userinfo close

  ,

فرانتس کافکا


frants_kafka

تاسیس: 7 مرداد 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: بن وف - معاونان
زندگی چنان بزرگ و عمیق است که مغاک آسمان تنها از روزنه ی باریک وجود خود به آن نگاه کرد . ولی از این ادامه »
زندگی چنان بزرگ و عمیق است که مغاک آسمان تنها از روزنه ی باریک وجود خود به آن نگاه کرد . ولی از این روزنه بیش از آنچه که میبینی . احساس میکنی ، این است که در وحله اول باید روزنرو پاک نگه داری .....
معاون کلوب : shahriyar ashkan ║▌█║│kafka
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
14
116
91/1/10 (21:07)
15
129
89/2/20 (14:38)
6
87
91/2/21 (23:42)
30
500
91/2/21 (14:17)
36
398
91/1/10 (20:32)
17
211
90/3/16 (02:15)
5
52
90/2/16 (12:12)
40
268
90/2/13 (17:39)
21
171
90/2/13 (17:29)
5
87
89/10/9 (17:09)
11
57
89/7/11 (14:11)
20
98
89/2/14 (00:20)
7
35
89/2/11 (21:02)
5
55
88/10/17 (11:39)
1
59
88/1/9 (10:07)
0
10
87/12/29 (21:24)
0
37
87/12/1 (13:37)
1
3
87/9/16 (21:45)
0
7
87/9/3 (08:59)
0
15
87/8/11 (16:25)

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

... ... , ashkafka
... ... - 21:44 1384/06/4

رمان های کافکا

با سلام
چیزی که هیچوقت نفهمیدم اینه که چرا توی ایران بیشتر از داستان های کوتاه کافکا نام می برند و آن ها را تحلیل می کنند؟ آنهم سمبولیستی ترین و غامض ترین داستان هایش را مثل گراگوس شکارچی یا دیوار چین یا گروه محکومین. داستان هایی که تابحال صدها نظر و تفسیر فوق روشنفکرانه و فاضل مابانه برایشان نوشته شده است.
در حالیکه بنظر من نبوغ کافکا در رمان هایش (قصر، محاکمه و آمریکا) بیشتر مشهود است. البته داستانهای کوتاهش هم نمی شود نادیده گرفت اما بعضی از آنها هم واقعا نسبت به سطح کافکا (کافکا جزو ده نویسنده برتر دنیاست) خیلی ضعیف هستند. بعضی از داستان های کوتاه کافکا سمبل محض هستند و زیادی در آن حرف های قلمبه سلمبه زده می شود. حتی می شود گفت خیلی از نوشته هایی که بعنوان داستان های کوتاه او می شناسند داستان نیستند و صرفا یک تاملند.(و البته من بشخصه این ویژگی نوشته های کافکا را هم دوست دارم). و بی جهت هم نیست که خود کافکا اسم نخستین کتابش را تاملات گذاشت.
اما بنظر بنده جهان داستانی فرانتس کافکا را باید با رمان هایش شناخت. نبوغ داستانگویی او و گیر انداختن خواننده در هزارتوی ادبیات داستانی خاص خودش، اوج خودشان را در رمان های کافکا پیدا می کنند. طنز سیاه و گروتسک کافکا در رمان هایش به اوج می رسد. رمان هایی که حتی ناقص بودنشان هم باعث نشده تا در صدر کتابهای برتر قرن بیستم قرار نگیرند.
نظر شما در این باره چیست؟ چرا در ایران راجع به رمان های کافکا کمتر حرفی زده می شود؟

پیام در تاریخ 84/6/4  ساعت: 13:08 توسط اشکان نیری ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
لیلا ملایی , zolfaghar_62
لیلا ملایی - 02:15 1390/03/16
17

