userinfo close

  ,

باغچه تنهایی من


gardenclub

تاسیس: 27 خرداد 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آسمان اندیشه - معاونان
لطفا درصورت پیشنهاد برای ایجاد هر تایپیكی اول در تایپیك پیشنهادات اون رو مطرح كنید. .امیدواریم با حض ادامه »
لطفا درصورت پیشنهاد برای ایجاد هر تایپیكی اول در تایپیك پیشنهادات اون رو مطرح كنید. .امیدواریم با حضور منظم و مقید شما باغچه‌ای سبز و پر طراوت داشته باشیم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
554
3270
91/2/31 (15:43)
303
1930
91/3/11 (08:57)
122
703
91/3/2 (15:32)
147
818
91/2/31 (16:16)
13
100
91/2/31 (15:58)
240
1458
91/2/25 (14:31)
400
1658
91/2/20 (18:58)
312
1243
91/2/12 (04:25)
0
6
91/2/7 (16:55)
235
1125
91/2/3 (23:13)
579
920
91/1/5 (13:47)
102
471
90/12/16 (20:21)
78
394
90/11/26 (01:04)
21
191
90/10/12 (00:21)
151
1200
90/9/21 (10:12)
211
581
90/8/26 (01:12)
201
481
90/8/4 (02:18)
45
361
90/7/5 (22:54)
55
302
90/5/14 (16:18)
42
379
90/3/19 (01:04)

عنوان بحث

آرتیمیس ع , artimies
آرتیمیس ع - 14:58 1386/12/4

قصه های کوتاه .....

 
 
 
 

داستانهای کوتاه و زیبایی که می دونیدو اینجا بذارید تا همه ازش استفاده کنند
 
با تشکر
آرتیمیس
 
 
 

داستان کوتاه انگلیسی
 
 
 
‌نامه‌ای‌ برای‌ بابانوئل‌
 
‌کارل‌ بردورف‌؛ ترجمه‌ی پریسا رضایی
 
 
 
 
 
روزی‌ روزگاری‌ در شهری‌ کوچک‌ مردی‌ زندگی‌ می‌کرد به‌ نام‌ آقای‌ آرمسترانگ‌ که‌ کارمند اداره‌ پست‌ همان‌ شهر بود. آقای‌ آرمسترانگ‌ مسئول‌ نامه‌های‌ ناشناس‌ بود. نامه‌های‌ ناشناس‌ نامه‌هایی‌ بودند که‌ آدرس‌ آنان‌ ناخوانا یا ناشناس‌ یا ناقص‌ بود و کسی‌ از آدرس‌  آنان‌ سر در نمی‌آورد.  به‌ همین‌ دلیل‌ آقای‌ آرمسترانگ‌ را متخصص‌ نامه‌های‌ بی‌کس‌ و کار و ناشناس‌ لقب‌ داده‌ بودند.
آقای‌ آرمسترانگ‌ با همسر، دختر کوچک‌ و پسر لاغرمردنی‌اش‌ در یک‌ خانه‌‌ی قدیمی‌ زندگی‌ می‌کردند. او عادت‌ داشت‌ همیشه‌ پس‌ از شام‌ پیپ‌ خود را روشن‌ بکند و برای‌ بچه‌هایش‌ درباره‌ ماجرای‌ نامه‌هایی‌ بگوید که‌ آدرس‌شان‌ را کشف‌ کرده‌ بود. هرچه‌ باشد او خود را کارآگاه‌ اداره‌شان‌ می‌دانست، چون‌ همیشه‌ مشغول‌ کشف‌ رمز نامه‌ای‌ بی‌آدرس‌ بود.
سرتان‌ را درد نیاورم، تا آن‌ زمان‌ هیچ‌ ابری‌ افق‌ زندگی‌ کوچک‌ و ساده‌ او را تیره‌ و تار نکرده‌ بود تا این‌که‌ یک‌ روز پسر کوچکش‌ بی‌مقدمه‌ سخت‌ بیمار شد و دو روز بعد در گذشت.
ضربه‌ای‌ که‌ مرگ‌ ناگهانی‌ پسرش‌ به‌ آقای‌ آرمسترانگ‌ وارد آورد چنان‌ بود که‌ گویی‌ او از اولش‌ هم‌ آدمی‌ افسرده‌ و غمگین‌ بوده‌ است. همسر و دختر کوچک‌ آرمسترانگ‌ هرطور بود با این‌ ضایعه‌ کنار آمدند اما دیگر زندگی‌ آنان‌ شادی‌ و نشاط‌ گذشته‌ را باز نیافت.
آقای‌ آرمسترانگ‌ هر روز صبح‌ که‌ از خواب‌ بلند می‌شد مثل‌ آدم‌های‌ مسخ‌ شده‌ همان‌‌طور گیج‌ و منگ‌ سرکارش‌ می‌رفت‌ و آن‌جا هم‌ تا کسی‌ از او چیزی‌ نمی‌پرسید، کلمه‌ای‌ حرف‌ نمی‌زد. ناهارش‌ را در تنهایی‌ می‌خورد و شامگاه‌ به‌ خانه‌ باز می‌گشت.
سرشام‌ هم‌ چون‌ مجسمه‌ای‌ سرد و ساکت‌ بود. پس‌ از شام‌ دیگر نه‌ پیپش‌ را چاق‌ می‌کرد و نه‌ قصه‌ای‌ می‌گفت، بلکه‌ بی‌درنگ‌ می‌رفت‌ و می‌خوابید.
همسرش‌ متوجه‌ شده‌ بود که‌ شوهرش‌ خوابش‌ نمی‌برد بلکه‌ تا صبح‌ به‌ سقف‌ اتاق‌ خیره‌ می‌شود. بنابراین‌ مرتب‌ به‌ او می‌گفت: "غم‌ بچه‌ را فراموش‌ کن، آخه‌ این‌ همه‌ ناراحتی‌ نه‌ دردی‌ از تو دوا می‌کند و نه‌ از ما."
ولی‌ گوش‌ شوهرش‌ به‌ این‌ حرف‌ها بدهکار نبود و هر روز بیشتر از روز پیش‌ از خود ناراحتی‌ نشان‌ می‌داد. تا این‌که‌ یک‌ روز بعد از ظهر یا بهتر بگویم‌ درست‌ یک‌ روز قبل‌ از کریسمس‌ آقای‌ آرمسترانگ‌ در اداره‌ پشت‌ میزش‌ نشسته‌ بود و کوهی‌ از نامه‌های‌ عجیب‌ و غریب‌ را که‌ آدرس‌شان‌ گنگ‌ بود زیر و رو می‌کرد. با فرا رسیدن‌ سال‌ نو انبوه‌ نامه‌های‌ عجیب‌ و غریب‌ روی‌ سرش‌ ریخته‌ بود و او هم‌ کسل‌ و بی‌حوصله‌ سرسری‌ نامه‌ها را نگاهی‌ می‌انداخت، تا این‌که‌ چشمش‌ به‌ نامه‌ای‌ افتاد که‌ آدرس‌ فرستنده‌ نداشت، آدرس‌ گیرنده‌ هم‌ خیلی‌ مسخره‌ به‌ نظر می‌رسید. پشت‌ پاکت‌ با خطی‌ بچه‌گانه‌ فقط‌ این‌ عبارت‌ نوشته‌ شده‌ بود: "قطب‌ شمال‌. بابانوئل" آقای‌ آرمسترانگ‌ ابتدا خواست‌ نامه‌ را دور بیاندازد اما از سر کنجکاوی‌ نامه‌ را باز کرد تا شاید از متن‌ نامه‌ بتواند آدرس‌ گیرنده‌ یا فرستنده‌ را کشف‌ کند.
متن‌ نامه‌ بابانوئل‌ از این‌ قرار بود:
بابانوئل‌ عزیزم!
امسال‌ من‌ و پدر و مادرم‌ خیلی‌ غمگین‌ هستیم، داداش‌ کوچولویم‌ تابستان‌ گذشته‌ رفت‌ به‌ بهشت. من‌ از تو نمی‌خواهم‌ برایم‌ هدیه‌ای‌ بیاوری. فقط‌ تنها چیزی‌ که‌ می‌خواهم‌ این‌ است‌ که‌ اسباب‌بازی‌های‌ داداشم‌ را برایش‌ ببری‌ و بهش‌ بدهی‌ تا با آن‌ها بازی‌ کند. من‌ آن‌ها را توی‌ آشپزخانه‌مان‌ کنار لوله‌ بخاری‌ گذاشته‌ام. اسب‌ کوچولو و قطارش‌ همان‌‌جا است. آخر بدون‌ اسب‌ توی‌ بهشت‌ حوصله‌اش‌ سر می‌رود. حتماً‌ اسب‌ و قطارش‌ را پهلویش‌ ببر تا آن‌جا تنها نباشد و دلش‌ نگیرد. آخر او اسبش‌ را خیلی‌ دوست‌ داشت.
خواهش‌ می‌کنم‌ به‌ جای‌ من‌ به‌ بابام‌ هدیه‌ای‌ بده. اگر می‌خواهی‌ به‌ بابام‌ هدیه‌ای‌ بدهی، کاری‌ کن‌ که‌ مثل‌ اولش‌ بشود، کاری‌ بکن‌ که‌ دوباره‌ پیپش‌ را چاق‌ کند و توی‌ آشپزخانه‌ دودش‌ را پف‌ کند وباز برای‌مان‌ از نامه‌های‌ بی‌نام‌ ونشان‌ قصه‌ تعریف‌ کند.
خواهش‌ می‌کنم‌ این‌ کار را بکن. من‌ خودم‌ یک‌ وقتی‌ شنیدم‌ که‌ به‌ مامانم‌ می‌گفت‌ فقط‌ ابدیت‌ می‌تواند این‌ غصه‌ را از دلش‌ در آورد. از تو می‌خواهم‌ یک‌ کمی‌ ابدیت‌ بهش‌ بدهی‌ تا غصه‌ از دلش‌ در بیاید. اگر این‌ کار را بکنی‌ من‌ هم‌ قول‌ می‌دهم‌ دختر کوچولوی‌ خوبی‌ بشوم.
 ‌امضا: دختر کوچولوی‌ تو
بله، آن‌ شب‌ آقای‌ آرمسترانگ‌ از خیابانهای‌ چراغانی‌شده‌ عبور کرد و زودتر از مواقع‌ دیگر به‌ خانه‌اش‌ رسید. پشت‌ در کمی‌ مکث‌ کرد و آن‌گاه‌ داخل‌ شد. پیپش‌ را روشن‌ کرد و وارد آشپزخانه‌ شد و پشت‌ میز نشست.
همسر و دخترش‌ منتظر او بودند. او هم‌ لبخندی‌ زد. درست‌ مثل‌ آن‌ وقت‌هایی‌ که‌ پسرش‌ نیز پهلوی‌شان‌ بود.
 
