «طبیعت» به دست آورده بود از
سرگرفت و چنین گفت: از آنچه گذشت روشن شد كه جوهرى وجود دارد كه ازلى و غیرمتحرك و
مفارق از محسوسات است. همچنین معلوم گردید كه این جوهر منتقل نمى شود و قبول حركت
نمى كند، زیرا هیچ كدام از سایر انواع تغیّر و بدون تغیّر در مكان (یا حركت أینى)
امكان پذیر نیست. پس به وضوح مى بینیم كه چرا محرّك اول واجد چنین صفاتى است. «گویى
بهتر از این نتوان درباره خدا سخن گفت. جوهر غیرمادى مفارق ازلى غیرمتحرك آیا درست
به همان معناى خداى مسیحیان نیست؟ شاید چنین باشد، ولیكن بهتر است كه مابقى مطالب
را نیز بخوانیم: «نمى توان بحث در این مورد را به كنار گذاشت كه آیا باید به یك
جوهر از این قبیل قائل بود یا تعدد آن ها را تصدیق داشت، و اگر متعدد باشند عدد آن
ها را چند دانست.»
 
در این جا محاسبات خود را آغاز كرد و به دلائل نجومى مدلّل داشت كه مادون محرّك
اول، باید به چهل و نه یا شاید پنجاه و نُه محرّك دیگر قائل شد كه جمله آن ها مفارق
و ازلى و غیرمتحركند. بدین ترتیب با این كه محرّك اول غیر متحرك از آن لحاظ كه
محرّك اول است یكى بیش نیست ولیكن از آن لحاظ كه محرك غیرمتحرك یعنى خداست تنها
نیست.
 
ژیلسون مى نویسد: همین دوگانگى اعتقاد براى اثبات این نكته كافى است كه «با وجود
تفوّق فكر اوّل، یعنى با وجود ترجیح اعتقاد به توحید، ارسطو هنوز در اعماق روح خود
فارغ از تأثیر شرك نبود». خلاصه، فكر یونانى، حتى در آثار بزرگ ترین اصحاب آن،
حقیقت اصلیه اى را كه در كتاب مقدس آمده بود و در یك كلمه و با یك نظر، بدون این كه
ابهامى در میان باشد تا براى رفع آن بحثى لازم آید، درنیافت آن این كه: «گوش
فراداراى اسرائیل، یهوه خداى ماست و یهوه یكتاست.»
 
چكیده سخن ژیلسون این كه علیرغم تلاش مفسران ارسطو و شارحان افلاطون، یونانیان حتى
برجسته ترین متفكران ایشان اسیر شركت بودند و خداى آنان همان خدایان اساطیرى است كه
با خداى كتاب مقدس و خداى ادیان و پیامبرانى مثل موسى و عیسى فرق دارد.
 
 
پیدایش خدایان
 

کتاب پیدایش خدایان مهم ترین کتابی است که در مورد خدایان یونانی وجود دارد و در یونان باستان هم خود منبع ارجاع مردم بشمار می رفته است. البته نباید تصور کرد که مردم با استناد به گفته های هسودیوس در مورد خدایان سخن می گفتند . هسودیوس در کتاب خود به جمع آوری افسانه های متعددی که در مورد خدایان وجود داشته پرداخته است و در واقع نوعی نسخه رسمی از آن تهیه کرده است که پس از آن مورد قبول دیگر نویسندگان بعدی قرار گرفته است. البته نباید فراموش کرد که این سنت افسانه پردازی در مورد خدایان بعد از هسیودیوس نیز ادامه پیدا کرد.

در سنت فرهنگهای دیگر معمولا افسانه های خدایان در جهت توجیه حکومت خاندانهای سلطنتی ادامه پیدا می کردند. در واقع این افسانه ها سلسله شاهی را به خدایان مرتبط می کردند. یکی از مشخصه های اثر هسیودوس این است که او از هیچ خاندان سلطنتی نام نمی برد. هسیودوس به گونه ای سخن می گوید که تنها خود را متاثر و مرتبط با خدایان معرفی می کند. تنها اوست که خدایان در نفس او می دمند و او را به سخن گفتن وا می دارند.

در تئوگونی از سه نسل از خدایان سخن می رود.که به ترتیب هرکدام از این نسلها را بصورت خلاصه معرفی می شود. بد نیست برای دنبال کردن بحث به تصویر شجره خدایان  نیز نگاهی داشته باشید.

 

نسل اول خدایان

در ابتدا هسودیوس از الهه های هنر یا موزها [Muses] تشکر می کند که به او توانایی نقل این داستان خدایان را اهداء کرده اند. بعد او از خلاء یا خائوس [chaos] در ابتدای آفرینش جهان سخن می گوید. از خلاء زمین یا گایا [Gaia] پدید آمد. دنیای زیرین یا تارتاروس [Tartarus] که در ضمن نام یکی از خدایان است و شهوت یا اروس [Eros] هم از خلاء متولد شدند. تاریکی یا اربوس [Erebos] و شب یا نیخ [Nyx] هم از خلاء پدید آمدند اما از ازدواج آنها روز یا هامرا [Hemera] و روشنایی یا آیتر [Aither] زائیده شد. از زمین یا گایا سه خدا زاییده شدند : آسمان یا اورانوس [Ouranos] ، دریا یا پونتوس [Pontus] و کوهها یا اورئا [Ourea].

آسمان هر شب زمین را فرامی گرفت تا با آن هم آغوشی کند. از هم آغوشی زمین و آسمان یا همان گایا و اورانوس دوازه تایتان [Titans] سه قول یک چشم [Cyclops] و سه عدد غول صد ـ دست [Hekatonkheires] زاییده شدند. این نسل ابتدایی خدایان بود.

 

 

نسل دوم خدایان

اورانوس یا آسمان از فرزندانی که زمنی یا همان گایا برایش بدنیا آورده بود تنفر داشت و همه آنها را تارتاروس یا دنیای زیرین ، در زیرین ترین قسمت زمین زندانی کرد. این باعث شد تا گایا از اورانوس بسیار خشمگین شود و از تایتانها یعنی فرزندان خود خواست تا انتقام  او را بگیرند. تنها کوچکترین تایتان یعنی کرونوس [Cronos] حاضر شد تا این عمل را به انجام برساند. گایا به فرزند خود یک داس فلزی داد تا اورانوس را اخته [Castration] کند. در هنگام شب که اورانوس برای نزدیکی با گایا نزدیک می شد کرونوس آلت تناسلی اورانوس را قطع کرد.  کرونوس آلت تناسلی اورانوس را به دریا انداخت و از آن آفرودیت [Aphrodite] یا خدای عشق متولد شد.

 

 

نسل سوم و نهایی خدایان

کرونوس هنگامی که پس از پدر خود اورانوس به سلطنت خدایان رسید حاضر نشد تایتانها را از دنیای زیرین آزاد کند. اورانوس و گایا پدر و مادر او پیشگویی کردند که خود او هم بوسیله فرزند خود سرنگون خواهد شد. هنگامی که کرونوس با رئا [Rhea] ازدواج کرد از ازدواج انها به ترتیب هستیا [Hestia] ، دمتر [Demeter] ، پوزیدون [Poseidon] هرا [Hera] هادس [Hades] و زئوس [Zeus] متولد شدند. کرونوس برای آنکه از پیشگویی مادر و پدر خود جلوگیری کند هر کدام از فرزندان خود را به محض تولد  می بلعید

 کرونوس  یکی از پسران خود را می بلعد (Cronus Devouring One Of His Sons) اثر گویا (Goya)

وقتی نوبت به تولد زئوس رسید ، رئا از گایا و اورانوس کمک خواست تا فرزند او را از خورده شدن توسط کرونوس نجات دهند. رئا سنگ بزرگی را به کرونوس داد و او به خیال آنکه این سنگ زئوس است آنرا بلعید. رئا فرزند خود زئوس را به جزیره کرت برد و آنرا مخفیانه بزرگ کرد. هنگامی که زئوس بزرگ شد داروی تهوع آوری به کرونوس خوراند که باعث شد فرزندان خود را بالا بیاورد. در اینجا جنگی میان خدایان نسل سوم و تایتانها در گرفت تا چه کسی بتواند سلطنت جهان را بدست آورد. کرونوس شکست خورد و سلطنت جهان میان زئوس و برادران و خواهران او تقسیم شد. این جنگ ۱۰ سال طول کشید.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 22:48 1387/01/12
9
 
 
 
ادامه دو خدای بزرگ زمین
 
 
 

دیونیزوس یا باكوس

این داستان با داستان دمتر تفاوت بسیار دارد.دیونیزوس آخرین خدایی بود كه به اولمپ آمد.هومر اجازه ورود نمی داد.برای داستان یا ماجرای وی هیچمنبع نخستینی وجود ندارد مگر همان اشاره كوتاه در نوشته های هزیود در قرن هشتم یا هنم پیش از میلاد.در یكی از سرود های هومری كه شاید مربوط به قرن چهارم پیش از میلاد باشد فقط در باره كشتی دزدان دریایی و سرنوشت پنتئوس سخن رفته است كه آخرین نمایشنامه تورپیدس در قرن پنجم پیش از میلاد است و از جدید ترین شاعران یونانی به شمار می رود.

 

تبس یا تب شهر دیونیزوس بود كه در آن زاده شده بود.او پسر زئوس و شاهزاده خانم تبسی به نام سمله بود.او تنها خدایی بود كه پدر و مادرش خدا نبودند بلكه فقط یكی از آنها یعنی پدرش خدا بود.

سمله از بدبخت ترین زنانی بود كه زئوس عاشقشان شده بود.در مورد این زن باید گفت كه هرا مسبب بدبختیهای وی بود.زئوس دیوانه وار به او دلبسته بود و به او گفته بود اگر چیزی بخواهد بی چون و چرا به او می بخشد.زدوس به رودخانه ستیكس سوگند یاد كرد كه چنین خواهد كرد و این سوگندی بود كه حتی او هم نمی توانست آرا بشكند یا نقض كند.سمله به زئوس گفت كه بهترین و مهمترین چیزی كه از او می خواهد این است كه او را با تمام شكوه و جلال شهریاری آسمانها و فرمانروای صاعقه ببیند.البته هرا بذر این آرزو را در دل او كاشته بود.زئوس می دانست كه هیچ انسانی نمی تواند او را در مقام و شكوه خداوندی ببیند و زنده بماند،امّا چاره ای نبود و نمی توانست كاری كند.او به رودخانه ستیكس سوگند خورده بود.زئوس با همان هیئتی آمد كه سمله از او خواسته بود.سمله با دیدن آن عظمت و جلال و شكوه نور درخشان و فروزان الهی وی مرد.اما زئوس كودك آن زن را كه چیزی نمانده بود به دنیا بیاید از شكم آن زن بیرون كشید و آن را بی آنكه هرا متوجه بشود در پهلوی خود پنهان ساخت تا زمان تولد او فرا برسد.پس از آن هرمس كودك را با خود برد و به پریان نیزا(نیسا) سپرد تا او را پرورش دهند.نیزا زیباترین دره دنیا بود و هیچ انسانی آنرا با چشم ندیده بود و نمی دانست در كجا قرار دارد.بعضی ها می گویند پریان یا نیمف ها همان هیاد ها بودند كه زئوس آنها را به صورت ستاره به آسمان آوردو در آن قرار داد یعنی ستارگانی كه چون به خط افق نزدیك شوند با خود باران می آورند.

بنابر این خدای تاكستان از آتش آفریده شد و باران او را به بار آوردیعنی همان گرمای سوزانی كه انگور ها را به ثمر می رساند و آبی كه نهال را زنده نگاه می دارد.

چون دیونیزوس به مردی رسید به جاهای دوردست سفر كرد:

سرزمینهای غنی از طلای لیدیا

و فریجی و دشتهای آفتاب خورده

ایران و دیوار های بزرگ باكتریا

سرزمین طوفان زده مدس

و عربستان پر بركت و خجسته

 

او به هرجا كه می رفت شیوه شیوه كاشت و به بار آوردن تاك را و همچنین رمز پرستش خود را به مردم آن سامان یاد می داد و آنها نیز در هر جا او را به عنوان خدا پذیرا شدند تا سرانجام به سرزمین و كشور خود نزدیك شد.

روزی در دریا نزدیك بونان كشتی دزدان دریایی بادبان كشان نزدیك شد سرنشینان كشتی در دماغه ای بزرگ نزدیك دریا جوانی زیبا روی دیدند.موی سیاه و زیبایش روی ردایی ارغوانی كه بر دوش انداخته بود افشان شده بود.او به شاهزاده ای شباهت داشت ،از آن شاهزادگانی كه پدر و مادرش حاضر می شوند پول كلانی برای آزادی وی بپردازند.جاشوان شاد و خوشحال به روی ساحل پریدند و او را گرفتند.بر عرشه كشتی طنابهای طنابهای خشن و ضخیم آوردند تا دست و پای او را با آن ببندند طنابها به هم نمی آمدند و به محض تماس با بدن وی از هم می گسست.او با چشمان سیاهش نشسته بود و لبخند زنان به آنها نگاه می كرد.

در میان جاشوان فقط سكانی بود كه فهمید چرا چنین است و فریاد زنان گفت كه او حتما یكی از خدایان است و باید بی درنگ آزاد شود وگرنه سخت زیان خواهند دید.اما ناخدا او را احمق خواند و مسخره كرد و به جاشوان دستور داد در بالا بردن بادبان شتاب كنند باد بر بادبان وزید و بادبان شكم انداخت و جاشوان بادبان را محكم كشیدند ولی كشتی از جای نجنبید.حوادث شگفتی برانگیز یكی پس از دیگری روی داد.شرابی عطرآگین جویبار گونه بر عرشه كشتی روان شد.درخت تاكی پر از خوشه بر عرشه كشتی پدیدار شد و پیچكی سبز رنگ درست مثل یك دسته گل دور دكل پیچید كه گل و میوه های زیبا داشت.دزدان دریایی كه به شدت وحشت كرده بودند به سكانی دستور دادند كشتی را به سمت ساحل براند.اما دیگر دیر شده بود زیرا درست همان زمان كه این سخن را به زبان آوردند آن جوان اسیر به یك شیر بدل شد كه می غرّید و خشمگین به آنان نگاه می كرد.آنها چون این را دیدند خود را به دریا افكندند و همه به غیر از سكانی به دلفین بدل شدند.خداوند به آن سكانی رحمت آورد و او را بازگرداند و به او گفت كه جرأت از دست داده را باز یابد زیرا مورد لطف ویژه كسی قرار گرفته است كه واقعا یكی از خدایان است.

در راه رفتن به یونان وقتی كه از تراس می گذشت یكی از پادشاهان آن سرزمین به نام لیكورگوس كه با آیین پرستش جدید مخالف بود به او توهین كرد.دیونیزوس در برابر وی عقب نشست حتی از وی گریخت و به ژرفای دریا پناه برد.اما دیری نگذشت كه دوباره برگشت و بر او چیره شد و او را هرچند ملایم این چنین كیفر رساند:

او را در غاری كوهستانی زندانی كرد

تا نخستین خشم دیوانه وارش

به تدریج كاستی یافت و آموخت

كه خدایی را كه به استهزاء گرفته است بشناسد

اما خدایان دیگر نرمخو نبودند.زئوس لیكورگوس را نابینا كرد كه اندكی بعد در گذشت.

آنهایی كه با خدایان در می افتادند و با آنان ستیزه جویی می كردنددیر زمانی زنده نمی ماندند.

دیونیزوس طی گشت و گذارش یك روز با شاهزاده خانم كرت به نام آریادن دیدار كرد كه تزئوس شاهزاده آتنی در ساحل جزیره ناكسوس تنها رهایش كرده بود،حال آنكه همین شاهزاده خانم زمانی جان تزئوس را نجات داده بود.دیونیزوس بر آن شاهزاده رحمت آورد او را رهانید و سرانجام دل در گرو عشق او گذاشت.هنگامی كه شاهزاده خانم در گذشت.دیونیزوس تاجی را كه به وی هدیه داده بود برداشت و آن را در میان ستارگان جای داد.

دیونیزوس مادرش را كه هیچگاه ندیده بود به خاطر داشت.آن چنان مشتاق دیدار مادر بود كه سرانجام دل به دریا زد و با شهامت تمام به دنیای زیرین رفت تا او را بجوید.چون او را یافت با قدرت مرگ كه می كوشید او را از مادرش جدا سازد به ستیزه و مبارزه برخاست و مرگ سررانجام سر تسلیم فرو آورد.دیونیزوس مادر را با خود به همراه آورد ولی مادر نخواست بر روی زمین زندگی كند پس او را به كوه اولمپ برد جایی كه خدایان دیگر از دیدنش شاد شدند انگار كه یكی از خودشان بودیعنی یكی از جاودانان البته در مقام مادر خدایی كه حق داشت در میان جاودانان زندگی كند.

خدای شراب می توانست مهربان و گشاده دست باشد.او حتی می توانست سنگدل و بی رحم باشد و انسانها را به وحشت بیندازد كه دست به كارهای هراسناك بزنند. اغلب آنها را دیوانه می كرد.مائناد ها كه آنها را باكانت ها هم می نامیدندزنانی بودند كه با نوشیدن شراب دیوانه و سر شوریده می شدند.آنها به میان جنگلها و كوهستان ها می رفتند و فریادهای گوشخراشی می كشیدندچوبها و شاخه ها و یا تركه های جوز كلاغ را به دست می گرفتند و آنها را بالای سر تكان می دادند و مستانه و از خود بی خود به این سو و آن سو می دویدند.هیچ چیزی جلو دارشان نبود.هرگاه وحوش را بر سر راه خود می دیدند آنها را قطعه قطعه می كردند و قطعات خونریز گوشت را می بلعیدند.

خدایان اولمپ نشین در مراسم قربانی و ایین پرستش خواهان نظم و آرامش بودند.این زنان دیوانه این مائناد ها هیچ پرستشگاهی نداشتند.آنها برای اجرای آیین پرستش به جنگلها و كوهساران خشك و بی بار و بر می رفتند و یا به انبوه ترین جنگلها،انگار كه بجا آورندگان رسوم و آیینهای كهن ادواری بودند كه انسانها هنوز ساختن خانه برای خدایانشان را نیاموخته بودند.آنها از شهر پر گرد و غبار گرفته و پر جمعیت بیرون می آمدند و به تپه ماهور ها و جنگلهای پاكیزه ای می رفتند كه پای هیچ موجودی به آنان نرسیده بود.در آنجا دیونیزوس به آنها شراب و غذا می داد ، هم از گیاهان و توت و هم شیر بز وحشیگیاهان نرم لطیف زیر درختان پر برگ جایی كه برگهای سوزنی كاجها هر سال پیوسته بر زمین می ریخت بسترشان بود.

پرستش دیونیزوس همیشه در این دو اعتقاد كاملا متضاد و خیلی دور از هم مترمركز شده بود:در آزادی و شادی خلسه گونه،و در اعمال وحشیانه.خدای شراب می توانست این دو را به پرستندگانش بدهد.دیونیزوس در خلال داستان زندگی اشزمانی مهربان،دوست و گشاده دست و بركت دهنده انسانهاست و زمانی دیگر موجب تباهی و نابودی آنها.از بدترین و پلیدترین اعمالی كه به وی نسبت می دهند آن است كه در شهر تبس كه مادرش متولد شده بود مرتكب شد.

دیونیزوس به تبس یا تب آمد تا رسم پرستش خود را در آن دیار برقرار سازد.طبق معمول شماری زن ملتزم ركابش بودند كه می رقصیدند و آواز ها و سرودهای شاد می خواندن.آنها همه پوستینهای دوخته از پوست آهو بر جامه هایشان پوشیده بودند و تركه های پوشیده از پیچك در دستها تكان می دادند

پنتئوس شهریار تب پسر خواهر سمله بود ولی هیچ نمی دانست كه رهبر و سركرده این زنان شوریده سر و عجیب پسرخاله خود اوست.او هیچ نمی دانست كه وقتی سمله مرد زئوس كودكش را نجات داد.آن رقص و پایكوبی وحشیانه و آن آواز خوانی پر هیاهو و اصولا آن كردار شگفت انگیز این بیگانگان را فوق العاده زشت می دانست و می خواست كه بی درنگ خاتمه یابد.پنتئوس به نگهبانان دستور داد كه تازه واردین را دستگیر و زندانی كنند،به ویژه رهبر و سركرده آنان كه"چهره اش از زیاده روی در نوشیدن شراب سرخ شده و جادگری است اهل لیدیا"اما چون این سخن بگفت صدای ملایم هشداری را از پشت سر شنید:"این مردی كه شما طردش می كنید خدایی جدید است و فرزند سمله كه زئوس او را نجات داد.او و دمتر ،برای آدمیان از بزرگترین خدایان روی زمین محسوب می شوند."گوینده این سخن پیامبر یا پیشگوی نابینا،تیرزیاس ، بود كه از مقدسین و اولیای ساكن شهر تبس و تنها كسی بود كه از اراده خدایان آگاه بود. اما هنگامی كه پنتئوس سر برگرداند به او پاسخ گوید،دید كه وی مانند زنان وحشی لباس پوشیده است:پوششی از برگهای پیچك بر موهای سپیدش ،پوستینی از پوست آهو بر دوش، و تركه ای از درخت كاج در دست لرزانش.پنتئوسچون او را به این هیئت دید با تمسخر به او خندید و بعد با لحنی خشمگینانه دستور داد او را از پیش چشمهایش دور كنند. بدین سان او حكم محكومیت خویش را صادر كرد:هرگاه خدایان با او گفتگو می كردند صدایشان را نمی شنید.

گروهی از سربازانش دیونیزوس را از برابر وی گذراندند . آنها به او گفتند كه دیونیزوس نكوشیده است بگریزد یا در برابرشان پایداری كند،بلكه در عوض كاری كرده است كه اسیر كردن و آوردن وی برای ایشان بسیار آسان و بی دردسر بوده است.به طوری كه از كرده خود شرمنده شده اند و به او گفته اند كه مأمور و معذور بوده و از خود هیچ اراده ای نداشته اند.آنها حتی اظهار داشته اند كه دوشیزگانی كه زندانی كرده بودند همگی به كوهستانها گریخته اند زیرا پایبندها به پایشان بسته نمی شد و در ها نیز خود به خود باز می شدند آنها گفتند"این مرد با معجزه های زیاد به تبس آمده است..."

پنتئوس تا این هنگام جز از خشم خود از هیچ چیز دیگری آگاه نشده بود . او با لحنی درشت و ناهنجار با دیونیزوس سخن گفت اما دیونیزوس در عوض نرم خویانه پاسخ داد،گویی می كوشید وی را به خویش باز گرداند و دیدگانش را باز كند تاببیند كه در برابر یك خداوند ایستاده است .دیونیزوس به پنتئوس هشدار داد كه نمی تواند او را در زندان نگه دارد ،"زیرا خداوند مرا آزاد خواهد كرد ".

پنتئوس با لحنی استهزاء آمیز پرسید:"خداوند؟"

دیونیزوس پاسخ داد:"بله او همینك اینجاست و شاهد درد و اندوه من است"

پنتئوس گفت:"جایی نیست كه چجشمان من بتوانند او را ببینند"

دیونیزوس پاسخ داد"او همین جایی است كه من ایستاده ام.چون شما مؤمن نیستید،نمی توانید او را ببینید."

پنتئوس خشمگینانه به سربازان دستور داد او را ببندند و به زندان ببرند،امّا دیونیزوس ،در حال رفتن ،چنین می گفت:"ستمی كه شما بر من روا می دارید ستمی است كه بر خدایان روا داشته اید"

اما زندان از پذیرفتن دیونیزوس ابا می كرد.وی پیش آمد و در حالی كه باز به سوی پنتئوس می رفت كوشید او را قانع كند این معجزات را كه خدا بودن او را ثابت می كند بپذیرد و به آیینهای پرستش این خدای جدید و بزرگ ایمان بیاورد اما درست هنگامی كه پنتئوس به او توهین می كرد و به او ناسزا می گفت،دیونیزوس او را با كیفری كه در انتظارش بود تنها گذاشت و آن وحشت انگیز ترین كیفر ها بود.

