نام کلوب :ققنوس بال سوخته
نام انگلیسی : ghoghnos
تاسیس : 16 تیر 1385
61 عضو ، 5 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله

ققنوس بال سوخته

تبلیغات

__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
8
86/9/3 (13:12)
3
32
86/6/23 (13:42)
1
4
86/5/20 (21:39)
3
36
85/11/20 (03:11)
0
10
85/8/16 (04:31)
عنوان بحث
شعرهای زیبا
3 آذر 86 - 12:56
شعرها و مطالب زیباااااا
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
6
3 آذر 1386 ساعت 13:12

خانه‌یِ عنكبوت

خانه‌یِ باد‌است این دل/ بی‌دری كه بسته شود هرگز/ و پنجره‌هایِ شیشه شكسته‌اش/ گذرگاهِ باد‌است و مامن جغدهایی و شبكورهایی/ كه آن‌:/ به هُوهُوهُویی و/ این‌:/ با خِش‌و‌خِشِ خشكیده‌یِ بالهایش آواز می‌خوانند/ سرخوش خوش می‌خوانند

سرودِ كُند و بی‌وقفه‌یِ ویرانی را/ و خانه/ خانه‌یِ باد‌است،‌خانه‌یِ‌باد شده‌است‌،‌خانه‌یِ باد/ و علفها و هرزه‌گیامی‌رقصند بر در و دیوارش.....

5
3 آذر 1386 ساعت 13:12

تعلیق

جز نرمه‌گَردی//چه به كف می‌ماند/ كه به انگشت بسایی و در مشت بسایی و ...
گاهی فقط صدایی هستی / از گنجه‌ای سرمی‌زنی/ و بیدار می‌كنی روز را / ونقشهایی بی‌معنا می‌زنی
حاشیه‌های ِِ تاریكِ هنوز را.....

4
3 آذر 1386 ساعت 13:11

دیداری در فلق

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها
که سر به صخره گذارد
 غریبی و پکی
ترا ز وحشت توفان به سینه می فشردم
عجب سعادت غمنکی
 دیدار درفلق
وقتی ستارگان سحرگاهی
بر ساقه ی سپیده تکان می خورد
و سحر ماه نخل جوان را
 در خلسه ی بلوغ می آشفت
وقتی که روح محتشم خرما
 در طاره ی شکفته کبکاب
و چاشتبند کهنه ی چوپان
 آواز بال فاخته را می شنفت
وقتی که فاخته پر می گشود
 از آبخور سوی خرمن
از کوره راه شیری مشرق
 با کره ی تکاور نو زینم
ای غرق در لباس گلباف روستا
مشتاق و شروه خوانان
سوی درخت تومی راندم
من
 دیدار در فلق
کنون چه می کنی ؟
ای بانوی قشنگ من
از خود قشنگتر
با من
ای جاده ی دراز شبی را هرگز
با پای تن نیامده تا صبح و بیوه ی من
آن کودک نزاده ی ما
که نطفه در فلق شیر گونه در سپیده گرفت
کنون کجاست ؟
 با بادبادک سبک خوابهای تو
ایا سوی ستاره سحری
پر وا نکرده است؟
آن لادن لطیف
که روی نیمکت مدرسه
به رمز می نهادی
تا گفتگو بکنی
مرموز
 از دوردست عاطفه با آرزوی من
 کنون کجاست ؟
 ایا میان برگ کتابت پژمرده است ؟
یا در طراوت گلدان سرخ قلبت شاداب مانده است ؟

 