محاکمه [Der Prozess]:رمانی از فرانتس کافکا (1883-1924)، نویسنده آلمانی زبان اهل چکسلواکی که پس از مرگ نویسنده، در 1925، در انتشارات «دی شاید» در برلین انتشار یافت. ماکس برود، دوست صمیمی و وصی او، اطلاع میدهد که این رمان صورت دستنوشته بدون عنوانی داشت. ولی نویسنده (کافکا) هنگام سخن گفتن از آن، همواره آن را به نام محاکمه میخواند. اگر تقسیم فصلها و عناوین آنها از کافکا است،ترتیب و توزیع آنها کار ماکس برود است که علاوه بر این،صلاح در آن دیده است که بعضی از فصول ناقص را کنار بگذارد. کافکا، که این رمان را ناتمام میدانست، تصمیم داشت که پیش از فصل پایانی مطالبی برآن بیفزاید: با این همه، میتوان این اثر را، با همه ناتمام بودن،کامل دانست. کافکا از همان صفحه اول، با مهارت بیمانندی خواننده را به قلب ماجرا میبرد: «بی گمان، تهمتی به یوزف کی. زدهاند زیرا یک روز صبح بی آنکه خطایی از او سرزده باشد، توقیفش کردند. آن روز صبح، آشپز مادام گروباش، صاحبخانهاش که هر روزدر حدود ساعت هشت صبحانهاش را میآورد، پیدایش نشد. چنین چیزی پیش از این هرگز اتفاق نیفتاده بود. ک. باز هم کمی صبر کرد و، در همان حال، از بالشش به پیرزن ساکن خانه رو به رو که با کنجکاوی غیرعادیی به او خیره شده بود نگاه میکرد. بعد، در حالی که هم گرسنهاش شده بود و هم نگران بود، زنگ زد. در این موقع ضربه ای به در خورد و مردی که ک. هرگز او را در این خانه ندیده بود وارد شد.» به این ترتیب، یوزف ک.، که از کارمندان میان حال بانک بود و در رفت و آمد میان اتاق کارش در بانک و خانهاش زندگی منزویانه و منظم و مجردی را میگذراند، خود را در برابر دو مرد اونیفورم پوشیده مییابد که به ادعای خودشان مأموران دادگاه هسند و آمدهاند تا به او رسماً ابلاغ کنند که باید خود را تسلیم و در اختیار قضات مأمور بازجویی قرار دهد. بنابراین، یوزف ک. در موقعیت متهمی است که تحت تعقیب است، ولی در عین حال آزاد است: می تواند به کارهایش بپردازد، ولی هر آن منتظر پاسخ دادن به احضاریههایی باشد که بعداً برایش خواهند فرستاد. با این همه پلیس موضوع اتهامش را معلوم نکرده است، و رفتار غیرعادی مأموران پلیس یک لحظه او را به این فکر میاندازد که ممکن است همکاران اداریاش خواستهاند، به مناسبت سیامین سال تولدش، شوخیی با او کرده باشند. ولی به زودی متوجه میشود که اشتباه میکند، زیرا این واقعه نوعی احساس قبلی نامشخص او را تأکید میکند؛ به ا ین معنی که او احساس میکند که در نقطه چرخشی از زندگی و مواجه با نوعی بازی است کهف با این حال، نمیتوان از جدی بودنش غافل بود. هر چند طبیعتاً آدمی مطیع دستگاه حکومتی است و به آن احترام میگذارد و اخلاق و قانون را رعایت می کند؛ ناراحتیی در خود احساس میکند که حاکی از مجرمیت مجهولی است. شاید هم به سبب روح استدلالی و منضبطی که دارد، از جنبههای بیمعنی این قضیه که مدعی عدالت و صراحت است جاخورده است. از این رو، یوزف ک. تصمیم میگیرد که به احضاریهها با ابراز خشم و اطمینانی که در واقع امر، پردهای برای پوشاندن اضطراب درونی خویش است پاسخ بگوید و رفتار خود را در انظار چنین توجیه کند که لازم است بینظمیها و استبداد رأی دستگاه قضایی را برملا کرد. و بالاخره، این برای او فرصتی است که بیگناهی خود را ثابت و یکباره همه چیز را روشن کند. ولی این بحثها و استدلالهایی که یوزف ک. در برابر چشم دیگران و خود میگسترد جستنهای کسی است که در دامی نامرئی گرفتار آمده باشد، یا نخستین گامهایی که در درون دالان پرپیچ و خمی برداشته میشود، یا نخستین چرخهای چرخدندهای است که لاینقطع میچرخد. از این رو، درام ک. فراتر از مقولات واقعیت و خیال است، زیرا صورت حقیقی به خود میگیرد از نوع حقیقت زندگی دیوانهای، بیماری یا بیگناهی که حالتشان با حالت معمول دیگران متفاوت است. نخستین برخوردهای یوزف ک. با این ماشین اداری اسرارآمیز و غولآسا وسعت ناتوانی او را بر او آشکارمیکند: این ماشین اداری همه جا حاضر و ناظر است، منتها نه مستقیماً ، بلکه به واسطه کارمندان دونپایهای که وظایفی محدود دارند و کار خود را در پشت صحنه، در زیر ظواهر محقر و بی نام و نشان، به صورتی مبتذل ولی مفید انجام