userinfo close

  ,

دكتر الهی قمشه ای


ghomshehei

تاسیس: 17 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آریا حروفی - معاونان
-- حتمابه قسمت (( مشاهده کلیه مباحث )) برید تا از تمامی مطالب کلوب استفاده لازم را ببرید --
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
87
3432
91/1/29 (10:02)
126
5091
91/1/23 (19:20)
447
11792
91/2/29 (09:47)
41
899
90/9/23 (21:39)
83
3519
91/2/14 (10:09)
8
50
91/3/3 (21:53)
13
54
91/2/29 (09:50)
10
136
91/2/21 (10:56)
122
1513
91/2/21 (10:19)
0
3
91/2/16 (08:31)
4
31
91/2/2 (21:49)
31
215
91/2/2 (00:42)
15
139
91/2/2 (00:33)
11
142
91/1/23 (07:16)
35
384
91/1/23 (07:15)
5
58
91/1/23 (07:12)
6
33
91/1/16 (10:20)
6
44
91/1/16 (10:19)
1
34
91/1/16 (10:19)
6
63
91/1/16 (10:13)

عنوان بحث :: این بحث را 11 نفر دنبال می کنند.

دل گرفته م , delgerefteh
دل گرفته م - 08:07 1384/06/31

جملات قصار

درود بر دوستان

ولا دیگه چی بگم !!!!!

حق یازتان
بدرود .
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
حمیدرضا  , hamidzizo
حمیدرضا - 09:47 1391/02/29
447
بنده که نباشی ... متکبر می شوی ... حتی در سجده های طولانی ...
امین فلاحی  , amin_fallah
امین فلاحی - 16:22 1391/01/22
446
آرامم مثله مزرعه ای كه تمام محصولاتش را ملخ ها خورده باشند
دیگر نگران داس ها نیستم
 رهـــــــــــــااا تر از همیشه  , marjanyekimeseto
445
رهگذر   

گیج ز هر عابر و هرکس   

پرسید:   

پس خدا کو نکند گم شده است؟!!   

همه از پرسش او سخت   

به خود لرزیدند...

نگار جون , wwwclassmate
نگار جون - 16:40 1390/11/23
444

سلام, لطفا در این نظرسنجی شرکت کنید.

ممنونم.

http://www.cloob.com/profile/poll/answer/username/wwwclassmate/pollid/61188/listtype/list

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری هفتم www.pichak.net كلیك كنید

محمد  , bibigol
محمد - 00:39 1390/10/23
443
بچه ها کسی می دونه چطوری می شه با استاد ارتباط داشته باشی؟اصلا ممکنه؟
نــــور فاطــــمی , n0or
442

داستان قشنگ و مفیدی بود!

درود بر شما خوب

نــــور فاطــــمی , n0or
441

درود بر شــــــــــــما

رافق   , rafgh
رافق - 17:14 1390/08/12
440
گفت بر آنچه می‌دانی عمل کن!

گفتم با آنچه نمی‌دانم چه کنم؟ نادانسته‌هایم بسیار و دانسته‌ها اندکند.

گفت بر آنچه نمی‌دانی صبر کن!

گفتم بهتر آن نیست که شاگردی کنم تا بدانم.

گفت شاگردی یعنی عمل. شاگرد عمل باش تا راه با تو سخن بگوید.

..
رافق   , rafgh
رافق - 17:07 1390/08/12
439
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، به این بیندیش که شاید تو هم یک عقابی، به دنبال رویا هایت برو و به حرفهای نا امید کننده ی مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن...
   کهربا        , ccheshmakk
کهربا - 01:23 1390/06/12
438
اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.
شهره  , mahal
شهره - 18:48 1390/04/30
437

زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن ولمس کردن نیستن اونا رو با قلبتون احساس کنید 23.gif

 

                                           واقعا لذت بردم ممنون از زحماتتون

سید قاسم موسوی , tttttt2011
سید قاسم موسوی - 19:28 1390/03/2
436
سلام
اقای هیچ کس نبود , majid_deadluck
435
مانده بودم

 

چطور پایت را به شعر باز کنم

 

تو

 

شمع چندین سالگی ات را فوت کرده بودی

 

تا قاصد ک به اتاقم بیا ید

 

به اشپز خانه

 

              پذیرایی

 

                       اتاق خواب

 

بعد بیدار شویم

 

در یک عصر پاییزی

 

در خیابان های پاریس قدمی بزنیم

 

بگویی

 

دنیا بدون تو راه برگشت ندارد

 

