| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
554
|
3270
|
91/2/31 (15:43)
|
|
||
|
|
303
|
1930
|
91/3/11 (08:57)
|
|
||
|
|
122
|
703
|
91/3/2 (15:32)
|
|
||
|
|
147
|
818
|
91/2/31 (16:16)
|
|
||
|
|
13
|
100
|
91/2/31 (15:58)
|
|
||
|
|
240
|
1458
|
91/2/25 (14:31)
|
|
||
|
|
400
|
1658
|
91/2/20 (18:58)
|
|
||
|
|
312
|
1243
|
91/2/12 (04:25)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
91/2/7 (16:55)
|
|
||
|
|
235
|
1125
|
91/2/3 (23:13)
|
|
||
|
|
579
|
920
|
91/1/5 (13:47)
|
|
||
|
|
102
|
471
|
90/12/16 (20:21)
|
|
||
|
|
78
|
394
|
90/11/26 (01:04)
|
|
||
|
|
21
|
191
|
90/10/12 (00:21)
|
|
||
|
|
151
|
1200
|
90/9/21 (10:12)
|
|
||
|
|
211
|
581
|
90/8/26 (01:12)
|
|
||
|
|
201
|
481
|
90/8/4 (02:18)
|
|
||
|
|
45
|
361
|
90/7/5 (22:54)
|
|
||
|
|
55
|
302
|
90/5/14 (16:18)
|
|
||
|
|
42
|
379
|
90/3/19 (01:04)
|
|

بر فرض
که اینگونه
بیقراریت نکنم
در لحظه های تنهایی
نام تورا مدام ،نجوا
نکنم
برفرض که
خالی شوم از هرچه دلتنگیست
با خیال موی تو
هوای بهشت
نکنم
بر فرض که بگویم دوری و دوستی
اصل ماندگاری عشق است
با طواف نگاه تو
پرواز نکنم،
آیا تو می آیی ؟
ل.
.

آنچه را ویرانگر پاییز در هم ریخت ، غارت کرد ، برد ،
آنچهرا سرمای دی ،
یک سر به نابودی سپرد ،
و آنچه را کولاک بهمن ،
زیر پای خود فشرد ؛
باز می سازد بهار .
روی آن ویرانه ها
پرچم رنگین گل را بر می افرازد بهار .
تار و پودش،تشنه ی سازندگی ست .
در نهادش نیروی جان آفرین زندگی ست .
در تکاپویی گران ، بی های و هوست .
چهره اش ، رنگین کمانی از بهشت آرزوست .
با نسیمش ، هرچهخواهی ،
سبز و سرخو
رنگ و بوست .
وین همهآبادی و شادی از اوست.
جاودان در گردش است این آسمان
فصل بعد از فصل می گردد زمان
نیک می دانی گذشت روز و شب ،
خود چه می آرد به روز مردمان !
این میان ، هر سال از لطف بهار ،
با طلوع ارغوان ،
بار دیگر می شود جان ها جوان .
جای غم شادی ست ، جاری در وجود
جای خون ، شوق است در رگ ها روان .
با پیام دلکش
« نوروزتان پیروز باد » !
با سرود تازه
« هر روزتان نوروز باد » !
شهر سرشار است از لبخند ،
از گل ، از امید
تا جهان باقی ست این آیین جهان افروز باد !
بوی جان می آید اینک از نفس های بهار .
دست های پرگلاند این شاخه ها ،
بهر نثار .
چون بهار ، ای همسفر !
ای راهی این رهگذار !همتی سازنده از جان نفس هایت برآر .
با شمایم ای خفته در جامه ها
ای شما بر سر كشیده پارچه ها
هیچ دانید كودكی دیشب برهنه می دوید؟
یا كه طفلی چشمهایش پی یك لقمه می سرید؟
گفته اند از مادری بی شیر در سینه ها
یا از آن بابا كز شرم ناید سوی خانه دوش ها؟
با شمایم ای شما ” آقا” زاده ها
ای شما كه درد را ناشاید جهد سوی شما!