میدهند. یوزف ک. وقتی که با این دنیایی که وجودش حتی در تصور هم نمیگنجد رو به رو میشود و این سازمان مخفی ولی قانونی را میبیند که بازپرسی و بازجویی میکنند بیآنکه بگویند چرا، آن هم در به اصطلاح اداراتی واقع در اتاقهای زیر شیروانی و پستوهای بالا اتاقها، و به دادگاهی احضارش میکنند که جلساتش در آخرین طبقه ساختمانی تاریک و مخوف در محله فقیرنشین شهر برگزار میشود، گویی افسون میشود، زیرا مسئله اساسی برای او این است که بیگناهی خود را ثابت کند و به عذاب عقل خود که برمیآشوبد و هر روز بیشتر در الان پرپیچ و خمی از ترس و دغدغه و مسئولیتهای موهوم پیش میرود تا پایان دهد و در برابر توطئهای که شواهد بسیار بر سوءنیت خود به دست میدهد از خود دفاع کند. به این ترتیب، این محاکمه، رفته رفته برای یوزف ک. به صورت فکر ثابتی در میآید. یوزف ک. کارش را در بانک مهمل میگذارد و ساعتها وقت خود را در برسی امکانات نجاتی که پیش روی خود میبیند صرف میکند، شهر را در جستجوی وکیل مدافعی که بتواند از این دعوای بیعلت او دفاع کند زیر پا میگذراند و با تب و تاب بسیار کسی را میجوید که بتواند با قضات مأمور رسیدگی به پرونده او تماس برقرار کند. درام شک، درام انسانی که به مقتضیات آرمانی رسمی گردن نهاده است و اکنون درمییابد که عوامل این نظام عالی مردمان حقیر و نادان و متقلب و تجسم بیعدالتی کاملاند. یوزف ک. به تدریج که راه های امید بر او بسته میشود، میبیند که تنهاییاش در شهری که گویی به صورت دادگاه بزرگی برای محاکمه او درآمده است بیش از پیش افزایش مییابد. چون ناگزیر از ایفای نقش متهمی شدهاست که از بیگناهی خود دفاع میکند، خود را در جهار دیوار شخصیت خود محبوس مییابد. با تعجب میبیند که همه از جریان محاکمه او آگاهند: در بانک، در خانه، در کافه، در همه جاهایی که او در آنها قبلاً زندگی عادی کارمندی خود را خویشتندارانه میگذراند، هزار حرکت و نگاه کنایهآمیز در کمین کوچکترین واکنشها و سخنان اوست. همه چیز برایش غیرقابل تحمل شده است. و وقتی که یوزف ک. مطمئن میشود که هیچ واسطهای میان او و محاکمه نیست، و خود را در مرکز این محاکمه مییابد که خود ناگزیر جزئی از آن است، تسلیم میشود و منتظر اجرای حکم از پیش صادر شده می ماند. شبی، شب سی و یکمین سال تولدش، دو آقای پریدهرنگ و فربه و فراک سیاه پوشیده به خانه یوزف ک میآیند تا او را به معدن سنگی در منتهیالیه شهر ببرند. ولی اگر یوزف ک.، که خود را عاجز از تمرد میداند و یقین دارد که تنها و بییاور است،همراه آنها میرود، از واقعه بیخبر است، زیرا تصویرهای این گردش شبانه را به روشنی ثبت میکند. او به ناخواه در بازیابی شرکت میکند که قواعدش را نمیداند. همه چیز به سادگی هر چه تمامتر، به مبتذلترن صورت خود، در چارچوب تنگ امور واقع میشود. شهر از این قربانی که آرام آرام، در میان دو دژخیم محترم، و شانه به شانه آنها قدم برمیدارد بیخبر است. منطق میگوید که آنچه واقع میشود اجتناب ناپذیر است و راهی برای بیرون رفتن از آن وجود ندارد، و اعدام بدون محاکمه همیشه همینطور است: با این حال «منطق بیهوده سعی میکند که انعطاف ناپذیر باشذ؛ در برابر انسانی که میخواهد زنده بماند تاب مقاومت ندارد. آخر کجا بود آن قاضیی که او نتوانست هرگز او را ببیند؟ کجا بود آن دادگاه عالیی که او هرگز دستش به آن نرسید؟» یوزف ک.، در برابر پوچی و بلاهت حقیرانه، و گویی شریرانه، امید مبهم و نامعقولی ابراز میدارد که همانقدر بارز و بزرگ است که آنچه مخالف برآورده شدن این امید است حقیر و بیمقدار است. «نمیتوانست نقش خود را تا پایان ادامه دهد، نمیتوانست همه بار و وظایف مقامات را از دوششان بردارد؛ مسئولیت این تقصیر اخیر بر عهده کسی بود که حاضر نبود باقیمانده نیرویی را که برای این کار لازم بود به او بدهد.» ولی دیگر دژخیم کاردش را در قلب او فرو میکند؛ یوزف ک. با چشمان در حال مرگ خود هنوز میتواند آن دو آقا را ببیند که روی صورتش خم شدهاند تا پایان کار را ببینند. میگوید: «مثل یک سگ! و چنان بود که گویی شرم میبایست پس از مرگ او به حیات خود ادامه دهد.» با این عبارت است که محاکمه پایان مییابد. صرفنظر از دید مابعدالطبیعی یا