| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
0
|
87/7/15 (02:22)
|
|
||
|
|
35
|
274
|
87/5/5 (11:17)
|
|
||
|
|
2
|
12
|
87/4/8 (10:27)
|
|
||
|
|
6
|
13
|
87/4/8 (10:22)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
87/3/29 (21:32)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/11/21 (17:37)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/8/18 (02:42)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
86/3/6 (20:21)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
86/2/5 (21:22)
|
|
||
|
|
1
|
19
|
86/1/3 (01:25)
|
|
عنوان بحثشیوانا ، استاد معرفت 22 مرداد 85 - 21:29 | |
انقلاب درونی همراه با مجله موفقیت پیام در تاریخ 85/5/22 ویرایش شده است. | |
پاسخ ها11 28 مهر 1385 ساعت 06:32 | |
ریسمان نامریی شیوانا به همراه تعداد زیادی از شاگردان خود صبح زود عازم معبدی در آنسوی كوهستان شدند. ساعتی كه راه رفتند به تعدادی دختر و پسر جوان رسیدند كه در كنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران كنار جاده وقتی چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع كردند به مسخره كردن آنها و برای هر یك از اعضای گروه اسم حیوانی را درست كردند و با صدای بلند این اسامی ناشایست را تكرار كردند. شیوانا سكوت كرد و هیچ نگفت. وقتی شبانگاه گروه به آنسوی كوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالی مطرح كرد و از آنها خواست تا اثر گذار ترین خاطره این سفر یك روزه را برای جمع بازگو كنند. تقریبا تمام اعضای گروه مسخره كردن صبحگاهی جوانان كنار جاده را به شكل بازگو كردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد كردند. شیوانا تبسمی كرد و گفت:" شما همگی متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل كردید و در تمام مسیر با این اندیشه كلنجار رفتید كه چرا در آن لحظه واكنش مناسبی را از خود ارائه ندادید!؟ شما همگی از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد كردید اما از این نكته كلیدی غافل بودید كه همین افراد ساده لوح و بی ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتی همین الآن هم بخش اعظم فكر و خیال شما را اشغال كردند. اگر حیوانی كه وسایل ما را حمل می كرد توسط افساری كه به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهی كرد. آن جوانان با یك ریسمان نامریی كه خود سازنده آن بودید در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تك تك جملات را مرور كردیدو آن صحنه ها را برای خود بارها در ذهن خویش تكرار كردید. شما با ریسمان نامریی كه دیده نمی شود ولی وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و كلمات آن جوانان بازی خورده اید. و آنقدر اسیر این بازی بوده اید كه هدف اصلی از این سفر معرفتی را از یاد برده اید.من به جرات می توانم بگویم كه آن جوانان از شما قوی تر بوده اند چرا كه با یك ادا و اطوارساده همه شما را تحت كنترل خود قرارداده اند و مادامی كه شما خاطره صبح را در ذهن خود یدك بكشید هرگز نمی توانید ادعای آزادی و استقلال فكری داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید. یادبگیرید كه در زندگی همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها كنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیاندیشید. اگر غیر از این عمل كنید. به مرور زمان حجم خاطراتی كه با خود یدك می كشید آنقدر زیاد می شود كه دیگر حتی فرصت یك لحظه تماشای دنیا را نیز از دست خواهید داد. |
