| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
69
|
825
|
90/12/13 (22:33)
|
|
||
|
|
77
|
1111
|
91/1/27 (21:45)
|
|
||
|
|
3
|
89
|
91/2/18 (20:29)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
91/2/14 (16:27)
|
|
||
|
|
1
|
51
|
90/12/13 (22:50)
|
|
||
|
|
3
|
53
|
90/12/13 (22:47)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/11/27 (11:01)
|
|
||
|
|
4
|
89
|
90/10/3 (20:48)
|
|
||
|
|
11
|
85
|
90/10/3 (20:43)
|
|
||
|
|
2
|
85
|
90/10/3 (20:14)
|
|
||
|
|
1
|
46
|
90/10/3 (19:56)
|
|
||
|
|
74
|
1150
|
90/9/10 (10:47)
|
|
||
|
|
4
|
106
|
90/7/17 (20:14)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
90/7/17 (20:12)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
90/5/24 (15:41)
|
|
||
|
|
136
|
2474
|
90/5/5 (22:00)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
90/5/3 (00:42)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
90/4/31 (16:21)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
90/4/30 (18:04)
|
|
||
|
|
2
|
44
|
90/3/21 (01:36)
|
|
سلام
همین طوری . . .
میگم بیاید بنویسیم . . . بخونیم ... فکر کنیم ...البته اینجا طنز...با اجازه.
کسی که زلزله انداخت در قلمرو شعر
همین رفیق تو عباس خان خوش عمل است
غزل قصیده رباعی دوبیتی و ... باقی
هر آنچه گفته به مانند کندوی عسل است...
شمارا به تبسم و تفکر دعوت می کنم |
از روز یکشنبه ۱۳/۴/۸۹ برنامه ای با نام "سمفونی جیر جیرکها با خلیل جوادی" را
راس ساعت ۱۶ از رادیو جوان خواهید شنید.
این برنامه ی طنز هر هفته روزهای یکشنبه و سه شنبه ساعت چهار و پانزده دقیقه ی عصر پخش خواهد شد.
در این برنامه بنده به عنوان نویسنده، کار شناس و مجری در خدمت شما خواهم بود.
در خانه ما ز نیک و بد چیزی نیست جز بنگی و پاره ای نمد چیزی نیست
از هرچه پزند نیست غیر از سودا وز هرچه خورند جز لگد چیزی نیست
"عبید زاکانی"
از زحمت تنگدستی شــــــــدت بــَرد در خــــــانه ما نه خواب یــــــــابی و نه خــــورد
در تابه و صحن و کــاسه و کوزه ی ما نه چرب و نه شیرین و نه گرم است و نه سرد
"عبید زاکانی"
دوش نمانده بر سر دیزی دری صف کشیده بهر غزه مشتری
صهیونیست آنسان بدرد غزه را که دَرَد ترک گرسنه بربری...!!!
از دست زمانه تیر باید بخوری دائم غم ناگزیر باید بخوری
گفتم بارها که عاشقی کار تو نیست بچه تو هنوز شیر باید بخوری
توی دنیا عاشقا چه بی کسن عاشقا عاقبتش خار و خسن
اینارو گفتم بهت تا بدونی عاشقی خیلی خطرناکه حسن!!!
آنگاه که معشوق تنش نمناک است قلب عاشق نتوان دید که بر افلاک است
خواب در بستری کندر آن نباشد معشوق نئشگی از منقلی باشد که بی تریاک است!!!
خداوندا شبانم نیک تر کن خواجگان را گوشه چشمی بر کمر کن
شبی کان را به سر برم به بوسه ثوابش ثبت در ده دفتر کن
نباشد گر کنارت دوش دختر قناعت پیشه بر رندان نر کن!!!!
با کلی سانسور شدید!!!
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
بشینم پیش پایش جان دهم امروز و فردا را
اگر مردی به گوشت چک زند مردانگی کم دار
برو با شیون و زاری صدا کن بچّه با با را
زمانی تلفن همراه یاران کور و خاموش است
سهیلا را رها کن تا ببینی نور سارا را
نویسد نامه ای با صد هزاران لحن خوش آوا
پسر ،تا خر کند با جمله هایش دختر ما را
اگر یک شب نباشد می کشد خود را به بدنامی
به جز زن کس نمی فهمد عذاب مرد تنها را
چنان می ترسم ازروز ی که در بن بست ما ناگه
بگیرد دست یوسف دامن تنگ زلیخا را
زنی با عشوه و طناز و زیبا دیده ام گویی
به پول مرد می گردد سراسر دور دنیا را
اگر صایب ببیند ترک شیرازی چه می دانی!
که شاید گم کند با دیدنش دست و سر و پارا
الا ای ترک قفقازی چرا با ما نمی سازی
بیا ای یار هم بازی که پایان برده غم هارا
غلام و نوکر آن مادر م کز دست آغوشش
پناهی نیست جزشلاق وچک های پدر مارا
برو حافظ به بستا ن های تهران تا عیان بینی
صبا و سوسن ونرگس،شقایق جان و سیما را
حکیمی را گفتند: چه گویی در وب؟ گفت: لغزشگاهی است عظیم. نه زن را از آن امان است نه مرد، نه اعتماد بر جوان است نه پیر. هنوز به میدان در نیامده، باختهای و در عرض چند ثانیه، انداختهاند! اکنون نیز دست از من بدارید که در تالار گفتگو به کاری واجب مشغولم. چون به شناسه او نیک نظر کردم، دیدم «حکیمه» است. پس دانستم که در محشر وب، حکیمان جهان نیز پایشان بر پوست خربزه باشد. و از آنجاست که گفتهاند:
آنکس که شبانهروز در وب باشد
باید که ـ عزیز من! ـ مواظب باشد
هرگز نکن اعتماد در وب به کسی
هرچند که حرفهاش جالب باشد.محمل لیلی شب از نزدیک مجنون می گذشت
خوش خیالی بین که پا شد گفت: محمل، مستقیم!!
ادامه در:
حدیث سنّ تو از یادهــــــــــا فراموش است
کتاب حسن تو را سال نشر، مخدوش است!
□
"کتاب حسن تو را آب بحــــــــر کافی نیست"
که خطّ چشم و روژ و سایه را بشویی از آن!
□
کتاب حسن تو را شرح می کند انگار
که بلبلان همه جمعند پای منبر گل
□
مداد دور لب و خطّ چشم ناکافی است
کتاب حسن شما را علاج، صحافی است!
□
در نمایشگاه دنیا غرفه غرفه گشته ام
هر کتابی رونوشتی از کتاب حسن اوست
□
کتاب حسن ِ خودش را مگـــــــر در آینه خواند
که زیــر چشم و لب خویش خط کشید: مهم!!
□
ناشر خلقت کتاب حسن او را چاپ کرد
این عجب، تیراژ آن محدود و در یک نسخه بود!
□
ز بسکه خط به لب و چشم می کشی ای دوست
کتاب حسن تو السّاعه نسخـــه ای خطّی است!