 
 
 
 
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ر  مردمانیم , ppain
ر مردمانیم - 01:12 1390/08/26
211

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود... !!

و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الك دولك می‌گذراندند...!!

و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند...!!

سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند... !!

جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:

آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست !!!

مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند...!!!

 

جارچی ها دوباره اعلام كردند:

می‌فهمید!؟! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید !!

اهالی جواب دادند: خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم !!

جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند... !!

ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه داند؛ بدون لحظه‌ای درنگ !!!

 

جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند...!!

اُمرا گفتند: كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم !!

آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند !!!  کالوینا
آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 15:41 1390/07/1
210
نقل قول از : ر مردمانیم


ممنونم از حضورت عزیز مهربون
ر  مردمانیم , ppain
ر مردمانیم - 13:20 1390/07/1
209

دو گرگ، گرسنه و سرما زده، در گرگ و میش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند. برف سنگینِ ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار کولاک هوا را در هم میکوبید. پستی و بلندی زیر برف در غلتیده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ در برف یله میشدند و از زور گرسنگی پوزه در برف فرو میبردند و زبان را در برف میراندند و با آروارههای لرزان برف را میخائیدند.

جا پای گود و تاریک گله آهوان از پیش رفته، همچون سیاهدانه بر برف پاشیده بود و استخوانهای سر و پا و دنده کوچندگان فرومانده پیشین از  زیر برف بیرون  جسته. آن دو نمیدانستند بکجا میروند؟ از توان شده بودند.

تازیانه کولاک و سرما و گرسنگی آنها را پیش میراند. بوران نمیبرید. گرسنگی درونشان را  خشکانده  بود و  سیلی  کولاک  آروارههایشان را به لرز انداخته بود. بهم  تنه میزدند و از هم باز می شدند و در چاله میافتادند و در موج برف و کولاک سرگردان بودند و بیابان بپایان نمیرسید.

رفتند و رفتند تا رسیدند پای بیدِ ریشه از زمین جسته گنده سوختهای در فغان خویش پنجه استخوانی به آسمان برافراشته. پای یکی در برف فرو شد و تن بر پاهای ناتوان لرزید و تاب خورد و سنگین و زنجیر شده برجای واماند. همراه او، شتابان و آزمند پیش‌‌ش ایستاد و جا پای استواری بر سنگی بزیر برف برای خود جست و یافت و چشم از همره فرو مانده بر نگرفت.

همراه وامانده ترسید و لرزید و چشمانش خفت و بیدار شد و تمام نیرویش درچشمان بی فروغش گرد آمد و دیده از همره پرشره برنگرفت و یارای آنکه گامی به فراتر نهد نداشت. ناگهان نگاهش لرزید و از دید گریخت و زیر جوش نگاه همره خویش درماند. پاهایش برهم چین شد و افتاد.

و آنکه برپای بود، پرشره و آزمند، بر چهری که زمانی نگاه در آن آشیان داشت خیره ماند. اکنون دیگر آن چشم و چهر بر زمین برفپوش خفته بود. و همره تشنه بخون، امیدوار، زوزه گرسنه لرزانی از میان دندان بیرون داد.

وانکه برپای نبود، کوشید تا کمر راست کند. موی بر تنش زیر آرد برف موج خورد و لرزید و در برف فروتر شد. دهانش بازماند و نگاه  در دیدگانش بمرد.

وانکه برپای بود. دهان خشک بگشود و لثه نیلی بنمود و دندانهای زنگِ شره خورده بگلوی همره در مانده فرو برد و خون فسرده از درون رگهایش مکید و برف سفیدِ پوکِ  خشک، برفِ خونینِ پرِ شاداب گشت.         صادق چوبک
ایزد بانو , alalevahshi
ایزد بانو - 00:23 1390/04/25
208

بخونیم و حتما عمل کنیم که به همین سادگی تغییری بزرگ رو تجربه کنیم

اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید:
یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او تقسیم کنید…
بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند و یحتمل می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این یعنی آرامش..

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:
گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…
اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.
همه همینطور بوده‌اند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.
آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید.
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:
حالامی‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…! 
وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختی‌هاتون...!!! 
آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…
کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی خریت یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. 
که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…
مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید
ورزش قاتل استرس است...
لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید…
همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…
از من به شما نصیحت…

پنجم اینکه واقع‌بین باشید:
ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…
داستان، مثل آمپول زدن میماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود…
گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌ها را شل کرد که دردش کمتر شود…

ششم اینکه زندگی‌تان، میدان و مسابقه اسب‌دوانی نیست 
خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابت‌پیشگی"، استرس‌زا است…
اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…
زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…
هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…
خودتان باشید…

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل "ترس‌زا" هراس نداشته باشید:
مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…
وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…
نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است…
ترس، استرس می زاید.

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید
و شعارتان "قبر بابای دنیا " باشد:
آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…
مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…
آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!
بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… 

نهم اینکه بخندید:
همه مشکل دارند…
من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…
یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید…
به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم،بخندید…
به خودتان بخندید…
دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، 
مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند.

ایزد بانو , alalevahshi
ایزد بانو - 00:20 1390/04/25
207
سرگذشت جالب یک لغت

در پس اکثر لغات و اسم ها فلسفه ی جالبی نهفته است.
چرا "استکان"؟؟
در زمان‌های قدیم هنگامیکه هندوها با کشورهای عربی مراوده تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله‌هایی را به این کشورها خصوصا عراق و شام قدیم آوردند که در آن کشورها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله‌ها را به عنوان یادگاری میبردند و آن را East Tea Can مینامیدند. "یک ظرف چای شرقی"به تدریج این کلمه به کشورهای شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد.

ایزد بانو , alalevahshi
ایزد بانو - 00:16 1390/04/25
206

داستان فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”

آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 01:06 1390/03/19
205
 
سنگم!

سردم!

پر سکوتم!
...
...
به گمانم مرده باشم....!!!!
 
 
.
آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 01:29 1390/01/19
204

ماجرای شخصی به نام میلدرد

 

 

نام من میلدرد است؛

 

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

 امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.

 و امّا رابی

؛ او معلّم بود و من شاگرد؛

 زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد

 

.

عارف نادری , hafez121
عارف نادری - 18:07 1390/01/12
203

روزی مسیح در یک روز گرم از کنار باغی رد میشد.ایستاد تا استراحت کند، زیر درختی نشست.آن باغ متعلق به یک زن فاحشه بود. وقتی چشم زن به عیسی خورد با خودش گفت: عجب مرد زیبایی! زِیبایی او با تمام مردان ثروتمند و زیبای دیگر فرق داشت. نزدیک عیسی رفت. عیسی چشمانش را باز کرد  و بلند شد تا برود و از آن زن تشکر کرد.

آن زن گفت: "اگر چند لحظه به داخل خانه من نیایید به من بر می خورد.این اولین باری است که من کسی را به خانه ام دعوت می کنم.خیلی ها اینجا می آیند و من بیرونشان می کنم". عیسی گفت: "زمانیکه شما مرا به قلبتان دعوت کنید من مهمان شما شده ام، ولی حالا راهی طولانی در پیش دارم و  باید  بروم". آن زن اصرار کرد که "ممکن است کمی به من محبت نشان دهید و وارد خانه من بشوید؟" عیسی گفت: "من تنها کسی هستم که می توانم حقیقتاً عاشق تو باشم. تمام مردهایی که اینجا می آیند عاشق تو نیستند چون در وجودشان عشقی ندارند نمی توانند عاشق تو باشند.آنها به خاطر تو می آیند ولی من عشقم در درونم است".

عشق مانند نور یک چراغ است.اگر هیچ کس در اتاق نباشد نور آن بر روی فضای خالی اتاق می افتد و اگر کسی هم آنجا باشد بر او نیز می تابد اما شهوت و خواسته ها چون نور نیستند. وقتی کسی باعث بوجود آمدن انرژی شهوت در شما می شود این انرژی به طرف آن شخص بازتابانده می شود. به همین دلیل شهوت باعث تنش می شود. عشق تنش نیست. در عشق هیچ تنشی وجود ندارد. عشق مرحله صددرصد آرام بودن است.اوشو

آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 09:54 1389/12/22
202
 

 

زمانی که ایرلند اعلام استقلال از انگلستان کرد و در طی آن 9 جوان شورشی ایرلندی دستگیر و محکوم به مرگ شدند.

از آن جایی که حکم مجازات آنان قبل از ملکه ویکتوریا صادر شده بود،او که تحمل اعدام کردن آنان را نداشت و به همین خاطر دستور داد تا آنان را به زندانی در مستعمره انگلستان یعنی استرالیا منتقل کنند.

حدود 40 سال پس از آن، ملکه ویکتوریا از استرالیا دیدن کرد و مورد استقبال نخست وزیر آنجا یعنی آقای چارلز دافی(Charles Gavan Duffy (قرار گرفت. وقتی آقای چارلز به اطلاع ملکه رساند که او یکی از 9 نفر ایرلندی محکوم به مرگ بوده است ، ملکه به راستی شوکه شد . ملکه از او پرسید  که آیا از سرنوشت آن هشت زندانی دیگر خبری دارد یا نه ؟

او به آگاهی ملکه رساند که آنان همگی با یکدیگر در تماس هستند:

توماس فرانسیس(Tomas Francis Meagher)به ایالات متحده مها جرت کرد و خیلی زود به مقام فرمانداری مونتانا رسید.

ترنس مک مانس (Terrence McManus)و پاتریک دونا او (Patrick Don Ahue ) هر دو ژنرال ارتش ایالات متحده شدند و بسیار عالی خدمت کردند.

ریچارد اوگورمان (Richard O Garman) به کانادا مهاجرت کرد و فرماندار کل نیوفوندلند شد.

ماریس لین(Morris Lynne)و مایکل ایرلند)   (Michael Ireland هر دو از اعضای هیئت دولت استرالیا شدند و جدا از هم به عنوان دادستان کل استرالیا انجام وظیفه کردند.

دارسی مگی (Darcy McGee) نخست وزیر کانادا شد. و در آخر جان میچل(John Mitchell) نیز در مقام شهردار نیویورک خدمت کرد .

همه ما نه تنها با سر خوردگیها و نا کامی ها بلکه با موانع و سدهایی در جاده های مختلف موفقیت روبرو می شویم.این داستان مصداق این جمله است :در معامله زندگی، گذشته شما هرگز برابر با آینده تان نیست.

 

 

.

آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 07:57 1389/09/3
201

کودکی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد.

پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه‌ها ببیند !!!


در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد !


بعد از شش ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.


استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید.

استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!!!

یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.

راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است ...

آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 20:54 1389/07/13
200

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد  روی اولین صندلی نشست. از كلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت كه مسیر خلوت بود...

اتوبوس كه راه افتاد نفسی تازه كرد و به دور و برش نگاه كرد. 

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود كه فقط می توانست نیمرخش را ببیند كه داشت از پنجره بیرون را نگاه می كرد ...

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع كرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فك استخونی . سه تیغه هم كه كرده حتما ادوكلن خوشبویی هم زده...

چقدر عینك آفتابی بهش می آد... یعنی داره به چی فكر می كنه؟ 

آدم كه اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فكر می كنه...

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.  باید به هم بیان (كمی احساس حسادت)...

می دونم پسر یه پولداره...  با دوستهاش قرار می ذاره كه با هم برن شام بیرون. كلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن ؛ میرن پارتی، كافی شاپ،اسكی... چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه كه باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس كرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهكار است. احساس بدبختی كرد. كاش پسر زودتر پیاده می شد...!!!

 

ایستگاه بعد كه اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد. 

مشتاقانه نگاهش كرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

 

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مكثی كرد و چیزی را كه در دست داشت باز كرد...

 

 یك، دو، سه و چهار ... لوله های استوانه ای باریك به هم پیوستند و یك عصای سفید رنگ را تشكیل دادند. ..

 

از آن به بعد دیگر هرگز عینك آفتابی را با عینك سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی كه داشت خدا را شكر كرد...

 

 

.

آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 17:20 1389/06/27
199


روزی از روزها حضرت موسی می رفت به کوه طور مناجات در بین راه چشمش می خورد به یک کودک نا بینا که در کنار استخری غمگین و پریشان نشسته اما کودکان دیگر با سرور و نشاط مشغول شنا هستند.
پیغمبر پاک دل از دیدن چنین منظره دردناک خیلی ناراحت و متاسف میگردد.
وقتیکه به کوه طور می رسد بعد از تمام شدن مناجات از پروردگار عالم تقاضای بینایی آن کودک را می نماید.
آنوقت بر می گردد می بیند که چشم همان کودک نا بینا باز شده و هر چه که به دستش رسیده فرو کرده به کناره های استخر و بچه هائیکه با شور و نشاط سر گرم شنا بودند زخمی و خون آلود شده اند.
حضرت موسی از دیدن چنین منظره حیرت آور از کرده ی خویش پشیمان می شود.
دو باره راه کوه طور را پیش گرفته و در آنجا رو می کند به سوی پروردگار عالم می گوید :
خدایا خداوندا مرا ببخش از اینکه بدون مطالعه به کارهای سری تو دخالت نمودم و چنین تقاضا را از درگاه مبارکت نمودم.
هیچ کس نباید به کارهای سری تو دخالت نماید تو خود بهتر می دانی که چگونه نظام طبیعت را حفظ نمایی.

آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 03:08 1389/06/22
198


 
در سال 1974 مجله "گاید پست" گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود

    ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد.
از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می‌دانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می‌زند و می‌میرد.
 
علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می‌دانست وقت زیادی ندارد.
 در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.
او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت. دستکش‌های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ‌زده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.
 
مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می‌کردند.

کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می‌رفت ؟
 
ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم.
 
خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.
به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید نه تنها او به شما فکر می‌کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند.
 

آسمان اندیشه , asemaneandishe
آسمان اندیشه - 15:44 1389/06/18
197

دیوانه هستم اما احمق نیستم

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یك تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیك بپردازد.
هنگامی كه سرگرم این كار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ كه در كنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود كه چه كار كند.
تصمیم گرفت كه ماشینش را همان جا رها كند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یكی از دیوانه ها كه از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر كدام یك مهره بازكن و این لاستیك را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نكرد ولی بعد كه با خودش فكر كرد دید راست می گوید و بهتر است همین كار را بكند.
پس به راهنمایی او عمل كرد و لاستیك زاپاس را بست.
هنگامی كه خواست حركت كند رو به آن دیوانه كرد و گفت:

خیلی فكر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق كه نیستم

 

 

 

.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.