| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
153
|
499
|
90/12/29 (21:51)
|
|
||
|
|
57
|
307
|
89/11/21 (21:50)
|
|
||
|
|
15
|
253
|
89/7/27 (01:58)
|
|
||
|
|
11
|
134
|
88/4/19 (18:14)
|
|
||
|
|
8
|
43
|
91/1/12 (11:39)
|
|
||
|
|
23
|
118
|
90/12/9 (17:24)
|
|
||
|
|
1
|
1
|
90/9/9 (15:58)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
90/4/21 (23:11)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/4/1 (16:37)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/1/19 (09:12)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
89/10/12 (09:32)
|
|
||
|
|
8
|
44
|
89/10/8 (13:29)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
89/7/21 (21:02)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
89/6/31 (14:14)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
89/6/3 (02:07)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
89/3/16 (10:47)
|
|
||
|
|
0
|
78
|
89/3/16 (03:52)
|
|
||
|
|
5
|
33
|
89/3/13 (19:57)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
89/3/7 (18:18)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
89/3/2 (18:05)
|
|
یک عنوان ساده
عصر دلگیر جمعه است و دیوارهای خونه قلبم را فشار می دهد. می زنم تو خیابون و از سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که بوق می زند، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زند. حالیمه چی کار داره می کنه. به روی خودم نمیارم و از کنارش بی تفاوت رد می شوم. سرعتش را هم قدم من می کند و شیشه ی سمت کمک را میدهد پایین و می گوید : خانوم محترم کجا تشریف می برید؟ جواب نمی دهم. نیشش را تا بناگوش باز می کند و باز می گوید: خانوم عزیز ، بنده همه جوره در خدمت شما هستم. با صدای سگی که اماده پاچه گرفتن است میگم که مزاحم نشه ، اما خوب حالیش نیست.لابد فکر می کند دارم "ناز" می کنم. نیش ترمزی می زند و همانطور در حال رانندگی کیف پولش را از جیب شلوارش می کشد بیرون.: خانوم محترم ، بیا بابا ،هر چی تو بگی،قربونت برم، ضد حال نزن دیگه .لای کیف پولش را باز کرده و اسکناس وچک پول تعارف می کند و همزمان چشمک می زند که سخت نگیرم.
یک آن هوس می کنم که بپرم و در ماشینش را باز کنم و بکشمش پایین و با قوت هر چه تمام ترپس کله اش را بگیرم و صورتش را توی شیشه ی ماشینش خورد کنم اما چون با خشونت مخالفم منصرف می شوم.( دلیل اصلی اش اینه که زورم بهش نمی رسد) .دستهایم را می گذارم روی شیشه و تا سینه خم می شوم توی ماشین. .گل از گلش شکفته ، دور و برم را نگاه می کنم و فاصله ام را تا پارک می سنجم. توی خیابون هیچ کس نیست. لبخند پهنی می زنم و می پرسم: حالا چی چی داری؟ کیفش را بالا می آورد و نگاه هرزه اش از روی لبهایم تا سینه ها پایین می آید، کیف پول را توی هوا می قاپم و با تمام قدرتم پرت می کنم آن طرف بلوار و مثل فشنگ به سمت پارک می دوم. پشت سرم صدای کشیده شدن ترمز دستی و باز شدن در ماشین می آید و مردک از ته جگرش فریاد می زند:
اووووووووووووووووووووووووووووووی، ج......ده !
و من همینطور که می دوم با خودم فکر می کنم که چفدر جالب است که در ایران تا وقتی فکر می کنند ج....ده ای ، خانوم محترم صدایت می کنند و وقتی مشخص می شود این کاره نیستی تبدیل به یک ج......ده می شوی .
برگرفته از وبلاگ ابلهی که همه چیز میدانست !