| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
201
|
1276
|
90/12/22 (18:56)
|
|
||
|
|
839
|
2847
|
90/12/2 (19:37)
|
|
||
|
|
8
|
24
|
91/1/15 (12:21)
|
|
||
|
|
177
|
1134
|
91/2/31 (21:14)
|
|
||
|
|
184
|
974
|
91/2/30 (17:37)
|
|
||
|
|
248
|
1070
|
91/2/30 (17:32)
|
|
||
|
|
112
|
486
|
91/2/30 (17:26)
|
|
||
|
|
144
|
554
|
91/2/30 (17:18)
|
|
||
|
|
221
|
1040
|
91/2/30 (17:13)
|
|
||
|
|
162
|
2344
|
91/2/14 (19:31)
|
|
||
|
|
122
|
608
|
91/2/14 (19:29)
|
|
||
|
|
19
|
115
|
91/2/10 (11:29)
|
|
||
|
|
44
|
293
|
91/2/10 (11:27)
|
|
||
|
|
59
|
318
|
91/2/4 (00:11)
|
|
||
|
|
44
|
273
|
91/2/4 (00:08)
|
|
||
|
|
562
|
2713
|
91/2/3 (23:59)
|
|
||
|
|
241
|
1093
|
91/1/31 (13:30)
|
|
||
|
|
258
|
2741
|
91/1/31 (13:29)
|
|
||
|
|
162
|
1127
|
91/1/16 (12:00)
|
|
||
|
|
66
|
460
|
90/11/26 (21:57)
|
|
همه ی ما تو لحظاتی بهمون ظلم شده , قلبمون شکسته و از اینجور چیزا و هیچوقت نتونستیم اونطور که می خوایم حرفمون رو بگیم
حالا تو
یک جمله در برابر همه ظلمی که به تو شده بگو
ممنون ایلیا
دو ران بقا چون باد صبا بگذشت * تلخی و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد * در گردن او بماند و بر ما بگذشت .
آنها كه مرا بردند زِ یاد
آنها كه وصله ها چسباندند به تن غریبم
آنان كه شكستند قلبم را
آنان كه شكافتند روحم را
آنها كه ویران كردند دنیایم را
آنها كه بر باد دادند آرزوهای طلاییم را
آنان كه دزدیدند رویاهای شیرینم را
آنان كه مرا فروختند
همان ها كه هلاكم كردند.
آری، می بخشم و
می گذارم و
می خزم به خرابه های دنیای سردم
اما آیا خدای من
ـ آن آگاه از تمام شكنجه هایشان و زجرهایم ـ
می بخشد شان ؟
آنها كه مرا بردند زِ یاد
آنها كه وصله ها چسباندند به تن غریبم
آنان كه شكستند قلبم را
آنان كه شكافتند روحم را
آنها كه ویران كردند دنیایم را
آنها كه بر باد دادند آرزوهای طلاییم را
آنان كه دزدیدند رویاهای شیرینم را
آنان كه مرا فروختند
همان ها كه هلاكم كردند.
آری، می بخشم و
می گذارم و
می خزم به خرابه های دنیای سردم
اما آیا خدای من
ـ آن آگاه از تمام شكنجه هایشان و زجرهایم ـ
می بخشد شان ؟
( دعا می كنم نبخشد…)
می خواهم چند سطر بنویسم
برای او که دیگر نیست
برای او که برایش خاطره شده ام
تنها چند سطر . . .
می خواهم چند سطر فریاد بزنم
برای تمام روزهایی
که می توانستم شاد باشم و نبودم
برای تمام دلتنگی هایی
که در شب های بی کسی ام بغض شد
اشک شد، سکوت شد !
پرده را كنار میزنم
پنجره را میگشایم
میخواهم دوباره بال بگشایم
دوباره پرواز کنم
دوباره بگویم "من هستم"
دوباره " باشم !! "
تمام این دست خط ها بوی تکرار می دهد
میخواهم غزلی شوم
از جنس آب
تا همه ی درد هایم آبی شوند
تمام شبم به اندیشه گذشت . . .
از کدام دلتنگی ام برایش بنویسم ؟
کدامین شب گریه ی خیسم را
برایش شرح دهم ؟!
در کدام سطر
از سردی دست های خالی ام
برایش بگویم ؟
آه . . . نه !
بگذار این نو آشیان
خیالی سبز برایش بماند
من به نداشتنش هم قانعم . . .
پنجره بازست هنوز
و تکه ای کاغذ
با چند سطر نانوشته
اما . . .
خیس !
نگران نبودنت نباش
نفرینت نمیکنم
همین که جایت
در دعاهایم خالیست
برایت کافیست
بنشین یه چای با هم بخوریم
لحظه همینجاست
سنگینی دست تو بیشتر از آنکه بر صورت من باشد بر شانه ی توست