پنتئوس به تعقیب پیروان خداوند در تپه ماهور ها ،یعنی به همان جاهایی كه دوشیزگان،پس از فرار از زندان ،پناه برده بودند، پرداخت.بسیاری از زنان شهر تبس یا تب به آنها پیوسته بودند . مادر پنتئوس و خواهرانش نیز در آنجا بودند .در آنجا بود كه دیونیزوس هراس انگیز ترین جنبه خویش را به معرض تماشا گذاشت.او همه را دیوانه كرد. زنان ،پنتئوس را جانوری وحشی و درنده پنداشتند ،شیری كوهستانی،و به همین پندار همه به سوی او پیش تاختند تا او را بكشند، و مادرش نخستین آنها بود. چون همگی بر سرش ریختند وی دریافت كه واقعا با یك خداوند طرف شده و بر ضد او ستیزه جویی كرده است ، و اكنون باید جان بر سر این كار خویش بگذارد.آنها او را قطعه قطعه كردندو بعد،یعنی درست بعد از آن ،خداوند شعورشان را آنها باز گرداند، و آنگاه بود كه مادر پنتئوس دریافت كه چه كرده است.دوشیزگان كه اكنون همه هشیار شده و شعور خود را باز یافته بودند ، به مادر پنتئوس كه اكنون درد می كشید و می گریست نگاه می كردند ،و رقص كنان و آواز خوانا و در حالی كه تركه هایشان را وحشیانه تكان می دادند به یكدیگر می گفتند:

خدایان به شیوه های عجیب به سوی آدمیان می آیند

چه بسا كه امید های گذشته را تحقق بخشیده اند

و چه بسا امیدها كه به نومیدی سوق داده اند

و چه بسا راه هایی كه ما نمی دانستیم خداوند به رویمان گشوده است

و این نیز خواهد گذشت

.         .          .          .

نظریه و عقیده هایی كه در این داستان درباره دیونیزوس ابراز شده است نخست ضد و نقیض به نظر می رسد.در یك داستان خدایی شادی آفرین است:

او كه طلا به طرّه اش بسته است

باكوس گلگون چهره است

رفیق مائناد ها كخ

مشعلهای شادشان می درخشد

در داستانی دیگر خدایی است سنگدل ستمگر و وحشی:

او كه با خنده استهزاء آمیز

شكارش را صید می كند

به دام می اندازد وبا كمك

كانال هایش می كشد

اما حقیقت این است كه هردو نظریه به طور منطقی از این نظریه ناشی شده است كه وی خدای شراب بوده است.شراب هم خوب است و هم بد.شراب هم قلب آدمیان را سرگرم و شاد می كند و هم آنها را مست و لا یعقل به جای می گذارد.یونانیها مردمی بودند كه حقایق را به روشنی می دیدند.آنها نمی توانستند چشم هایشان را در برابر جنبه های پلید،زشت و تحقیر كننده شرابخواری ببندند و فقط جنبه های شادی آفرین را ببینند.دیونیزوس خدای شراب بود.بنابر این قدرتی داشت كه بعضی مواقع انسان را بر می انگیخت به كارهای ناشایست بی رحمانه ،تجاوز كارانه و انواع جنایتها دست بزنند و كسی نمی توانست از انسانها دفاع كند.هیچ كس نمی توانست بر خود جرأت دهد از سرنوشتی را كه برای پنتئوس مقرر شده بود جلوگیری كند.اما یونانیها عقیده داشتند این چیز ها زمانی روی می دهد كه انسانها سیاه مست شوند.این حقیقت نمی توانست چشمان آنها را در برابر حقیقتی دیگر ببندد، یعنی این حقیقت كه شراب شادی آور است ،دل انسان را سبك می كند،و انسان احساس لاقیدی ،شادی و لودگی می كند.

شراب دیونیزوس آنگاه كه نگرانی كسالتبار آدمیان

از دلها رخت بر می بندد.

ما به سرزمینی می رویم كه هیچ وقت نبوده است،

ندار ها دارا می شوند و دارا ها گشاده دست

و این پیروزیها ثمره تاك است

خلق و خوی دوگانه دیونیزوس از همین دوگانگی مزاج شراب نشأت می گیرد و این ویژگی دوگانه خاص خدای شراب بود.او هم ولینعمت آدمیان بود و هم وسیله نابودی و مرگشان جام شراب او

زندگی بخش و درمان كننده بیماریها

بود.جسارت و جرأت تحت تأثیر شراب فزونی می یافتو ترس لااقل برای دقایقی از میان می رفت.او پستندگانش را بر می انگیختكاری می كرد احساس كنند می توانند كاری انجام دهند كه می پنداشتند نمی توانن.البته این آزادی و شادی و آن اعتماد به نفس را وقتی كه هوشیار می شدند از دست می دادند امّا مادام كه این حالت و احساس وجود داشتمثل این بود كه در دست قدرتی بزرگتر و نیرومند تر از خودشان گرفتار آمده اند.بنابر این آنها در برابر دیونیزوس چنان علاقه و احساسی از خود نشان می دادند كه در حق دیگر خدایان روا نمی داشتند. دیونیزوس بر تمامی تارو پود وجودشان حكمفرما بود.دیونیزوس آنها را به موجودی مانند خودش تبدیل می كرد.همان یك دم شاد و خوشدل بودن كه از سراب حاصل می آمدحاكی از این حقیقت بود كه انسانها در درونشان چیزی بیش از آنچه خود می پندارند دارد و در واقع"خودشان هم می توانند به یك خدا تبدیل شوند"

پنداری این گونه با آن اعتقاد قدیمی پرستیدن خدایان با نوشیدن شراب تا به آن حد كه انسان شاد شود یا از قید نگرانی و اندوه رها شودكاملا متفاوت بود.شماری از پیروان دیونیزوس بودند كه هیچگاه شراب نمی نوشیدند.كسی نمی داند كه این دگرگونی چه هنگام روی داد و خدایی كه با نوسیدن سراب انسانها را چند لحظه از قید نگرانی می رهانیدولی نتیجه شایان توجه این بود كه دیونیزوس را تا دیربازی به مهمترین خدایان سرزمین یونان تبدیل كرد.

اسرار الوزیسی(آیینهای اسرار آمیز و پنهانی پرستش الوزیس)یعنی اصولا آیین پرستش دمتر از اهمیت ششایان توجهی برخوردار بود.این آیینها به گفته سیسرو تا صد ها سال به آدمیان كمك می كرد"شادمانه زندگی كنند و امیدوارانه بمیرنداما نفوذ این اعتقادات دیری نپایید،به احتمال زیاد به این دلیل كه به كسی اجازه نمی دادند اعتقاداتش را به دیگران بیاموزد یا درباره شان قلمفرسایی كند.از این رو فقط یادی مبهم از آها باقی مانده است.اما در باره دیونیزوس وضع به گونه ای دیگر بودكارهایی كه در جشن وی صورت می گرفت در معرض دید همه بود و حتی امروز هم آثار آن به جا مانده است به طوری كه هیچ جشن و ضیافت دیگری را نمی توان با آن مقایسه كرد.این جشن در بهار برگزار می شد كه درختان مو جوانه می زدند و تا پنج روز ادامه داشت. این روزها روزهای صلح و صفا و آرامش و شادی بود.تمام كارهای عادی زندگی روزانه تعطیل می شد.هیچ كس را به زندان نمی افكندند حتی زندانیان را آزاد می كردند تا در جشن و پایكوبی همگانی شركت كنند.اما جایی كه مردم گرد هم می آمدند تا او را پرستش كنند بیابان یا برهوت نبودكه با اعمال وحشیانه و بی بندوبارانه یا برگزاری جشن های خشونت بار به تباهی و ویرانی كشیده شود.حتی مشابه صحن یك پرستشگاه با مراسم منظم قربانی و تشریفات روحانی هم نبود.بلكه یك تئاتر بود و تشریفات آن هم به نمایش در آوردن یك نمایش بود.بزرگترین اشعار سرزمین یونانو بزرگترین اشعار سرزمینهای دیگر دنیا در مدح و ثنای دیونیزوس نوشته می شد.شاعرانی كه نمایشنامه می نوشتند بازیگران و خوانندگانی كه در آنها نقش هاییایفا می كردند،همه بنده و خدمتگذار خداوند به شمار می آمدند.بازیگری نیز مقدس بود و همچنین تماشاگران،نویسنده ها و بازیگران نیز در آیین پرستش شركت می كردند.دیونیزوس هم قرار بود كه در این آیینها شركت كند،و كاهن او نیز صندلی و جایگاه افتخار آمیز خاص خود را داشت.

بنابراین آشكار است كه اندیشه های خدای الهامهای مقدس كه می توانست باطن آدمیان را از روح خویش پر كند تا نیك و درخشان و شكوهمند بنویسند و كارهای نیك انجام دهند و پرهیزگاری پیشه كنند،برتر از اعتقاداتی بود كه آنها قبلا از وی داشتند. نخستین نمایشهای تراژیك،كه از بهترین نمایشهای موجود به شمار می آیند و در واقع جز نمایشنامه های شكسپیر همتایی ندارند،در تئاتر دیونیزوس به نمایش در می آمدند،امّا شمار نمایشنامه های تراژیك بیشتر بود و علّت آن نیز كاملا مشخص بود.

این خدای شگفت انگیز و این عیّاش خوش گذران، این شكارچی سنگدل و این الهام بخش والا مقام به نوبه خود موجودی درد كشیده و اندوه زده بود.او نیز مثل دمتر رنج دیده بود.البته نه اینكه مثل او به خاطر دیگران رنج می كشید،بلكه در غم و اندوه خود می زیست.او تاك بود كه،همیشه بر خلاف دیگر درختان میوه شاخه هایش را هرس می كنند:هر شاخه اش را می برند و فقط تنه یا كنده اش را باقی میگذارند،كه در زمستان چیزی خشك و مرده می نماید و كنده ای مارپیچ و بی برگ و نوا كه نشان نمی دهد بتواند دوباره برگ بدهد و سبز شود.دیونیزوس مانند پرسفونه با آمدن سرما می مرد.امّا مرگ او بر خلاف مرگ آن الهه مرگی وحشتناك بود:او قطعه قطعه می شد،كه در بعضی از داستانها می گویند به دست تیتانها و در بعضی داستانهای دیگر گفته شده است به دستور هرا.او همیشه دوباره به زندگی باز می گشت:او می مرد و دوباره زنده می شد.رستاخیز شادی برانگیز وی بود كه درتئاتر خودش جشن می گرفتند،اما تصور یا پندار آن كارهای وحشت انگیزی كه بر وی می گذشت و آدمیان تحت نفوذ خود وی بر سرش می آوردند به حدی به خود وی منتسب بود كه نمی شد آنرا از یاد برد. او از یك خدای درد و رنج دیده والاتر بود.خدای اندوه بود.هیچ خدای دیگری چنین نبود.

دیونیزوس وجه دیگری هم داشت.او نشانه اطمینان بخش این اعتقاد بود كه مرگ پایان بخش هیچ چیز نیست.پدستندگان وی معتقد بودند كه مرگ و رستاخیز وی ثابت می كند كه روح پس از مزگ جسد تا ابد باقی می ماند.این ایمان یا اعتقاد پاره ای از اسرار الوزیس بود.نخست در پرسفونه متمركز شده بود كه او نیز در هر بهار از مرگ بر می خاست.اما او در مقام ملكه دنیای سیاه زیرین حتی در دنیای روشن و درخشان بالای زمین هم چیزی شگفت انگیز و شوم را القا می كرد:او كه خود همیشه یاد آور مرگ بود چگونه می توانست نماد رستاخیز و چیرگی بر مرگ باشد؟اما درست بر خلاف وی،دیونیزوس را هیچ گاه قدرت یا خدای قلمرو مردگان نمی دانستند. درباره پرسفونه در دنیای زیرین داستانهای زیادی گفته شده است.اما درباره دیونیزوس تنها یك داستان گفته شده است و آن نجات مادر از دنیای زیرین است.این خداوند با آن رستاخیزش تجسّم یك زندگی نیرومند تر از مرگ بود.پس او،و نه پرسفونه،بود كه اعتقاد به جاودانگی و فناناپذیری را به وجود می آورد.

حدود هشتاد سال پیش از میلاد مسیح،نویسنده ای یونانی به نام پلوتارك كه از دیار و كاشانه اش دور افتاده بود ،خبر یافت كه دختتر كوچكش درگذشته است.این نویسنده طی نامه ای برای همسرش چنین نوشته است:"ای دلدار من،راجع به آن چیزی كه تو شنیده ای و می گویند چون روح از بدن خارج شود نابود می شود و هیچ چیزی را حس نمی كند ،خوب می دانم كه با توجه به آن وعده های مقدس و مؤمنانه ای كه در آیین اسرار آمیز باكوس داده شده است و ما گروندگان به آن برادریِ مذهبی هم از آن آگاه هستیم،تو به این سخنان ایمان نداری.ما به این سخن كاملاً راستین اعتقاد راسخ داریم كه روح ما فساد ناپذیر و جاودانه است.ما باید به مرگان بیندیشیم كه آنها به دنیای بهتری سفر می كنندو از شرایط شاد تری بر خوردار می شوند.چه بهتر كه ما درست بیندیشیم و رفتار بهتری در پیش گیریم و زندگی برونی و ظاهریمان را سر وسامان ببخشیم و درون را صاف تر ، دانا تر و فساد ناپذیر تر كنیم."

 

 

 

 
 
 
 
آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 22:47 1387/01/12
8
 
 
 
 
دو خدای بزرگ زمین
 
 

اصولا در بیشت اوقات خدایان فناناپذیر سودی به حال انسانها نداشتند و اغلب زیانبار هم بودند:زئوس خدای عاشق و فاسق خطرناك دوشیزگانی انسانی بود و معلوم نبود چه موقع صاعقه مخوف و هولناكش را استفاده می كند.آرس به وجود آورنده جنگ و آغاز گر جنگ و بیماری های واگیر دار بود .هرا،هرگاه حسادت وجودش را فرا می گرفت،كه اغلب چنین بود ،اندیشه عدالت و دادگستری و انصاف را به مخیله اش راه نمی داد.آتنا نیز جنگ افروز بود و نیزه تیز و ثاقب آذرخشش را مانند زئوس با بی مسئولیتی ویژه ای به كار می گرفت.آفرودیت ازقدرت و اختیاراتش بیتر برای به دام انداختن و خیانت و حیله گری استفاده می كرد.آنها گروهی زیبا رو بودند كه اعمال و رفتارشان در قالب داستانهای زیبا و سرگرم كننده متجلّی شده است . از طرف دیگر خدیانی كه ضرر و زیانی نداشتند بلهوس دمدمی مزاج غیر قابل اعتماد بودند و به طور كلی آدمها بدون آنها بهتر و آسوده تر زندگی می كردند.

با وجود این در جمع خدایان دو تن از بقیه متمایز بودن یعنی در واقع بهترین دوست انسان ها به شمار می آمدند.یكی از آنها دمتر بود كه در زبان لاتین سرس می گفتند،الهه غلّه و دختر كرونوس و رئا و دیگری دیونیسوس یا دیونیزوس،خدای شراب كه به باكوس هم شهرت دارد.دمتر سالخورده تر و ساده دل.غلّات را خیلی پیش از كاشتن تاك می كاشتند.نخستین كشتزار غلّه سرآغاز استقرار انسان بر زمین بود.تاكستانها پس از آن به وجود آمدكاملا طبیعی بود كه آن قدرت خداوندی و الهی كه بذر غلّه را به وجود آورد باید یك الهه یا خدای زن باشد نه یك مرد.چون شكار و جنگ بر عهده مردان بود ،بنابراین لازم بود كه زنان به امور كشتزار رسیدگی كنند،و چون اینان سرگرم شخم زدن و بذر افشانی بودند و همچنین برداشت محصول ناگزیر به این نتیجه رسیدند كه یك خدای زنیا الهه بهتر به زنان می تواند كمك كندزنان خدای زنی را كه می پرستیدند بهتر درك می كردند،نه مثل مردانی كه با قربانی دادن آنها را می پرستند بلكه خدایی كه كشتزار ها را بهتر و بارور تر می كرد.به دست این خدای زن بود كه كشتزار ها یا ‹‹غلّات مفدّس دمتر››تقدّس می یافتند.

زمین یا محل خرمن كوبی نیز تحت حمایت این الهه قرار داشت.آن دو محل یعنی كشتزار و محل خرمن كوبی پرستشگاه یا معبد او بود كه امكان داشتهر لحظه در آن حاضر شود.‹‹در زمین مقدّس خرمن كوبی هرگاه كه غلّات را می افشانند آن الهه یعنی دمتر زرّین موی به رنگ ساقه خشك غلّه ،شخصا دانه های غلّات و پوشال و پوسترا به دست باد می سپرد و همه را از هم جدا می كرد و توده پوشال به سپیدی می گراید.››البته جشن بزرگ و اصلی این الهه در زمان برداشت محصول یا فصل درو بود.در گذشته ها فقط یك روز فقط یك روز شكر گذاری ساده و بی تكلف از سوی كشاورزان و درو كنندگان برگزار می شد،و در آن روز نخستین گرده نان از گرده تازه درو شده پخته میشد كه آن را تقسیم می كردند و با حرمت و با نیایش ویژه آن الهه ای كه این نعنت و بهترن هدیه را به انسان ارزانی داشته بود می خوردند.پس از آن و با گذشت زمان این جشن كوچك به صورت یك آیین پرستش اسرارآمیز در آمد.جشن بزرگ و مفضل را در ماه سپتامبر و هر پنج سال یك بار بر گزار می كردند وتا نه روز ادامه داشت .این روز ها از مقدّس ترین روز ها بود و در آن هنگام بیشتر فعالیت های زندگی كند می شد یا به حالت تعلیق در می آمدتشریفات خاصی برگزار می شد و مراسم قربانی با رقص و پاكوبی و آواز همراه بود،و شادی همه جا را در بر می گرفت.این موضوع معرف حضور همگان بود و نویسندگان بسیاری از آن یاد كرده اند.امّا از آن بخش عمده یا اصلی این مراسم و تشریفات كه در صحن درونی یا در حریم پرستشگاهبرگزار می شد هیچ سخنی یا اشاره ای به میان نیامده است.كسانی كه این تشریفات را به جای می آورند سوگند ویژه ای یاد می كردند كه سكوت را رعایت كنند و واقعا به سوگندشان آنچنان وفادار بودند كه ما فقط از بخش ناچیزی از آن آگاه شده ایم.

آن پرستشگاه بزرگ در الوزیس قرار داشت كه شهر كوچكی نزدیك آتن بود ،و مراسم پرستش و نیایش را ‹‹اسرار الوزینی››نامیدند.این مراسم در سراسر دنیای رومی و یونانی با حرمت و قداست ویژه ای برگزار می شد.سیسرو نویسنده ای كه در قرن یكم پیش از میلاد می زیسته است،چنین می گوید:‹‹چیزی والاتر از این اسرار نیست.آنها به خلقیات ما شیرینی و به عادات ما نرمی و ظرافت بخشیده اند و سبب شده اند كه ما از مرحله توحش بگذریم و به انسانیت واقعی دست یابیم .آنها نه تنها شاد زیستن را به ما آموخته اند.،بلكه به ما یاد داده اند كه چگونه امیدوارانه بمیریم.››

با وجود این،این خدایان با همه تقدّس و حرمتی كه داشتند،توانسته اند آثار آن چیزی را كه خود از آن به وجود آمده اند حفظ كنند.یكی از دانسته های انگشت شماری كه ما از آنها در دست داریم این است كه در یك لحظه مهم و كاملا رسمی‹‹سنبله غلّه را كه قبلا در سكوت كامل چیده شده است››به پرستندگانشان نشان می دادند.

دیونیزوس،خدای شراب،به طریقی و بی آنكه كسی آگاه شود در چه زمان و چگونه به الوزیس می آمد و در جایگاه ویژه خود در كنار دمتر می نشست.

طبیعی است كه هر دو با هم مورد پرستش قرار بگیرند،یعنی این دو خدایی كه هم بخشنده هدایای خوب زمین بودندو هم در كارها و تلاشهای صمیمانه روزانه كه زندگی بر اساس آن شكل گرفته بود،دست داشتند و هم در بریدن و تقسیم نان و نوشیدن شراب شركت می جستند.فصل درو و برداشت محصول و هنگامی كه خوشه های انگور را زیر منگنه دستگاه شراب سازی قرار می دادند روز جشن دیونیزوس بود.

اما دیونیزوس همواره خدای مهربان و شادی آفرینی نبود حتّی دمتر هم همیشه یك الهه شاد تابستان نبود.این دو با اندوه و شادی آشنا بودند و به همین دلیل با هم پیوند داشتند و هر دو خدایانی درد كشیده بودند.دیگر خدایان فناناپذیر دردها و رنجهای پایداری نداشتند.‹‹آنها با زیستن در كوه اولمپ یعنی جایی كه هیچ گاه باد نمی وزد و باران نمی بارد و كوچكترین دانه های ستاره گونه برف هم فرونمی ریزد،روزهای شادی را سپری می كنند و باده و غذای بهشتی می نوشند و می خورند و از وجود آپولوی خجسته بخت كه چنگ سیمینش را به صدا در می آورد و از دلنواز ترین آواز موزها كه با صدای چنگ وی می خوانند و از رقص زیبارویان یا گریس ها با هبه و آفرودیت و از پرتو درخشان نوری كه آنها را احاطه كرده است لذّت می برند.››اما دو خدای زمین از اندوه دل ریش كننده آگاه بودند.

بر نهالهای گندم و غلات و شاخه های زیبای تاك پس از انگور چینی و بر انگور ها آنگاه كه سرما و یخبندان از راه می رسد چه می گذرد؟گرچه دیونیزوس و دمتر خدایان شاد فصل درو بودند امّا كاملا آشكار بود كه در زمستان خدایان دیگری می شدند. آنها سر در گریبان غم داشتند و زمین نیز اندوهگین بود.انسانهای ادوار باستان در شگفت بودند كه چرا باید چنین باشد و برای توضیح علّت آن داستانهای بیشمار گفتند.

 

 

دمتر (سرس)

 

 

این داستان فقط در یك شعر خیلی قدیمی ادوار نخستین آمده استكه یكی از سروده های بسیار كهن هومری است و به قرون هشت و هفت پیش از میلاد مسیح می رسد.نسخه اصلی نشانی از شعر نخستین یونانی دارد یعنی نشانی از سادگی زیاد و صراحت و شادی در دنیایی زیبا.

 

دمتر (سرس )فقط یك دختر داشت به نام پرسفونه (پروسرپینه یا پروزرپینه)به معنی دوشیزه بهاران.دمتر آن دختر را از دست داد و در اندوه گران از دست دادن وی هدیه اش را از زمین دریغ داشت و به همین سبب بود زمین به صحرایی منجمد تبدیل شد.زمین سبز و پر گل و گیاه را یخ فرا گرفت و بی جان رها شدزیرا پرسفونه ناپدید شده بود.فرمانروا و خداوندگار دنیای زیرین ،شهریار مردگانِ از شمار بیرون یعنی هادس آن دختر را وقتی كه در برابر شكوفه شگفت انگیز و فوق العاده زیبای گل نرگس مفتون و فریفته ایستاده و از همراهان خویش جدا مانده بود بربود و با خود به دنیای زیرین برد.خدای آن دنیا كه كالسكه اش ،كه اسبی به سیاهی قیر آن را می كشیدةنشسته بود،از میان شكافی كه در زمین پدیدار شده بود بالا آمد،دست دختر را بگرفت و در كنار خود نشاند.او دختر را با چشمانی گریان و اشك ریزان با خود به زیر زمین برد.تپه ها صدای گریه اش را در فضا پخش كردند،و مادرش در ژرفای دریاها صدای گریه اش را به گوش شنید.مادر در جست و جوی دختر همچون پرنده ای بر فراز دریا و زمین به حركت در آمد. آمبا هیچ كس حقیقت ماجرا را با وی در میان نگذاشت ،‹‹نه آدمیان و نه خدایان و نه پیام رسانان قابل اعتمادش ازپرندگان و مرغان››دمتر نُه روز سرگردان گشت و در تمام این مدت نه غذای بهشتی خورد و نه شراب شیرین نوشید.سرانجحام به آفتاب رسید و او بود كه تمامی ماجرا را با وی گفت:پرسفونه به دنیای زیرین رفته بود و در میان مردگان سایه وش می زیست.

آن گاه ااندوهی گران بر دل دمتر نشست،كوه اولمپ را ترك كرد،در زمین خانه گزید،اما خود را به چنان هیئتی مبدّل ساختكه هیچ كس او را نمی شناخت.این الهه در طول سرگشتگی و گشت و گذار یك تنه اش به اِلوزیس رسید و در كنار جاده ای زیر دیواری نشست. او زنی سالخورده را می نمود،یعنی از آن زنان سالخورده ای كه در خانه های بزرگ از كودكان پرستاری یا از انبار آذوقه خانه مراقبت می كنند.چهار دوشیزه زیباروی كه خواهر بودند و می رفتند كه از چاه آب بیاورند او را دیدند و از او پرسیدندآنجا چه می كند.او به آنها پاسخ داد كه از دست دزدان دریایی گریخته است،زیرا می خواستند او را به عنوان برده بفروشند و در این دیار هیچ دوست و آشنایی ندارد كه برای یاری خواستن به آنها پناه ببرد.آنها به او گفتندكه همه خانه های شهر مقدمش را گرامی خواهند داشت اما آنها صلاح می دانند او را به خانه خودشان ببرند،البته اگر منتظر بماند تا آنها بروند و از مادرشان اجازه بگیرند. دمتر سر را به عنوان رضایت به زیر افكند و سكوت اختیار كرد و دختران پس از آنكه كوزه های درخشانشان را از آب پر كردند ،شتابان راهی خانه شدند.مادر آنها كه متانیرا نام داشت،امر كرد بی درنگ باز گردند و از آن بیگانه دعوت كنند تا به خانه آنها بیاید.چون دختركان شتابان باز گشتند آن الهه بزرگوار را هنوز نشسته یافتند كه سراپای خود را جامه ای سیاه پوشانده بود.پیر زن به دنبال آنها روان شد و هنگامی كه گام در آستانه تالاری گذاشت كه مادر دختران در آنجا نشسته و پسر كوچكش را در كنار گرفته بود، پرتو نور الهی در راهرو درخشید و ترسی توأم با احترام در دل متانیرا افتاد.

آن زن به دمتر گفت بنشیند و بعد خود شراب چون عسل شیرین را به وی داد،ولی پیر زن حاضر نشد آنرا بنوشد.و در عوض درخواست كرد كه آبجو همراه با عرق نعنا برایش بیاورند كه شربتی بود كه در فصل درو و برداشت محصول دل درو كنندگان را خنك می كرد، و حتی در الوزیس به پرستندگان هم می دادند.چون دمتر با نوشیدن آن شربت سبكدل شد،كودك را برداشت و در آغوش عطر آگین خود گرفت،كه دل مادر از این كار وی شادمان شد.بدین سان دمتر از دموفون كه متانیرا برای سلئوس دانا زاده بود پرستاری كرد.آن كودك همچون یك خدای جوان به بار آمد و رشد كرد،زیرا دمتر هر روز او را با روغن بهشتی تدهین می كرد و شب هنگام او را به درون آتش فروزان می گذاشت و به این وسیله می خواست آن پسرك جوانی جاودان بیابد.

اما مادر كودك از چیزیب ناراحت بود و به همین خاطر یك شب به پاسداری نشست و چون كودك را درون آتش دید از فرط وحشت فریاد كشید.الهه نیز از این كار مادر خشمگین شد و كودك را برداشت و به زمین افكند.او می خواست با این كار خود كودك را از پیری و مرگ برهاند،ولی این خواسته تحقق نیافت. با وجود این چون كودك مدتی را در آغوش دمتر خوابیده بود تا زنده بود حرمت می یافت.

آن گاه الهه خدا بودن خویش را نشان داد.زیبایی او را در بر گرفت و بوی عطر از هر سو به مشام رسید و چهره اش آنچنان درخشندگی یافت كه خانه غرق در نور شد.آنگاه به متانیرای شگفت زده گفت كه او دمتر است. آنها باید پرستشگاهی برای او بنا كنند و به این شیوه از او دلجویی كنند و از لطف و احساسات قلبی او بهره مند شوند.

بدین سان دمتر آنها را ترك گفت و متانیرا كه قدرت سخن گفتن را از دست داده بود بر زمین افتاد و از شدت ترس به خود لرزید.چون بامداد شد ماجرا را به آگاهی سلئوس رساندند.سلئوس مردم را نزد خود فراخواند و فرمان الهه را برایشان باز گو كرد.آنها با رضایت خاطر دست به كار شدندتا پرستشگاهی برای آن الهه بنا كنند.چون كار ساختن پرستشگاه به پایان رسید دمتر به آنجا آمد و در آن مأوا گرفت.تنها،دور از خدایان اولمپ نشین و در آرزوی دیدار دخترش.

آن سال برای آدمیان سراسر جهان سالی شوم و هولناك و آزار دهنده بود.هیچ گیاهی نرویید، و ورزاها خیش را بیهودی در زمین فرو كردند و كشیدند و به نظر می رسید كه نوع بشر باید از قحطی بمیرد.سرانجام زئوس دریافت كه خود باید سررشته امور را به دست بگیرد.او خدایان را فرا خواند و آنها را به نزد دمتر برای دلجویی فرستاد تا بكوشند خشم را از دل وی بیرون افكنند.امّا دمتر به سخنانشان گوش نداد و گفت تا دخترش را نبیند نمی گذارد زمین بروبار دهد.آنگاه زئوس دریافت كه برادرش باید تسلیم شود.او به هرمس دستور داد تا به دنیای زیرین برود و به فرمانروای آنجا بگوید تا اجازه بدهد تا عروسش نزد دمتر بازگردد.

هرمس آن دو را در كنار یكدیگر یافت،پرسفونه اندوهگین و سر در گریبان و ناسازگار،زیرا در غم دیدار مادر دلتنگ و بی قرار شده بود.پرسفونه چون صدای هرمس را شنید سر برداشت و شادمانه به پاخاست،مشتاق رفتن.شوهرش می دانست كه باید از فرمان زئوس اطاعت كند و آن زن را بالای زمین بفرستد،امّا هنگامی كه او را ترك می كرد با خواهش از وی خواست درباره اش نیك بیندیشد و اندوه به دل راه ندهد كه همسر كسی شده است كه در میان جاودانگان از شوه بر خوردار است.پس از آن از وی خواست تا دانه ای انار بخورد،چون نیك می دانست كه اگر دختر چنین كن ناچار است به سویش باز گردد.

وی كالسكه زرّینش را آماده كرد و هرمس افسار اسبان را در دست گرفت و اسبان سیاه را یكراست به سوی پرستشگاهی راند كه دمتر در آن مسكن داشت.دمتر برای دیدار دخترش مانند یك مائناد پری كه در كوهستانها می دود به سرعت از جای خود پرید و دوید.پرسفونه خود را در آغوش مادر افكند و مادر نیزاو را سخت به سینه فشرد. آنها سراسر روز در كنار هم نشستند و درباره ماجراهایی كه بر هم گذشته بود سخن گفتند، و چون دمتر موضوع خوردن دانه انار را شنید اندوهگین شد زیرا می ترسید نتواند دخترش را در نزد خود نگاه دارد.

سپس زئوس پیام رسان دیگری را نزد او فرستاد كه شخصیتی بزرگ بود،یعنی مادر بزرگوار خودش را به نام رئا كه از سالخورده ترین خدایان بود. آن زن بی درنگ برخاست و از كوه اولمپ به سوی زمین خشك و بی باروبر فرود آمد و چون بر در سرای پرستشگاه رسید با دمتر سخن گفت:

بیا دخترم،زیرا زئوس دوراندیش و غرّان به تو امر می كند

یك بار دیگر به تالار خدایان بازگرد،كه در آنجا حرمت خواهی یافت

و در آنجا به خواسته ات،كه دیدار دخترت است ،خواهی رسید و

اندوه را از دل خواهی داد.

در پایان هر سال كه زمستان تلخ سپری می شود.

زیرا او فقط یك سوم سال را در سرزمین تیرگی ها می گذراند

زیرا بقیه را نزد تو می گذراند،نزد تو و دیگر جاودانان دلشاد

اكنون آرام باش انسانها را زندگی ببخش كه زندگی را

فقط تو می توانی ببخشی

دمتر دست رد به سینه اش نزد،هرچند كه چهار ماه دوری از دخترش در هر سال و رفتن دخترش به دنیای مردگان زیاد آرامش بخش نبود.امّا زنی مهربان بود،و انسانها همیشه از وی به عنوان ‹‹الهه مهربان›› یاد می كنند. او از ویرانی و خشكسالی كه خود به بار آورده بود متأسف بود.او یك بار دیگر كشتزار ها را با میوه های فراوان و دنیا را با گل و گیاه و سبزه آباد و درخشان كرد.او حتی به دیدار شاهزادگان الوزیس رفت كه پرستشگاهش را بنا كرده بودند،و یكی از آنها را،به نام تریپتولموس،به عنوان سفیر خویش نزد انسانها برگزید و به آنها یاد داد كه چگونه غلّه را بكارند و به بار بیاورند .آیینهای مقدّس خویش را به سلسئوس و دیگران بیاموخت،یعنی همان ‹‹آیینهای مرموزی كه هیچ كس نباید در موردشان سخن بگوید ،زیرا ترس آمیخته به حرمت زبان را در كام نگاه داشته است .خجسته بخت باد آنكس كه به این فرمان عمل كند و در نتیجه در دنیای دیگر نیكی خواهد دید.››

در داستانهای مربوط به این دو الهه یعنی دمتر و پرسفونه،اندوه و پریشانی چیرگی دارد.دمتر الهه ثروت ناشی از برداشت محصول ،همیشه همان مادر ملكوتی و غم زده ای بود كه هر سال شاهد مرگ دخترش بود.پرسفونه نیز دوشیزه نورانی بهاران و فصل تابستان بود كه كافی بود كه كافی بود گامهای سبكش را بر تپه خشك و قهوه ای بگذارد تا،سبزی و خرمی بیابند.امّا در تمام این مدت پرسفونه می دانست كه عمر این زیبایی دنیا تا چه حد كوتاه است:میوه ها،گلها،برگها و تمام رستنی های زیبای دنیابا آمدن سرما باید بمیرند و مثل خود وی در دستان مرگ قرار بگیرند.پس از آنكه فرمانروای دنیای سیاه زیرین او را بربود و با خود به آنجا برد،دیگر هیچ گاه آن دختر شاد و شاداب و جوانی نبود كه همواره فارغ البال و رها از هر درد و رنج و اندوه در كشتزارها و سبزه زار های پر از گل گردش می كرد.در واقع هر سال به هنگام بهار از بستر مرگ بر می خاست اما همواره خاطرات سرزمینی كه در آن زیسته و اكنون از آن بازگشته بود همیشه با او بود.این دوشیزه با همه زیبایی خیره كننده ای كه داشت چیزی عجیب و وهم آمیز بر وجودش سایه افكنده بود.اغلب می گفتند كه او‹‹دوشیزه ای بود كه نباید كسی نامش را بر زبان بیاورد››

اولمپ نشینان خدایانی شاد و جاودانه و از همه درد ها و غم هایی كه انسانهای فناپذیر را از پای می اندازد و می كشد رها بودند.اما انسانها هنگامی كه در چنگ اندوه اسیر می شوند و نیز به هنگام مرگ برای طلب آمرزش و رحمت می توانند به الهه هایی متوسل شوند كه خود طعم اندوه را چشیده اند و مرده اند.

 

 

 

 

آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 22:42 1387/01/12
7
 
 
 
خدایان کوچک زمین
 
 
خود زمین را "همه مادر" می خواندند ،امّا زمین واقعا خدا نبوده است .این زمین هیچ وقت از زمین واقعی جدا نبود و شخصیّت یا تجسِم جداگانه ای نداشت .دِمِتِر یا سِرِس ، ییكی از دختران كرونوس و رئا كه الهه غلّات بود ،و دیونیسوس كه باكوس هم خوانده اند و خدای تاكستان بود،از خدایان نیرومند و توانا ی زمین بودند كه در داستانهای اساطیری یونان و روم از اهمّیت زیادی برخوردارند كه در بخش"دو خدای بزرگ زمین" از آنها سخن به میان رفته است.خدایان دیگری كه در دنیا می زیسته اند از اهمیت چندان زیادی برخوردار نبودند.
 
 
موار(سرنوشت)ها

 

به زبان لاتین به آنها پارکای می گویند و از اهمیت برخوردار بودند اما معلوم نبود که در زمین یا در افلاک،در چه جایی می زیسته اند، به قول هزیود آنها خدایانی بودند که صفات نیک وبد را به آدمیان میدادند

یعنی فطرت انسان را رقم میزدند.آنها سه تن بودند:کلوتوی ریسنده، که نخ یا رشته زندگی را می ریسید و دومی، لاکزیس یا بخشنده سرنوشت بود که سرنوشت هر انسان را معین می کرد و سومی آتروپولس بود که هیچوقت دلرحم نبود و متیچی هراس انگیز را با خود حمل میکرد و با آن هنگام مرگ رشته یا نخ زندگی را قطع می کرد.

 

کاستور و پولوکس

 

علاوه بر سایر خدایان زمینی،دو برادر بسیار مشهور ونامدار دیگر هم بودند که کاستور و پولوکس(پولیدوس) نام داشتند و در بسیاری از داستانها آمده است که آنها نیمی از عمرشان را در زمین و نیمی دیگر را در آسمانها و افلاک گذرانده اند. اینان پسران لدا بودند که معمولا در ردیف خدایان قرار داده شده و مخصوصا از حامیان دریانوردان و ملوانان به شمار می امدند آنها پهلوانانی بودند که فقط در نبردها شرکت می جستند و بخصوص در رم از حرمت ویژه ای برخوردار بودند و به سختی پرستش می شدند

اما داستانهای ضد و نقیضی درباره این دو برادر آورده اند.عده ای فقط پولوکس را خدا دانسته اند ،اما کاستور موجود فنا پذیری بود که به نیم جاودانگی ویژه ای دست یافته بود که آن هم فقط بخاطر عشقی بود که نسبت به برادرش در دل داشت

لدا همسر تیندارئوس، پادشاه اسپارت بودو شایع است که آن زن دو پسر فنا پذیر به نامهای کاستور و کلیتم نسترا به دنیا آورد و از زئوس نیز دو فرزند به دنیا آورد به نامهای پولوکس و هلن قهرمان تروا. با این وجود کاستور و پولوکس را اغلب پسران زئوس به شمار می آورند و آنها به دیسکورها به معنی پسر بچه های زئوس شهرت دارند از سوی دیگر آنها را تیندارا یعنی پسران تیندارئوس نیز می نامیدند.

بعدها در یک جنگ کاستور کشته شده و پولوکس دردمند و سوگوار دعا کرد که کاش او هم می مرد که زئوس بر او رحم کرد و اجازه داد در حیات با برادرش شریک شود.

 

سیرن ها

 

سیرن ها در جزیره ای در دریا می زیستند.صدایشان افسون کننده بود و هر گاه که آواز میخواندند ملوانان و دریانوردان گمراه میشدند و در دریا از بین میرفتند. معلوم نیست که چه شکل وسیمایی داشته اند زیرا هر کس که آنها را میدید زنده بر نمی گشت.

 

گره ها یا گرایا

 

اینان سه خواهر بودند،سه زن سپید موی سالخورده،که فقط یک چشم داشتند و در ساحل دور افتاده اوسه آن یا اقیانوس زندگی میکردند.

 

ساتیرها

 

ساتیرها مثل پان انسان- بز بودند و مثل او در بیابانها و بیشه زارهای روی زمین می زیستند. الهه های جنگل، درست برخلاف این خدایان غیر انسانی و زشتروی، پیکری زیبا و خوشتراش داشتند و عبارت بودند از: اور آدها که پریان یا نیمف های کوهستان بودند، و دریادها یا هامادریادها که پریان درختان بودند و هر یک به درخت خاص خود علاقه داشتند.

 

ائولوس

 

ائولوس، شهریار بادها نیز روی زمین می زیست و جزیه ائولی یا ائولیا منزلگاه وی بود.در حقیقت او فقط نایب اسلطنه بادها از طرف خدایان بود.چهار باد اصلی زیردست او عبارت بودند از: بور آس یعنی باد شمالی که در لاتین به آن آکیلو می گویند؛زفیر یا باد غرب که نام دوم آن به لاتین فاوونیوس بود؛نوتوس یا باد جنوب که در زبان لاتین اوستر نام گرفته است؛و سرانجام اوروس یا باد شرق است که در زبان یونانی و لاتین نیز به همین نام خوانده میشود.

 

پان  

پان خدای سرور بود.او پسر هرمس و خدایی شوخ ، جنجالی و شاد که در سرودهای هومری به این

ویژگی مفتخر شده است.اما او نیم حیوان بود که شاخ بز بر سر داشت و پاهایش به شکل سم بز بود

او همچنین خدای چوپان ها و گله های بز بود. جنگلها و بیشه ها و کوهستانها خانه و کاشانه اش بود

اما آرکادی،زادگاهش، را از همه جا بیشتر دوست داشت.او موسیقیدانی اعجوبه و استاد بود.پان

آهنگهایی می نواخت به زیبایی آواز بلبلان و همواره عاشق پریان بود اما بسبب زشت رویی همیشه ناکام میماند.

آوازهای شبانهای که مسافران سرگردان و هراسان می شنیدند ، می پنداشتند که از اوست به همین دلیل روشن است که چرا ترس و وحشت را به نام او می خواندند

 

سنتورها(سانتور ها)

 

سنتورها موجوداتی نیمی انسان و نیمی اسب، با سر و دو دست و بالاتنه‌ی انسان و بدن و چهار پای اسب  بودند، به این شکل که قسمت انسانی از جایی که گردن اسب باید شروع می‌شد به جای آن قرار دارد.سنتورها به طور عام موجوداتی نافرمان و برده‌ی غرائز حیوانی خویش هستند و از ملاقات با انسان استقبال نمی‌کنند، ولی سنتور‌هایی خوش‌ طینت، عاقل و مهربان نیز در افسانه‌ها وجود دارند، از جمله چیرون معلم آکیلیس که به خاطر درایت وسجایای اخلاقی پسندیده شهرت داشته است.. صورت فلکی سنتور یا قنطورس به شکل این موجود افسانه‌ای تصور می‌شود.

 

گورگون ها   گورگون ها هیولاهایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره‌ای چنان زشت بوده‌اند که هر کس به آنها نگاه می‌کرد به سنگ تبدیل می‌شد. جایگاه اینان نیز زمین بود و شمارشان به سه تن میرسید که دو تن از آنها جاودانه بودند.  آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده می‌کردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.فورکیس،که پسر دریا و زمین است،پدرشان بود.

 

 

آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 21:24 1387/01/12
6
 
 
 
 
خدایان رومی
 
 
این دوازده خدای اولمپ نشین که قبلا از آنها سخن رفت به خدایان رومی هم بدل شدند.تاثیر و نفوذ هنر و ادبیات یونان به حدی در روم نیرومند شد که خداوندان  باستان روم آنگونه تغییر یافتند که با خدایان یونانی همتای خود مشابه شوند ودر نتیجه آنها را یکسان کردند اما بسیاری از خدایان رومی اسامی رومی داشتند . این خدایان عبارت بودند از:ژوپیتر یا جوپیتر(زئوس)،جونو(هرا)،نپتون(پوزئیدون)،وستا(هستیا)،
 
مارس(آرس)،مینروا(آتنا)،ونوس(آفرودیت)،مرکوری(هرمس)،دیانا(آرتمیس)،وولکان یا مولسیبر(هفااستئوس)
 
و سرس(دمتر). دو خدایی که همان نامهای یونانی را نگه داشتند عبارت بودند از: آپولو و پلوتو، ولی پلوتو را به آنگونه که در یونان رسم بود هیچگاه هادس خوانده نشد.باکوس، که او را هیچوقت دیونیسوس یا دیونیزوس نخواندند،خدای شراب بود که نام لاتین آن لیبر به معنی آزاده بود.
 
گزینش و پذیرش خدایان یونانی موضوعی کاملا ساده بود، زیرا رومیان از خود خدای مجسم و مشخصی نداشتند.آنها اعتقادات مذهبی عمیقی داشتند ولی آن طور که باید اهل اندیشه وتفکر نبودند وهیچ وقت نمی توانستند خدایان اولمپ نشینی را با همان خصوصیات بارز و آشکار بیافرینند.خدایان رومیان،تا قبل از اینکه از یونانیان تقلید کنند، مبهم وناشناخته بودند. آنها «نومینا» بودند، یعنی قدرت یا اراده-شاید هم قدرت اراده.
 
تا قبل از ورود ادبیات وهنر یونانیان به سرزمین ایتالیا،رومیان داشتن خدایان زیبا وشاعرانه را حس نکرده بودند و به«موزهای بنفشه به گیسو زده»  یا «آپولوی چنگ نواز که آهنگهای زیبا می نواخت» یا اینگونه چیزها توجهی نشان نمی دادند، آنها خدایان
 
سودمند میخواستد مثلا یک قدرت مهم کسی بود که از گهواره کودکان پرستاری میکرد.درباره نومینا ها هیچ داستانی نوشته نشده است اما بسبب کار و فعالیت های ساده آنها با مردم نزدیکی بسیاری داشتند و اعتبار آنها نیز در همین بود.
 

ساتورن

 

ساتورن اصولا یکی از نومینا هاست و پاسدار و حافظ بذر پاشان و بذر، همانگونه که همسرش اوپس یاری دهنده برداشت محصول بود. در اعصار بعد او را مشابه کرونوس یونانی و پدر ژوپیتر دانستند.بدین ترتیب وی به یک شخصیت ویژه بدل شد وداستانهای زیادی درباره او بر سر زبان ها افتاد.در زمستان هر سال به یاد دوران طلایی فرمانروایی وی بر سرزمین ایتالیا جشن بزرگ«ساتورنالیا»را برگزار می کردند.سبب برگزاری این جشن این بود که می پنداشتند دوران طلایی در همین زمان به زمین باز می گردد.در آن زمان هیچ جنگی روی نمی داد،برده ها و اربابان بر سر یک سفره می نشستند،اعدامها به تعویق می افتاد،زمان دادن هدیه بود و فکر برابری و یکسان بودن انسانها از یاد آدمیان نمی رفت

 

جانوس

 

جانوس نیز اصولا یکی از نومینا ها بود و  مظهر«حدای آغاز نیک» که بی تردید پایانی نیکو در بر داشت.او تا حدودی شخصیت و تجسم یافته بود.پرستشگاه وی در رم  به شرق و غرب کشیده بود، یعنی در همان جاهایی که روز آغاز پیدا میکند و پایان می یابد آنجا دو در داشت که مجسمه اش را در بین آنها برپا داشته بودند و آن مجسمه دو صورت یا چهره داشت، یکی جوان و دیگری پیر.این درها را فقط هنگامی که صلح و آرامش بر شهر حاکم بود می بستند. در هفتصد سال نخستین از عمر شهر رم درها را سه بار بستند:در دوران فرمانروایی نوما،پادشاه نیکو کار؛پس از جنگ نخست یونیک که کارتاژ در سال 241 پیش از میلاد مسیح شکست خورد؛و در دوران فرمانروایی آگوستوس که به روایت میلتون شاعر:

 هیچ صدای جنگ و ستیزی

در دنیا به گوش نرسید

بنابراین ماه وی(جانوس)،یعنی ماه ژانویه را نخستین ماه سال نو قرار دادند.

