| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
125
|
4963
|
90/5/9 (22:29)
|
|
||
|
|
83
|
3337
|
90/5/4 (19:04)
|
|
||
|
|
445
|
11442
|
90/11/23 (16:40)
|
|
||
|
|
41
|
879
|
90/9/23 (21:39)
|
|
||
|
|
80
|
3444
|
90/10/9 (13:30)
|
|
||
|
|
9
|
40
|
90/11/22 (15:17)
|
|
||
|
|
27
|
180
|
90/10/29 (16:21)
|
|
||
|
|
5
|
37
|
90/10/17 (14:54)
|
|
||
|
|
2
|
33
|
90/10/11 (18:39)
|
|
||
|
|
11
|
111
|
90/9/28 (11:41)
|
|
||
|
|
1965
|
8000
|
90/9/9 (18:43)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/9/8 (10:04)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
90/9/4 (19:35)
|
|
||
|
|
8
|
65
|
90/9/3 (20:02)
|
|
||
|
|
1
|
25
|
90/9/3 (19:55)
|
|
||
|
|
29
|
280
|
90/9/3 (19:53)
|
|
||
|
|
353
|
1875
|
90/8/28 (01:45)
|
|
||
|
|
119
|
1473
|
90/7/12 (23:35)
|
|
||
|
|
34
|
363
|
90/6/22 (10:55)
|
|
||
|
|
10
|
128
|
90/5/26 (02:29)
|
|
به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت. وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین
بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام
چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده
خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند.
پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد
جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به
دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیلهای رسیدكه مردم آن در
حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور
كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،
اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید : چگونه میتوانید این مرد را
برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به
انگشت او نگاه كنید !!!
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تواز اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا
بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو
به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را
قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،
بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!
ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است
حكایت كردهاند كه مردى در بازار دمشق، گنجشكى رنگین و لطیف، به یك درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بین راه، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت: در من فایدهاى، براى تو نیست . اگر مرا آزاد كنى، تو را سه نصیحت مىگویم كه هر یك، همچون گنجى است . دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مىگویم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم، مىگویم . مرد با خود اندیشید كه سه نصیحت از پرندهاى كه همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به یك درهم مىارزد . پذیرفت و به گنجشك گفت كه پندهایت را بگو.
گنجشك گفت: نصیحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى، غصه مخور و غمگین مباش؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتا و دائما از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمىشد . دیگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت، به آن سخن هیچ توجه نكن و از آن درگذر .
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشید و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خندهاى كرد . مرد گفت: نصیحت سوم را بگو!گنجشك گفت: نصیحت چیست !؟اى مرد نادان، زیان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر یك بیست مثقال وزن دارد . تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر مىدانستى كه چه گوهرهایى نزد من است، به هیچ قیمت، مرا رها نمىكردى .
مرد، از خشم و حسرت، نمىدانست كه چه كند. دست بر دست مىمالید و گنجشك را ناسزا مىگفت. ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت: حال كه مرا از چنان گوهرهایى محروم كردى، دست كم، آخرین پندت را بگو. گنجشك گفت: مرد ابله!با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى، غم مخور؛ اما اینك تو غمگینى كه چرا مرا از دست دادهاى . نیز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذیر؛ اما تو هم اینك پذیرفتى كه در شكم من گوهرهایى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال، گوهر با خود حمل كنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمىگویم كه قدر آن نخواهى دانست . این را گفت و در هوا ناپدید شد .- این حكایت، در منابع گوناگون به صورتهاى مختلف، به نظم و به نثر نقل شده است .
((طوطى نامه )) صفحه 93
نقل است كه از ابراهیم ادهم پرسیدند كه:
«از چیست كه خداوند ـ تعالی ـ فرموده است:
(... بخوانید مرا تا دعایتان را استجابت كنم... «مؤمن، آیه 60»)
میخوانیم و اجابت نمیآید.»
گفت: «از بهر آن كه خدای را تـَعالی و تقدس ـ میدانید و طاعتش نمیدارید.
و رسول وی را میشناسید و متابعت سنت وی نمیكنید
و قرآن میخوانید و بدان عمل نمینمایید و نعمت میخورید و شكر نمیگویید و میدانید
كه بهشت آراسته است از برای مطیعان، و طلب نمیكنید و دوزخ آفریده است
از برای عاصیان با سلاسل و اغلال آتشین، و از آن نمیترسید و نمیگریزید
و میدانید كه شیطان دشمن است و با او عداوت نمیكنید
و میدانید كه مرگ هست
و ساختگی مرگ نمیكنید و مادر و پدر و فرزندان را در خاك میكنید و از آن عبرت نمیگیرید
و از عیبهای خود دست نمیدارید و همیشه به عیب دیگران مشغولید.
كسی كه چنین بُوَد، دعای او چون به اجابت پیوندد؟
این همه تحمل، از آثار صفت صبوری و رحیمی است و موقوف به روز جزاست.»
"شیخ عطار"
پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
-اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام! پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی
به نام الله كه بهترین نگهدار است
سالكی به استاد خود گفت:
سالها به دنبال تنویر بوده ام واكنون احساس میكنم به آن نزدیك شده ام می خواهم بدانم گام بعدی چیست؟
پیر پرسید:چگونه گذران زندگی میكنی؟
:هنوز نمیدانم زندگی ام را چگونه باید تامین كنم والدینم به من كمك میكنند.اما كمكی ناچیز است.
پیر گفت:گام بعدی این است كه نیم دقیقه به خورشید خیره شوی سالك اطاعت كرد.وقتی نیم دقیقه به پایان
رسید پیر از او خواست كه منظره اطراف خود را توصیف كند.
سالك گفت: نمیتوانم ، نور خورشید بینایی ام را مختل كرده است.
پیر گفت: انسانی كه تنها به دنبال نور است و حال آنكه در قبال مسئولیت هایش متزلزل میباشد هرگز به
تنویر دست نخواهد یافت و آنكه تنها چشم به خورشید دوخته عاقبت كور خواهد شد.
(مكتوب_پائولوكوئلیو)
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد. کار را نیمهتمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخهبرداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزهای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیدهام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز میخواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم. (پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم)
ـ مامان! یه سوال بپرسم؟
زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.
- مامان خدا زرده؟
زن سر جلو برد: چطور؟
- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده.
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.
مكثی كرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن،چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.
چشم باز كرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و
لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.
زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد
و دوباره چشم بر هم نهاد.
داستان از: سهیل میرزائی