من خوشحال کلاهم را به رودخانه رن بیاندازم

 

سوار بر کشتی ژول ورن

 

چند شاخه گل از گل خانه ای از امستردام

 

دو فنجان قهوه از کاقه های سائوپائولو

 

یک سبد سیب از باغ های بیروت

 

چند نارگیل از روستای افریقا

 

این میز به سلیقه توچیده شده

 

به چشم هایم خیره شو

 

بخند

 

تا لبهایت زمان را بی تاثیر ترین شاهد معرفی کند

 

این با احساس ترین قرار دنیاست  
اقای هیچ کس نبود , majid_deadluck
434


قسمت معروفیه در کتاب شازده کوچولو شاید هم بارها خونده باشین اما ارزش یک بار دیگه خوندن را داره

روباه گفت:
-سلام.
شازده کوچولو مودبانه جواب داد:
-سلام.
سر برگرداند ولی کسی را ندید.
صدا گفت:
-من اینجا هستم،زیر درخت سیب...
شازده کوچولو گفت:
-تو کی هستی؟خیلی خوشگلی...
روباه گفت:
-من روباهم.
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد:
-بیا با من بازی کن.من خیلی غمگینم...
روباه گفت:
-نمی توانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت:
-ببخش!
اما کمی فکر کرد و باز گفت:
-اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
-تو اهل اینجا نیستی.پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت:
-پی آدمها می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
-آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند.این کارشان اسباب زحمت است!مرغ هم پرورش می دهند.فایده شان فقط همین است.تو پی مرغ می گردی؟شازده کوچولو گفت:-نه.من پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
-این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود.یعنی پیوند بستن...
-پیوند بستن؟
روباه گفت:
-البته.مثلا تو برای من هنوز پسربچه ای بیشتر نیستی،مثل صدهزار پسر بچه دیگر.نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری.من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم،مثل صدهزار روباه دیگر.ولی اگر تو مرا اهلی کنی،هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت.تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه ی جهان خواهم شد...
شازده کوچولو گفت:
-کم کم دارم می فهمم.یک گل هست...که گمانم مرا اهلی کرده باشد...
روباه گفت:
-ممکن است.آخر در روی زمین همه جور چیزی دیده می شود...
شازده کوچولو گفت:-ولی این در روی زمین نیست.روباه گویی سخت کنجکاو شد.گفت:-دریک سیاره دیگر؟
-آره. در آن سیاره شکارچی هم هست؟ نه.-این خیلی جالب است!مرغ چطور؟ نه.
روباه آهی کشید و گفت:-هیچ چیز کامل نیست.
اما روباه دنبال سخن پیشین خود را گرفت:
-زندگی من یکنواخت است.من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا شکار می کنند.همه مرغها شبیه هم اند و همه آدمها هم شبیه هم اند.این زندگی کسل ام می کند.ولی اگر تو مرا اهلی کنی،زندگیم چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابیده است.آن وقت من صدای پایی را که با صدای پای همه ی پاهای دیگر فرق دارد را خواهم شناخت.صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند.ولی صدای پای تو مثل نغمه موسیقی از لانه بیرونم می آورد.علاوه بر این،نگاه کن! آن جا،آن گندمزار ها را می بینی؟من نان نمی خورم.گندم برای من بی فایده است!ولی تو موهای طلایی داری.پس وقتی که اهلی ام کنی معجزه می شود! گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند. و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد.گفت:
-خواهش می کنم...بیا و مرا اهلی کن!
شازده کوچولو گفت:
-دلم می خواهد،ولی خیلی وقت ندارم.باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.روباه گفت:
-فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی.آدمهای دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.همه چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند.ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر دوستی ندارند.
تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو گفت:
-چه کار باید بکنم؟
روباه جواب داد:
-باید خیلی حوصله کنی.اول کمی دور از من این جور روی علفها می نشینی.من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی.زبان سرچشمه ی سوء تفاهم هاست.اما تو هر روز کمی نزدیک تر می نشینی...
شازده کوچولو فردا باز آمد.
روباه گفت:
-بهتر بود که در همان وقت دیروز می آمدی.مثلا اگر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد حس می کنم که خوشبختم.هرچه ساعت پیشتر می رود خوشبختیم بیشتر می شود.درساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم،و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم!ولی تو اگر بی وقت بیایی هرگز نخواهم دانست که کی باید دلم را به شوق دیدارت خوش کنم...آخر همه چیز آدابی دارد.
شازده کوچولو گفت:
-آداب چیست؟
روباه گفت:
-این هم از چیزهای فراموش شده است.آداب باعث می شود که روزی متفاوت با روزهای دیگر و ساعتی متفاوت با ساعتهای دیگر باشد.مثلا شکارچی ها آدابی دارند:روزهای پنجشنبه با دختران ده می رقصند. پس پنجشنبه برای من روز شورانگیزی است.من در این روز تا نزدیک باغهای انگور به گردش می روم.اگر شکارچیها بی وقت می رقصیدند روزها همه شبیه هم می شد و من دیگر تعطیل نداشتم.
پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.و چون ساعت جدایی نزدیک شد.
روباه گفت:
-آه!...من گریه خواهم کرد.
شازده کوچولو گفت:
-تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم.ولی خودت خواستی که اهلی ات کنم...
روباه گفت:
- درست است.
شازده کوچولو گفت:
- ولی تو گریه خواهی کرد!
روباه گفت:
-درست است.
-پس حاصلی برای تو ندارد.
-چرا دارد.رنگ گندمزارها...
سپس گفت:
-برو و دوباره گلها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست.بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم.
شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید.به آنها گفت:
-شما هیچ شباهتی به گل من ندارید،شما هنوز هیچ نیستید.کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید.روباه من هم مثل شما بود.روباهی بود شبیه صدهزار روباه دیگر.ولی من او را دوست خود کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گلها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-شما زیبایید،ولی جز زیبایی هیچ ندارید.کسی برای شما نمی میرد.
البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند.ولی او به تنهایی از همه شما سر است،چون من فقط او را آب داده ام،چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام.چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساخته ام،چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته ام(جز دو سه کرم برای پروانه شدن)،چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام.چون او گل من است.
سپس پیش روباه برگشت.گفت:
-خداحافظ.
روباه گفت:
-خداحافظ.راز من این است و بسیار ساده است:فقط با چشم دل می توان خوب دید.اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت:
-همان مقدار وقتی که برای گل ات صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گل ات شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-همان مقدار وقتی که که برای گلم صرف کرده ام...
روباه گفت:
-آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند.اما تو نباید فراموش کنی.تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای.تو مسئول گل ات هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
- من مسئول گلم هستم.
- من مسئول گلم هستم.
- مسئول گلم هستم.
اقای هیچ کس نبود , majid_deadluck
433
من دیگر این جا كاری ندارم. می خواهم بروم.
شاه كه دلش برای داشتن یك رعیت غنج می زد گفت:
- نرو ، نرو، وزیرت می كنم!
- وزیر چی؟
- وزیرِ... وزیر دادگستری!
- آخر این جا كسی نیست كه محاكمه بشود.
پادشاه گفت: - معلوم نیست. من كه هنوز گشتی دور قلمروم نزدم. خیلی پیر شده ام، برای كالسكه جا ندارم، پیاده روی هم خسته ام می كند.
مسافر كوچولو كه خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترك بیندازد گفت: - بَه! من نگاه كرده ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به اش جواب داد: -خب! پس خودت را محاكمه كن. این كار مشكل تر هم است. محاكمه كردن خود از محاكمه كردن دیگران خیلی مشكل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درست بكنی معلوم می شود یك فرزانه ی تمام عیاری.
مسافر كوچولو گفت: - من هر جا باشم می توانم خودم را محاكمه كنم ، چه احتیاجی دارم این جا بمانم؟
پادشاه گفت : - هوم! هوم! فكر می كنم یك جایی تو اخترك من یك موش پیر هست. صدایش را شب ها می شنوم. می توانی او را به محاكمه بكشی و گاه گاهی هم به اعدام محكومش كنی. در آن صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می كند. گیرم تو هر دفعه عفوش می كنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یكی بیشتر نیست كه.
مسافر كوچولو جواب داد: - من از حكم اعدام خوشم نمی آید. فكر كنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: - نه!
اما مسافر كوچولو كه آماده ی عزیمت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی خواست كه اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
- اگر اعلی حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می توانند فرمان خردمندانه ای در مورد من صادر بفرمایند. مثلا می توانند به بنده فرمان بدهند ظرف یك دقیقه راه بیفتم. تصور می كنم زمینه هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی ندادمسافر كوچولو اول دودل ماند اما بعد آهی كشید و به راه افتاد. آن وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: - سفیر خودم كردمت!
حالت بسیار شكوهمندی داشت...
مسافر كوچولو همان طور كه می رفت تو دلش می گفت: - این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.