 

لارها و پنات ها

 

لارها و پنات ها مهمترین و معتبر ترین خدایان رومی ها بودند. هر خانواده رومی یک لار داشت که روح یک نیا بود و چندین پنات که خدایان اجاق و پاسداران انبار آذوقه بودند.آنها خدایان خاص خانواده بودندو پاسداران تمامی اعضای خانواده و فقط به آنان تعلق داشتند. آنها را در معابد نمی پرستیدند و فقط در خانه مورد پرستش قرار میگرفتند و هر بار که خانواده سفره می گسترد مقداری از غذا به آنان نیز پیشکش می شد. البته لارها و پنات های عمومی هم وجود داشتند که وظیفه شان در قبال شهرها همان بود که دیگران در برابر خانواده ها داشتند.همچنین نومیناهای زیادی بودند که با زندگی خانوادگی در ارتباط بودند مثل ترمینوس،که پاسدار مرزها بود؛پریاپوس که علت حاصلخیزی و باروری بود؛پالس،نیرو دهنده چهارپایان و سیلوانوس،یاری دهنده کشاورزان و هیزم شکنان.

 

دیگر خدایان رومی

 

فونوس

 

فونوس نوه پسری ساتورن بود و نوعی خدای رومی پان و خدای روستایی. او او پیام بر و پیشگو نیز بود و وقتی انسانها در خواب بودند با آنها سخن می گفت

 

فون ها

 

فون ها، ساتیرها یا نیم خدایان رومی بودند.

 

کوئیرینوس

 

کوئیرینوس نام خداوندی رومولوس،بنیان گذار شهر رم بود.

 

مان ها

 

مان ها ارواح نیکوکار دربار هادس بودند که گاهی خدا به شمار می آمدند و مورد پرستش قرار میگرفتند.

 

لمور ها

 

لمورها یا لارواها ارواح مردگان گنه کار وپلید بودند که همه از آنها می هراسیدند

 

لوسینا

 

لوسینا را زمانی ایلی تیا ی رومی میدانستند که خدای زایمان بود ولی این نام را معمولا به جای جونو و دیانا بکار میبرند.

 

پومونا و ورمونتس

 

در آغاز نومیناها و قدرتهایی بودند که از تاکستانها و باغها نگهداری میکردند. اما بعد ها شخصیت و تجسم یافتند ودر داستانی آمده است که چگونه به عشق یکدیگر گرفتار شدند.

 

کامن ها

 

کامن ها نخست الهه هایی مفید و واقع گرا بودند و محافظ چشمه سارها و چاهها که هم پیشگویی میکردند وهم بیماریها را درمان میکردند.اما آن هنگام که خدایان یونانی به روم آمدند کامن ها را مشابه خدایان غیر فعال وبیهوده مثل موزها به شمار آورده اند که فقط به علم و هنر می اندیشیده اند.

 

 

 
آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 21:20 1387/01/12
5
 
 
 
خدایان دریاها
 
پوزئیدون(نپتون)

فرمانروا و خداوندگار دریا(دریای مدیترانه)و دریای آرام(دریای اوكسین كه اكنون دریای سیاه نام دارد)البته رودخانه های زیرزمینی نیز به او تعلق داشت.

 

اوسه آن(اقیانوس)

كه خدایی تیتانی بود،بر رودخانه ای به نام اوسه آن حكم میراند كه بزرگ بود و زمین را دور می زد.تتیس كه او نیز تیتان بود ،همسر او بود.اوسه آنید ها كه پریان دریایی ساكن این رودخانه بزرگ بودند،دختران آن دو بودند و خدایان همه رودهای دنیا پسرانشان.

 

پونتوس

كه دریای ژرف معنی می دهد پسر مادر زمین و پدر نرئوس یا نروس بود.او از خدایان دریایی بود كه به حرمتی كه می دید سزاوار نبود

 

نرئوس(نروس)

«پیرمرد دریا» نیز خوانده می شوند و به نوشته هزیود"خدایی مورد اعتماد و نجیب است كه عادلانه می اندیشد و افكار دوستانه در سر دارد و هیچ وقت دروغ نمی گوید." دوریس،دختر اوسه آن همسر او بود .آنها پنجاه دختر داشتند كه همه پریان یا حوریان دریایی بودند و به واسطه نام پدرشان آنها را "نرئید" می نامیدند،یكی از آنان،به نام تتیس مادر آكلیس(آشیل)بود.آمفیترید،همسر پوزئیدون،یكی از آن دختران بود.

 

تریتون

شیپورچی دریا بود.شیپورش یك گوش ماهی خیلی بزرگ بود.او پسر پوزئیدون و آمفیترید بود.

 

پروتئوس

زمانی او را پسر پوزئیدون دانسته اند و زمانی ملازم و همنشین وی .او هم از قدرت پیشگویی برخوردار بود و هم از قدرت تغییر شكل در هر زمان كه اراده می كرد

 

نایادها

نایادها پریان یا نیمف هایی بودند كه در شهر ها و چشمه ها می زیستند.

 

لوكوتئا(لوكوته)

لوكوتئا و پسرش پالمون كه زمانی انسان بودند ،مثل گلوكوس به خداوندان آب بدل شدند،امّا این سه خداوند از اهمّیّت چندانی برخوردار نبودند.

 

 

 

آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 21:17 1387/01/12
4
 
 
 
 
دنیای زیرین
سرزمین یا قلمرو مردگان را یكی از دوازده اولمپ نشین اداره می كرد به نام هادس یا پلوتو و ملكه اش پرسفونه.دنیای زیرین را اغلب به نام همین خدا یا فرمانروا هادس هم می نامند.به روایت ایلیاد هادس در جای مرموز و ناشناخته زیرزمین قرار دارد.اما در داستان اودیسه چنین آمده است كه راه رسیدن به آن سرزمین از لبه دنیا در امتداد رود اوسه آن یا اقیانوس می گذرد.شاعران اعصار بعد گفته اند كه راه های ورودی بسیاری دارد و همه از میان غارها و از كنار ساحل دریاچه های ژرف می گذرند.
 
 
ارینی ها(فوری ها)،خواب،مرگ و رؤیا

 

ارینی ها(فوری ها)

 

ارینی ها(فوری ها) را ویرجیل در دنیای زیرین جای داده است .شعرای یونانی چنین پنداشته اند كه وظیفه اصلی ارینی ها تعقیب گنه كاران در زمین است.آنان سنگدل و بی رحم ولی در عین حال عادل و داد گستر بودن.هراكلیتوس درباره آنها می گوید:"حتی اگر خورشید هم از مسیر یا مدار خویش خارج شود،ارینی ها،مأموران دادگستری،بر او می تازند و او را می گیرند."معمولا اینان سه نفر بودند به نام های تیسیفون ،مگائیرا و آلكتو.

 

خواب،مرگ،رؤیا

خواب و برادرس مرگ نیز در دنیای زیرین می زیستند.رؤیاها از همانجا به سراغ آدمیا می آمدند.آنها از دو دروازه می گذشتند،كه یكی از شاخ بود و رؤیاهای حقیقی آدمی از آن می گذشت،و دیگری از عاج بود كه ویه خوابهای دروغین بود.

 

تارتاروس و اربوس

 

آنها را گاهی دو بخش از دنیای زیرین می دانستند كه تارتاروس ژرف تر از دیگری است و زندان فرزندان زمین است.اربوس نیز محلی است كه مردگان بی درنگ پس از در گذشت به آن می روند.امّا با وجود این اغلب تشخیص بین این دو محل یا بخش دشوار می شود و هر دو مورد استفاده قرار می گیرند مخصوصا كه تارتاروس كه نامی است كه به تمامی مناطق زیر زمین گفته می شود.

در كتاب هومر این دنیای زیرین جایی مرموز و اسرار آمیز و ناشناخته است و تیرگی و سایه بر آن گسترده شده است .در آنجا هیچ چیز واقعی نیست.وجود ارواح كه اگر بشود آنهار را با این نام خواند به یك رؤیای آشفته می ماند .شاعران اعصار بعد این دنیای مردگان را با وضوح بیشتری و به عنوان محل به كیفر رساندن آدمهای شریر  و اهریمن صفت و نیز محل پاداش نیكان و رادمردان به تصویر كشیده شده است.این سرزمین در داستانهای ویرژیل (ویرجیل)شاعر رومی ،بیش از هز داستان دیگری مطرح شده است .از ماجرای به كیفر رسیدن و عذاب دیدن یك طبقه و شادی طبقه دیگر به تفصیل سخن به میان آمده اس.ویرجیل رومی این موضوع رابا چنان طول و تفصیلی بیان داشته است كه در داستانها و نوشته های هیچ نویسنده یونانی نمی بینیم.از كیفر و عذاب دادن یك طبقه و از شادمانیهای طبقه دیگر به تفصیل سخن به میان آمده است.ویرجیل تنها شاعری است كه موقعیت جغرافیایی زیرزمین را داده است.راه ورودی آن در جایی پایان می یابد كه "آكرون یعنی رودخانه محنت به درون كوكیتوس یا رود خانه ندبه می ریزد.قایقرانی پیر به نام "كارون"ارواح مردگان را از رودخانه می گذراند و به ساحل دیگر می رساند،یعنی به همان جایی كه دروازه الماس ورود به تارتاروس قرار دارد.كارون فقط آن دسته از ارواح را در قایق خود سوار می كند كه پول كرایه عبور از رودخانه را هنگام مرگ میان لباسشان گذاشته باشند و به خاك نیز سپرده باشند.

 

سربروس(كربروس)

 

سگ سه سر و اژدهایی كه بر در دروازه الماس به نگهبانی ایستاده است و تمامی ارواح را اجازه می دهد وارد شوند ولی از بازگشت آنها جلوگیری می كند.هر یك از ارواح را پس از ورود به آنجا به حضور سه داور می برند به نامهای رادامانتوس ،مینوس و اِآكوس(ایاكوس)كه حكم یا رأی مقتضی را صادر می كنند و در نتیجه بدكاران و گنه كاران به عذاب جاودانی محكوم می شوند و نیكان به جایگاه سعادت ابدی می روند كه صحرای الیزی نام دارد.

غیر از رودخانه آكرون و كوكیتوس سه رودخانه دیگر هم هست كه دنیای زیرین را از دنیای بالا جدا می سازد ،و آنها عبارتند از :فلِگِتون به معنی رود آتش ؛ستیكس كه رودخانه پیمان ناشكستنی یا ابدی است كه خدایان به آن سوگند یاد می كنند؛و سومین لِتِه است به معنی رودخانه فراموشی كاخ پلوتو یا هادس در جایی از این سرزمسن پهناور نهاده شده است ،ولی بی تردید دروازه های بیشمار دارد و میهمانان بیشمار هم در آن گرد می آیند،اما هیچ نویسنده ای درباره آن سخن نگفته است و آن را به توصیف نكشیده است .صحرایی بی كران آن را در بر گرفته است كه گر چه خالی و سرد است .لی سبزه زار ها و مرغزار های پر از بوته گل سوسن ،و گلهای زرد رنگ و اشباح گونه آن را پوشانده اند.ما بیش از این چیزی درباره اش نمی دانیم. شاعران نیز علاقه نداشته اند كه در آن وادی سیاه و تیره درنگ كنند.

 

 

 
آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 21:14 1387/01/12
3
 
 
 
خدایان كوچكتر اولمپ
 

غیر از دوازده اولمپ نشین بزرگ كه خدایان دوازده گانه بزرگ به شمار می آمدند،خدایان كوچكتری نیز بوده اند كه از مرتبت پایین تری بر خوردار بودند.مهمترین این خدایان كوچك اِروس،یا به زبان لاتین كوپید یا كیوپید نام داشت كه خدای عشق بود.هومر چیزی از او نمی گوید ولی هزیود با وی آشنا بوده است و در باره اش می گوید:زیباروی ترین خدای فنا نا پذیر.در داستانهای نخستین او را اغلب به صورت جوانی جدی و زیبا روی نشان می دهند كه هدایای خوبی به انسانها می دنهد.این صفت خوب را كه یونانیان به او نسبت داده اند،نه یك شاعر بلكه فیلسوفی چون افلاطون مطرح كرده است.او می گوید:"عشق(اروس) در قلب انسانها جای می گیرد.اما نه هر قلبی زیرا از قلبی كه ستم در آن آشیانه دارد گریزان است.بزرگترین افتخار وی این است كه نه می تواند بدی كند و نه اجازه می دهدبدی كنند.زور هیچگاه با او دمساز نمی شود زیرا مردم خود خواسته و صمیمانه به وی خدمت می كنند،و آن كس كه دل در گرو عشق وی گذارده است در تاریكی ره نمی سپرد."

اروس در داستانهای نخستین پسرآفرودیت نبود،بلكه فقط همدم و همنشین و همپای گاه به گاه او بود.در اشعار شاعران دوره های بعد به عنوان پسر او معرفی شده است .پسری تقریبا شریر ،شیطان صفت و آزار دهنده و از آنهم بدتر :

قلبش پلید امّا زبانش به شیرینی عسل.در این موجود پلید ،حقیقت نیست .در زندگی ستمگر است.

دستهایش كوچكند ولی تیرهایش چون مرگ دور پرواز.

عصایش نازك است امّا به آسمان می رسد.

به هدایای خطرناكش دست نزنید كه آنها را در آتش فرو برده است.

(در اشعار این دوران عشق هایی كه به واسطه او بوجود می آمد را بلا و مصیبت می دانستند.)

اغلب او را چشم بسته نشان داده اند ،چون عشق نیز اغلب كور است.آنتروس ملتزم ركاب اوست،كه می گویند گاهی از عشقهای سرسری كین ستانی می كند . مواقعی هم با عشق به مخالفت می پردازد.هیمروس یا اشتیاق،و هایمن(این خدا را هایمنائوس هم خوانده اند كه می گویند آنقدر زیبا بوده است كه او را با زنها و دختر ها اشتباه می گرفتند.می گویند پسر یكی از موز ها بوده است)خدای جشنها و عروسی نیز از ملتزمین ركابش بودند.

 

ایریس

 

رب النوع یا الهه رنگین كمان بود و رابط یا پیام رسان خدایان.در داستان ایلیاد او را فقط رابط و پیام رسان خدایان خوانده اند.در داستانهای اودیسه هرمس نخستین كسی است كه این وظیفه را به عهده گرفته و همیشه در نقش ایلچی خدایان پدیدار می شود،هرچند كه نمی تواند جای ایریس را بگیرد.خدایان زمانی این و زمانی آنرا به نزد خود فرا می خواندند.

 

كاریت ها (زیبا رویان)

 

در كوه اولمپ مقرّ خدایان دو گروه از خواهران زیباروی می زیسته اند.به نام موزها و زیبارویان با كاریت ها كه الهه های زیبایی بودند.

زیبارویان سه تن بودند:آگلایا یا آگلائه،به معنی «شكوه و جلال»،اوفروزینه یا«نشاط»،و سومین ،تالیا یعنی شادمانی.اینان دختران زئوس و اورینومه فرزند اوسه آن یا اقیانوس تیتانی بودندفقط در روایت هومر و هزیود می خوانیم كه آگلایا به ازدواج هفا استوس در آمد ،ولی در روایات و حكایت های دیگر آنها را همیشه با هم نام می بردند و در واقع شخصیتهای جداگانه ای نیستند ،بلكه آنها تجسّم سه گانه ای از زیبایی و فربندگی اند.هرگاه آنها با نوای چنگ آپولو می رقصیدند خدایان شادی می كردند و هركس چشمش به جمال آنها می افتاد خوشبخت می شد .آنها«زندگی را شكوفایی لازم می بخشیدند»آنها و همپاهای دیگرشان،یعنی موزها به «ملكه آوازها»شهرت یافته بودند و هیچ جشن و سرور و یا ضیافتی بی وجودشان شاد و طرب انگیز نبود.

 

موزها

 

شمارشان به نُه می رسید همه از دختران زئوس و نیموزینه(منموزینه)،به معنی حافظه،بودن.اینان مثل زیبارویان یا كاریت ها نخست غیر قابل نتشخیص بودند.هزیود می گوید:"آنها همه یك اندیشه به سر دارندو قلبهایشان با شنیدن آواز می تپد و روحشان از هر اندوه و نگرانی عاری و  تهی است هركس كه موزها را دوست دارد ،خوشبخت می شود.هر آدمی،هر قدر هم كه اندوهگین و نگران باشد چون صدای آواز خدمتكاران موزها را بشنودافكار سیاه اندوه را از سر به در می كند و اندوه و درد را از یاد می برد. این والاترین و ارجمند ترین هدیه موزها با آدمی است."

در دوره های بعد هر یك رشته كار ویژه خود را یافت:

  1. كلیو موزِ تاریخ بود،

  2. اورانیا موزِ ستاره شناسی

  3. ملپومِنه موزِ تراژدی

  4. تالیا موزِ نمایش كمدی

  5. ترپسیكوره موز رقص

  6. كالیوپه موز اشعار حماسی

  7. اراتو موز شعر شاعرانه و غزل

  8. پولیهیمنیا موز آواز خواندن برای خدایان

  9. اوترپه موز نواختن چنگ و اشعار غنایی

آنها همنشینان آپولو خدای راستی و همچنین یار و همنشین زیبارویان یا كاریت ها بودند.پندار چنگ را به آنها و آپولو نسبت می دهد و می گوید:"چنگ زرّین را كه هر گامی از گامهای رقاصان ،به آن گوش فرا می دهد،هم آپولو داشت و هم موز های گل بنفشه ای."هركس كه از آنها الهام می گرفت از هر كشیش یا كاهن مقدس تر می شد.

چون فكر و امدیشه زئوس والایی و تكامل یافت ،دو موجود یا چهره والا تبار در اولمپ كنار او نشستند:تمیس به معنی حق یا عدالت خدایی،و دیك كه عدالت انسانی است.امّا هیچگاه شخصیت واقعی نیافتند.این موضوع درباره دو احساس تجسّم یافته ای صدق می كند كه به نظر هومر و هزیود از محترم ترین احساسات به شمار می آمدند:نمنیس كه معمولا آنرا به خشم عادلانه یا پارسایانه تر جمه كرده اند ،و آیدوس.این كلمه حرمت و حیایی معنی می دهد كه آدمیان را از ارتكاب بدی و گناه باز می دارد،ولی در عین حال به معنی احساسی است كه انسان در برابر آدمهای بدبخت و بینوا در دل حس می كند (درك اختلافی كه بین آدمهای بدبخت و خوشبخت وجود دارد نه شفقت یا دلسوزی)ولی آْنگونه كه باید و شاید به توصیف در نمی آید.

با وجود این به نظر نمی رسد كه نمسیس و آیدوس نزد خدایان می زیسته اند.

 

 

هبه

 

خدای جوانی بود و دختر زئوس و هرا.زمانی به صورت ساقی خدایان پدیدار می شد ولی این وظیفه را گاهی گانیمِده بر عهده می گیرد كه یكی از شاهزادگان زیباروی ترواست كه عقاب زئوس او را برداشته و به كوه اولمپ و به مقرّ خدایان برده بود.داستان قابل ذكر دیگری درباره اش ننوشته اند و نگفته اند مگر درباره ازدواجش با هركول.

آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 21:09 1387/01/12
2
 
 
 
دوازده خدای اولمپ نشین
 
در مورد خدایان مطالب قبلی هم شبیه است فقط خواستیم کلیه مطالب یکجا قرار گیرد
 
با تشکر
 
 

تیتان ها و دوازده اولمپ نشین

 

یونانیها معتقد نبودند كه خدایان كائنات را آفریده اند بلكه بالعكس،كائنات،خدایان را آفریده اند.آسمان و زمین پیش از به وجود آمدن خدایان شكل گرفته اند.آنها یعنی آسمان و زمین ،پدر و مادر بودند.تیتان ها فرزندان آنها بودند و خدایان دیگر نوه هایشان.

تیتان ها كه اغلب آنها را خدایان بزرگ می خواندند، در اعصار بسیار دور فرمانروایان و ابر قدرتهای جهان هستی بودند. آنها كوه پیكر و از نیرویی گران و باور نكردنی برخوردار بودند.شمار این خدایان بسیار بود ،ولی فقط عده كمی از آنها در داستانهای اساطیری پدیدار می شوند.مهمترین خدای تیتان كرونوس(CRONUS) نام داشت كه به زبان لاتینی ساتورن(SATURON)نامیده می شود. این خداوند تا زمانی كه پسرش زئوس او را از سریرخدایی به زیر آورد و خود قدرت را به دست گرفت ،بر تمامی خدایان فرمانروایی می كرد.رومیان می گویند هنگامی كه ژوپیتر ،یعنی همان زئوس،بر تخت خدایی نشست ،ساتورن به ایتالیا گریخت و "دوران طلایی"را با خود به آن دیار برد ،یعنی دورانی سراسر آكنده از صلح و آرامش و خوشبختی كامل كه تا پاین دوران فرمانروایی وی پایدار بود.دیگر خدایان تیتانی بزرگ عبارت بودند از :اوسه آن(OCEAN)یااقیانوس ،رودخانه ای كه می پنداشتند جهان را دور می زند ؛و همسرش تتیس (TETHYS)؛هیپریون(HYPERION)پدر خورشید ،ماه و سپیده دم؛نیموزینه یا منموزینه(MNEMOSYNE)كه معنی حافظه می دهد ؛تمیس(themis) كه معمولا آن را عدالت ترجمه می كنند ؛و یاپتوس (Iapetus)كه به خاطر پسرانش اطلس كه دنیا را بر شانه هایش نگاه می داشت،و پرومتئوس كه ناجی نوع بشر بود شهرت و اهمّیّت یافته است.از میان تمامی خدایان تیتانی اینان خدایانی بودند كه با آمدن زئوس از بین نرفتند ،بلكه جایگاه و اهمیت كمتری پیداكردند.

از میان خدایانی كه جانشین تیتان ها شدند،دوازده اولمپ نشین بزرگ از قدرت و مرتبتی والا و خارق العاده برخوردار بودند. این خدایان را بدان سبب اولمپی یا اولمپ نشین می نامندذ كه كوه المپوس یا اولمپ منزلگه و كاشانه شان بود. درباره كوه اولمپ و اینكه چگونه جایی بوده است،اظهار نظر دشوار است.تردیدی نیست كه در ابتدا آن را قله یك كوه می پنداشتند و به طور كلی آن را با بلندترین كوه یونان مقایسه می كردند، یعنی كوه اولمپوس یا الیمپوس در تسالی،در شمال شرق یونان.اما حتی در كهن ترین حماسه یونانی ،ایلیاد،این اعتقاد وجود دارد كه اولمپ در منطقه ای اسرار آمیز و ناشناخته،بالاتر از تمام كوه های موجود دنیا ،قرار داشته است . در بخشی از داستان ایلیاد این چنین می خوانیم كه زئوس از فراز"بلند ترین قله كوه رفیع اولمپ" كه در اصل كوهی كوهی بزرگ بوده است،با خدایان سخن می گفته است.اما در بخش دیگر ایلیاد می خوانیم كه اگر مشیت وی بر این قرار می گرفت می توانست تمام می توانست تمام دنیا و دریا را از كنگره اولمپ،كه البته دیگر كوه نیست بیاویزد.با وجود این ،آنجا ملكوت و آسمان نیست.هومر پوزئیدون را بر می انگیزد بگوید كه وی بر دریا فرمان می راند،و هادس بر مردگان،زئوس بر ملكوت اعلا،ولی اولمپ تحت اختیار این سه خداوند است.

این كوه هر جا كه بوده ،دروازه ورود به آن ابر بسیار بزرگی بوده است كه "فصلها" آن را نگه می داشتند. خانه و آشیانه خدایان در آن قرار داشت و خدایان همه در آن زنذگی می كردند ،می خوابیدند و با غذاهای بهشتی و نوشیدنیهای ویژه خدایان مهمانی و ضیافت می دادند و به چنگ آپولو گوش می سپردند .آنجا جایگاهی بسیار پر بركت و خجسته بود ، به قول هومر ،هیچ باد یا طوفانی آرامش اولمپ را بر هم نمی زد.