10 28 مهر 1385 ساعت 06:31 | |
به اندازه فاصله زانو تا زمین روزی دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند و ازاو پرسیدند:" فاصله بین دچار یك مشكل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشكل چقدراست؟" شیوانا اندكی تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل یك فرد و راه نجات او از آن مشكل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است كه باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشكل راه حلی پیدا كرد. با یك جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشكلی حل نمی شود. " دومی كمی فكر كرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است كه بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. شیوانا منظور دیگری داشت." آندو تصمیم گرفتن نزد شیوانا بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. شیوانا با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:" وقتی یك انسان دچار مشكل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است كه فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی كائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توكل برای هیچ مشكلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشكلی كه یك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است كه برآن ایستاده است!" |
9 28 مهر 1385 ساعت 06:31 | |
هیچ كس نبود در بین شاگردان شیوانا پسر جوانی بود كه نظافتچی آشپزخانه و توالت مدرسه بود و هنگام درس در محضر شیوانا به صورت مستمع آزاد می نشست. هیچكس این پسر جوان را جدی نمی گرفت و همه او را به خاطر شغلش مسخره می كردند. روزی سركلاس شیوانا مردی غریبه وارد شد. او در گوشه ای نشست و به سخنان شیوانا گوش فرا داد. درس كه به پایان رسید ، بقیه شاگردان گرد او جمع شدند و از او خواستند تا خودش را معرفی كند. مرد غریبه تبسمی كرد و گفت:" سوالی می پرسم. اگر واقعا درس زندگی را از شیوانا آموخته اید جوابم را فوری بدهید! سوال این است: در زندگی همیشه پشت درهای بسته چیزی ترسناك در می زند. چه كسی جرات می كند آن در را باز كند!؟" دختری جوان كه شاگرد شیوانا بود بلافاصله پاسخ داد:" آن كس كه به خالق هستی ایمان دارد. از هیچ چیز نمی ترسد او برخواهد خواست و در را باز خواهد كرد!" پسرجوان بلافاصله پرسید:" و آنگاه پشت در چه كسی خواهد بود!؟" همه شاگردان شیوانا ساكت شدند. آنها به سوی شیوانا بازگشتندو از او خواستند تا كمك كند. شیوانا شانه هایش را بالا انداخت و نیم نگاهی به پسر جوان نظافتچی انداخت. پسر جوان تبسمی كرد. از جا برخاست. ظرف غذایش را كه مقابلش بود روی زمین خالی كرد و كاسه خالی را وارونه روی سرش گذاشت و به سوی آشپزخانه رفت. همه او را مسخره كردند. مرد غریبه خطاب به شیوانا گفت:" تو پاسخ سوال مرا از چنین جوان ساده لوحی خواستی!؟" شیوانا تبسمی كرد و گفت:" این پسر جوان بهترین جواب را به تو داد. او گفت پشت در هیچ كس نخواهد بود. چون وقتی ایمان برمی خیزد هیچ پدیده ترسناكی جرات پشت در پنهان شدن را ندارد." مردغریبه سرش را پائین انداخت و رفت. |
