نام کلوب :شعر و غزل
نام انگلیسی : ghazal
تاسیس : 20 مرداد 1385
122 عضو ، 29 بحث ،

شعر و غزل

تبلیغات

__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
36
452
87/5/26 (09:54)
11
14
87/5/31 (21:32)
4
6
87/5/26 (01:08)
7
56
87/5/3 (11:52)
11
77
87/5/1 (13:28)
5
18
87/5/1 (13:14)
45
260
87/5/1 (13:09)
2
18
87/2/27 (21:47)
0
6
86/12/9 (11:31)
5
39
86/12/3 (23:22)
عنوان بحث
ترجمه شعر شاعران بزرگ...
7 شهریور 86 - 00:41

از ترجمه شعرهای زیبای شعرای بزرگ دنیا بنویسیم

تا بیشتر بشناسیم...

و باهم لذت ببریم... 

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
5
1 مرداد 1387 ساعت 13:14

گمنامی گم نشده ! ...

میان همه ی جویها ، كه همراه همه ی رودها ، بدریا سرازیر می شدند ،
جوی كوچكی هم بود كه هیچ میل سرازیر شدن بدریا را نداشت !..
وقتی سایر جویها پرسیدند چرا ؟ گفت : من هر چند در مقابل عظمت دریا
بس ناچیز و خوارم ! .. اما من..
" گمنامی گم نشده " را بیشتر از " شهرت گو شده " دوست دارم..


4
14 شهریور 1386 ساعت 13:48

والاس استیونس

Wallace Stevens

1897-1955

Disillusionment of Ten O'Clock

The houses are haunted
By white night-gowns.
None are green,
Or purple with green rings,
Or green with yellow rings,
Or yellow with blue rings.
None of them are strange,
With socks of lace
And beaded ceintures.
People are not going
To dream of baboons and periwinkles.
Only, here and there, an old sailor,
Drunk and asleep in his boots,
Catches Tigers
In red weather.

نومیدی ساعت 10

خانه ها را تسخیر کرده اند

لباس خواب های سفید

سبز نیستند هیچکدام

یا به رنگ ارغوانی با حلقه های سبز

یا زرد با حلقه هایی آبی

شگفت انگیز نیستند هیچکدام از آنها

با جوراب های نازک و کمر های سنگ دوزی شده

قرار نیست کسی خواب میمون ها و گلهای تلگرافی را ببیند

تنها اینجا و آنجا ملوانی پیر

که سرمست ، چکمه ها در پا بخواب رفته است

شکار می کند ببرها را

در هوای سرخ

3
8 شهریور 1386 ساعت 01:54
چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

                                                  فدریكو گارسیا لوركا

2
7 شهریور 1386 ساعت 00:59
سال‏هاى سال به تو اندیشیدم‏

سالیان دراز تا به روز دیدارمان‏

آن سال‏ها كه مى‏نشستم تنها و شب بر پنجره فرود مى‏آمد

و شمع‏ها سوسو مى‏زدند.


و ورق مى‏زدم كتابى درباره‏ى عشق‏

باریكه دود روى نوا، گل سرخ‏ها و دریاى مه‏آلود

و نقش تو را

بر شعر ناب و پرشور مى‏دیدم.


در این لحظه‏ى روشن‏

افسوس روزهاى جوانى‏ام را مى‏خورم.

خواب‏هاى وجدآور زمینى، انگار پشه‏هایى كه‏

با درخشش كهربایى بر پارچه‏ى شمعى خزیدند.


تو را خواندم، چشم به راهت ماندم، سال‏ها سپرى شد

من، سرگردان نشیب‏هاى زندگى سنگى‏

در لحظه‏هاى تلخ، نقش تو را

بر شعرى ناب و پرشور مى‏دیدم.

اینك در بیدارى، تو سبك بال آمدى‏

و خرافه باورانه در خاطرم مانده است‏

كه آینه‏ها

آمدنت را چه درست پیش گویى كرده بودند.
                                                                                  شعر از: ولادیمیر ناباكوف
1
7 شهریور 1386 ساعت 00:52

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.

حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود
دوشب شبیه ِ هم نیست
دوبوسه یکی نیستند
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رز چه شکلی است؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

ای ساعت بد هنگام
چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
هستی - پس باید سپری شوی
سپری می شوی- زیبایی در همین است

هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال.

                                                         شعر از:  خانم و یسواوا شیمبورسكا

__