 

زئوس (ژوپیتر) یا جوپیتر

 

زئوس و برادرانش برای تقسیم دنیا بین خود قرعه كشیدند.دریا به نام پوزئیدون افتاد،دنیای زیرین یا زیرزمین به نام هادس افتاد و زئوس به یك فرمانروای مطلق و كل بدل شد. او سرور آسمانها و ملكوت اعلی بود و خدای باران و آورنده ابر ها كه بر آذرخش و صاعقه هراس انگیز حكم می راند.قدرتش برتر از قدرت تمامی خدایان دیگر بود .در داستان ایلیاد وی به خانواده اش چنین می گوید :"من قدرتمند ترین هستم.بیازمایید تا بر شما آشكار شود.طنابی از طلا بر آسمان ببندید و آن را استوار نگه دارید،تمامی خدایان و الهه ها.شما نمی توانید زئوس را فرود آورید.اما اگر من بخواهم شما را به زیر بكشم آنگاه خواهم توانست.من طناب را به كنگره اولمپ استوار می بندم و همه در هوا آویزان خواهند ماند.آری،هم زمین و هم دریا."

با وجود این زئوس نه قادر متعال بود و نه دانای كل.هم می شد او را فریفت و هم می شد با او به مخالفت برخاست.در ایلیاد پوزئیدون ،و نیز هرا،او را می فریبند.گهگاه سخن از این می رود كه قدرت مرموز و اسرارآمیز ،یعنی سرنوشت یا تقدیر،از رئوس نیرومند تر بوده است هومر ، هرا را بر می انگیزد با لحنی سرزنش آمیز از او بپرسد كه آیا می تواند انسانی را كه سرنوشت به مرگ محكوم كرده است دوباره زنده كند یا خیر؟

او را سمبول یا نماد عاشق پیشگی و حیله گریهای گوناگون برای پنهان ساختن خیانت هایی كه به همسرش می كرد معرفی كرده اند.در برابر این پرسش كه چرا این كردار ها را به سرور و فرمانروای كل خدایان نسبت داده اند محققان و دانش پژوهان گفته اند كه زئوسی كه در آواز ها و داستانها از او یاد می شود آمیزه ایست از تمام خدایان .هرگاه پرستش وی به شهری می رسید كه خود خدایی فرمانروا داشت،آن دو به تدریج با هم ادغام می شدند .همسر آن خدا نیز به زئوس می رسید .اما نتیجه ناخوشایند بود و یونانیان ادوار بعد این گونه عشق بازی ها و شهوترانی بی پایا را نمی پسندیدند.

زئوس نه تنها می خواست كه انسانها قربانی به او پیشكش كنند ،بلكه می خواست راستی نیز پیشه كنند.در جنگ تروا به ارتش یونان گفته می شود كه:" زئوس هیچ وقت به دروغگویان ویا به آنان كه سوگند و پیمانشان را می شكنند یاری نمی دهد."

یك سپر سینه بند زرهی او بود ،كه نگاه كردن به آن هراس بر می انگیخت ،و عقاب پرنده مورد علاقه اش بود و بلوط درخت وی.دودونا (dodona)در سرزمین درختان بلوط معبد و پرستشگاه او بود.صدای به هم ساییده شدن برگهای درخت وسیله ابلاغ پیام او بود و كاهنان آن را تعبیر و تفسیر می كردند.

 

هرا(جونو یا جونون)

 

او همسر و خواهر زئوس بود .اوسه آن(اقیانوس و تتیس،كه دو خدای تیتا نی بودند،او را به بار آوردند.او پشتیبان ازدواج بود و نظر و لطف خاصی نسبت به زنان شوهر دار از خود نشان می داد.در تصویری كه شاعران از او كشیده اند زیبایی اندكی می توان دید در حقیقت در یكی از اشعار كهن او را چنین توصیف كرده اند.

هرا ،ملكه انسان های فانی.
در زیبایی سر آمد آنهاست، و بانوی بر ترین


كه در اولمپ حرمتی والا دارد


حرمتی چون حرمت زئوس،خدای صاعقه.

امّا هرگاه در باره اش به تفصیل سخن گفته اند،او را بیشتر چنین می نمایند كه پیوسته سرگرم كیفر رساندن بیشمار زنانی است كه زئوس عاشق آنان شده است حتی اگر آن زناندر پی حیلت ها و فریبكاری های زئوس ناگزیر شده باشند خود را به وی تسلیم كنند. این الهه همه را به یك چشم می دید و همه را به قول معروف با یك چوب می راند و می زد.خشم زیانبار و وحشت آفرین او نه تنها زنان بلكه فرزندانشان را هم در بر می گرفت.او هیچ خطایی را از یاد نمی برد.اگر نفرت این الهه از مردم تروا نبود(زیرا الهه دیگری از او زیباتر و بهتر و برتر دانسته بودند)،جنگ تروا با عقد یك صلح شرافتمندانه به پایان می رسید.كینه ناشی از توهین به زیبایی وی زمانی آرام گرفت و از دل وی بیرون شد كه سرزمین تروا در هم شكست و رو به نابودی گذاشت.

در یك داستان بسیار مهم یعنی"در جست و جوی پشم طلایی "بر خلاف داستانهای دیگر ،او حامی و پشتیبان بزرگوار و گشاده دست پهلوانان است و الهام بخش كردارهای قهرمانانه آنان، كه در داستانهای دیگر چنین نیست.با وجود این در همه جا و در تمام خانه ها مورد حرمت بود. او الهه ای بود كه زنان شوهر دار در طلب كمك به او روی می آوردند و به او پناه می جستند.ایلی تیا(Ilityia) كه به زنان زائو یاری می رساند دختر او بود.

او گاو ماده و طاووس را مقدّس می دانست،و آرگوس شهر مورد علاقه اش بود.

 

پوزئیدون(نپتون)

 

او فرمانروای دریاها بود و برادر زئوس از نظر مرتبه و مقام پس از زئوس قرار داشت.یونانیهای ساكن هر دو سوی دریاچه اژه دریانورد بودند و خدای دریاها برای آنان از اهمّیت و ارج خاصی برخوردار بود.آمفیتریت(Amphitrite) نوه دختر "اوسه آن" (اقیانوس) خدای تیتانی همسر او بود.پوزئیدون در زیر دریا كاخی بزرگ و با شكوه داشت،ولی بیشتر در اولمپ می زیست.او گذشته از اینكه فرمانروای دریا بود،نخستین اسب را هم به انسان داد،و به خاطر هر دو سخت مورد حرمت بود. او بر طوفان و هوای آرام فرمان می راند و آنها را در اختیار داشت.اما هرگاه سوار بر كالسكه زرّینش بر سطح دریا ها می راند ،غرّش امواج فركش می كرد و سكوت بر قرار می شد،و از پی چرخهای گردان كالسكه اش آرامشی مطلق فضا را در بر می گرفت.

همه او را "زمین لرزه" می نامیدند و او را همیشه در حال حمل نیزه سه شاخه اش می دیدند كه سه سر نیزه داشت و با آن به هر چیزی كه مورد نظرش بود می زد و آن را از جا تكان می داد و در هم می شكست.

او هم با ورزاها در ارتباط بود و هم با اسبان،امّا ورزا را بسیاری از خدایان دیگر نیز دوست می داشتند.

 

هادس(پلوتو)

 

بین اولمپ نشینان او سومین برادری بود كه برای سهیم شدن در فرمانروایی بر دنیا قرعه كشیدند.دنیای زیرین یا زیر زمین و فرمانروایی بر مردگان به نام وی افتاد.او را پلوتو،خدای ثروت ،خدای فلزات گرانبهای نهان شده در دل زمین هم می خواندند.هم رومیان و هم یونانیان او را به این نام می خواندند ،كه اغلب آن را به دیس(Dis)هم ترجمه كرده اند كه در زبان لاتین به معنای ثروتمند است.او كلاه یا كلاهخودی بسیار مشهور داشت كه اگر كسی آنرا بر سر می نهاد نا پدید و غیب می شد.وی به ندرت قلمرو تاریك خود را ترك می كرد و به اولمپ یا به زمین می آمد،و حتی هیچ اصراری هم نداشت به آن دو جا برود.او خدایی سنگدل و بی رحم ولی در عین حال عادل و منصف بود:خدایی مهیب و هراس انگیز بود ولی پلید و اهریمن صفت نبود.

همسرش پرسفونه نام داشت كه وی را كه برادر زاده اش بود با وجود نارضایتی زئوس از زمین ربوده و ملكه دنیای زیرین كرده بود.هادس شهریار مردگان بود نه فرمانروای مرگ كه یونانیان او را تاناتوس و رومیان اوركوس می نامیدند.

 

فوئبوس آپولو

 

 
پسر زئوس و لتو یا لاتونا است كه در جزیره كوچك دلوس به دنیا آمده است.او را "یونانی ترین خدایان"دانسته اند و گفته اند.در شعر یونانی به زیبایی و آراستگی اندام شهرت دارد و استاد موسیقی است و خدایان اولمپ نشین را با نواختن چنگ طلایی اش شادی می بخشد.او را خداوند سیمین كمان هم می خوانند،و خدای كمان گیر و تیر اندازی نیرومند است كه تیر هایش را به جاهایی بس دور پرتاب می كرده است.او همچنین درمان دهنده است و نخستین خدایی است كه درمان را به انسان آموخته است.علاوه بر این ویژگی ها ی اخلاقی،خدای روشنایی نیز هست ،یعنی خدایی كه هیچ تیرگی و سیاهی در او نیست ،ضمن اینكه خدای راستی و حقیقت نیز هست و هیچ گاه زبان به ناسزاگویی نگشوده است.

دلفی در دامنه پارناسوس سر به آسمان كشیده، كه پرستشگاه آپولو نیز در آن قرار گرفته است و نقش بسیار مهمی در داستانهای اساطیری بازی می كند.كاستالیا چشمه مقدّس آن بود و سفیوس رودخانه آن.همگان بر این باور بودند كه آن پرستشگاه مركز دنیاست و زایران بیشماری،هم از سرزمین یونان و هم از سرزمینهای بیگانه ،به دیدن و به زیارت آن جایگاه می آمدند.هیچ پرستشگاهی به پای آن نمی رسید .زنی كاهنه در آنجا بود كه به پرسش جویندگان حقیقت پاسخ می داد،و این كاهنه پیش از آن كه سخن بگوید به حالت جذبه دچار می شد.این جذبه یا حالت خلسه مانند را از بخاری می دانستند كه از ژرفای شكاف صخره ای بر می خاست كه آن كاهنه كرسی اش را كه یك سه پایه بود بر آن می گذاشت و خود بر آن سه پایه مس نشست.

آپولو را دلیان دلوسی هم می نامیدند،كه جزیره زادگاهش بود ،و چون اژدهایی به اسم پیتون را كشته بود او را پیتیایی هم می خواندند.این اژدها زمانی در غارهای پارناسوس مس زیست و هیولایی هراس انگیز بود. مبارزه با این هیولا بسیار دسوار بود ،امّا سرانجام تیر های خطا ناپذیر این خدا به هدف نشست.اسم دیگر وی لی سیان بود كه معانی گوناگونی برای آن آورده اند :از جمله،"خدای گرگ"،"خدای روشنایی"و"خدای لی سیا".

آپولو در دلفی یك قدرت مثبت و صاحب كرم بود و وسیله پیوند بین خدایان و انسانها.او انسانها را راهنمایی می كرد تا از اراده و خواست ملكوتی آگاه شوند همچنین به آنها می آموخت كه چگونه با خدایان از در صلح و سازش درآیند،یا به قول معروف،با آنها كنار بیایند.او حتی پالایش كننده بود و می توانست كسانی را كه دستشان به خون همنوعان و خویشانشان آلوده بود پاك كند.با وجود این،بر اساس چندین روایت او را خدایی سنگدل و بی رحم دانسته اند.همچون خدایان دیگر دو اندیشه متضاد در درون او با هم در ستیز بودند.یكی اندیشه خام و بدوی ،و دیگری اندیشه های زیبا و شاعرانه.البته رگه هایی از اندیشه بدوی همچنان در او باقی مانده بود.

درخت غار درخت مورد علاقه وی بود .موجودات بسیاری زا مقدس می شمارد كه مهمترین آنها پیسو یادولفین و كلاغ بود.

 

آفرودیت(ونوس)

 

 

او الهه عشق و زیبایی بود و كسی كه همه را فریب می داد،هم خدایان و هم آدمیان را.او دوستدار خندیدن بود و هم كسانی را كه مغلوب حیله های او شده بودند را به مضحكه می گرفت.او الهه ای بود كه هیچ كس نمی توانست در برابرش ایستادگی كند و حتی عقل دانایان را هم می دزدید و هوش از سرشان می ربود.

در ایلیاد آمده است كه او دختر زئوس و دیون یا دیونه بوده است؛امّا در اشعار شاعران دوره های بعد آمده است كه وی از كف دریا به وجود آمده است و اسمش هم گویای این معنی یعنی«كف زا»است.زیرا كلمه آفروس به یونانی یعنی كف.این زایش دریایی نزدیك سیترا تحقق یافت و پس از آن امواج او را به قبرس آوردند.به همین علت آن دو جزیره را همیشه مقدس می شمرد.این الهه را افزون بر اسم اصلی اش سیتریایی یا قبرسی هم نامیده اند.در یكی از سروده های هومر «الهه زیبایی و طلایی»خوانده شده است.

رومی ها نیز به همین نحو از او یاد كرده اند.زیبایی همگام و همپای اوست.بادها و ابرهای طوفان زا از برابر وی می گریزند.گلهای زیبا،زمین را خلعت و زیبایی می بخشند،و موجهای دریا می خندند،و او درخشان و روشنی بخش گام بر می دارد و ره می سپرد،اگر او نباشد شادی و ظرافت و زیبایی و خوشبختی نیز نیست.این تصویری است كه شاعران آن را بیشتر دوست دارند.امّا این الهه وجه دیگری نیز داشت طبیعی است كه در داستان ایلیاد ،كه حاوی جنگ و ستیز پهلوانان است،از این الهه به عنوان شخصیتی زبون و حقیر یاد شود.در ایلیاد وی موجودی نرمخو ،ظریف،و ضعیف است كه هیچ انسان فنا پذیری از حمله به وی نمی هراسد.در اشعار شاعران بعدی شخصیتی است خیانت پیشه و پلید و بد كردار كه نفوذ مرگبار و ویرانگری بر آدمیان دارد.

در بیشتر داستانها همسر هفا استوس (وولكان)،خدای لنگ و زشتروی آهنگری است.از درختان،مورد،و از پرندگان ،كبوتر،و گاهی گنجشك و قو را هم دوست دارد.
 

پالاس آتنا (مینروا)

 

پالاس تنها دختر زئوس بودهیچ مادری او را نزاده بود*.او پسر زئوس و میتیس بوده است ولی پس از تولد زئوس او را خورد. زیرا به وی گفته بودند كه متیس پس از این پسری خواهد آورد كه شهریاری را از زئوس خواهدگرفت.برای تولّد دوباره دختر زئوس ابه هفا استوس دستور داد تا سرش را با تبر بشكافد.او در حالی كه كاملا بزرگ بود و تمامی پیكرش را در زره پوشانده بود،از سر زئوس بیرون جست.در نخستین شرح حال وی در كتاب ایلیاد،او را الهه ای كاملا شریر ،سنگدل و تند خوی و بیرحم جنگ معرّفی كرده اند ،امّا در جایی دیگر این جنگجویی بدان خاطر است كه می خواسته دولت و میهن را از شر دشمنان برون مرزی حفظ كند.او قبل از هر چیزی الهه شهر بود ،پشتیبان و نگه دارنده زندگی متمدّن و صنایع دستی و كشاورزی ،و مخترع افسار بود ، و نخستین كسی كه اسب را رام كرد تا انسانها بتوانند بر آن سوار شوند.

او فرزند نور چشمی زئوس بود.زئوس نیزه سه سر خود و همچنین سلاح ویرانگرش را كه صاعقه یا آذرخش نام داشت با اطمینان خاطر تمام به دست وی می داد.

آن كلمه ای كه اغلب با آن توصیف می شود "رنگارین چشم" بودكه زمانی نیز آن را به "درخشان چشم" ترجمه كرده اند.در اشعار دورانهای بعدی او را به دانایی هوش و درایت و منطق و پارسایی ستوده اند.

 آرِس(مارس)

 

خدای جنگ ،پسر زئوس و هرا كه به قول هومر هر دو از او نفرت داشتند.در واقع در سراسر ایلیاد كه داستانی حماسی و رزمی است همیشه از او به نفرت یاد شده است.گهگاه پهلوانان «در شادیهای برخاسته از جنگ آرس شركت می كنند»امّا بسیار دیده شده است كه توانسته اند از«آتش خشم و كینه این خدای ستمگر و سنگدل» بگریزند.هومر او را مرگ آفرین ،دستها به خون آلوده،و نفرت مجسّم آدمیزادگان دانسته است، و شگفت انگیز اینكه خدایی ترسو و بزدل نیز بوده است كه چون زخم بر می داشت از شدّت درد زوزه می كشید و می گریخت.با وجود این،در میدانهای نبرد ملتزمین ركاب بسیاری داشت تا بدین وسیله دیگران از دیدنش احساس اعتماد به نفس كنند .خواهرش اریس كه نفاق معنی می دهد و پسرش «ستیزه جویی» یا سترایف در ركابش بودند.الهه جنگ به نام انیو كه در زبان لاتین بلّونا نامیده می شود همیشه همگام وی بود .هرگاه انیو می آمد وحشت و هراس نیز با او همپا بود.چون اینان می آمدند از پشت سرشان صدای فریاد ناله و ضجّه به هوا بر می خاست و جوی خون بر روی زمین جاری می شد.

رومیها مارس را دوست داشتند،بیش از آنكه یونانیها آرس را دوست بدارند.آنها او را آن خدای پست و زوزه كش داستانهای ایلیاد نمی دانستند بلكه خدایی كه زرهی درخسان بر تن داست ،با جلال و جبروت بود و هراس انگیز و شكست نا پذیر.جنگجویان داستان حماسی لاتین،یعنی اشعار حماسی "اِِنه ئید" نه تنها از گریختن از برابر او شادمان نبودند بلكه خوشحال بودند كه در «هماوردگاه شهرت برانگیز مارس»كشته می شوند.آنها «شتابان به پیشواز مرگ افتخار آفرین» می رفتند و از«كشته شدن در میدان نبرد»شادمان بودند.

در داستانهای اساطیری آرس شخصیت والایی نیست.در یك داستان عاشق آفرودیت است و هنگامی كه هِفا اِستوس ،شوهر آفرودیت وی را در حال خیانت غافل گیر كرد اولمپ نشینان نا خواسته به تماسای وی ایستادند(آفرودیت به عشق آرس گرفتار آمد و یك روز كه آن دو در كنار هم آرمیده بودند ،هلیوس یا خوشید آنها را دید و به شوهر خبر داد.شوهر آمد و توری نامریی پیرامون تخت آفرودیت آویخت كه نتوانند بگریزند و بعد همه خدایان را به دیدن این صحنه به آنجا آورد).این خداوند برعكس هرمس یا هرا یا آپولو شخصیّت ممتاز و شایان توجّهی نیست .

آرس هیچ شهر یا ولایت خاصّی برای خود نداشت كه در آن مورد پرستش قرار گیرد و صاحب پرستشگاه شود.یونانیان سربسته می گفتند كه وی از سرزمین تراس آمده است كه سرزمین مردمی گستاخ،جنگجو خون آشام در شمال یونان بود.

آنگونه كه شایسته اوست كركس یا لاشخور را دوست می داشت و با علاقه ای كه به سگ نشان می داده است واقعا به این حیوان(با وفا)ستم روا داشته است.

هرمس(مركوری)

 

زئوس پدرش بود و مایا دختر اطلس،مادرش.به دلیل مجسمه بسیار مشهوری كه از او وجود دارد ،چهره اش برای ما آشناتر از چهره خدایان دیگر است.هرمس خوش اندام و زیبا و چابك بود.او كفشها یا سندلهای بالدار به پا می كرد . بر كلاه كوچكش و همچنین بر عصا یا چوبدستش كه آن را كادوسئوس می خواندند بالهایی هم داشت.او ایلچی و پیام رسان زئوس بود كه«با چنان شتابی پیش می تازد كه انگار او خود می رود تا به آن فرامین عمل كند»

در خیل خدایان اولمپ نشین جسورترین و فریبكارترینشان بود،و در حقیقت دزدی استاد بود و این كار را حتی آن هنگام كه فقط یك روز از تولدش می گذشت،یعنی پیش از آنكه نخستین روز تولدش به سر آید ،آغاز كرد:

كودك در طلوع روز به دنیا آمد،

و شب از راه نرسیده بود

كه گله آپولو را دزدید.

البته زئوس او را ناگزیر ساخت گله را مسترد دارد،و آپولو نیز با گرفتن یك چنگ كه تازه اختراع كرده بود و آن را از كاسه لاك پشت ساخته بود ، وی را مورد عفو قرار داد.شاید بین این روایت اولیه و این حقیقت كه وی خدای تجارت و بازار بود و پشتیبان سوداگران،پیوندی وجود داشته باشد.درست بر خلاف این ویژگی هایی كه به وی نسبت می دهند ،او راهنمای جدّی مردگان بود و چاووش خدایان كه ارواح را به آرامگاه ابدیشان رهنمون می كرد.حضور وی در داستانهای اساطیری بیش از سایر خدایان است.

آرتمیس(دیانا)

 

او را به خاطر زادگاهش ،كوه سینتوس در دلوس،سینتیا هم خوانده اند.او خواهر دوقلوی آپولوست و دختر زئوس و لتو.

او بانوی وحوش بود و میر شكارِ خدایان؛كاری بس غریب برای یك زن.آرتمیس مانند یك شكارچی خوب ،همیشه مواظب نوزادان بود،و در هر جا نگاهبان و پاسدار.با وجود این ،با تضاد اخلاقی ویژه ای كهدر داستانهای اساطیری دیده می شود،از حركت ناوگان یونان به تروا جلوگیری كرد تا اینكه دوشیزه ای را برایش قربانی كردند.در بسیاری از داستانها او را زنی آتشین مزاج و تند خو و كینه جو كعرفی كرده اند.از سوی دیگر می گفتند زنانی كه آرام و بدون درد و سریع جان می بازند،مرگشان بر اثر تیر های نقره ای اوست.

چونفئوبوس آفتاب بود و او نیز ماه،بنابراین آن دو را به ترتیب فوئبه و سلنه كه به زبان لاتینی لونا گویندمی نامیدند.اما هیچ یك از این دو نام ،یعنی سلبه و لونا به او تعلق نداشت.فوئبه یك تیتان بود و از خدایان كهن و سالخورده ،و سلنه هم همینطور كه واقعا الهه ماه بود و این فوئبه هیچ ربطی به آپولو ندارد.آن الهه خواهر هلیوس،خدای آفتاب، بود كه آپولو را با وی اشتباه گرفته اند.

در دیوان شاعران دورانهای بعد آرتمیس را هكات یا هكاته هم خوانده اند و با او یكی دانسته اند.این زن «الهه ایست با سه شكل یا صورت» :سلن یا سلنه در آسمان،آرتمیس بر روی زمینو هكات یا هكاته در دنیای زیرین و نیز در دنیای بالا در آن هنگام كه در تاریكی فرو رفته است.هكاته الهه بخش تیره ماه بود و نیز شبهای تیره ای كه ماه پنهان مانده است.این الهه با تاریكی سر و كار داشته،و الهه گذرگاه ها بود،كه می گفتند محل ویژه جادوگران اهریمن صفت است.او الهه ای شوم بود:

 هكاته دوزخ،


كه می تواند هر چیز نیرومندی را در هم بشكند.


بهوش،بهوش!سگان تازی وی در شهر پارس می كنند.


در هر جا كه سه راه به هم می رسند او ایستاده است.


 

تغییر ناگهانی الهه ای بادپا و شكارچی بزرگی كه در جنگل ها خیز بر می دارد و چون برق می گذرد و الهه ای كه ماه را با نور خود تا این حد زیبایی می بخشد،و الهه ای كه در ستایش وی سروده اند:

در اصل بسیار عفیف و پاكدامن است،

و برگها و میوه ها و گلها برای او گرد می آیند

ولی برای ناپاكان هرگز

بسیار شگفت انگیز است.كاملا آشكار است كه این الهه میان «خیر و شر» یا نیكی و بدی سرگردان و مردّد است و این حالت در تمامی خدایان دیده می شود.این الهه درخت سرو و تمامی جانوران وحشی،به ویژه گوزن را مقدس می دانست.

هفا استوس(وولكان یا مولسیبر)

 

بین فنا ناپذیران یا خدایان او واقعا زشت روی بود.او لنگ هم بود. در بخشی از ایلیاد خود وی می گوید كه مادر بی شرمش وقتی دید كه او ناقص به دنیا آمده است او را از آسمان به زیر انداخت.امّا در داستانی دیگر آمده است كه زئوس او را به خاطر حمایت از مادرش از اولمپ به زیر انداخت(در این داستان آمده است كه روزی زئوس و هرا با هم ستیز می كردند،كودك به حمایت از مادرش برخاست.زئوس پای او را گرفت و از اولمپ به زیر افكند كه در جزیره لمنوس بر زمین افتاد و لنگ شد)امّا این را نیز گفته اند كه احتمال می رود این رویداد در گذشته ای خیلی دور به وقوع پیوسته باشد. در كتاب هومر خطر طرد شدن از اولمپ او را تهدید نمی كند ،زیرا در آنجا از حرمتی والا بر خوردار است ،زیرا هم خدمتگزار خدایان بود و هم سازنده زره آنان و هم آهنگر ،كه در نتیجه هم خانه هایشان را می سازد و هم اسباب و اثاث و سلاح هایشان را.در كاگاهش دختركان خدمتكاری دارد كه آنها را از طلا ساخته است و می توانند حركت كنند و در كارها به او یاری كنند.

در اشعار ادوار بعد آمده است كه كارگاه آهنگری وی زیر بسیاری از كوههای آتش فشانی قرار گرفته بوده است كه به همین سبب كوههای آتش فشان فعالیت می كردند.همسرش یكی از سه زیبارویانی است كه در ایلیاد آگلایا خوانده شده است.ولی در داستان اودیسه آفرودیت نام دارد.او خدایی مهربان و دوستدار صلح و آرامش بود و هم در زمین و هم در آسمان مورد حرمت بود و دوستی.او با كمك آتنا در زندگی شهر ها مفید و سودمند بود.این دو پشتیبان صنایع دستی بودند و این صنعت دوشادوش كشاورزی در بنیاد و اعتلای تمدّن سهمی بسزا داشت.او حامی آهنگران و ابزار مندان بود و آتنا نیز حامی بافندگان .هرگاه كودكان را رسما به درون سازمان شهری می پذیرفتند هفا استوس در تشریفات مخصوص به این كار حضور می یافت.

 

هستیا(وستا)

 

این الهه خواهر زئوس بود.البته این الهه سخصیت مهم و خاصی نیست و در اساطیر نقش بسزایی را ندارد.او الهه یا ربّةالنّوع اجاق بود كه منظور خانه و خانواده استو نوزادان را پیش از ورود به میان خانواده دور اجاق طواف میدادند.در آغاز و پایان هر سفره ای هدیه ای به او می دادند.هر شهر یك اجاق ویژه هستیا داشتند كه هیچگاه نمی گذاشتند آتش آن خاموش شود .هرگاه می خواستند یك كولونی و مستعمره جدید ایجاد كنند مستعمره نشینان و هیمه اجاق شهر پیشینشان را با خود همراه می بردند تا آتش را در اجاق یا آتش گاه انو بر افروزند.در روم شش كاهنه دوشیزه كه آنها را وِستال می نامیدند(یعنی مأموران آتش)،از آتش پاسداری می كردند كه خاموش نشود.

آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 11:38 1386/05/17
1

خدایان‌ یونانیان‌

عوامل‌ وحدت‌ شهرهای‌ یونان‌
وقتی‌ جویای‌ وجوه‌ مشترك‌ تمدن‌ مابین‌ شهرهای‌ یونان‌ می‌شویم‌، پنج‌ وجه‌ اصلی‌ نمایان‌ می‌شود: زبان‌ مشترك‌ با لهجه‌های‌ محلی‌؛ حیات‌ معنوی‌ مشترك‌ كه‌ فقط‌ چهره‌های‌ برجسته‌ی‌ آن‌ در زمینه‌ی‌ ادبیات‌، فلسفه‌، و علوم‌ در خارج‌ از مرزهای‌ سیاسی‌ خود مشهور شدند؛ شوق‌ مشترك‌ برای‌ ورزش‌، كه‌ به‌ مسابقات‌ محلی‌ و كشوری‌ ختم‌ می‌شد؛ عشق‌ به‌ زیبایی‌ كه‌ در قالب‌ هنرهای‌ مشترك‌ میان‌ اجتماعات‌ یونانی‌ متجلی‌ می‌شد؛ و مناسك‌ و اعتقادات‌ مذهبی‌ تقریباً مشترك‌. 

عوامل‌ تفرقه‌ شهرهای‌ یونان‌
عقاید دینی‌، یونانیان‌ را به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ به‌ وحدت‌ كشانید، به‌ تفرقه‌ انداخت‌. زیر لوای‌ خدایان‌ اولیه‌ی‌ اولمپی‌ ، كه‌ همه‌ احترام‌ می‌گذاشتند و می‌پرستیدند، فرقه‌ها و قدرتهای‌ منسجم‌تری‌ وجود داشت‌ كه‌ تبعیتی‌ از زئوس‌ نداشتند. جداییهای‌ سیاسی‌ و قبیله‌ای‌ چند خدایی‌ را دامن‌ زد و یكتاپرستی‌ را غیرممكن‌ ساخت‌. در یونان‌ قدیم‌، هر خانواده‌ خدایی‌ مخصوص‌ داشت‌، و به‌ نام‌ او آتش‌ اجاق‌ دائماً می‌سوخت‌ و، قبل‌ از غذا، خوراك‌ و شراب‌ به‌ او تقدیم‌ می‌كردند. این‌ مراسم‌ مقدس‌، یعنی‌ تقدیم‌ خوراك‌ به‌ خدایان‌، اساسی‌ترین‌ و مهم‌ترین‌ رسم‌ مذهبی‌ در منازل‌ بود. ولادت‌ و ازدواج‌ و مرگ‌ با مراسمی‌ همراه‌ بود، و این‌ مراسم‌ در برابر آتش‌ مقدس‌ خانواده‌ صورت‌ می‌گرفت‌؛ بدین‌ ترتیب‌، مذهب‌ با حالتی‌ شاعرانه‌ و رازورانه‌ امورات‌ اولیه‌ی‌ زندگی‌ انسانها را فراگرفت‌ و آیینی‌ برای‌ برقراری‌ تعادل‌ به‌ وجود آورد. هر طایفه‌ و قوم‌ و قبیله‌ و شهر، مثل‌ خانواده‌، خدایان‌ مخصوص‌ به‌ خود داشت‌. آتنه‌ خدای‌ شهر آتن‌ بود ، دمتر خدای‌ شهر الئوسیس‌ ، هراخدای‌ شهر ساموس‌ ، آرتمیس‌ خدای‌ شهر افسوس‌ ، و پوسیدن‌ خدای‌ شهر پوسیدونیا . در وسط‌ هر شهر، و در بلندترین‌ قسمت‌ آن‌، معبد خدای‌ آن‌ شهر قرار داشت‌. شركت‌ در مراسم‌ نیایش‌ خدا، نشانه‌، امتیاز، و لازمه‌ی‌ شهر مندی‌ بود. در جنگها، اهالی‌ هر شهر صورت‌ خدای‌ خود را به‌ عنوان‌ علامت‌ و شعار خود، پیشاپیش‌ لشكر به‌ حركت‌ در می‌آوردند و، قبل‌ از اقدام‌ به‌ هر كار خطیر، با خدای‌ خاص‌ خود مشورت‌ و از علم‌ غیب‌ او استمداد می‌كردند. در مقابل‌، خدای‌ آنان‌ نیز در جنگها شركت‌ می‌كرد و، گاه‌ برفراز و گاه‌ در جلوی‌ نیزه‌ها، پیش‌ می‌تاخت‌. هرگاه‌ شهری‌ بر شهری‌ پیروز می‌شد، خدای‌ شهر غالب‌ هم‌ بر خدای‌ شهر مغلوب‌ تفوق‌ می‌یافت‌. 

همچنان‌ كه‌ هر خانواده‌ آتشدانی‌ داشت‌، هر شهر نیز در قربانگاه‌ خود آتش‌ مقدس‌ را فروزان‌ نگاه‌ می‌داشت‌. آتش‌ مقدس‌ شهر نماد خدایان‌ و قهرمانان‌ جاویدان‌ شهر به‌ شمار می‌رفت‌. اهالی‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در پیشگاه‌ آتش‌ مقدس‌ گرد می‌آمدند و مشتركاً خوراك‌ می‌خوردند. همان‌گونه‌ كه‌ در خانواده‌ پدر مقام‌ راهب‌ را نیز داشت‌، در شهرهای‌ یونانی‌ هم‌ حاكم‌ اصلی‌ یا آرخون‌، راهب‌ اعظم‌ مذهب‌ دولتی‌ بود و خدایان‌ تمام‌ اقتدارات‌ و اعمالش‌ را موجه‌ می‌دانستند. استفاده‌ از این‌ مفاهیم‌ لاهوتی‌، انسانهای‌ شكارچی‌ را برای‌ شارمندی‌ رام‌ كرد. 

تخیل‌ دینی‌ یونانیان‌ وقتی‌ كه‌ از محدودیت‌ محلی‌ بیرون‌ آمد، موجد اساطیر و خدایان‌ مشترك‌ یونانیان‌ شد. یونانیان‌ برای‌ هر یك‌ از مظاهر طبیعت‌ و جامعه‌، برای‌ هر یك‌ از نیروهای‌ زمینی‌ و آسمانی‌، خوشیها و ناخوشیها، نیكیها و بدیها، و كارها، مظهر یا خدایی‌ می‌شناختند. خدایان‌ یونانی‌ هیئتهایی‌ انسانی‌ داشتند، و این‌ هم‌ از ویژگیهای‌ یونان‌ است‌. هیچ‌ قومی‌ خدایان‌ خود را چنین‌ شبیه‌ و نزدیك‌ به‌ آدمیان‌ تصور نكرده‌ است‌. تمام‌ صنایع‌ و حرفه‌ها و هنرها، خدای‌ خاص‌ خود، یا به‌ عبارت‌ دیگر، قدیس‌ حامی‌ خود را داشتند. به‌ علاوه‌، به‌ اندازه‌ی‌ انسانهای‌ فانی‌، شیاطین‌ و پریان‌ دریایی‌ و جنگلی‌ و دیو و جن‌ وجود داشت‌. این‌ سؤال‌ قدیمی‌ كه‌ آیا راهبان‌ دین‌ را به‌ وجود آورده‌اند، در یونان‌ منتفی‌ است‌. خیلی‌ بعید به‌ نظر می‌رسد كه‌ یك‌ توطئه‌ از طرف‌ حكمای‌ الاهی‌ چنین‌ طیف‌ وسیعی‌ از خدایان‌ به‌ وجود آورده‌ باشد. داشتن‌ آن‌ همه‌ مذاهب‌ مختلف‌ و آن‌ همه‌ روایات‌ جالب‌ و معابد مقدس‌ و آیینها و جشنهای‌ شاد، می‌بایست‌ نعمتی‌ بوده‌ باشد. چند خدایی‌، مانند تعدد زوجات‌، امری‌ ضروری‌ بود. مردم‌، به‌ شماره‌ی‌ عوامل‌ زندگی‌، برای‌ خود خدا می‌تراشیدند، چنان‌ كه‌ در عصر ما هم‌ در منطقه‌ی‌ مدیترانه‌ صدها قدیس‌ مسیحی‌، بیش‌ از خدای‌ واحد، توجه‌ مسیحیان‌ را به‌ خود جلب‌ می‌كنند. آنچه‌ انسان‌ متعارف‌ را تسلا می‌دهد، قدیسان‌ و خدایان‌ انسان‌ نما هستند و نه‌ مفهوم‌ عقلی‌ و متعالی‌ خدای‌ یگانه‌. 

درباره‌ی‌ هر یك‌ از خدایان‌، اساطیری‌ وجود داشت‌، و تبار و سرگذشت‌ او، بستگیهای‌ انسانی‌ او، و همچنین‌ مراسم‌ مربوط‌ به‌ او را روشن‌ می‌كرد. این‌ اساطیر، كه‌ یا از مقتضیات‌ محلی‌ ناشی‌ می‌شدند یا ساخته‌ی‌ شاعران‌ دوره‌گرد بودند، عقاید و فلسفه‌ و آداب‌ و تاریخ‌ یونان‌ كهن‌ را به‌ وجود آوردند. همه‌ی‌ هنرمندان‌ در ساختن‌ بسیاری‌ از نقشها و مجسمه‌ها و ظرفها از اساطیر الهام‌ می‌گرفتند. نفوذ اساطیر به‌ قدری‌ بود كه‌، با وجود پیشرفتهای‌ فلسفه‌ و كوشش‌ موحدان‌ برای‌ ترویج‌ یكتاپرستی‌، یونانیان‌ تا پایان‌ عصر یونان‌گرایی‌ (هلنیسم‌) برای‌ خود اساطیر و حتی‌ خدایان‌ تازه‌ای‌ آفریدند. بعضی‌ از متفكران‌ مانند هراكلیتوس‌ اساطیر را به‌ مثل‌ آوردند؛ برخی‌ دیگر مانند افلاطون‌ آنها را تعدیل‌ كردند و قابل‌ قبول‌ ساختند؛ و كسانی‌ مانند كسنوفانس‌ اساطیر را در خور اعتنا ندانستند. در هر حال‌، پنج‌ قرن‌ پس‌ از افلاطون‌، پاوسانیاس‌ ، كه‌ در یونان‌ گشت‌ می‌زد، متوجه‌ شد كه‌ خرافات‌ و اساطیر عصر هومر همچنان‌ زنده‌ و نیرومندند و عواطف‌ مردم‌ را تحریك‌ می‌كنند. اعتقاد به‌ خدایان‌ به‌ آسانی‌ از میان‌ نمی‌رود. می‌توان‌ الوهیت‌ را به‌ انرژی‌ تشبیه‌ كرد كه‌ هر چند به‌ صورتهای‌ گوناگون‌ در می‌آید و برخی‌ از جلوه‌های‌ آن‌ منسوخ‌ می‌شود، باز مقدار آن‌ ثابت‌ است‌ و با گذشت‌ قرنهای‌ پیاپی‌، زیاد و كم‌ نمی‌شود. 

خدایان‌ درجه‌ دو
می‌توان‌ انبوه‌ خدایان‌ یونانی‌ را به‌ هفت‌ گروه‌ تقسیم‌ كرد، خدایان‌ آسمانی‌، خدایان‌ زمین‌، خدایان‌ حاصلخیزی‌، خدایان‌ حیوانات‌، خدایان‌ زیرزمین‌، خدایان‌ گذشتگان‌ یا قهرمانان‌، و خدایان‌ اولمپی‌؛ چنان‌ كه‌ هزیود گفت‌ است‌، فراگرفتن‌ نامهای‌ همه‌ی‌ این‌ خدایان‌ بسیار دشوار است‌. 

خدایان‌ آسمان‌
چنان‌ كه‌ از اساطیر برمی‌آید، خدای‌ یونانیان‌ مهاجم‌ ابتدایی‌، مانند خدای‌ هندوان‌ قدیم‌، خدای‌ بزرگ‌ آسمان‌ بود، كه‌ تدریجاً تغییر صورت‌ داد و همواره‌ به‌ انسان‌ شبیه‌تر شد و عاقبت‌ به‌ اورانوس‌ تبدیل‌ گشت‌ و سپس‌ به‌ هیئت‌ زئوس‌ (فرستنده‌ی‌ ابر و آورنده‌ی‌ باران‌ و سازنده‌ی‌ رعد) درآمد. چون‌ یونان‌ از پرتو خورشید بیش‌ از اندازه‌ی‌ نیازمندی‌ خود برخوردار بود و، در عوض‌، پیوسته‌ به‌ باران‌ احتیاج‌ داشت‌، خدای‌ خورشید، ( هلیوس‌ ) در نزد ایشان‌ اهمیتی‌ نداشت‌ و از خدایان‌ كوچك‌ به‌ شمار می‌رفت‌. فقط‌ آگاممنون‌ او را به‌ كمك‌ خواست‌. و اسپارتیها برایش‌ اسب‌ قربانی‌ كردند تا ارابه‌ی‌ آتشین‌ خود را در آسمان‌ بكشد. («فایتون‌» به‌ معنی‌ درخشان‌، پسر هلیوس‌ ، ارابه‌ی‌ آتشین‌ را چنان‌ بی‌باكانه‌ راند كه‌ نزدیك‌ بود جهان‌ را بسوزاند. صاعقه‌ به‌ او اصابت‌ كرد و به‌ دریایش‌ افكند. شاید مفاسد این‌ افسانه‌، مانند افسانه‌ی‌ ایكاروس‌ ، اخطاری‌ باشد به‌ جوانان‌ سركش‌). مردم‌ رودس‌ در عصر یونان‌گرایی‌ (هلنیسم‌) هلیوس‌ را حرمت‌ نهادند و او را خدای‌ بزرگ‌ خویش‌ شمردند. هر ساله‌ چهار اسب‌ و یك‌ ارابه‌ دردریا می‌افكندند تا این‌ خدا از آنها استفاده‌ كند. از این‌ گذشته‌، برای‌ او بنایی‌ به‌ نام‌ كولوسوس‌ به‌ وجود آوردند. آناكساگوراس‌ ، در عهد درخشان‌ پریكلس‌ ، وقتی‌ بی‌پرده‌ گفت‌ كه‌ خورشید خدا نیست‌، بلكه‌ كره‌ای‌ از آتش‌ است‌، به‌ مرگ‌ تهدید شد. اما به‌ طور كلی‌، پرستش‌ خدای‌ خورشید و مخصوصاً ماه‌ ( سلنه‌ ) و ستارگان‌ در یونان‌ چندان‌ اهمیتی‌ نداشت‌. 

خدایان‌ زمین‌
بیشتر خدایان‌ یونانی‌ به‌ جای‌ آسمان‌ در زمین‌ سكونت‌ داشتند. زمین‌ خود نیز در آغاز خدایی‌ بود به‌ نام‌ «گه‌» یا «گایا» . این‌ خدا، كه‌ مادری‌ شكیبا و بخشنده‌ به‌ شمار می‌رفت‌، بر اثر هم‌ آغوشی‌ با اورانوس‌ (آسمان‌) حامله‌ شد. در زمین‌، یعنی‌ در خاك‌ و آب‌ و هوایی‌ كه‌ اطراف‌ زمین‌ را فرا گرفته‌ بود، خدایان‌ فراوانی‌ كه‌ از لحاظ‌ اهمیت‌ به‌ پایه‌ی‌ گایا نمی‌رسیدند مستقر بودند، ارواح‌ گوناگون‌ مانند روح‌ درخت‌ بلوط‌، خدایان‌ رودها و دریاچه‌ها و دریاها مانند نرئیدها و نایاسها و اوكئانیدها ، خدایان‌ چشمه‌ها و نهرها و چاهها مانند مایاندروس‌ و سپرخئوس‌ ، خدایان‌ بادها مانند بورئاس‌ و زفوروس‌ و نوئوس‌ و ائوروس‌ و مخصوصاً آیولوس‌ ، و خدایان‌ روزی‌ رسان‌ مانند پان‌ بزرگ‌ پان‌ ، خدای‌ متبسم‌ چوپانان‌ و گله‌ها و بیشه‌ها و وحوش‌ بود؛ دو شاخ‌ داشت‌، و آواز نی‌ او از رودها و نهرها شنیده‌ می‌شد. هر گله‌ای‌ كه‌ با بی‌اعتنایی‌ یا نهیب‌ سهمناك‌ پان‌ مواجه‌ می‌گشت‌، به‌ پریشانی‌ و جنون‌ دچار می‌آمد. دیوان‌ بیشه‌ها و جنگلها، كه‌ سیلنوس‌ نام‌ داشتند و پیكر آنان‌ نیمی‌ انسان‌ و نیمی‌ بز بود، او را خدمت‌ می‌كردند. صرف‌نظر از این‌ خدایان‌، بر هر یك‌ از مظاهر طبیعت‌ خدایی‌ سلطه‌ می‌ورزید، و به‌ قول‌ شاعری‌ گمنام‌، به‌ اندازه‌ای‌ ارواح‌ پاك‌ و ناپاك‌ در هوا موج‌ می‌زد كه‌ پر كاهی‌ نمی‌توانست‌ از میان‌ این‌ خدایان‌ بگذرد! 

خدایان‌ زاد و ولد
عجیب‌ترین‌ و نیرومندترین‌ قوای‌ طبیعی‌، نیروی‌ تولیدمثل‌ است‌. پس‌ یونانیان‌ نیز، مانند سایر اقوام‌ باستانی‌، در برابر مظاهر عمده‌ی‌ تولیدمثل‌ انسانی‌ نیایش‌ می‌كردند. همچنان‌ كه‌ حاصلخیزی‌ خاك‌ را می‌پرستیدند. به‌ این‌ جهت‌، در مراسم‌ دینی‌ مربوط‌ به‌ دمتر و دیونوسوس‌ و هرمس‌ ، صورت‌ عضو تناسل‌ مرد را به‌ عنوان‌ مفتاح‌ تناسل‌ به‌ نمایش‌ می‌گذاشتند. حتی‌ مراسم‌ آرتمیس‌ پاكدامن‌ از این‌ نمایش‌ بركنار نبود. كراراً مجسمه‌سازی‌ و نقاشی‌ یونانی‌ به‌ ساختن‌ این‌ صورت‌ می‌پرداخت‌، و جشن‌ بزرگ‌ دیونوسوس‌ با نمایش‌ این‌ صورت‌ آغاز می‌شد. معمولاً مهاجران‌ آتنی‌ كه‌ در كوچگاهها می‌زیستند، به‌ عنوان‌ گواهی‌ صلاح‌ و تقوای‌ خویش‌، صورتهای‌ گوناگون‌ از دستگاه‌ جنسی‌ نرینه‌ تهیه‌ و به‌ شهر خود تقدیم‌ می‌كردند. به‌ طوری‌ كه‌ از نمایشنامه‌های‌ آریستوفان‌ مستفاد می‌شود، جشنهایی‌ كه‌ برای‌ نیایش‌ نیروی‌ تولیدمثل‌ برپا می‌شد، در آخرین‌ ساعات‌ خود، به‌ فعالیتهای‌ مضحك‌ شرم‌آور آلوده‌ می‌گشت‌. اما، در مواردی‌، كار جشن‌ به‌ رسوایی‌ نمی‌كشید و فقط‌ غریزه‌ی‌ جنسی‌ زن‌ و مرد را تحریك‌ و به‌ تولیدمثل‌ كمك‌ می‌كرد. 