روانشناختیی که این اثر به خواننده القا میکند، و صرف نظر از ملاحظات اجتماعی یا ادبی، این رمان مانند همه آثار کافکا نوعی کوشش برای بازسازی تجربهای عمیق است. و این بر خلاف روش معمول است. اگر مسئلهای کلی را مورد بحث قرار میدهد، به سبب زیاده دقیق شدن در شرایط خاص خویش است. از بس به سطح میپردازد به عمق دست مییابد، و از بس گودیها را میکاود برجستگیها را نمایان میسازد: و این نتیجه نوعی طنز وارونه و وسیله دست یافتن به بداهت میشود. به این ترتیب عنصر اساسی خود را از ابهام کلمات میرهاند و با عریانی و قوت خاصی واقعیت را جلوهگر میسازد. کافکا به راههای مطلوب شعر روی میآورد و نقطه پایانی بر بنبست نوع ادبی رمان مینهد. نویسندگی جدید، از آن پس، گزیری جز توجه به این تجربه ندارد.
لیلا ملایی , zolfaghar_62
لیلا ملایی - 02:14 1390/03/16
16
مسخ [Die Verwandlung]رمانی از فرانتس کافکا (1883-1924)، نویسنده آلمانی زبان اهل چکسلواکی، که در 1916 منتشر شد. مسخ نخستین اثر مهم کافکا است و، همانند بقیه آثار این نویسنده، رویدادها در محیطی خردهبورژوا و در میان افرادی جریان مییابد که همواره درگیر نگرانی فردایند و غرق مشغولیتهای پیشپا افتاده هر روزه ی کارشان. جزئیات وقایع به شکلی واقعگرا روایت شده است، اما خود رویدادها از قوانین زمان و مکان خارج و به نشانههای واقعیتی متعالی تبدیل میشوند. گرگور سامسا، که بازاریاب است و از زمان ورشکستگی پدر تنها متکفل مخارج خانواده به شمار میآید، خوش وقت است از این که میتواند با کار خود برای خواهرش،که شیفته موسیقی است، وسایل ادامه تمرین ویولون را فراهم آورد. گرگور، در پایان شبی آشفته از کابوسهای هولناک، چون از خواب بیدار میشود، به صورت حشرهای غولآسا در آمده است، بیآنکه این دگرگونی بیرونی به کمترین شکلی روح تشنه نیکی و آکنده از مهربانیاش را تغییر داده باشد. چون به انزجاری که در اطرافیان برمیانگیزد پی میبرد، کارش به جایی میرسد که برای رهای از نگاه پدر و مادر و خواهرش زیر تخت خود خانه میکند. او دیگر از زباله غذا میخورد و به کثافت علاقهمند میشود و از نور میگریزد. همه از او گریزاناند و از داشتن چنین حشره کریهی در خانه شرم دارند. تنها پیرزن خدمتکار، که در اصل روستایی است، همچنان به او میرسد، گویی هیچ روی نداده است، و هنگامی که برایش پوست سیب میآورد، کمی در آنجا میماند و به مهربانی با او گفتگو میکند. از آن پس، گرگور دیگر تقریباً از مخفیگاهش خارج نمیشود. اما یک شب، به صدای ویولون، آهسته از زیر تخت بیرون میآید و چون به سمت نوری که از در باز به درون میتابد پیش میرودف ناگهان خود را در میان جمع خانواده مییابد. همه با دیدن او وحشت و تنفرشان را ابراز میدارند؛ و پدرش، خشمگین، سیبی را به سویش پرتاب میکند، سب به پشتش میخورد و لاکش را میشکند. گرگور، چون به مخفیگاه خویش بازمیگردد، آهسته رو به مرگ میرود: زخمش میگندد و، بر اثر آن، لاک تکه تکه از بدنش جدا میشود. کسی اعتنایی به مرگ او نمیکند. تنها خدمتکار پیر، زمانی که او را همراه خاکروبهها به دور میاندازد، آهی از روی دلسوزی می کشد و میگوید: «حیوانک، راحت شدی!» این رمان کوتاه، که به فرجامی دلخراش و فجیع دست مییابد و سرشار از مهر و نومیدی است، مبین مهارتی بینظیر در نویسندگی و بیان است. کافکا در ادغام «طبیعی» امر شگفت در زندگی روزمره موفق می شود، بیآنکه معلوم باشد که کدام یک از این دو عامل از دیگری نشئت میگیرد. گاهی هنگام خواندن این رمان احساس کابوس در انسان بیدار میشود، اما داستان چنان به هم پیوسته است که شباهتش به واقعیت آدمی را دچار اشتباه میکند. افزون بر این، لحن صادقانه داستان این حس را که نویسنده همه رویدادها را عمیقاً و از نزدیک آزموده است تشدید میکند. مسخ، با شیوه نمادین واقعگرایانهاش و سعیاش در اینکه، در فضایی از پدیدارشناسی عرفانی، حالت روحی ناب را به نوعی با واژهها ملموس سازد، یکی از شاخص ترین نمونههای جریانی است که میان سالهای 1915 تا 1925 بر ادبیات آلمان غالب بود. مسخ، در عین حال، یک موفقیت ادبی شگفتانگیز به شمار میآید.
لیلا ملایی , zolfaghar_62
لیلا ملایی - 02:14 1390/03/16
15
فعالیت های ادبی


کافکا در طول رندگیش فقط چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل میدادند و هیچگاه هیچیک از رمانهایش را به پایان نرسید (به جز شاید مسخ که برخی آن را یک رمان کوتاه میدانند). نوشتههای او تا پیش از مرگش چندان توجهی به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که پس از مرگش همهٔ نوشته هایش را نابود کند. دوریا دیامانت معشوقهٔ او با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامهٔ کافکا، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد، تا وقتی که در سال ۱۹۳۳ گشتاپو آنها را ضبط کرد. جستجو به دنبال این نوشته های مفقود هنوز ادامه دارد. برود بر خلاف وصیت کافکا عمل کرد و برعکس بر چاپ همهٔ کارهای کافکا که در اختیارش بود اهتمام ورزید. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم و تحسین منتقدان را برانگیخت.
همهٔ آثار کافکا به جز چند نامهای که به چکی برای میلنا ینسکا نوشته بود، به زبان آلمانی است.
سبک نوشتاری

کافکا که در پراگ به دنیا آمده بود زبان چکی را خوب میدانست، ولی برای نوشتن زبان آلمانی پراگ (Prager Deutsch)، گویش مورد استفادهٔ اقلیت های آلمانی یهودی و مسیحی در پایتخت بوهم را انتخاب کرد. به نظر کافکا آلمانی پراگ «حقیقیتر» از زبان آلمانی رایج در آلمان بود و او توانست در کارهایش طوری از آن بهره بگیرد که قبل و بعد او کسی نتوانست.
با نوشتن به آلمانی کافکا قادر بود جملات بلند و تودرتویی بنویسد که سراسر صفحه را اشغال میکردند، و جملات کافکا اغلب قبل از نقطهٔ پایانی ضربهای برای خواننده در چنته دارند ـ ضربهای که مفهوم و منظور جمله را تکمیل میکند. خواننده در کلمهٔ قبل از نقطهٔ پایان جمله است که میفهمد چه اتفاقی برای گرگور سمسا افتاده، یعنی مسخ شده
مشکل دیگر پیش روی مترجمان استفادهٔ عمدی نویسنده از کلمات یا عبارات ابهام آمیزی است که میتوانند معانی مختلفی داشته باشند. مثلاً کلمهٔ Verkehr در جملهٔ آخر داستان «داوری»؛ این جمله را میتوان این طور ترجمه کرد: «و در این لحظه، جریان بی پایان اتوموبیل ها از بالای پل میگذشت.» ولی کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که هنگام نگارش این جمله به «انزالی ناگهانی» فکر میکرده است. در حالی که ترجمهٔ رایج برای verkher همان ترافیک است.




