| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
74
|
318
|
91/3/10 (13:00)
|
|
||
|
|
12
|
87
|
91/3/10 (12:58)
|
|
||
|
|
83
|
1486
|
91/2/26 (10:45)
|
|
||
|
|
5
|
31
|
91/2/9 (19:39)
|
|
||
|
|
18
|
247
|
90/12/7 (15:10)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/11/25 (20:12)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/11/15 (22:57)
|
|
||
|
|
41
|
277
|
90/10/24 (13:06)
|
|
||
|
|
75
|
423
|
90/10/8 (20:51)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
90/8/8 (21:56)
|
|
||
|
|
206
|
2885
|
90/8/5 (16:41)
|
|
||
|
|
68
|
776
|
90/6/10 (22:50)
|
|
||
|
|
12
|
52
|
90/2/26 (19:19)
|
|
||
|
|
3
|
190
|
89/10/15 (21:22)
|
|
||
|
|
32
|
344
|
89/8/24 (17:54)
|
|
||
|
|
140
|
2476
|
89/7/16 (20:30)
|
|
||
|
|
30
|
269
|
89/6/30 (01:39)
|
|
||
|
|
1
|
44
|
89/6/15 (14:22)
|
|
||
|
|
11
|
176
|
89/6/5 (01:32)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
89/4/5 (00:11)
|
|
بیادت داغ در دل می نشانم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می كشانم
بیادت ای چراغ روشن من
زداغ دل بسوزد دامن من
ز بس در دل گل یادت شكوفاست
گرفته بوی گل پیراهن من
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلی دارم دلی بی تاب دیدار
تو خورشیدی من شبنم چه سازم؟
............. قیصر امین پور
bahar bod o to body o eshgh bod o omid
bahar raft o to rafty o harche bod gozasht
...........
hozore sabzat hamishe ba mast
واقعا آسمانی تر ازآن بودی که در خاک بمانی
ولی ما چطور این فراق رو تحمل کنیم؟؟؟؟؟؟؟
بزرگ بود و از اهالی امروز
امروز بی تو همان روز مباداست
شعرهایت برایم با معناتر شده اند.آن ها را با صدای بلند و اشک ریزان زمزمه می کنم و گونه ای که از قطرات
اشک خیس می شود.
و این بغض های پی در پی که پایانی ندارند.
ت
ناگهان پرنده ای از بوی نیامدن پركشید
تو از تاریك ترین دهلیز های شب
صدای قلب مرا شنیده بودی
اكنون ترا چه شده
كه در سینه سرد و خاموش خاك آرمیده ای
بر خیز
به تمنای دستهای خالی ام نگاه كن
كه به سمت ابدیتی
به ویرانه های خاك اشاره می كنند
ناگهان غربت خاك ترا بلعید
ناگهان پرنده ای از بوی نیامدن پركشید
ناگهان دستهایم بی هیچ احساسی
حالت تهی بخود گرفتند
اكنون چشمهایم در انتظاری عبث
به شبنم نشسته اند
اكنون زمستان از باغی خزان زده
به سمت دامنه های مه گرفته ی بی هیا هو می رود
و من سر انجام خسته
رد آخرین كوچ پرنده گان را دنبال می كنم
آه
ای نیامده های ناممكن
بیایید
كنار حوصله ام بنشینید
حوصله ام سر می رود
شهریار . شفق
صدای قلب مرا شنیده بودی
اكنون ترا چه شده
كه در سینه سرد و خاموش خاك آرمیده ای
بر خیز
به تمنای دستهای خالی ام نگاه كن
كه به سمت ابدیتی
به ویرانه های خاك اشاره می كنند
ناگهان غربت خاك ترا بلعید
ناگهان پرنده ای از بوی نیامدن پركشید
ناگهان دستهایم بی هیچ احساسی
حالت تهی بخود گرفتند
اكنون چشمهایم در انتظاری عبث
به شبنم نشسته اند
اكنون زمستان از باغی خزان زده
به سمت دامنه های مه گرفته ی بی هیا هو می رود
و من سر انجام خسته
رد آخرین كوچ پرنده گان را دنبال می كنم
آه
ای نیامده های ناممكن
بیایید
كنار حوصله ام بنشینید
حوصله ام سر می رود
بی آن كه در سراسر عمرت
یك روز ، یك نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
قیصر امین پور - روز مبادا
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند نه بایدها ...
هر روز بی تو
روز مباداست
چند بار بیشتر ندیده بودمش
کمتر حرف زده بودم و بیشتر نگاهش کرده بودم
وجودش بی آنکه لازم باشد در پی واژه بگردی با تو حرف می زد. گر چه سکوتم از روی عظمت او بود که زبانم را بند می آورد...
وقت رفت که تازه داشتم از رخوت مسحور کننده دیدنش و حضورش فارغ می شدم تا فکرم دوباره کنترل از دست رفته ام را باز در
دست گیرد و به یاد آورم که چه می خواستم بپرسم و چه می خواستم بگویم اما...
دریغ و درد که دیگری قیصری نبود که بشنود، که بگوید، که پاسخ دهد و یا حتی تنها بتوانی به نظاره اش بنشینی










(
(
(
(
(
(
(
(
(
(