جنبه‌ی‌ ناخوشایند پرستش‌ دستگاه‌ تناسلی‌، در دوره‌ی‌ یونان‌گرایی‌ (هلنیسم‌) و دوره‌ی‌ تسلط‌ رومیان‌، به‌ صورت‌ پرستش‌ پریاپوس‌ ، كه‌ از آمیزش‌ دیونوسوس‌ و آفرودیته‌ زاده‌ شد، در آمد، پریاپوس‌ خدایی‌ بو با عضو جنسی‌ كلان‌. صورت‌ آن‌ روی‌ گلدانهاو دیوارهایی‌ كه‌ در شهر مدفون‌ پومپئی‌ از زیرخاك‌ بیرون‌ آمده‌اند، فراوان‌ است‌. یونانیان‌ برای‌ پرستش‌ او به‌ فعالیتهای‌ جنسی‌ شنیع‌ می‌پرداختند. اما برای‌ خدایانی‌ كه‌ رمز مادری‌ به‌ شمار می‌رفتند، مراسم‌ خوشایندتری‌ برگزار می‌كردند. در آركادیا ، آرگوس‌ ، الئوسیس‌ ، آتن‌ ، افسوس‌ ، و جاهای‌ دیگر، بیشتر خدایان‌ مؤنث‌ را مورد تجلیل‌ قرار می‌دادند. این‌ خدایان‌ مؤنث‌ كه‌ عموماً همسر نداشتند، ظاهراً متعلق‌ به‌ دورانی‌ بودند كه‌ اختیار خانواده‌ در دست‌ مادر بود و نسب‌ فرزند از طرف‌ مادر تعیین‌ می‌شد. با ظهور زئوس‌ ، پدرخدایان‌، و تفوق‌ او بر سایر خدایان‌، دوران‌ اقتدار مادران‌ و مادر - خدایان‌ به‌ سرآمد. به‌ نظر محققان‌، چون‌ كشاورزی‌ به‌ وسیله‌ی‌ زنان‌ ابداع‌ شد، خدای‌ كشاورزی‌ ( دمتر ) مؤنث‌ است‌. دمتر مهم‌ترین‌ خدای‌ ماده‌ است‌. مطابق‌ مفاد سرود كهنسالی‌ كه‌ سابقاً آن‌ را به‌ هومر نسبت‌ می‌دادند، پلوتون‌ خدای‌ زیر زمین‌، پرسفونه‌ دختر دمتر را دزدید و به‌ زیرزمین‌ برد. دمتر پس‌ از جست‌ و جوی‌ فراوان‌، محل‌ او را دانست‌ و پلوتون‌ را راضی‌ كرد كه‌ پرسفونه‌ بتواندن‌ سالی‌ نه‌ ماه‌ روی‌ زمین‌ زندگی‌ كند. مضمون‌ این‌ داستان‌ كنایه‌ی‌ زیبایی‌ است‌ از مرگ‌ و تجدید حیات‌ سالیانه‌ی‌ نباتات‌ و تغییر فصول‌. هنگامی‌ كه‌ دمتر در غم‌ دختر گمشده‌زاری‌ می‌كرد، مردم‌ الئوسیس‌ ، با آنكه‌ او را نشناختند، مورد محبتش‌ قرار دادند. از این‌رو دمتر راز كشاورزی‌ را به‌ آنان‌ و مردم‌ آتن‌ آموخت‌ و تریپتولموس‌ ، شاهزاده‌ی‌ الئوسیس‌، را فرستاد تا آن‌ را میان‌ آدمیان‌ رواج‌ دهد. این‌ افسانه‌ با افسانه‌ی‌ ایسیس‌ و اوزیریس‌ مصری‌ و افسانه‌ی‌ تموز و عشتر بابلی‌ و افسانه‌ی‌ آستارته‌ و آدونیس‌ سریانی‌ و افسانه‌ی‌ كوبله‌ و آتیس‌ فروگیایی‌ ، از لحاظ‌ مفهوم‌، یكسان‌ است‌. پرستش‌ مادر - خدا، كه‌ در یونان‌ كلاسیك‌ باقی‌ ماند، سرانجام‌ به‌ صورت‌ نیایش‌ مریم‌، مادر خدا، احیا شد. 
یونانیان‌ در آغاز تاریخ‌ خود، برخی‌ از حیوانات‌ را محترم‌ می‌داشتند و آنها را نیمه‌ خدا می‌شمردند، ولی‌ البته‌، مانند مصریان‌ و هندیان‌، به‌ خدایان‌ انسانی‌ بیشتر توجه‌ داشتند. آثار مربوط‌ به‌ این‌ دوران‌ نشان‌ می‌دهد كه‌ برخی‌ از حیوانات‌ در زمره‌ی‌ خدایان‌ بوده‌اند. گاو را به‌ دلیل‌ زورمندی‌ و شیررسانی‌ حیوانی‌ مقدس‌ می‌شمردند و، در مواردی‌، نماینده‌ی‌ زئوس‌ یا دیونوسوس‌ یا تجسم‌ هر دوی‌ آنها می‌دانستند. شاید بتوان‌ گفت‌ كه‌ گاو حتی‌ قبل‌ از این‌ دو در شمار خدایان‌ آمده‌. و الاهه‌ هرا ، كه‌ چشمانی‌ مانند گاو دارد. در ابتدا گاوی‌ مقدس‌ بوده‌ است‌. خوك‌ را هم‌ كه‌ حیوانی‌ كثیرالنسل‌ است‌ مقدس‌، و با الاهه‌ی‌ نجیب‌، دمتر، قرین‌ می‌پنداشتند. در یكی‌ از اعیاد دمتر به‌ نام‌ تسموفوریا خوك‌ قربانی‌ می‌شد. در جشن‌ دیاسیا، در ظاهر برای‌ زئوس‌، و در باطن‌ برای‌ ماری‌ كه‌ در دل‌ زمین‌ سكنا داشت‌، قربانی‌ می‌كردند. مار جانوری‌ مقدس‌ بود، زیرا از طرفی‌ جاویدان‌، و از طرف‌ دیگر رمز تولید مثل‌ به‌ شمار می‌رفت‌. مارپرستی‌ از كرت‌ به‌ آتن‌ رسید. در معبد آتنه‌ در آكروپولیس‌، ماری‌ مقدس‌ لانه‌ داشت‌، و مؤمنان‌ در هر ماه‌، با تقدیم‌ نان‌ عسلی‌، بدو تقرب‌ می‌جستند. در بسیاری‌ از آثار هنری‌ یونان‌ در پیرامون‌ پیكرهای‌ هرمس‌ و آپولون‌ و آسكلپیوس‌ ، صورت‌ مار دیده‌ می‌شود. در مجسمه‌ی‌ « آتنه‌ پارتنون‌ »، اثر فیدیاس‌ ، مار بزرگی‌ زیر سپر آتنه‌ چنبره‌ زده‌ است‌. در تصویر « آتنه‌ فارنزه‌ »، مارهای‌ متعدد به‌ چشم‌ می‌خورد. در نظر یونانیان‌، مار خدای‌ نگهبان‌ معبدها و خانه‌ها بود. چون‌ ماران‌ در گورستانها فراوان‌ بودند، یونانیان‌ آنها را ارواح‌ مردگان‌ می‌انگاشتند. اژدهایی‌ به‌ نام‌ پوتون‌، كه‌ آپولون‌ بر آن‌ غلبه‌ كرد، موجد یكی‌ از بزرگ‌ترین‌ عیدهای‌ یونانی‌ شد. 

خدایان‌ زیر زمین‌
موحش‌ترین‌ خدایان‌ یونانی‌، در زیرزمین‌ یا در غارها و شكافهای‌ زمین‌ می‌زیستند. روزها یونانیان‌ توجهی‌ به‌ این‌ خدایان‌ نداشتند، ولی‌ شبها، برای‌ رفع‌ وحشت‌ خود، آنها را می‌پرستیدند. این‌ خدایان‌ از سایر معبودها و حتی‌ معبودهای‌ موكنایی‌ قدیم‌تر بودند و ظاهراً به‌ وسیله‌ی‌ مردم‌ موكنای‌ به‌ یونانیان‌ انتقال‌ یافتند. یونانیان‌ آنها را ارواح‌ كینه‌ توز حیواناتی‌ كه‌ بر اثر پیشرفت‌ انسان‌، به‌ جنگلها و اعماق‌ زمین‌ رانده‌ شده‌ بودند، می‌دانستند. مهم‌ترین‌ آنها خدایی‌ بود به‌ شكل‌ یك‌ افعی‌ مخوف‌ به‌ نام‌ « زئوس‌ ختونیوس‌ » یعنی‌ خدای‌ تباهكار ، گاهی‌ او را « زئوس‌ میلیخیوس‌ »، یعنی‌ خدای‌ نیكوكار می‌نامیدند، و البته‌ استعمال‌ این‌ نام‌ تعارف‌آمیز تنها به‌ منظور جلب‌ لطف‌ آن‌ خبیث‌ بود؛ هادس‌ ، خدای‌ موجودات‌ زیرزمینی‌، برادر زئوس‌ بود، و یونانیان‌ پیوسته‌ می‌كوشیدند تا خشم‌ او را فرونشانند، زیرا این‌ خدا می‌توانست‌ ریشه‌های‌ روییدنیها را بپرورد یا بپوساند. از این‌رو برای‌ خوش‌ آمد او، بدو «پرمایه‌» نام‌ داده‌ بودند. هكاته‌ ، روح‌ شرور دنیای‌ اسفل‌، ازهادس‌ مخوف‌تر بود و به‌ هر كه‌ برمی‌خورد، او را با نگاه‌ شوم‌ خود تیره‌ روز می‌كرد. عوام‌ یونان‌ برای‌ دفع‌ نحوست‌ این‌ موجود مؤنث‌، چاره‌ای‌ جز قربانی‌ كردن‌ نداشتند. 

یونانیان‌ پیش‌ از عصر كلاسیك‌، مردگان‌ را ارواحی‌ می‌دانستند قادر به‌ كارهای‌ نیك‌ و بد. پس‌، برای‌ جلب‌ رضایت‌ آنان‌ قربانی‌ می‌كردند و دعا می‌خواندند. با آنكه‌ ارواح‌، خدایانی‌ كامل‌ محسوب‌ نمی‌شدند، یونانیان‌ ابتدایی‌، مانند چینیان‌، اموات‌ خود را بیش‌ از خدایان‌ گرامی‌ می‌داشتند. در عصر كلاسیك‌، ارواح‌ مردگان‌ بیشتر مایه‌ی‌ ترس‌ بودند تا موضوع‌ ستایش‌. از این‌رو برای‌ طرد آنان‌ به‌ دعا و قربانی‌ و مراسمی‌ مانند مراسم‌ آنتستریا متوسل‌ می‌شدند. قهرمان‌پرستی‌ جلوه‌ای‌ از مرده‌پرستی‌ بود. برای‌ خدایان‌ امكان‌ داشت‌ كه‌ بزرگان‌ قوم‌ و مردان‌ و زنان‌ زیبا را زندگی‌ جاودانی‌ بخشند و حتی‌ در زمره‌ی‌ خودآورند. بدین‌ ترتیب‌، در اولمپیا، هیپودامیا جزو خدایان‌ درآمد. مردم‌ لئوكترا، كاساندرا را مانند خدایان‌ پرستیدند. در كولونوس‌، قهرمانی‌ با نام‌ اودیپ‌ به‌ مقام‌ خدایی‌ رسید. در اسپارت‌، هلنه‌ پایگاه‌ خدایی‌ یافت‌. گاهی‌ خدایی‌ در كالبد انسانی‌ حلول‌، و آن‌ انسان‌ را خدا می‌كرد، و گاهی‌ میان‌ یكی‌ از خدایان‌ و زنی‌ از آدمیان‌، پیوندی‌ جنسی‌ برقرار می‌شد و از این‌ آمیزش‌ قهرمان‌ خدایی‌ به‌ وجود می‌آمد. چنان‌ كه‌ ثمره‌ی‌ آمیزش‌ زئوس‌ با آلكمنه‌، هراكلس‌ بود . بسیاری‌ از شهرها و اصناف‌ و جماعات‌، تبار خود را به‌ یكی‌ از قهرمانان‌ خدا زاد می‌رساندند. مثلاً پزشكان‌، خود را از نسل‌ آسكلپیوس‌ الاهه‌ی‌ پزشكی‌ محسوب‌ می‌كردند. در آغاز، خدایان‌ از میان‌ نیاكان‌ یا قهرمانان‌ یا مردگان‌ برگزیده‌ می‌شدند، و گورهای‌ مردگان‌ مقدس‌ به‌ صورت‌ معابد در می‌آمد. به‌ طور كلی‌، می‌توان‌ گفت‌ كه‌ یونانیان‌ به‌ قدر ما میان‌ آدمیان‌ و خدایان‌ تفاوت‌ یا فاصله‌ نمی‌گذاشتند، و بسیاری‌ از خدایان‌ ایشان‌، مانند قدیسان‌ ما، از آدمها برتر نبودند. همان‌طور كه‌ قدیسان‌ ما انسانند و به‌ ما نزدیك‌، خدایان‌ یونانی‌ نیز از جنس‌ پرستندگان‌ خود بودند. با آنكه‌ مردم‌ خدایان‌ را جاویدان‌ می‌انگاشتند، برخی‌ از خدایان‌، و از آن‌ جمله‌ دیونوسوس‌ مانند زمینیان‌، شكار مرگ‌ نیز می‌شدند. 

خدایان‌ اولمپی‌ (خدایان‌ درجه‌ یك‌ یونان‌)
خدایانی‌ كه‌ تاكنون‌ از آنها سخن‌ گفتیم‌، در نظر یونانیان‌، از لحاظ‌ شهرت‌ (ولی‌ نه‌ از نظر احترام‌ و اهمیت‌) در درجه‌ی‌ دوم‌ قرار داشتند. به‌ همین‌ جهت‌، در اشعار هومر فقط‌ نام‌ بعضی‌ از آنها آمده‌، و در عوض‌ نام‌ خدایان‌ اولمپی‌ مكرراً ذكر شده‌ است‌. احتمالاً خدایان‌ اولمپی‌ به‌ وسیله‌ی‌ اقوام‌ مهاجم‌ آخایای‌ و دوری‌ به‌ یونان‌ آمدند و خدایان‌ بومی‌ و موكنایی‌ را تحت‌الشعاع‌ قرار دادند. مثلاً، در دو ناحیه‌ی‌ دودونا و دلفی‌، گایا، الاهه‌ی‌ زمین‌، از نظرها افتاد و به‌ جای‌ آن‌، زئوس‌ (در دودونا) و آپولون‌ (در دلفی‌) اهمیت‌ یافتند. ولی‌ خدایان‌ درجه‌ی‌ دوم‌ مورد پرستش‌ مردم‌ ساده‌ قرار می‌گرفتند، در صورتی‌ كه‌ خدایان‌ فاتح‌ اولمپ‌، از مقر كوهستانی‌ خود، بر اشراف‌ كامروا فرمان‌ می‌راندند. بدین‌ سبب‌، شاعرانی‌ چون‌ هومر و هزیود، و مجسمه‌سازان‌ فراوان‌، مطابق‌ مقتضیات‌ اشراف‌، پرستش‌ خدایان‌ اولمپی‌ را ترویج‌ كردند. در موارد بسیار، خدایان‌ كوچك‌ در خدایان‌ بزرگ‌ مستهلك‌ می‌شدند یا به‌ صورت‌ وابستگان‌ آنان‌ در می‌آمدند، همچنان‌ كه‌ دولتهای‌ كوچك‌ معمولاً ضمیمه‌ یا تابع‌ دولتهای‌ بزرگ‌تر می‌شدند، در نتیجه‌، شخصیت‌ دیونوسوس‌، سیلنوس‌ (در اساطیر یونان‌ نام‌ هر یك‌ از موجوداتی‌ كه‌ نیمی‌ آدم‌ و نیمی‌ جانور بودند، و در جنگلها و كوهستانها به‌ سر می‌بردند) و دیوان‌ بیشه‌ها و جنگلها را به‌ خود كشید؛ آرتمیس‌ ارواح‌ جنگلی‌ و كوهستانی‌ را در برگرفت‌؛ و پوسیدون‌ بر همه‌ی‌ پریان‌ دریایی‌ اشتمال‌ یافت‌. پس‌، اعتقادات‌ و مراسم‌ و اساطیر وحشیانه‌ی‌ ابتدایی‌ از رواج‌ افتاد و یونانیان‌، جهان‌ را، كه‌ تا آن‌ زمان‌ جولانگاه‌ شیاطین‌ و دیوان‌ و ارواح‌ محسوب‌ می‌شد، دستگاهی‌ منظم‌ دانستند كه‌ خدایانی‌ با سازمان‌ و سلسله‌ مراتب‌ مشخص‌ بر آن‌ حكومت‌ می‌كنند؛ و این‌ تحول‌ فكری‌ مسلماً از تحول‌ عمومی‌ جامعه‌ی‌ یونانی‌ و استقرار نظام‌ سیاسی‌ جدیدی‌ خبر می‌داد. 

در رأس‌ خدایان‌ اولمپی‌، زئوس‌ ، خدای‌ بزرگ‌ یا خدای‌ خدایان‌، قرار داشت‌. زئوس‌ از لحاظ‌ زمانی‌، نخستین‌ خدا به‌ شمار نمی‌رفت‌. زیرا، چنان‌ كه‌ دیده‌ایم‌، اورانوس‌ و كرونوس‌ و سایر تیتانها بر او مقدم‌ بودند. هنگامی‌ كه‌ بساط‌ الوهیت‌ ابتدایی‌ در میان‌ یونانیان‌ برچیده‌ شد، (در نظر یونانیان‌، جدال‌ زئوس‌ و كسانش‌ با تیتانها به‌ منزله‌ی‌ تصادم‌ تمدن‌ با توحش‌ است‌). زئوس‌ و برادرانش‌ جهان‌ را با قرعه‌ میان‌ خود تقسیم‌ كردند. بر اثر قرعه‌كشی‌، آسمان‌ به‌ زئوس‌ رسید، و دریاها به‌ پوسیدون‌، و زیرزمین‌ به‌ هادس‌. در اساطیر یونانی‌، جهان‌ مخلوق‌ خدایان‌ نیست‌. جهان‌ پیش‌ از خدایان‌ وجود داشته‌ است‌. خدایان‌ در آغاز با یكدیگر آمیختند و انسان‌ را زادند. سپس‌ با زادگان‌ خود، انسانها، زناشویی‌ كردند. از این‌رو آدمیان‌ از نسل‌ خدایانند. خدایان‌ علم‌ و قدرت‌ تام‌ ندارند و، مانند انسانها، فریب‌ می‌خورند و اشتباه‌ می‌كنند. هر خدا قدرت‌ خدایان‌ دیگر را محدود می‌كند و حتی‌ با آنان‌ به‌ معارضه‌ بر می‌خیزد. اما خدایان‌، به‌ اقتضای‌ رعایت‌ مقام‌ پدری‌، زئوس‌ را به‌ سروری‌ پذیرفته‌اند. خدایان‌ دربارگاه‌ زئوس‌ گرد می‌آیند. زئوس‌ در برخی‌ از كارها رأس‌ آنان‌ را می‌جوید، و اگر آنان‌ را مخالف‌ یابد، مطابق‌ رأی‌ ایشان‌ عمل‌ می‌كند. اما، بسا اوقات‌، زئوس‌ خود دستور صادر می‌كند و خدایان‌ دیگر را وادار می‌كند كه‌ حدود خود را بشناسند. زئوس‌ در ابتدا خدای‌ آسمان‌ و كوهها و فرستنده‌ی‌ باران‌ و نیز، مانند یهوه‌، رب‌النوع‌ جنگ‌ بود. (كلمه‌ی‌ «زنوس‌» محتملاً مانند كلمه‌ی‌ dies لاتین‌ ( day انگلیسی‌) به‌ معنی‌ روشنایی‌، و از ریشه‌ی‌ هند و اروپایی‌ di ، به‌ معنای‌ درخشیدن‌ است‌. در لاتین‌، به‌ صورت‌ یوپیتر (Juppiter) از كلمه‌ی‌ یونانی‌ Zeu-Pater یعنی‌ «زئوس‌ پدر» درآمد. كلمه‌ی‌ Dios ، به‌ معنی‌ خدا، هم‌ از این‌ ریشه‌ است‌. در یونان‌ كنونی‌ مقرها و محلهای‌ تردد زئوس‌ را به‌ الیاس‌ قدیس‌، كه‌ در میان‌ مسیحیان‌ یونان‌ بخشنده‌ی‌ باران‌ است‌، منسوب‌ كرده‌اند). از این‌رو، در جریان‌ جنگ‌ تروا، در كارزار مداخله‌ كرد و جنگ‌ را خونین‌تر ساخت‌. اما به‌ تدریج‌ مبدل‌ به‌ مقتدای‌ خدایان‌ و آدمیان‌ شد. 

زئوس‌ با سیمایی‌ پرریش‌ و وقاری‌ تمام‌، بالای‌ كوه‌ اولمپ‌ نشسته‌ است‌ و بر نظام‌ اخلاقی‌ همه‌ی‌ جهان‌ حكومت‌ می‌كند، فرزندان‌ نافرمان‌ را كیفر می‌دهد، در حفظ‌ خانواده‌ها می‌كوشد، خیانت‌ را بدون‌ كیفر نمی‌گذارد، حدود و ثغور را رعایت‌ و از میهمانان‌ و حاجت‌ خواهان‌ دستگیری‌ می‌كند، و بالاخره‌، داور عالم‌ می‌شود - و ناگفته‌ نماند كه‌ فیدیاس‌ با ساختن‌ مجسمه‌ی‌ او در هیئت‌ داور، شاهكاری‌ به‌ وجود آورده‌ است‌.
زئوس‌ در شگفت‌ از خلقت‌ زن‌!
تنها عیب‌ زئوس‌ این‌ است‌ كه‌ در برابر عشق‌ سریعاً تسلیم‌ می‌شود؛ او، كه‌ خود زن‌ را نیافریده‌ است‌، از خلقت‌ او سخت‌ در شگفت‌ است‌. زن‌ را موجودی‌ عجیب‌ می‌داند، برخوردار از نعمت‌ زیبایی‌ كه‌ اعظم‌ نعمات‌ است‌. زئوس‌ در برابر دلربایی‌ زن‌، خود را ناتوان‌ می‌بیند، هزیود آماری‌ از معاشقات‌ و فرزندان‌ او فراهم‌ آورده‌ است‌. نخستین‌ معشوقه‌ی‌ او دیونه‌ است‌، كه‌ زئوس‌ او را در اپیروس‌ ترك‌ می‌كند. نخستین‌ همسر او، متیس‌ ، خدای‌ سنجش‌ و خرد و دانش‌ است‌. ولی‌ زئوس‌ چون‌ می‌شنود كه‌ فرزندان‌ این‌ زن‌ او را خلع‌ خواهند كرد، متیس‌ را می‌بلعد و، با بلعیدن‌ او، خود صاحب‌ سجایای‌ او می‌شود و به‌ صورت‌ خدای‌ خرد در می‌آید. متیس‌، آتنه‌ را در اندرون‌ زئوس‌ می‌زاید، و زئوس‌ سرخود را می‌شكافد تا آتنه‌ به‌ خارج‌ راه‌ یابد. پس‌ از آن‌، تمیس‌ را همسر خود می‌كند، و دوازده‌ «ساعت‌» محصول‌ این‌ ازدواج‌ است‌. سپس‌ ائورونومه‌ را به‌ همسری‌ می‌گیرد، و او «الاهگان‌ رحمت‌» را می‌زاید. بعد از آن‌، منموسونه‌ را به‌ ازدواج‌ خویش‌ در می‌آورد، و از او صاحب‌ نه‌ موسای‌ (موزها) یعنی‌ الاهه‌های‌ هنر می‌شود. آن‌گاه‌ لتو را به‌ زنی‌ برمی‌گزیند، و آپولون‌ و آرتمیس‌ را از او می‌یابد. بعد خواهر خویش‌ دمتر را به‌ همسری‌ انتخاب‌ می‌كند، و پرسفونه‌ از این‌ ازدواج‌ به‌ دنیا می‌آید. زئوس‌، پس‌ از آنكه‌ جوانی‌ خود را بدین‌گونه‌ به‌ خوشی‌ می‌گذراند، سرانجام‌ با خواهر دیگر خویش‌، هرا ، ازدواج‌ و او را ملكه‌ی‌ اولمپ‌ می‌كند. هرا، به‌ نوبه‌ی‌ خود، هبه‌ ، آرس‌ ، هفایستوس‌ ، و ایلیتویا را می‌زاید. از آنجا كه‌ هرا از برادر خود مسن‌تر است‌، در بسیاری‌ از شهرهای‌ یونانی‌ كه‌ مقام‌ مادری‌ و روابط‌ زناشویی‌ را محترم‌ می‌داشتند، او را بیش‌ از برادرش‌ حرمت‌ می‌نهادند. هرا خود زنی‌ هوشمند و موقر و جدی‌ است‌ و البته‌ بازی‌گوشیهای‌ شوهرش‌ را خوش‌ ندارد. از این‌رو بالاخره‌ میانشان‌ اختلاف‌ می‌افتد. زئوس‌ می‌خواهد او را مضروب‌ كند. ولی‌ دل‌ بستن‌ به‌ زنان‌ دیگر را چاره‌ای‌ مؤثرتر می‌یابد. نخستین‌ زنی‌ كه‌ از آدمیان‌ می‌گیرد، نیوبه‌ است‌. آخرین‌ همسر او از میان‌ آدمیزادگان‌، آلكمنه‌ است‌ كه‌ از اخلاف‌ نیوبه‌ و شانزدهمین‌ نسل‌ پس‌ از اوست‌. (مسلماً این‌ افسانه‌ها به‌ وسیله‌ی‌ شاعران‌ و قبایلی‌ كه‌ می‌خواستند برای‌ خود تباری‌ عالی‌ جعل‌ كنند ساخته‌ شده‌ است‌). زئوس‌، به‌ شیوه‌ی‌ انسان‌ یونانی‌، از نظر جنسی‌ و همخوابگی‌، میان‌ زن‌ و مرد فرقی‌ نمی‌گذارد. به‌ پسری‌ زیبا به‌ نام‌ گانومده‌ دل‌ می‌بازد و او را می‌رباید تا برفراز كوه‌ اولمپ‌ ساقی‌ بزم‌ او شود.