مجسمهٔ برنزی کافکا در پراگ


تفسیر نقادانه

بسیاری از منتقدان سعی کردهاند با تفسیر آثار کافکا در چارچوب مکاتب ادبی از جمله مدرنیسم و رئالیسم جادویی مفاهیم عمیقتری از آنها استخراج کنند. ناامیدی و پوچی حاکم بر فضای داستانهای کافکا نمادی از اگزیستانسیالیسم شمرده میشود. برخی دیگر به سخره گرفتن بوروکراسی در داستانهایی مثل «گروه محکومین»، «محاکمه» و «قصر» را نشانی از تمایل به مارکسیسم میدانند، در حالی که برخی دیگر علت مخالفت کافکا با بوروکراسی را آنارشیسم میدانند. دیگرانی نیز هستند که کارهای او را از دریچهٔ یهودیت (بورخس یادداشتهایی در این زمینه دارد) یا فرویدیسم (به دلیل مشاجرات خانوادگی کافکا) یا تمثیلهایی از جستجوی متافیزیکی به دنبال خدا (یکی از معتقدان این نظریه توماس مان بود) میبینند.
تم بیگانگی و زجر کشیدن بارها و بارها در آثار مختلف ظاهر میشود، و با تأکید بر این کیفیت، محققانی مثل ژیل دولوز و فلیکس گواتاری است که عقیده دارند کافکا بیش از نویسنده ای تنهایی است که از سر رنج مینویسد، و کارهای او سنجیده تر و «شادتر» از چیزی هستند که به نظر میرسند.
گذشته از این، با خواندن یکی از کارهای کافکا به صورت مجزا ـ با تمرکز بر بیهودگی تقلای شخصیتها و بدون توجه به زندگی خود نویسنده ـ است که طنز کافکا مشخص میشود. کارهای کافکا از این منظر ربطی به مشکلات خود او در زندگیش ندارد، نمایانگر ساختگی بودن مشکلات آدمهاست.
زندگینامه نویسان گفته اند که خیلی پیش میآمده که کافکا قسمتهایی از کتابهایی که رویشان کار میکرده را برای دوستان نزدیکش بخواند، و در این خوانشها همیشه بر جنبهٔ طنزآمیز نثر متمرکز بوده. میلان کوندرا طنز کافکا را در اساس فراواقع گرایانه و الهامبخش هنرمندانی جون فدریکو فلینی، گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس و سلمان رشدی میداند. مارکز میگوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «میتوان جور دیگری نوشت».
تاریخ انتشار

