| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
36
|
452
|
87/5/26 (09:54)
|
|
||
|
|
11
|
14
|
87/5/31 (21:32)
|
|
||
|
|
4
|
6
|
87/5/26 (01:08)
|
|
||
|
|
7
|
56
|
87/5/3 (11:52)
|
|
||
|
|
11
|
77
|
87/5/1 (13:28)
|
|
||
|
|
5
|
18
|
87/5/1 (13:14)
|
|
||
|
|
45
|
260
|
87/5/1 (13:09)
|
|
||
|
|
2
|
18
|
87/2/27 (21:47)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
86/12/9 (11:31)
|
|
||
|
|
5
|
39
|
86/12/3 (23:22)
|
|
عنوان بحثترجمه شعر شاعران بزرگ... 7 شهریور 86 - 00:41 | |
از ترجمه شعرهای زیبای شعرای بزرگ دنیا بنویسیم تا بیشتر بشناسیم... و باهم لذت ببریم... | |
پاسخ ها5 1 مرداد 1387 ساعت 13:14 | |
گمنامی گم نشده ! ... |
4 14 شهریور 1386 ساعت 13:48 | |
والاس استیونسWallace Stevens1897-1955 Disillusionment of Ten O'Clock The houses are haunted نومیدی ساعت 10 خانه ها را تسخیر کرده اند لباس خواب های سفید سبز نیستند هیچکدام یا به رنگ ارغوانی با حلقه های سبز یا زرد با حلقه هایی آبی شگفت انگیز نیستند هیچکدام از آنها با جوراب های نازک و کمر های سنگ دوزی شده قرار نیست کسی خواب میمون ها و گلهای تلگرافی را ببیند تنها اینجا و آنجا ملوانی پیر که سرمست ، چکمه ها در پا بخواب رفته است شکار می کند ببرها را در هوای سرخ |
3 8 شهریور 1386 ساعت 01:54 | |
چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس فدریكو گارسیا لوركا |
2 7 شهریور 1386 ساعت 00:59 | |
سالهاى سال به تو اندیشیدم سالیان دراز تا به روز دیدارمان آن سالها كه مىنشستم تنها و شب بر پنجره فرود مىآمد و شمعها سوسو مىزدند. و ورق مىزدم كتابى دربارهى عشق باریكه دود روى نوا، گل سرخها و دریاى مهآلود و نقش تو را بر شعر ناب و پرشور مىدیدم. در این لحظهى روشن افسوس روزهاى جوانىام را مىخورم. خوابهاى وجدآور زمینى، انگار پشههایى كه با درخشش كهربایى بر پارچهى شمعى خزیدند. تو را خواندم، چشم به راهت ماندم، سالها سپرى شد من، سرگردان نشیبهاى زندگى سنگى در لحظههاى تلخ، نقش تو را بر شعرى ناب و پرشور مىدیدم. اینك در بیدارى، تو سبك بال آمدى و خرافه باورانه در خاطرم مانده است كه آینهها آمدنت را چه درست پیش گویى كرده بودند. شعر از: ولادیمیر ناباكوف |
1 7 شهریور 1386 ساعت 00:52 | |
هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد |










