userinfo close
  ,

دكتر الهی قمشه ای


ghomshehei

تاسیس: 17 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آریا حروفی - معاونان
-- حتمابه قسمت (( مشاهده کلیه مباحث )) برید تا از تمامی مطالب کلوب استفاده لازم را ببرید --
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
125
4963
90/5/9 (22:29)
83
3337
90/5/4 (19:04)
445
11442
90/11/23 (16:40)
41
879
90/9/23 (21:39)
80
3444
90/10/9 (13:30)
9
40
90/11/22 (15:17)
27
180
90/10/29 (16:21)
5
37
90/10/17 (14:54)
2
33
90/10/11 (18:39)
11
111
90/9/28 (11:41)
1965
8000
90/9/9 (18:43)
0
4
90/9/8 (10:04)
2
17
90/9/4 (19:35)
8
65
90/9/3 (20:02)
1
25
90/9/3 (19:55)
29
280
90/9/3 (19:53)
353
1875
90/8/28 (01:45)
119
1473
90/7/12 (23:35)
34
363
90/6/22 (10:55)
10
128
90/5/26 (02:29)

عنوان بحث :: این بحث را 6 نفر دنبال می کنند.

دل گرفته م , delgerefteh
دل گرفته م - 16:27 1384/07/11

حكایت و لطیفه های شیرین


درود بر دوستان

در این قسمت حكایت ها و لطیفه های شیرین از كتاب های قدیمی رو براتون میزارم
امیدوارم لذت ببرید
راستی نظر خودتون رو حتما بنویسید .

حق یارتان
بدرود .

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
رضا رستگار , rezarastegar
رضا رستگار - 13:30 1390/10/9
80
حکیمی با فرزند خود در کوهی گرفتا آمدی و گرگی حمله بنمود. حکیم طعمه ای به گرگ بینداخت، گرگ طعمه بخورد و برفت و حکیم و فرزندش نجات یافتند. پس از این ماجرا پندی به کودک بداد و بگفت: اگر گرگی را طعمه ای دهی طعمه بگیرد و مادام که به خوردن طعمه مشغول بودی حمله ننمودی، ولی گرگ نفس گرگی است که اگر طعمه ای به او دادی یک قدم جلوتر آمدی و هر چه به او غذا و میدان دهی ترکت نکند، که جلوتر بیاید تا هلاکت سازد. پس فریب هوای نفس مخور و قدم به گناه منه که از ابتدا ستیز کن تا گرگ نفس خویش برانی، و الا گرگ بیابان به طعمه ای برود و گرگ نفس به طعمه ای بیاید!
ماریا رستگار , mareyarastegar
ماریا رستگار - 14:49 1390/09/11
79

سلا خیلی زیبا بود

رافق   , rafgh
رافق - 21:37 1390/08/14
78
پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سیر و پر غذا خورده ام

و می توانم دراز بکشم

و بخوابم!

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

اما...

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
رافق   , rafgh
رافق - 20:38 1390/08/12
77
در یک شب سرد زمستانی یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت.
غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.
با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش.

مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به
راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:
ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن جواب داد: بفرمایید
چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!
روژان حسینی , bahar_265
روژان حسینی - 08:51 1389/07/21
76

با سلام

امیدوارم همیشه موفق باشی

واقعا مطالبهایی كه نوشتی زیبا بود.

میلاد  , milad_6020
میلاد - 14:26 1389/01/5
75
salam mamnon khayli ghashng bod
امیر مهدی تمدن , aghamahdi71
امیر مهدی تمدن - 11:24 1388/11/2
74

به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
حمیدرضا  , hamidzizo
حمیدرضا - 22:00 1388/10/5
73

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت. وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.

  روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین

بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام

 چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده

خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند.

پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد

جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به

 دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیلهای رسیدكه مردم آن در

حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،


زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور

 كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

 

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،


اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید : چگونه میتوانید این مرد را

برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به

انگشت او نگاه كنید !!!

به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو

 از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا

بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو

 به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!


وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم

مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را

قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،


بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود
!!!


ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است

زینب     , zeinaaab
زینب - 03:51 1388/09/5
72

 

حكایت كرده‏اند كه مردى در بازار دمشق، گنجشكى رنگین و لطیف، به یك درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بین راه، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت: در من فایده‏اى، براى تو نیست . اگر مرا آزاد كنى، تو را سه نصیحت مى‏گویم كه هر یك، همچون گنجى است . دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مى‏گویم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم، مى‏گویم . مرد با خود اندیشید كه سه نصیحت از پرنده‏اى كه همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به یك درهم مى‏ارزد . پذیرفت و به گنجشك گفت كه پندهایت را بگو.
گنجشك گفت: نصیحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى، غصه مخور و غمگین مباش؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتا و دائما از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى‏شد . دیگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت، به آن سخن هیچ توجه نكن و از آن درگذر .
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشید و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خنده‏اى كرد . مرد گفت: نصیحت سوم را بگو!گنجشك گفت: نصیحت چیست !؟اى مرد نادان، زیان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر یك بیست مثقال وزن دارد . تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر مى‏دانستى كه چه گوهرهایى نزد من است، به هیچ قیمت، مرا رها نمى‏كردى .
مرد، از خشم و حسرت، نمى‏دانست كه چه كند. دست بر دست مى‏مالید و گنجشك را ناسزا مى‏گفت. ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت: حال كه مرا از چنان گوهرهایى محروم كردى، دست كم، آخرین پندت را بگو. گنجشك گفت: مرد ابله!با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى، غم مخور؛ اما اینك تو غمگینى كه چرا مرا از دست داده‏اى . نیز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذیر؛ اما تو هم اینك پذیرفتى كه در شكم من گوهرهایى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال، گوهر با خود حمل كنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى‏گویم كه قدر آن نخواهى دانست . این را گفت و در هوا ناپدید شد .- این حكایت، در منابع گوناگون به صورت‏هاى مختلف، به نظم و به نثر نقل شده است .

((طوطى نامه )) صفحه 93

 

باران بودن , honestly1
باران بودن - 20:36 1388/06/19
71

نقل است كه از ابراهیم ادهم پرسیدند كه:
«از چیست كه خداوند ـ تعالی ـ فرموده است:
(... بخوانید مرا تا دعایتان را استجابت كنم... «مؤمن، آیه 60»)
می‌خوانیم و اجابت نمی‌آید.»
گفت: «از بهر آن كه خدای را تـَعالی و تقدس ـ می‌دانید و طاعتش نمی‌دارید.
و رسول وی را می‌شناسید و متابعت سنت وی نمی‌كنید

و قرآن می‌خوانید و بدان عمل نمی‌نمایید و نعمت می‌خورید و شكر نمی‌گویید و می‌دانید
كه بهشت آراسته است از برای مطیعان، و طلب نمی‌كنید و دوزخ آفریده است
از برای عاصیان با سلاسل و اغلال آتشین، و از آن نمی‌ترسید و نمی‌گریزید
و می‌دانید كه شیطان دشمن است و با او عداوت نمی‌كنید

 و می‌دانید كه مرگ هست
و ساختگی مرگ نمی‌كنید و مادر و پدر و فرزندان را در خاك می‌كنید و از آن عبرت نمی‌گیرید
و از عیبهای خود دست نمی‌دارید و همیشه به عیب دیگران مشغولید.
كسی كه چنین بُوَد، دعای او چون به اجابت پیوندد؟

این همه تحمل، از آثار صفت صبوری و رحیمی است و موقوف به روز جزاست.»
 

"شیخ عطار"

سهیلا همتا , solimasih
سهیلا همتا - 13:03 1388/06/3
70

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.                      می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

 -اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام!  پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

 صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

 صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

 صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

 صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی

فهیمه محب اهل بیت علیهم السلام , shamoparvane
69

به نام الله كه بهترین نگهدار است

سالكی به استاد خود گفت:

سالها به دنبال تنویر بوده ام واكنون احساس میكنم به آن نزدیك شده ام می خواهم بدانم گام بعدی چیست؟

پیر پرسید:چگونه گذران زندگی میكنی؟

:هنوز نمیدانم زندگی ام را چگونه باید تامین كنم والدینم به من كمك میكنند.اما كمكی ناچیز است.