خوانندگان آثار کافکا هنگام انتخاب کتاب برای خواندن باید به تاریخ انتشار کتابهای او (چه نسخههای آلمانی و چه نسخههای ترجمه شده) توجه داشته باشند. کافکا پیش از آماده سازی (و در برخی موارد حتی تمام کردن) بعضی از نوشته هایش برای انتشار از دنیا رفت، بنابراین رمانهای قصر (که وسط یک جمله تمام میشود و در مورد تعلق داشتن یا نداشتن قسمتهایی از متن به اثر ابهام وجود دارد)، محاکمه (که فصول آن شماره ندارند و بعضی از آنها ناتمام ماندهاند) و آمریکا (کافکا نام مردی که ناپدید شد را برای آن انتخاب کرده بود) همه توسط ماکس برود آماده و چاپ شدند. به نظر میرسد برود هنگام کار روی دستنوشته ها اجازهٔ دخل و تصرفهایی را به خود دادهاست (جابهجا کردن فصلها، تغییر زبان آلمانی و تصحیح نقطهگذاری) و بنابراین متن اصلی آلمانی که چاپ نشد، تغغیر داده شدهاست. نسخههای ویرایش شده توسط برود اغلب نسخهٔ نهایی (Definitive Edition) نامگذاری میشود.
پس از پایان جنگ جهانی دوم مالکوم پیسلی توانست اکثر دستنوشته های کافکا را جمع آوری کند و در سال ۱۹۶۱ در اختیار کتابخانهٔ بودلی آکسفورد قرار دهد. متن محاکمه نیز بعدها در حراجی خریداری شد و در اختیار بایگانی ادبی آلمان قرار گرفت.
پیسلی گروهی برای بازسازی رمانهای آلمانی تشکیل داد و ناشر آلمانی اس فیشر ورلاگ آنها را مجدداً چاپ کرد. خود پیسلی بر انتشار قصر و محاکمه (چاپ هر دو در ۱۹۸۲) و یکی از همکارانش بر انتشار آمریکا (چاپ ۱۹۸۳) نظارت کردند. این نسخه ها اغلب نسخهٔ منتقدان (Critical Edition) یا نسخهٔ فیشر نامیده میشوند. متن آلمانی این آثار و بسیاری از نوشته های دیگر کافکا در وبگاه پروژهٔ کافکا بیابید.
ترجمه

بسیاری از آثار کافکا در ایران ترجمه شده که از آن جمله است ترجمه های صادق هدایت و حسن قائمیان بر مسخ و گروه محکومین و گراکوسی شکارچی و ترجمهٔ جلال الدین اعلم از قصر. همان طور که گفته شد ترجمهٔ آثار کافکا بسیار مشکل و در بعضی موارد غیرممکن مینماید و به همین خاطر بسیاری از ترجمه های فارسی آثار کافکا راضی نیستند.
ایرمان  , irman23
ایرمان - 17:36 1390/02/13
14

بحث ها اصلا به سمت خوبی نمیره 

پیشنهاد می كنم این بحث ها رو كنار بزارین . خوندن نوشته های كافكا كار راحتیه و هر كسی می تونه بخونه 

ولی مشكل اینجاس كه كی می تونه تو نوشته های كافكا غرق بشه .

واقعا درك اثار كافكا خیلی مشكله 

شخصیت كافكا یه شخصیتیه كه تو هیچ یك از نویسنده های دنیا دیده نمیشه 

به جای اینكه نوشته هاو رمان های بی ارزش رو بخونیم بهتره به نوشته های كافكا توجه بیشتری كنیم و اونا رو چند بار بخونیم اون موقع شاید .... شاید كمی بفهمیم كه كافكا واقعا كیه 


ایرمان  , irman23
ایرمان - 17:36 1390/02/13
13

بحث ها اصلا به سمت خوبی نمیره 

پیشنهاد می كنم این بحث ها رو كنار بزارین . خوندن نوشته های كافكا كار راحتیه و هر كسی می تونه بخونه 

ولی مشكل اینجاس كه كی می تونه تو نوشته های كافكا غرق بشه .