من نگویم لحظه های مرگ انسانیت است
نه عزیزان درد از این بدتر است
تو فراموش كن انسان كی است؟! انسان چی است؟!
تو فراموش كن درد چیست؟! درمان كجاست؟!
حرف از انسان و انسانیت گذشت
گو سخن از حیوان و حیوانیت است!
درد دیگر زخم بی درمان نیست
درد امروز درد یك لقمه نان نیست
باش! حیوان باش ولی لاشخور نباش!
باشد حیوان باش اما شغال دون نباش!
خوی درندگی در ذات توست؟!!
باشد اما شیر باش چون گرگ نباش
می شود درنده بود اما چو شیر
رحم كرد بر بچه آهوی یتیم
حرف من یك جمله است نه بیشتر
گرچه نیك دانم همان هم باشد نیشتر
مال تان پنهان و چشم تان را خواب كنید
باشد اما اشك تان را تقدیم انسانها كنید
كاش روزی در این سرای پر فریب
بوی انسانیت آید دوباره بر شمیم...
....
دلم دردی کش مینای عشق است
پریشان خاطر سودای عشق است
در این واپس گرای معنویت
هنوزم بهترین جا جای عشق است
گفتم چنان آهی کشم که گیرد دامنش را؛
آه !!
دل گفت: سوزاندی تمام بودنم را!!!!
دیشب از غم خویش با آیینه گفتم:
اندوه را از نگاهم خواند و بیکباره شکست!
امشب اندوه را از نگاهت خواندم ؛
دلم آیینه وار گریست!!!!
چه سنگینم از این باران که می بارد
چه دلگیرم از این رسمی که دل دارد
نمی دانم، نمی دانم چه گویم من؟
زمانی که زبانم بی تو می نالد
چه بی رنگم در این غوغای تنهایی
چه دل تنگم در این دنیای رویایی
نمی دانم، نمی دانم چه گویم من؟
زمانی که به سوی من نمی آیی
چه گریانم از این روحِ تن آزارم
چه بی زارم از این جسم گنهکارم
نمی دانم، نمی دانم چه گویم من؟
زمانی که از عشقت سرد و بیمارم
چه می خواهم از آن چیزی که می دانم؟
چه می دانم از آن چیزی که می خواهم؟
نمی دانم، نمی دانم چه گویم من؟
زمانی که نمی دانم چه می خواهم!
خاطرم از چشم مستت شب گذشت.
یادت هست نازت به قلبم تیر گشت؟!
یك نگاه، یك بوسه، یك آه ِ وداع
یك كلام، یك واژه، یك دنیا انتظار
شب گذشت؟! اما چرا پس من رهام
دستهایت كو؟! چرا چشمم به راه ست؟!
من به بیراهه زدم اینجا كجاست؟!
چشمهایت كو؟ چراغ راهنمام؟!
ساحلی پیدا نمی باشد خدا !
فانوست را كردهای خاموش چرا؟!
من كجام؟! ته ِ بن بست ِ امید
تو كجا؟! بزرگراه ِ نوید!
چی؟! چرا؟! ازچه باشم من باز خموش؟!
لب گزم از فریاد و از نای تو كوش؟!
جان به قربانت سكوتم میكُشُد
باشد ار تو میفرمائیم ما را چه غم...
یار میگوید سكوتت خواستهام
پس تو هم بگذر نخوان این مویهام...
در پس هر ساعت
هر دقیقه
هر ثانیه
انتظار نهفته است
انتظار
انتظار
انتظار
در پس هر انتظار
امید ایستاده است
قد بلند
با مشعلی به دست
- كه لحظات تاریكم را روشنی میبخشد-
میبینی،
روشنای جانم
- در پس هر ساعت
هر دقیقه
هر ثانیه-
در نفسهای توست
بازگرد پرستوی مهاجر آشیان پائیز زدهام...