| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
35
|
331
|
89/10/23 (18:55)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/10/23 (18:49)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
88/2/6 (09:24)
|
|
||
|
|
1
|
13
|
87/7/30 (14:56)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
87/7/15 (02:22)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
87/4/8 (10:27)
|
|
||
|
|
6
|
24
|
87/4/8 (10:22)
|
|
||
|
|
2
|
24
|
87/3/29 (21:32)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
86/11/21 (17:37)
|
|
||
|
|
1
|
19
|
86/3/6 (20:21)
|
|
||
|
|
0
|
30
|
86/2/5 (21:22)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
86/1/3 (01:25)
|
|
||
|
|
11
|
71
|
85/7/28 (06:32)
|
|
||
|
|
8
|
97
|
85/7/7 (08:45)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
85/7/2 (06:10)
|
|
||
|
|
12
|
79
|
85/6/22 (23:26)
|
|
||
|
|
2
|
21
|
85/6/8 (21:59)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
85/5/18 (15:11)
|
|
ابوسعید ابوالخیر: فروتنی و ترك خود بینی
پایه و اساس معرفت حق دوری از خود پرستی و تكبر است.
پس از آفرینش آدم ، نخست گناه ، تكبر و خود برتر بینی بود كه از شیطان سر زد.
پس فرشتگان سجده كردند مگر ابلیس كه سر باز زد و خود را برتر دید و از كافران بود
شیخ گفت: آن مرد مال بسیار داشت. در دلش افتاد که تجارت کند. در کشتی نشسته بود، کشتی بشکست و مال و خواسته غرق شد و هر که در آنجا بودند هلاک شدند و او بر لوحی از الواح کشتی بماند. به جزیره ای افتاد خالی، بی مونس. سالها برآمد تنگدل گشت و غمی شد. شبی بر لب دریا نشسته بود برهنه و موی بالیده و جامه ها از وی رفته. این بیت می گفت:
چون کلاغ سیاه، سفید شود، من به نزد خاندان خود باز می گردم، و هیهات، کلاغ کی سفید می شود؟!
آوازی شنید که کسی گفت از دریا:
شاید غمی که با آن شب را به روز آورده ای، گشایش نزدیکی در پی داشته باشد. یا مرد نومید نباش. چه دانی که این سختی و رنج را که این ساعت تو در اویی، فرجی نزدیک پدید آمده باشد؟!
دیگر روز این مرد را چشم به دریا افتاد. چیزی عظیم دید. چون نزدیک فراز آمد، کشتی اهل او بود. چون آن مرد را بدبدند گفتند:" حال تو چیست؟" گفت:"قصه ی من دراز است." و قصه ی حال خود بگفت، و گفت که من از کدام شهرم. گفتند: ترا هیچ فرزندی بود؟ گفت:" مرا فرزندی بود خرد." چون بشنیدند، روی بر زمین نهادند و گفتند:" این پسر تست، و این کشتی از آن اوست و ما همه بندگان اوییم." پس او را جامه ها پوشیدند و گفتند:" اکنون اگر خواهی باز گردیم." پس با او باز گشتند و به جای خویش رسانیدند. شیخ گفت:
کار چون بسته شود بگشایدا وز پس هر غم طرب افزایدا
در آن وقت که شیخ قدس ا... روحه العزیز به نشابور بود، به حمام شد. درویشی او را خدمت می کرد و دست بر بازوی شیخ می نهاد و شوخ از پشت شیخ بر بازو جمع می کرد چنانکه رسم ایشان است، تا آنکس ببیند. در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد که " ای شیخ، جوانمردی چیست؟" شیخ گفت: "آنکه شوخ مرد پیش روی او نیاری" حاضران انصاف بدادند که کسی در این معنی بهتر از این سخنی نگفته است.
شوخ:چرک
آن فانی مطلق، آن باقی بر حق، آن محبوب الهی، آن معشوق نامتناهی، آن نازنین مملکت، آن بستانی معرفت، آن عرش فلک سُیر، قطب عالم: ابوسعید ابوالخیر قدس الله سره، پادشاه عهد بود بر جماه ی اکابر و مشایخ، و از هیچ کس چندان کرامت و ریاضت نقل نیست که از او. و هیچ شیخ را چندان اشراف نبود که او را در انواع علوم به کمال بود. در لطف و سازگاری آیتی بود خاصه در فقر. از این جهت بود که گفته اند هر جا که سخن ابو سعید رود همه ی دلها را وقت خوش شود زیرا که از ابوسعید هیچ نمانده است. و او هرگز من و ما نگفت. همه ایشان گفت.
نقل است که پدرش دوستار سلطان محمود غزنوی بود، چنانکه سرایی ساخته بود و جمله دیوار آن را صورت محمود و لشکریان و فیلان او نگاشته. شیخ کودک بود. گفت: یا بابا! از برای من خانه ای بازگیر. ابوسعید همه آن خانه را ا... بنوشت. پدرش گفت: این چرا می نویسی؟ گفت: تو نام سلطان خویش می نویسی و من نام سلطان خویش.
پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقشها را محو کرد و دل بر کار شیخ نهاد.
نقل است که چنان شکستگی داشت که در هر که نگریستی او را از خود بهتر دانستی . روزی به کنار دجله می گذشت . سایه ای دید با قرابه ای ، و زنی پیش او نشسته و از آن قرابه می آشامید . به خاطر حسن بگذشت که این مرد از من بهتراست .بازشرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که بازنی نامحرم نشسته و از قرابه می آشامد ؟ او در این خاطر بود که ناگاه کشتی یی گرانبار برسید و هفت مرد در آن بودند ، و ناگاه درگشت و غرقه شد . آن سیاه در رفت و شش تن را خلاص داد . پس روی به حسن کرد و گفت :برخیز اگر از من بهتری .من شش تن را نجات دادم . تو این یک تن را خلاص ده ، ای امام مسلمانان ! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است . خواستم تا تو را بیازمایم تا تو به چشم ظاهر می بینی یا به چشم باطن . اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر دیدی.حسن در پای او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته حق است پس گفت :ای سیاه ! چنانکه ایشان را از دریا خلاص کردی مرا از دریای پندار خلاص ده . سیاه گفت :چشمت روشن باد ! بعد از آن چنان شد که البته خود را بهتر از کسی دیگر ندانستی . (تذكرة الاولیاء)
" نقل است که شخصی تهیه سفر حجاز دیده بود که بدان سوی رود .
شیخ بدو گفت : در این سفر که برخاطر گذرانده ای چه قصد کردی ؟
مرد پاسخ داد : حق را می طلبم .
شیخ گفت: خدای خراسان کجاست که به حجاز می باید شد؟
رسول خدا فرمود : طلب کنید علم را ، اگر به چین باید شدن ،
نگفت طلب خدای کنید در حجاز. "
(کتاب نورالعلوم ، در وصف احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی)
خب این شبیه بحث نبود
اساسا گمان میكنم ما یعنی بنده ی حقیر و جناب كلانتر بحثی با هم نداشته باشیم چون هی با هم موافقیم