8 13 شهریور 1385 ساعت 18:28 | |
تو بگو كه هستی! زنی نزد شیوانا آمد و به او گفت:" پدرم مرد فقیری بود. اما من و خواهران و برادرانم در خانه پدر زندگی راحت و خوبی داشتیم. اما وقتی بزرگ شدم و به ناچار وارد اجتماع شدم، همه به خاطر فقر پدر با من رفتاری متفاوت نسبت به همسن و سالهای ثروتمندم داشتند. حتی همسرم هم با من مانند رفتاری نامناسب و دون شان من دارد. بگو چه كنم تا مردم به من بیشتر احترام بگذارند." شیوانا تبسمی كرد و گفت:" از این به بعدهر وقت خواستی خودت را به دیگران و یا به شیوانا و بخصوص خودت معرفی كنی بگو: " من شاهزاده ای هستم كه پدری فوق العاده ثروتمند داشته است. ما آنقدر ثروت داشتیم كه از پول و ثروت بیزار شدیم و تصمیم گرفتیم برای راحتی زندگی ساده ای پیشه كنیم. ما به طور نمایشی چند سالی را در محله ای فقیر نشین ساكن شدیم. اما این سكونت و همنشینی با فقرا نه نها مرا فقیر تر نساخت بلكه برعكس باعث شده تا احساس شاهزاده بودن بیشتر در وجود من تقویت شود. اكنون بر این باورم كه اصلا فقیرتر از دیگران نیستم و برعكس هرگاه كسی قصد كند مرا به خاطر ظاهر فقیرانه تحقیر كند از چشمان یك شاهزاده به او خیره خواهم شد. اگر چنین كنی و بااین باور زندگی كنی خواهی دید كه همه بی اختیار با تو مانند یك شاهزاده رفتار خواهند كرد و توآنگاه درخواهی یافت كه برای شاهزاده بودن لازم نیست كه پدرت حتما پادشاه یك سرزمین باشد!" |
7 13 شهریور 1385 ساعت 18:24 | |
تو بگو كه هستی! زنی نزد شیوانا آمد و به او گفت:" پدرم مرد فقیری بود. اما من و خواهران و برادرانم در خانه پدر زندگی راحت و خوبی داشتیم. اما وقتی بزرگ شدم و به ناچار وارد اجتماع شدم، همه به خاطر فقر پدر با من رفتاری متفاوت نسبت به همسن و سالهای ثروتمندم داشتند. حتی همسرم هم با من مانند رفتاری نامناسب و دون شان من دارد. بگو چه كنم تا مردم به من بیشتر احترام بگذارند." شیوانا تبسمی كرد و گفت:" از این به بعدهر وقت خواستی خودت را به دیگران و یا به شیوانا و بخصوص خودت معرفی كنی بگو: " من شاهزاده ای هستم كه پدری فوق العاده ثروتمند داشته است. ما آنقدر ثروت داشتیم كه از پول و ثروت بیزار شدیم و تصمیم گرفتیم برای راحتی زندگی ساده ای پیشه كنیم. ما به طور نمایشی چند سالی را در محله ای فقیر نشین ساكن شدیم. اما این سكونت و همنشینی با فقرا نه نها مرا فقیر تر نساخت بلكه برعكس باعث شده تا احساس شاهزاده بودن بیشتر در وجود من تقویت شود. اكنون بر این باورم كه اصلا فقیرتر از دیگران نیستم و برعكس هرگاه كسی قصد كند مرا به خاطر ظاهر فقیرانه تحقیر كند از چشمان یك شاهزاده به او خیره خواهم شد. اگر چنین كنی و بااین باور زندگی كنی خواهی دید كه همه بی اختیار با تو مانند یك شاهزاده رفتار خواهند كرد و توآنگاه درخواهی یافت كه برای شاهزاده بودن لازم نیست كه پدرت حتما پادشاه یك سرزمین باشد!" |
6 13 شهریور 1385 ساعت 18:22 | |
