| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
9
|
72
|
91/2/22 (10:27)
|
|
||
|
|
108
|
2041
|
91/1/16 (19:17)
|
|
||
|
|
73
|
1385
|
91/1/13 (20:51)
|
|
||
|
|
18
|
574
|
91/1/5 (17:53)
|
|
||
|
|
3
|
140
|
91/1/5 (17:23)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
91/1/5 (17:21)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
90/9/5 (01:04)
|
|
||
|
|
1
|
41
|
90/8/1 (07:10)
|
|
||
|
|
4
|
28
|
90/7/14 (00:31)
|
|
||
|
|
34
|
390
|
90/6/2 (18:06)
|
|
||
|
|
1
|
53
|
89/10/23 (18:00)
|
|
||
|
|
14
|
229
|
89/10/11 (11:27)
|
|
||
|
|
1
|
33
|
89/10/7 (23:32)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
89/6/11 (14:52)
|
|
||
|
|
3
|
52
|
89/5/9 (13:11)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
88/8/10 (09:11)
|
|
||
|
|
36
|
415
|
88/7/17 (12:00)
|
|
||
|
|
0
|
131
|
88/5/8 (18:12)
|
|
||
|
|
0
|
102
|
88/4/4 (20:05)
|
|
||
|
|
1
|
55
|
88/2/14 (16:22)
|
|
عریانی یك شاخه غزل پیرهنم نیست
این وصله ی ناجور تو در حد تنم نیست
روحی كه ز افلاك تو بر خاك رسیده
در مرده ترین حوصله ی این بدنم نیست
بو میكشمت طعم علف هرزه ی دنیا
در تشنه ترین گشنگی این دهنم نیست
باران تو را سیل به مرداب كشانده
فرهادترین حادثه با كوه كنم نیست
تدریجی مرگی است به هر جا نرسیده
كرباس ترین حاشیه را در كفنم نیست
در منظر این عشق اگر رهگذری نیست
سر ها به سر دار شده باز سری نیست
گر در ره عشقت زخیالی تو گذشتی
از کل وجود و خود عاشق اثری نیست
از بت کده عشق اگر دیده گذر کرد
در دست پر از کینه او هم تبری نیست
دیگر همهگان مدعی عشق عزیزند
لیکن به در عشق ز آنان اثری نیست
آتش کده عشق کنون سرد و غم انگیز
از شعله یک عشق در آنجا خبری نیست
نیما دل خود کر ده به پهنای دو گیتی
آری ز خیال تو در این شب شرری نیست
ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
سید مهدی موسوی
|
|
|
|
تسبیح و استخاره و قرآن یواشکی
كارم شده است حافظ و دیوان یواشکی
در هر نبرد از تو اگر زخمه خورده ام
من را کشانده ای سر میدان یواشکی
هی چکه چکه چشم زمین تر نمی شود
شک می برم به قطره ی باران یواشکی
انگشت بر لبی که صد افسوس می گزد
من تو قرارو سادگیمان یواشکی
سالاد فصل می خورم و آه می کشم
اندوه توی سفره ی مهمان یواشکی
سیب و ترنج طعم گلابی دهان تو
نوشیده آب از لب لیوان یواشکی
صدیقه اسلامی
|
|
|
|
تسبیح و استخاره و قرآن یواشکی
كارم شده است حافظ و دیوان یواشکی
در هر نبرد از تو اگر زخمه خورده ام
من را کشانده ای سر میدان یواشکی
هی چکه چکه چشم زمین تر نمی شود
شک می برم به قطره ی باران یواشکی
انگشت بر لبی که صد افسوس می گزد
من تو قرارو سادگیمان یواشکی
سالاد فصل می خورم و آه می کشم
اندوه توی سفره ی مهمان یواشکی
سیب و ترنج طعم گلابی دهان تو
نوشیده آب از لب لیوان یواشکی
صدیقه اسلامی
ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
سید مهدی موسوی
ای کاش حرفهای تازه تری ، می شد به روی گونهء من جاری
من خسته ام از این حکایت تلخ ، این قصهء نبودن تکراری
این اشکها فقط بلدند انگار ، یک پرده از نمایش ما باشند
من حرفهای تازه تری دارم ، اما اگر که فرصت دیداری...