آتنه‌: باكره‌، با خرد و مغرور
بدیهی‌ است‌ كه‌ چنین‌ پدری‌ در میان‌ انبوه‌ فرزندان‌ خود قهرمانی‌ نیز خواهد داشت‌. یكی‌ از فرزندان‌ ممتاز او آتنه‌ است‌ كه‌ به‌ صورت‌ زنی‌ كامل‌ و مسلح‌ از سرزئوس‌ متولد شد. آتنه‌ الاهه‌ی‌ شهر آتن‌ است‌، به‌ بكارت‌ خویش‌ می‌بالد و به‌ همین‌ جهت‌ با دختران‌ باكره‌دوستی‌ می‌كند و، با انگیختن‌ شور جنگجویی‌، مردان‌ را به‌ ستایش‌ خود وا می‌دارد. چون‌ وی‌ دختر متیس‌ و صاحب‌ حكمت‌ است‌، حكمت‌ را به‌ عصر پریكلس‌ ارزانی‌ می‌دارد. پالاس‌ جبار را كه‌ با او نرد عشق‌ می‌بازد، به‌ قتل‌ می‌رساند و نام‌ او را بر نام‌ خویش‌ می‌افزاید تا برای‌ دیگر خواستگارانش‌ درس‌ عبرتی‌ باشد. شهر آتن‌ زیباترین‌ معابد و باشكوه‌ترین‌ اعیاد خود را به‌ آتنه‌ اختصاص‌ می‌دهد. 

آپولون‌ زیبا، خواهر آتنه‌
پرستش‌ آپولون‌ زیبا نسبت‌ به‌ پرستش‌ خواهرش‌ آتنه‌ رواج‌ بیشتری‌ دارد. آپولون‌ خدای‌ خورشید، نگهبان موسیقی‌ و شعر و هنر، آفریننده‌ی‌ شهرها، واضع‌ قوانین‌، خدای‌ درمان‌، و پدر آسكلپیوس‌ (خدای‌ پزشكی‌) به‌ شمار می‌رود. تیراندازی‌ توانا، خدای‌ جنگ‌، و جانشین‌ گایا و فویبه‌ در دلفی‌ است‌ و این‌ شهر را مقدس‌ترین‌ معبد یونان‌ می‌كند. خدای‌ رویش‌ هم‌ هست‌، به‌ همین‌ دلیل‌، در روزهای‌ درو، ده‌ یك‌ محصول‌ را به‌ او تخصیص‌ می‌دهند. او هم‌ در عوض‌، گرمی‌ و روشنی‌ طلایی‌ رنگ‌ خود را از دلفی‌ و دلوس‌ پخش‌ می‌كند. در همه‌ جا نظام‌ و زیبایی‌ به‌ وجود می‌آورد، و برخلاف‌ سایر خدایان‌ وحشت‌انگیز نیست‌. در جشنها و مراسم‌ پرستش‌ او، كه‌ مخصوصاً در دلوس‌ و دلفی‌ برپا می‌شود، شادی‌ موج‌ می‌زند، و مردم‌ در پرتو او خود را از سلامت‌ و حكمت‌ و خرد و موسیقی‌ برخوردار می‌یابند. 

آرتمیس‌ الهه‌ عفت‌؛ خواهر دیگر آتنه‌
خواهر او آرتمیس‌ (دیانا در روم‌) الاهه‌ی‌ عفت‌ است‌ و در جنگلها چنان‌ به‌ حیوانات‌ و خوشیهای‌ ساده‌ی‌ طبیعی‌ می‌پردازد كه‌ برای‌ عشق‌ورزی‌ با مردان‌ فرصتی‌ ندارد؛ الاهه‌ی‌ جنگلها و صحراها و چراگاههاست‌. همچنان‌ كه‌ آپولون‌ سرمشق‌ جوانان‌ محسوب‌ می‌شود، آرتمیس‌ عالی‌ترین‌ نمونه‌ی‌ دختران‌ جوان‌ به‌ شمار می‌آید. دارای‌ بدنی‌ نیرومند و ورزیده‌ و چابك‌، و به‌ زیور عفت‌ و تقوا آراسته‌ است‌. چون‌ الاهه‌ی‌ زنان‌ باردار نیز هست‌، زنان‌ برای‌ تخفیف‌ دردهای‌ زایمان‌ از او كمك‌ می‌خواهند. در اِفِسوس‌ ، شخصیت‌ آسیایی‌ خود را حفظ‌ می‌كند و خدای‌ مادری‌ و زایش‌ می‌شود. به‌ این‌ ترتیب‌، هنگام‌ نیایش‌ او، مفهوم‌ باكره‌ و مادر در هم‌ آمیخت‌ و كلیسای‌ مسیحی‌، در قرن‌ پنجم‌ میلادی‌، خصایص‌ او را به‌ مریم‌ نسبت‌ داد و عید درو را كه‌ در تابستان‌ به‌ نام‌ آرتمیس‌ برپا می‌شد، به‌ « عید صعود مریم‌ » تبدیل‌ كرد. از چنین‌ طرفی‌ است‌ كه‌ كهنه‌ در نو محفوظ‌ می‌ماند و همه‌ چیز عوض‌ می‌شود، مگر جوهر اصلی‌. تاریخ‌ هم‌، مثل‌ زندگی‌، یا باید سیری‌ مداوم‌ داشته‌ باشد، یا بمیرد، افراد و سازمانها می‌توانند تغییر كنند، ولی‌ آرام‌؛ ایجاد اختلالی‌ موحش‌ در روند توسعه‌ی‌ آنها نسیان‌ ملی‌ و دیوانگی‌ بار می‌آورد. 

هفایستوس‌ لَنْگْ: خدای‌ صنعت‌!
در میان‌ خدایان‌ اولمپ‌، یك‌ خدا هست‌ كه‌ بیش‌ از دیگران‌ به‌ آدمیان‌ شباهت‌ دارد. این‌ خدا، هفایستوس‌ لنگ‌ ، مظهر صنعت‌ است‌. رومیان‌ به‌ او وولكانوس‌ نام‌ داده‌اند. این‌ خدا مضحك‌ و رقت‌آور است‌، ولی‌ بیش‌ از خدایان‌ فریبكاری‌ كه‌ شفقت‌ ندارند و با او بدرفتاری‌ می‌كنند، احترام‌ ما را به‌ خود معطوف‌ می‌دارد، شاید در آغاز مظهر فروزان‌ كوره‌ و آتش‌ بوده‌ است‌. در منظومه‌های‌ هومر، فرزند زئوس‌ و هرا به‌ شمار می‌رود. سایر افسانه‌ها تأكید می‌كنند كه‌ چون‌ زئوس‌ آتنه‌ را از درون‌ خود به‌ دنیا می‌آورد، هرا بر او رشك‌ می‌برد و هفایستوس‌ را، بدون‌ آمیزش‌ با مرد، می‌زاید. سپس‌ چون‌ هفایستوس‌ را زشت‌ روی‌ و ناتوان‌ می‌بیند، او را از او لمپ‌ به‌ زیر می‌افكند. اما هفایستوس‌ راه‌ بازگشت‌ به‌ وطن‌ را می‌یابد، و بعداً قصور فراوانی‌ برای‌ اقامت‌ خدایان‌ می‌سازد. با همه‌ی‌ بدرفتاریهایی‌ كه‌ از ما در دیده‌ بود، حرمت‌ و مهر او را در دل‌ می‌پرورد و برای‌ دفاع‌ از او با زئوس‌ در می‌افتد، به‌ طوری‌ كه‌ زئوس‌، از خشم‌، پای‌ او را می‌گیرد و به‌ سوی‌ زمین‌ می‌افكند. یك‌ روز تمام‌ طول‌ می‌كشد تا هفایستوس‌ از آسمان‌ به‌ جزیره‌ی‌ لمنوس‌ سقوط‌ كند. قوزك‌ پایش‌ صدمه‌ می‌بیند و از آن‌ زمان‌ لنگ‌ می‌شود. لیكن‌ به‌ نظر هومر او پیش‌ از این‌ حادثه‌ هم‌ لنگ‌ بوده‌ است‌. در هر حال‌، دوباره‌ به‌ او لمپ‌ باز می‌گردد و در كارگاه‌ خود كوره‌ی‌ بزرگی‌ بر پا می‌دارد و، به‌ وسیله‌ی‌ بیست‌ دم‌ عظیم‌ و سندانی‌ بزرگ‌، به‌ ساختن‌ اسلحه‌ی‌ اخیلس‌ و مجسمه‌هایی‌ متحرك‌ و شگفتیهای‌ دیگر می‌پردازد. یونانیان‌ او را به‌ نام‌ خدای‌ فلزكاری‌ و مصنوعات‌ دستی‌ می‌پرستیدند و می‌گفتند كه‌ كوههای‌ آتشفشان‌، دودكشهای‌ كارگاه‌ زیر زمینی‌ او هستند. از بخت‌ بد، با آفرودیته‌ ازدواج‌ می‌كند و در می‌یابد كه‌ اجتماع‌ تقوا و زیبایی‌ در یك‌ موجود بسی‌ دشوار است‌. وقتی‌ كه‌ از روابط‌ همسر خویش‌ با آرس‌ آگاه‌ می‌شود، برای‌ آن‌ دو دلداده‌ دامی‌ می‌سازد و آنان‌ را در وقت‌ ملاقات‌ به‌ دام‌ می‌اندازد. برای‌ اینكه‌ انتقام‌ خود را بگیرد، ارباب‌ انواع‌ عشق‌ و جنگ‌ ( آفرودیته‌ و آرس‌ ) را به‌ زنجیر می‌كشد و در معرض‌ تماشای‌ دیگر خدایان‌ قرار می‌دهد و موجب‌ خنده‌ی‌ آنان‌ می‌شود. 

آرس‌، هرمس‌ و عشق‌ افرودیته‌

آرس‌ (مریخ‌ یا مارس‌ رومی‌) است‌ كه‌ در هوش‌ و فهم‌ امتیازی‌ ندارد و تنها هنرش‌ جنگ‌ كردن‌ است‌؛ حتی‌ جادو و فتنه‌انگیزی‌ آفرودیته‌ نمی‌تواند در او مستی‌ خونریزی‌ را فرو نشاند. هومر، آرس‌ را «لعنت‌ بشر» لقب‌ می‌دهد و، با لذت‌، ماجرای‌ سرنگون‌ شدن‌ او را با سنگی‌ از دست‌ آتنه‌ وصف‌ می‌كند؛ «وقتی‌ افتاد، هفت‌ جریب‌ زمین‌ را پوشاند». هرمس‌ (عطارد یا مركوریوس‌ رومی‌) جالب‌تر است‌. آورده‌اند كه‌ او در آغاز سنگ‌ بود، و پرستش‌ او از سنگ‌پرستی‌ آغاز شد. به‌ گمان‌ یونانیان‌، هرمس‌ در سنگها تجسم‌ می‌یابد. معمولاً به‌ هیئت‌ سنگ‌ درازی‌ است‌ كه‌ بر فراز گورها می‌نهند. سنگهای‌ مرزی‌ مزارع‌، كه‌ علاوه‌ بر تحدید اراضی‌، عامل‌ نگهبانی‌ مزارع‌ و افزایش‌ و فراوانی‌ محصولات‌ هستند، از اوست‌. قدرت‌ باروری‌ مرد نیز، كه‌ علامتهای‌ آن‌ در مقابل‌ خانه‌های‌ بزرگان‌ آتن‌ نصب‌ می‌شد، مرهون‌ هرمس‌ است‌. بی‌حرمتی‌ نسبت‌ به‌ این‌ علامتها بود كه‌ سبب‌ هلاكت‌ آلكیبیادس‌ و ویرانی‌ آتن‌ شد. از اینها گذشته‌، هرمس‌، خدای‌ مسافران‌ و پشتیبان‌ چاپارها به‌ شمار می‌رفت‌، از این‌رو چوبدستی‌ یكی‌ از علایم‌ او بود. بعداً خدای‌ بخت‌ و سوداگری‌ و زیركی‌، و مظهر مقیاسات‌ و اوزان‌، و همچنین‌ قدیس‌ حامی‌ پیمان‌شكنها، اختلاس‌ كنندگان‌، و دزدان‌ می‌شود. وانگهی‌، هرمس‌ پیامها و فرمانهای‌ خدایان‌ را به‌ یكدیگر و به‌ آدمیان‌ می‌رسانید، و با كفشهای‌ بالدارش‌ چون‌ تندباد راه‌ می‌رفت‌. به‌ بركت‌ جست‌ و خیزهای‌ خود، پیكری‌ متناسب‌ داشت‌، چنان‌ كه‌ پراكسیتلس‌، پیكر او را مدل‌ مجسمه‌ سازی‌ می‌دانست‌. معمولاً او را به‌ شكل‌ جوانی‌ نیرومند و تیز تك‌ و نگهبان‌ و یاور ورزشكاران‌ نشان‌ می‌دادند، و تصویر پیكر عریان‌ او، بی‌پرده‌، در همه‌ی‌ مراكز ورزش‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. به‌ عنوان‌ پیك‌ خدایان‌، الاهه‌ی‌ فصاحت‌ و مفسر امور نهانی‌ نیز بود. به‌ طوری‌ كه‌ هومر نقل‌ می‌كند، با بستن‌ چند تار بر كاسه‌ی‌ سنگ‌ پشت‌. جنگ‌ را اختراع‌ كرد. سرانجام‌ هرمس‌، به‌ عشق‌ آفرودیته‌ دچار آمد و از او صاحب‌ فرزندی‌ خنثی‌ به‌ نام‌ هرمافرودیته‌ (متخذ از نام‌ هرمس‌ و آفرودیته‌) شد، كه‌ واجد ویژگیهای‌ گوناگون‌ پدر و مادر خود بود. 

آفرودیته‌؛ عشق‌ و شهوت‌
آفرودیته‌ خدای‌ زیبایی‌ و عشق‌ یونانیان‌ است‌. از خاورمیانه‌ برخاست‌ و در قبرس‌ به‌ عنوان‌ مادر آسمانی‌ پرستش‌ شد. بدون‌ تردید، در آغاز خدای‌ مادران‌ و مسبب‌ تولید نسل‌ و باروری‌ گیاهان‌ و جانوران‌ و انسانها بود. در جریان‌ پیشرفت‌ تمدن‌، چون‌ دامنه‌ی‌ امنیت‌ بسط‌ یافت‌ و جمعیت‌ افزونی‌ گرفت‌، مردان‌ به‌ جای‌ تكیه‌ بر زایندگی‌ زنان‌، زیبایی‌ آنان‌ را مورد تأكید قرار دادند. بر اثر این‌ تحول‌، از آن‌ پس‌ آفرودیته‌ به‌ عنوان‌ مظهر زیبایی‌ و لذات‌ جنسی‌ مورد پرستش‌ یونانیان‌ قرار گرفت‌ و به‌ صورتهای‌ گوناگون‌ تجلی‌ كرد: آفرودیته‌ی‌ آسمانی‌ (خدای‌ عشق‌ پاك‌) و آفرودیته‌ی‌ زمینی‌ (الاهه‌ی‌ شهوات‌ جنسی‌) و آفرودیته‌ی‌ زیبا (ونوس‌ رومی‌) . در آتن‌ و كورنت‌، زنان‌ روسپی‌ به‌ نام‌ آفرودیته‌ معابدی‌ می‌ساختند و او را پشتیبان‌ خویش‌ می‌شناختند. در برخی‌ از شهرهای‌ یونانی‌، نخستین‌ روز آوریل‌ را به‌ عنوان‌ عید بزرگ‌ آفرودیته‌ جشن‌ می‌گرفتند؛ در این‌ جشن‌، مردان‌ و زنان‌ می‌توانستند آزادانه‌ به‌ فعالیت‌ جنسی‌ پردازند. ساكنان‌ جنوب‌، كه‌ شور جنسی‌ حادی‌ داشتند، آفرودیته‌ را خدای‌ عشق‌ می‌شمردند، حال‌ آنكه‌ شكارچیان‌ سرد مزاج‌ شمال‌، آرتمیس‌ را خدای‌ عشق‌ می‌دانستند. بنابر اساطیر، این‌ مظهر عشق‌ و شهوت‌، همسر هفایستوس‌ لنگ‌ شد، ولی‌ با آرس‌، هرمس‌، پوسیدون‌، دیونوسوس‌، و بسیاری‌ از آدمیان‌ مانند آنخیسس‌ و آدونیس‌ (بنا بر روایات‌، آدونیس‌ جوانی‌ است‌ زیبا روی‌ و مورد مهر آفرودیته‌ و پرسفونه‌. اماآرس‌، كه‌ به‌ آدونیس‌ حسد می‌برد، به‌ صورت‌ گراز در می‌آید و او را می‌كشد. از خون‌ آدونیس‌، گل‌ شقایق‌ می‌روید، و آفرودیته‌ به‌ غم‌ می‌افتد. زئوس‌ به‌ آفرودیته‌ فرمان‌ می‌دهد كه‌ آدونیس‌ (گل‌ شقایق‌) را نصف‌ سال‌ به‌ پرسفونه‌ واگذارد تا با او به‌ زیرزمین‌ رود. در قبرس‌ و فنیقیه‌، مردم‌، در عید آدونیس‌، برای‌ مرگ‌ آدونیس‌ (به‌ زیرزمین‌ رفتن‌ او در زمستان‌) و ظهور مجدد او (رویش‌ او در بهار) هم‌ سوگواری‌ و هم‌ شادمانی‌ می‌كردند)- به‌ عشقبازی‌ پرداخت‌، تا از رنج‌ همسری‌ هفایستوس‌ برهد. پاریس‌ در مسابقه‌ی‌ زیبایی‌، كه‌ بین‌ آفرودیته‌ و هرا و آتنه‌ صورت‌ پذیرفت‌، سیب‌زرین‌ (سیب‌ نفاق‌) مراد سیبی‌ است‌ كه‌ آریس‌ (الاهه‌ی‌ نفاق‌)، كه‌ به‌ یك‌ مجلس‌ عروسی‌ دعوت‌ نشده‌ بود، برای‌ زیباترین‌ زن‌ به‌ مجلس‌ جشن‌ انداخت‌. داور سیب‌ را به‌ آفرودیته‌ داد و مدعیان‌ دیگر (هرا و آتنه‌) را خشمگین‌ كرد، همین‌ امر موجب‌ جنگ‌ تروا شد.) را به‌ عنوان‌ جایزه‌ به‌ او داد. پراكسیتلس‌ مجسمه‌ی‌ بسیار زیبایی‌ از او ساخت‌، به‌ طوری‌ كه‌ یونانیان‌ مستغرق‌ جمال‌ او شدند و گناهانش‌ را فراموش‌ كردند. 

هستیا و پوسیدون‌؛ خواهر و برادر زئوس‌ 
خواهر زئوس‌، هستیا، الاهه‌ی‌ اجاق‌ خانواده‌، و برادر سركش‌ او، پوسیدون‌ (نپتونوس‌ رومی‌)، حاكم‌ دریاها بود. پوسیدون‌ خود را با زئوس‌ برابر می‌شمرد، و بسا اقوام‌، حتی‌ اقوامی‌ كه‌ در قاره‌ها دور از دریاها به‌ سر می‌بردند، او را پرستیدند، زیرا نه‌ تنها بر دریاها فرمان‌ می‌راند، بلكه‌ بر رودها و چشمه‌ها و مجاری‌ نهفته‌ در زیرزمین‌ نیز حكومت‌ داشت‌ و، به‌ وسیله‌ی‌ جریان‌ امواج‌ مد، ایجاد زلزله‌ می‌كرد. ملاحان‌ یونانی‌ در جزیره‌های‌ خطرناك‌ برای‌ او معبد می‌ساختند تا از خشم‌ دریا ایمن‌ باشند. 

خدایان‌ كم‌ اهمیت‌ اولمپی‌
در میان‌ خدایان‌ یونانی‌ و حتی‌ در میان‌ خدایان‌ اولمپی‌، خدایان‌ كوچك‌ كم‌ اهمیت‌ بسیار فراوان‌ بودند، و هر یك‌ برخی‌ از مظاهر بی‌شمار طبیعت‌ را نمایش‌ می‌دادند. از این‌ زمره‌اند: هستیا (وستای‌ رومی‌، خدای‌ اجاق‌ و آتش‌ مقدس‌)، ایریس‌ (رنگین‌كمان‌، قاصد زئوس‌)، هبه‌ (خدای‌ جوانی‌)، ایلیتویا (یاور زنان‌ باردار)، دیكه‌ (خدای‌ عدالت‌)، توخه‌ (بخت‌)، اروس‌ (خدای‌ عشق‌) - كه‌ هزیود او را آفریننده‌ی‌ جهان‌ می‌دانست‌ و ساپفو او را موجودی‌ كینه‌ توز و تلخ‌ و شیرین‌ خواند، هومنئوس‌ (نغمه‌ی‌ ازدواج‌)، هوپنوس‌ (خواب‌)، اونیروس‌ (رؤیا)، گراس‌ (پیری‌)، لته‌ (فراموشی‌)، تاناتوس‌ (مرگ‌)، و موزها یا موسای‌ (هنرهای‌ زیبا)- كلیو ، موز تاریخ‌؛ ائوترپه‌ ، موز شعر بزمی‌؛ تالیا ، موز نمایشنامه‌های‌ كمدی‌ و اشعار عاشقانه‌؛ ملپومنه‌ ، موز تراژدی‌؛ ترپسیخوره‌ ، موز رقص‌ و آواز؛ اراتو ، موز غزل‌ و اشعار هزل‌آمیز؛ پولومنیا ، موز سرودها؛ اورانیا ، موز نجوم‌؛ و كالیوپه‌ ، موز شعر حماسی‌. سه‌ الاهه‌ی‌ رحمت‌ وجود داشتند، و دوازده‌ خدای‌ «ساعت‌» آنها را خدمت‌ می‌كردند. خدایی‌ به‌ نام‌ نمسیس‌ نیك‌ و بد را میان‌ مردم‌ تقسیم‌ می‌كرد و كسانی‌ را كه‌ در روزگار فراوانی‌ نعمت‌ افراط‌ می‌نمودند (یعنی‌ دستخوش‌ هوبریس‌ یا سعادت‌ غرورآمیز بودند) به‌ بدبختی‌ می‌انداخت‌. الاهگان‌ انتقام‌ یا ارینوئس‌ هیچ‌ ستمی‌ را بی‌انتقام‌ نمی‌گذاردند و یونانیان‌، از سر ترس‌، آنها را ائومنیدس‌ (مهربانان‌) می‌نامیدند. الاهگان‌ سرنوشت‌ یا مویرای‌ حوادث‌ را تعیین‌ و تثبیت‌ می‌كردند. مفهوم‌ سرنوشت‌ چنان‌ بر اندیشه‌ی‌ یونانی‌ سلطه‌ می‌ورزید كه‌ حتی‌ خدایان‌ یونانی‌ هم‌ در اسارت‌ سرنوشتهایی‌ محتوم‌ به‌ سر می‌بردند. با چنین‌ مفاهیمی‌، مذهب‌ یونان‌ محدودیتهای‌ خود را یافت‌ و راه‌ به‌ علم‌ و قانون‌ باز كرد. 

  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.