توهمی به نام نقطه شروع و پایان! روزی شیوانا به تنهایی در جاده ای راه می سپرد. در بین راه به جوانی برخورد کرد که با تکبر و سنگینی خاصی با وضعی غرور آمیز قدم برمی داشت. شیوانا به جوان رسید و بی اعتنا به او خواست راهش را ادامه دهد.اما جوان گستاخ خود را جلوی او انداخت و متکبرانه فریاد زد:" آهای مردک ! هیچ می دانی که من با وجود جوان تر بودن از تو جلوترم! و تو اگر سالها بدوی هرگز به من نخواهی رسید!؟" شیوانا به سوی جوان برگشت و با تعجب پرسید:" مگر نقطه شروع حرکت تو کجا بوده است!؟" جوان با تعجب پرسید:" نقطه شروع دیگر چیست پیرمرد! من تازه امروز صبح از این ده بغلی وارد جاده شده ام.و ایستگاه بعدی به مقصد می رسم." شیوانا گفت:" من دیشب از آنسوی قله به راه افتادم و فردا صبح به قله دیگر می رسم. شاید الآن از تو عقب تر باشم اما راه بیشتری نسبت به تو طی کرده ام و وقتی تو به مقصدت برسی ، من هنوز به راهم ادامه می دهم. هم نقطه شروع من از تو عقب تر است و هم نقطه پایان من از تو جلوتر ! به راستی چه چیزی در ذهن تو باعث شده این دو نقطه اساسی را نبینی و فقط همین الآن جلوتر بودن را شاهد باشی!" جوان ایستاد و خود را کناری کشید و با شرمندگی از شیوانا پرسید:" پس من هرگز به تو نخواهم رسید!؟" و شیوانا جواب داد:"بیا یک جور دیگر به قضیه نگاه کنیم ! الان که ایستادی به مقصد رسیدی! ولی من هنوز باید فرسنگها راه بروم. اگر باعث دلخوشی ات می شود باید بگویم که تو زودتر به مقصد رسیدی! و لذا برنده واقعی تو هستی ! اما همه این اول و آخرها بازی است و در قیاس با اصل زندگی پشیزی ارزش ندارد." |
5 13 شهریور 1385 ساعت 18:20 | |
آدم آدم است! از شیوانا پرسیدند که وقتی علم بشر پیشرفت کند و بتواند مرزهای دانایی خود را تا بیکران ادامه دهد و افق های جدیدی را در دانستن و دانایی کشف کند، آنگاه بشر به کجا خواهد رسید و چگونه زندگی خواهد کرد!؟ شیوانا گفت:" در آن روز هم بشر غذا خواهد خورد و آب خواهد نوشید و جفتی انتخاب خواهد کرد و پیر خواهد شد و سرانجام خواهد مرد. در آن روزگار انسان های حریص هنوز هم به جان هم خواهند افتاد و انسان های اهل معرفت هنوز هم در لابلای سخنان استادان به جستجوی آگاهی خواهند پرداخت. فقط اسلحه و ابزاری که برای علم جویی و جنگ اختراع خواهد شد تغییر خواهد کرد. حتی تا میلیونها سال بعد آدم هنوز هم آدم خواهد ماند و اگر معرفت را به عنوان یک اصل انتخاب نکند برای همیشه نیز به همین شکل خواهد ماند." |
4 29 مرداد 1385 ساعت 18:38 | |
كوچكترین ذره روزی یكی از شاگردان شیوانا در حضور جمع از او خواست تا روش شناختن پلیدی از پاكی را به او آموزش دهد. شیوانا پاسخ داد:" هرگاه دیدی رفتار یا گفتار یا نظریه یا عملی قصد نابود كردن كوچكترین واحد اجتماع یعنی خانواده را دارد بدان كه پشت آن دیدگاه و گفتار و نظریه ، پلیدی پنهان شده است!؟" شاگرد پرسید:" مگر كوچكترین واحد اجتماع چه ویزگی شاخصی دارد كه همه پلیدان تاریخ در تلاش اند تا آنرا از هم بپاشند؟" شیوانا پاسخ داد:"از به هم چسبیدن و كنار هم چیده شدن این واحدهای كوچك است كه جامعه بزرگ آرام و آرام ساز شكل می گیرد. و پلیدی برای منهدم ساختن جامعه انسانی به اصلی ترین واحد تشكیل دهنده جامعه یعنی خانواده یا پیوند متعهدانه یك زن و مرد حمله می كند. " |
3 29 مرداد 1385 ساعت 03:09 | |