حالا که اینچنین به تو محتاجم ، اما اسیر بازی تقدیرم
باید که راه تازه تری باشد ، باید که راه تازه تری آری
یک عمر حول محور خود گشتم ، جان خودت دوباره نپیچانم
با هر بهانه ای که تو میگیری ، آوار می شود به دلم باری
اکنون منم همان بت دیروزی ، با قامتی شکسته تر از دیروز
حالا که از نگاه تو افتادم ، دارم تمام می شوم انگاری
پایان این نمایش تکراری ، آنگونه می شود که تو میخواهی
من بوسه میزنم به سر انگشتت ، وقتی درون دست تبر داری
قم - 89/10/30
عریانی یك شاخه غزل پیرهنم نیست
این وصله ی ناجور تو در حد تنم نیست
روحی كه ز افلاك تو بر خاك رسیده
در مرده ترین حوصله ی این بدنم نیست
بو میكشمت طعم علف هرزه ی دنیا
در تشنه ترین گشنگی این دهنم نیست
باران تو را سیل به مرداب كشانده
فرهادترین حادثه با كوه كنم نیست
تدریجی مرگی است به هر جا نرسیده
كرباس ترین حاشیه را در كفنم نیست
در منظر این عشق اگر رهگذری نیست
سر ها به سر دار شده باز سری نیست
گر در ره عشقت زخیالی تو گذشتی
از کل وجود و خود عاشق اثری نیست
از بت کده عشق اگر دیده گذر کرد
در دست پر از کینه او هم تبری نیست
دیگر همهگان مدعی عشق عزیزند
لیکن به در عشق ز آنان اثری نیست
آتش کده عشق کنون سرد و غم انگیز
از شعله یک عشق در آنجا خبری نیست
نیما دل خود کر ده به پهنای دو گیتی
آری ز خیال تو در این شب شرری نیست
پنجره
تبعید می شود دلی آنسوی پنجره
یک شب میان باد و هیاهوی پنجره
دستی مچا له شد و هراسان شبیه مرگ
یک آن هجوم برد به گیسوی پنجره
آتش نبود درد که می ریخت بی هوا
بر چهره اش میان دو بازوی پنجره
تقدیر می نوشت و ساعت شتاب کرد
مثل همیشه مرد رو به روی پنجره
در ذهن پر تلاطم بانو چه می گذشت
تردید،بازگشت،تکاپوی پنجره
تا لحظه ی وداع ... ودیگر تمام شد
چشمان مرد خیره به آنسوی پنجره
نرگس معرف (وروجک )
یك چارپاره
ازروزنامه گیجم و می ترسم
یک جسم کاغذی که ضرر دارد
این اتّفاق ذهنی معمولی
هی توی خواب هام اثر دارد
من مثل دیگران الکی خوبم
تو حسّ تازه ای به خودت داری
از من بدت می آید و می خندی
از من خوشت می آید و بیزاری
ما هر دو اشتباه کسی هستیم
آنقدر نابلد که به هم گیریم
هر روز می رویم ونمی آییم
هر روز می کـُشیم و نمی میریم
تو توی مغزَمی ...، ته یک سلـّول :
پشت همان جهنّم سرخ آبی
یک ژِن که از کسی به تنم مانده
مثل همیشه توی سَرم خوابی
یک شاهکار وحشی خون آلود
هی بی خودی به چشم تو می پاشم
این فکر ها جنون خود من نیست
تو نقشه می کشی که من این باشم
ما شکل آگهی وسط صفحه
مثل همان خبر که ضرر دارد
این روزنامه هفته ی پیش آمد
امّا هنوز از تو خبر دارد
رقیه خدابنده اویلی http://www.mordaad.blogfa.com
آتش زدی٫سوزاندی ام٫ای داد از این بیداد
دیگر چرا خاکسترم را می دهی بر باد
افسوس ای شیرین تر از افسانهء شیرین
فائق نشد بر کوه عشقت تیشه فرهاد
باور نمی کردم که عاشق می شوم روزی
امروز اما می زنم از عشق تو فریاد
قلب تو را وقتی به روی دست می بردم
مبهوت چشمانت شدم از دست من افتاد
قید نگاهت را زدن آنقدر آسان نیست
از قید چشمانت مرا هرگز مکن آزاد
از یاد من هرگز نخواهی رفت باور کن
آه ای سیه چشمی که مارا برده ای از یاد
هر چند من ویران شدم با گوشهء چشمت
اما از این پس تا همیشه خانه ات آباد
محسن بقائی 
آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من
من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست
خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من
بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من
یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من
تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان نگین به من
محدوده ی قلمرو من چین زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من
جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...