پیر گفت:گام بعدی این است كه نیم دقیقه به خورشید خیره شوی سالك اطاعت كرد.وقتی نیم دقیقه به پایان

رسید پیر از او خواست كه منظره اطراف خود را توصیف كند.

سالك گفت: نمیتوانم ، نور خورشید بینایی ام را مختل كرده است.

پیر گفت: انسانی كه تنها به دنبال نور است و حال آنكه در قبال مسئولیت هایش متزلزل میباشد هرگز به

 تنویر دست نخواهد یافت و آنكه تنها چشم به خورشید دوخته عاقبت كور خواهد شد.

(مكتوب_پائولوكوئلیو)

 

باران بودن , honestly1
باران بودن - 00:55 1387/11/17
68

 لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه‌تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.


کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده‌ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم. (پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم)

باران بودن , honestly1
باران بودن - 19:44 1387/11/14
67
  •  سفید،زرد،همه ی رنگ ها.

 ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت:  بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

مكثی كرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

 چشم  باز كرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و دوباره چشم بر هم نهاد.

 داستان از: سهیل میرزائی

اناهیت مهر , shidin_hair_abed
اناهیت مهر - 19:23 1387/11/14
66
نقل است گوهر شاد همسر شاهرخ میرزا
زنی پارسا و مومن بود یك روز كه به زیارت بارگاه امام رضا(ع) رفته بود به دلش افتاد مسجدی در مقابل حرم ایشان بنا كند پس گردن بند قیمتی خود را كه از گرانبها ترین اشیاء دربار شاهرخ بود فروخت و
سفارش ساخت مسجد را داد
روزها گذشت و كارگران مشغول كار بودند
هر روز می آمد و از نزدیك مراحل انجام كار را بازدید می كرد
یك روز یكی از كارگران نگاهش به وی افتاد در حالی كه باد جامه از روی ماه گون او برداشته بود
كارگر بخت برگشته یك دل كه نه صد دل عاشق زیبایی جمال گوهرشاد شد .
دیگر دست و دلش به كار نمی رفت كم كم رخش زرد شد و بعد از چند روز دیگر نتوانست به سر كار حاضر گردد
خبر این عاشق بخت برگشته آنچنان در همه جا پیچید كه خود گوهر شاد هم از موضوع مطلع شد
به ندیمان دستور داد وی را حاضر كنند
بعد گفت آنكه می گویند عاشق من شده، توای؟
كارگر بیچاره كه هم از ترس و هم از فرط عشق گوهر شاد زبانش از تكلم باز مانده بود با سر اشاره كرد بلی
گوهر شاد گفت خوب من الان در عقد شاهرخ هستم
یك شرط دارم اگر اجابت كنی حاضرم از وی طلاق بگیرم و همسر توشوم
كارگر گفت چه شرطی بانو؟
گوهر شاد گفت تو قول بده 40 روز واقعا و از ته دل به عبادت خدا بپردازی بعد از آن اگر آثار این عبادت خالصانه را در تو دیدم حاضرم همسر تو شوم
كارگر آنقدر خوشحال شده بود كه بدون خداحافظی و اذن ملكه رفت كه به شرط عمل كند
روزها می گذشت و كارگر
رفته بود و در مسجدی معتكف شده بود
بعد از 40 روز گوهر شاد دستور داد وی را حاضر كنند
از او پرسید به عهدش وفاكرده یا خیر؟
كارگر جواب داد آری
گوهر شاد پرسید از كجا بدانم كه درست به آنچه گفتم عمل كرده ای؟
كارگر لبخندی زد و گفت از آنجا كه دیگر هیچ میلی به تو ندارم اما
بخاطر این لطف و تدبیر ازتو سپاس گزارم
http://www.goodreads.com
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.