همین الآن ،همین جا شخصی بود كه به خاطر رفتارش كسی او را جدی نمی گرفت. روزی او نزد شیوانا آمد و از برخورد نامناسب و شوخی های بی حد و مرز مردم نسبت به خودش گله كردو از شیوانا روشی خواست تا به طور تدریجی مردم رفتارشان را نسبت به او تغییر دهند و به او احترام بیشتری بگذارند. شیوانا خیلی جدی و محكم پاسخ داد:" تغییر رفتار تدریجی وجود ندارد. همه چیز باید ناگهانی رخ دهد!" آن شخص با تعجب به شیوانا گفت:" اما این امكان ندارد. مردم گمان خواهند كرد من عقلم را از دست داده ام و اوضاع از این كه هست بدتر می شود!؟" شیوانا سری تكان دادو گفت:" همان كه گفتم.اگر رفتاری كه در پیش می گیری جنون آمیز باشد، مردم بی گمان تو را مجنون خواهند نامید. مردم تو را همانی می دانند كه هستی و نشان می دهی. در واقع این تو هستی كه تعیین میكنی قضاوت مردم راجع به تو چه باشد. هر چه در تظاهر به آنچه هستی جدی تر باشی، مردم تو را با آنچه نشن می دهی یكی خواهند دانست. تلاش برای تغییر تدریجی یك رفتارو شخصیت در واقع تلاش برای رسیدن به شكل دیگری از همان شخصیت قبلی است. باید به یكباره از قالب شخصیتی كه تو را مضحكه دست مردم ساخته خارج شوی و شخصیت سنگین و متین و موقری را كه آرزو مندی پیشه كنی. خواهی دید كه درعرض چند ساعت و حتی در همان برخورد اول مردم تو را با شخصیت جدیدت خواهند پذیرفت و شخصیت مضحك قبلی به یكباره از نظرات محو خواهد شد. اگر در جستجوی تغییری همین الآن و همین جا اقدام كن!" |
2 23 مرداد 1385 ساعت 20:53 | |
بهشت در روح
در بین شاگردان شیوانا زوج جوانی بودند كه چهره ای فوق العاده شفاف و ملكوتی داشتند. این دو زوج به شدت شیفته سخنان شیوانا بودند و با وجودی كه كلبه شان در دورترین نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقیه در كلاس شیوانا شركت می كردند. ویژگی برجسته این زوج جوان یعنی شفافیت فوق العاده چهره و آرامش عمیق شان همیشه برای بقیه شاگردان شیوانا یك سوال بود. روزی دختری جوان كه صورتی معمولی داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شیوانا پرسید:" استاد! همه ما به یك اندازه از درس های شما بهره می بریم.شما برای همه ما یك درس واحد می گوئید. پس چگونه است كه چهره بعضی از ما شفافیت معمولی دارد و چهره این زوج جوان اینچنین ملكوتی می درخشد!" شیوانا تبسمی كرد و گفت:"ایمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زیاد بهشت را به روح تو می آورد.هر چه باور تو به خالق كائنات بیشترباشد. حضور او در وجود تو بیشتر نمودار می گردد. " |
1 22 مرداد 1385 ساعت 21:29 | |
نقل مكان به خانه امن تر! شیوانا استاد معرفت بود. یك روزصبح زود شیوانا سراسیمه وارد معبد شد و از تمام سالكین خواست تا معبد را به سرعت ترك كنند. چرا كه او رویای زلزله ای را دیده است كه تمام ساختمان های ضعیف شهر ازجمله معبد را خراب خواهد كرد. كاهن معبد شیوانا را مسخره كرد و به حاضرین گفت كه خدای معبد از آنها محافظت خواهد كرد و امن ترین جا برای جستن از خطر زلزله ، معبد است. عده ای از سالكین ازمعبد بیرون آمدندو عده ای دیگر در آن ماندند. ساعتی نگذشت كه پیش بینی شیوانا به حقیقت پیوست و زلزله ای مهیب تمام ساختمان های ضعیف شهر ازجمله معبد را روی سر ساكنین خود خراب كرد. كاهن و كسانی كه در معبد مانده بودند همگی زیر آوار از بین رفتند. یكی از شاگردان شیوانا با كنایه و دلخوری از استاد پرسید:”چرا خداوند به كاهن و عبادت كنندگان كمك نكرد. آنها به خانه خدا پناه برده بودند!“ شیوانا با تبسم گفت:” خداوند به آنها كمك كرد. خداوند به خواب من آمد و خبرزلزله را برایم آورد. در واقع خداوند از زبان من خطر را به آنها یادآور شده بود. كاهن و بقیه كافی بود چشمان خود را باز می كردند و می دیدندكه خانه خدا تمام عالم است ونه معبد و آنها فقط كافی بود از یك خانه خدا به خانه ای امن تر پناه می بردند.!“
|





