نام کلوب :قافله ماندگان...
نام انگلیسی : ghafelah
تاسیس : 16 اردیبهشت 1384
35 عضو ، 12 بحث ، 6 آلبوم

قافله ماندگان...

تبلیغات

__
عنوان بحث
خاطره از شهدا ....
22 فروردین 85 - 00:20
با سلام خدمت دوستان ... اگه خاطره ای چیزی از شهدا توی کتابی و یا هر چیزی خوندین ... بیایین بگین ... تا بیشتر با رفتاراشونو طرز زندگیاشون آشنا بشیم .. یا حق .. ایا م به کام
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
4
9 مهر 1385 ساعت 23:37

سلام به همه............

من تابستون امسال یه کتابی خوندم به نام "خاکهای نرم کوشک" زندگی نامه "شهید برنسی"........خیلی لذت بردم .بهتون پیشنهاد میکنم خودتون همشو بخونید............

3
29 مرداد 1385 ساعت 19:06

فكه یا مدینه (به یاد شهید سعید شاهدی)

من و سعید در همه لحظات با هم بودیم و قرار بود با هم برای تفحص به فكه برویم. وقتی رفتم سر كار و به من گفتند كه در قرعه‌كشی اسمم برای مكه درآمده است به سعید گفتم كه قرار است به مكه بروم. از آنجا كه برگشتم حتماً به فكه می‌آیم. سعید با لبخند همیشگی پاسخ داد: تو برو مكه من هم می‌روم فكه،‌ ببینیم كدامیك از ما زودتر به خدا می رسیم؟ تازه از حج بازگشته بودم و مشغول تعمیر ساختمان بسیج بودم كه تلفن زنگ زد. آقای بیگدلی از فكه بود. باور كردنش برایم مشكل بود. سعید به خدا رسیده بود. اشك در چشمانم حلقه زد با خود گفتم:

«ما در كجا و چه كاری با هم بودیم كه خدا او را انتخاب كرد و من را نكرد.»

بی‌اختیار با خود زمزمه كردم:

ای قوم به حج رفته كجائید كجائید    معشوق همینجاست بیائید بیائید

 معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شمایید

 ده‌بار از آن راه بدان خانه برفتید یكبار از این خانه بر این بام برآیید

 آن خانه لطیف است نشانه‌اش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 یك دسته گل كو، اگر آن باغ بدیدیت؟

یك گوهر جان كو، اگر از بحر خدایید؟ با اینهمه آن رنج شما گنج شما باد افسوس كه بر گنج شما پرده شمایید

راوی:عبدالله ضیغمی

2
13 شهریور 1385 ساعت 22:16

 "  هوالمحبوب  "

 

من در سنگر هستم در اوج تنهایی . سلاح بر دوش دارم . کرخه از کنارم می گذرد در دو کیلومتری ما  دشمن مستقر است .

من در سنگر هستم عمق غربت و اوج عزت در این تنهایی در این خانه جدید با خود با خدا و با شهدا سخن می گویم . . .

سوز دل و آرامش قلب و خوف رجا . . .

سنگر من در کنار رودخانه کرخه است وقتی به آب می نگرم به یاد سنگرهای کنار کارون می افتم و با خود می گویم

خدایا ! آن برادارنم که در خارسیاته و دارخوین و سنگرند در چه حالتد !

اینجا دشت آزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه ، دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می کوبد و وحشیانه جنایت می کند .

در قسمت شرق سوسنگرد در این کانال 12 تن از برادرانی که چند بار با آنها شبیخون رفته ام شهید شده اند

مدار گردش زمین به دور خورشید دو لحظه بیش از لحظات دیگر داغ این خاطره ها مانند ورق خوردن صفحات یک دفتر یک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه می گذرد

منصور و روزهای مسیحا وارش و دعای کمیل و مناجاتش که با او بودم

اصغر و تلاش شبانه روزیش و نوشتجاتش درباره جهاد و تقوا که با او بودم

رضا و زیبایی های روحش و پاکی درونش و فکر بلند پروازش ... که با او بودم

این خانه کوچک این سنگر ، این گوری که در دل زمین ، این گونی های بر هم تکیده شده پر از حرف است پر از فریاد است

 غوغاست

صدای پر محبت اصغر و

 حرف زدن آرام رضا و

 خوش زبانی منصور ....

 بغض گلویم را گرفته ، قطرات اشک هدیه تان باد .

خدایا  ! خدایا  ! امشب کدامیک از بچه ها زخمی و کدامیک شهید ،

چند تن از دژخیمان بعثی را به جزای خود رسانده اند .

بغض گلویم را گرفته قطرات اشک هدیه تان باد . خدایا این خانه کوچک را به من مبارک گردان .

 

گوشه ای از دست نوشته های شهید سید حسین علم الهدی

1
3 مرداد 1385 ساعت 01:00
به نماز سید كه نگاه می‌كردم،
ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند.
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود.
گفتم: «نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»
به چشمانم خیره شد.
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»

گفت و رفت.
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم.
«نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود.
1- از سخنان سید مرتضی آوینی

منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: اكبر بخشی

__