3
3 آذر 1386 ساعت 13:06
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
 اندیشنک سینه ی مفلوک دشت هاست
 اندوهنک قلعه ی خورشید سوخته است
 با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش
 عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
 بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
 رم داده پر شکوه گوزنان
بسایر در نشیب که بگسسته از فراز
 تا رانده پر غرور پلنگان
 اسب سفید وحشی با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
 بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
 از اوج قله بر کفل او غروب کرد
 مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
 بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
 کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
 بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب
 اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبنک
 سم می زند به خک
 گنجشک ای گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
 یاد عنان گسیختگی هاش
 در قلعه های سوخته ره باز می کنند
اسب سفید سرکش
بر رکب نشسته گشوده است یال خشم
 جویای عزم گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
با رکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر ، مرده است
 خنجر شکسته در تن دیوار
 عزم سترگ مرد بیابان فسرده است
 اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین
 بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
 آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
 گرگ غرور گرسنه ی من
اسب سفید وحشی
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
 دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
 آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
 دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها
 اسب سفید وحشی
 من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
 ما با کدام مرد درایم میان گرد
 من بر کدام تیغ ، سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را
اسب سفید وحشی ! شمشیر مرده است خالی شده است سنگر زین های آهنین
 هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین
اسب سفید وحشی
 در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
 فولاد قلب زده زنگار
 پیچید دور بازوی مردان طلسم بیم
اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
 آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
 آنجا حصارنیست غمی بسته راه خواب
 اسب سفید وحشی
آن تیغ های میوه اشن قلب ای گرم
 دیگر نرست خواهد از آستین من
 آن دختران پیکرشان ماده آهوان
 دیگر ندید خواهی بر ترک زمین من
اسب سفید وحشی
 خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
 شییهه بکش ، مپیچ ز تشویش
اسب سفید وحشی
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
 سر با بخور گند هوس ها بیا کنم
 نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
 اسب سفید وحشی
 خوش باش با قصیل تر خویش
 اسب سفید وحشی اما گسسته یال
 اندیشنک قلعه ی مهتاب سوخته است
 گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
 پرواز کرده اند
 یاد عنان گسیختگی هاش
 در قلعه های سوخته ره باز کرده اند
2
3 آذر 1386 ساعت 13:03

پنهان به نیزار آسمان
 گلی دمیده غایب چشمانمان
 همین که گنجشکان
امان بریده اند از سبزینه
 همین که فراموش کرده سدر بزرگ سکون درختیش را
 و مضطرب شده ناگاه کشف دل آدمی وارش را در پیش گنجشکان
 همین که من
 دور از تو در کنار تو هستم پیش از سپیده دم
و گل های شب گشا پارس می کنند به سمت ماه
 پنهان به نیزار خدا
گل دمیده غایب چشمانم ما

 
1
3 آذر 1386 ساعت 12:57

اتفاق آخر

شهر
دیوانه ای تمام عیار است
 و سوسک های فربه ما بعد انفجار
قطار قطار
 برای بلعیدن یک دیگر
دنبال می کنند هم را
من اما ماسه زارانی دیده ام که هنوز
رؤیای بر باد رفته ی جنگل ها
و دلک خرد زنبق ها را
در هاضمه ی ذهن خوش ورز می دهند
شهر
 دیوانه ای سرسام گرفته است
 خیابان ها زیر چرخ های هراسان
پس می کشند و به ابتدای خود بر می گردند
 و ماشین ها
 یک دیگر را چنان دنبال می کنند که انگار
هر یکی نشمه ی آن دیگری را قر زده است
اما من کویرهایی می شناسم
که شترهای تیر خورده ، زیر بار تریک
 به خون درغلتیده اند
 و مردی در هندوکش و دختری در میامی
از غصه آه می کشند
شهر
 دیوانه ای به زنجیر افتاده است
 بزرگ راه ها
 چونان کمندهای بی شمار گاوبازان ماهر
 بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پیچیده اند
من اما در همین شهر
از بوستانی گذشتم و عشق را دیدم
 که ناگهانی از پس نارونی در آمد
با دامن گلی رنگ و بی عینک آفتابی
و لبخندی به سمت قلب شاعر هفتاد ساله ای
 شلیک کرد
و هوا ناگهان بارانی شد

 
__