الهی آمین !
آخی چه از ته دل 



خدایا همه جوونا رو به آرزوشون برسون
الهی آمین



سرما کنار پنجره یخ زد ! عجیب نیست ؟
سرما هم از هوای تنم بی نصیب نیست
این اتفاق تازه زیادی عجیب شد
این اتفاق ساده زیادی عجیب نیست
هر شنبه های هفته همه بی قراریند
هر روز را برای سه شنبه شکیب نیست
این بوی توست توی هوای سه شنبه عصر
این بوی توست ، فصل زمستان که سیب نیست
دفترچه ای برای سه شنبه خریده ام
جای کرشمه های شما توی جیب نیست
آتش گرفته ام ، چه زمستان ؟! چه اتفاق ؟!
آتش که با نگاه تو دیگر غریب نیست
من آن مترسك ام كــه پر از شـــورم، دل داده ام به عشق كلاغی كه...
می گفـــت از محبــت و عشــــق اما ، پر زد بــــرای دیدن باغی كه...
رفتی و مــــزرعه زنفس افتـــاد ، سر رفت بغض ثانیـــــه ها بی تو
در گرد باد فاجعــــه ای سنگیــن ، خامـــوش شد فــروغ چراغی كه ...
تو در هــــوای پر زدن و رفتـن ، من نا گــــزیر ماندن و جان كندن
تكـــرار تلخ با تو نبــــودن ها ، با نقش ِ بر دل از غـــــم داغی كه ...
من ظاهرم اگرچه بد و زشت است ، عطر تنم سخـاوت گندم هاست
بوی بهـــــار می رســـد و بی تو ، دیگـر نمــــانده دل وَ دماغی كه ...
اینجـــا پر از پـــرنده شـــده دُور ام ، اما دلـــم اسیـــــر نگاه توست
این شعر هم برای ... ولش كن ! نه ! رفتی؟ برو به دیدن باغی كه ...
این شعر کاغذ پاره یک فرد معمولیست
تخدیر بعد از قرص و یک سردرد معولیست
ساعت چهارونیم بعدازظهر یکشنبه
مثل تمام روزهای فرد معمولیست
من ساکن شهری که در مرداد لبریز از
احوالپرسی های خیلی سرد معمولیست
دنیا تو را با یک مسکن می برد از یاد
مردن به چشم سنگها یک درد معمولیست
تقدیر من مانند اشکالی ته فنجان
یا ضرب تاسی روی تخته نرد معمولیست
این پرسه های عاشقانه زیر نور ماه
تنها صدای پای یک شبگرد معمولیست
هی شاهزاده سیندرلای شما امشب
در یک لباس راه راه زرد معمولیست
آن سایه مخدوش، آن حس نمی دانم
عشق است؟ نه تصویری از یک مرد معمولیست
سمیرا بالوندی
عریانی یك شاخه غزل پیرهنم نیست
این وصله ی ناجور تو در حد تنم نیست
روحی كه ز افلاك تو بر خاك رسیده
در مرده ترین حوصله ی این بدنم نیست
بو میكشمت طعم علف هرزه ی دنیا
در تشنه ترین گشنگی این دهنم نیست
باران تو را سیل به مرداب كشانده
فرهادترین حادثه با كوه كنم نیست
تدریجی مرگی است به هر جا نرسیده
كرباس ترین حاشیه را در كفنم نیست
صدیقه اسلامی