واقعا درك اثار كافكا خیلی مشكله 

شخصیت كافكا یه شخصیتیه كه تو هیچ یك از نویسنده های دنیا دیده نمیشه 

به جای اینكه نوشته هاو رمان های بی ارزش رو بخونیم بهتره به نوشته های كافكا توجه بیشتری كنیم و اونا رو چند بار بخونیم اون موقع شاید .... شاید كمی بفهمیم كه كافكا واقعا كیه 


وشکا س , vashkas
وشکا س - 12:15 1389/06/15
12

دلیلش به گمان من زیاد دور از ذهن نیست. کافکا خواندن سخت است... دشوار است و با همه روانی جملات نیاز به درک بالای دارد. منظورم صرف خواندن از روی کتاب نیست. منظورم این است که بتوان کتاب را درک کرد... با کتاب یکی شد... در درون داستان رفت... داستانهایی که خودشان دنیایی هستند و در پسشان دنیایی دیگر...دنیایی به مراتب گسترده تر... صادق هدایت در جایی گفته بود باید فروید خواند در جهان امروز... و به اعتقاد من اصلا نمیشود هدایت را درک کرد بدون درک فروید... همانطور که برای فهم کافکا باید تورات را خوانده باشیم، وبر خوانده باشیم، باید تاریخ اروپای مرکزی را بدانیم، باید فروید خوانده باشیم، کافکا نفس گیر است، نمیشود همین طوری، به قول بارت کافکا در درجه صفر نوشتار است متونش، یا پروست را بدون درک تاریخ فرانسه پس از انقلاب، درک تاریخ هنر اروپا به ویژه جنبش امپرسیونیستی و... نمیشود فهمید، همانطور که جویس را ما نمیفهمیم مگر اینکه تاریخ انگلیس ایرلند را بدانیم، تاریخ مسیحیت را بدانیم، بر انجیل اشراف داشته باشیم. خواننده ایرانی اکثرا آگاهی خاصی در این گونه موارد ندارد. بعد یکدفعه میخواهد سنگ بزرگ رمان کافکا را بزند؟ داستانهای کوتاهش را میخوانیم چون فکر میکنیم میفهمیم... مثلا همان گراگوس شکارچی را!!!! یا توصیف یک نبرد را!!! فقط کافی است دوستان بروند از کافکا تا کافکای موریس بلانشو را بخوانند تا بفهمند ماجرا خیلی سخت تر از این حرفهاست...تازه بعد از همه اینها کلی نقد بخوانند تا بفهمند چه خبر است!!! این جهان عظیم را بدین سادگی ها نمیشود فهمید...

شهریار اشکان کافکا , shahriyargh
11
نه ما نباید به کسی توهین کنیم شریعتی هم جای خودشو داره ( هرچند من موافقم که شریعتی فقط یک آرشیو سخنگوست )
بن وف , behnami
بن وف - 22:25 1389/02/16
10
mercy az tavajohet vali man man mikhsam begam ke kafka,kafkast namayandeye gheshre khasi nis,har kasi bayad harjur delesh mikhad zendegy kone va harchy delehs mkhad bekhune va serfan ba  khundane ketabe khasi kasi rushanfekr nashude.man tahal nadidam kasi metallica gush kone va bege man ba kelasam
age kasiam kafka bekhune bege man rushanfekarm keili ghabele setayeshe chera ke  ba in tarze fekr khube ke donbale mozakhrafate shariyaty narafte haminesh jaye taghdir dare;)
شهریار اشکان کافکا , shahriyargh
9

ممنونم از نظرت .... حال جریان سخت تر شد .... مدیر و معاون کلوب کافکا بر سر یکمیز مینشینند خوب من اندیشه های شمارو تصدیق میکنم اگه اندیشه های یک شکل نداشتیم نمیشد که .... اما در بعضی موارد مخالفم ... البته این غیر شباهت هاست که انسان ها را برای هم زیبا میسازد ... در باب هر نویسنده ای موافق تمام گفته ها مخصوصا خواندنشان به زبان خودشان هستم .... اما مخالف اینم که همه ی نویسنده ها نوع تفکر خود را از درون دارند .... من مخالف اینم ... مخصوصا اگه بخوان بار فلسفی نیز داشته باشند .... زیرا نیازمند باز سازی اندیشه هاست .... و در باب هنر .... چون سینمایی هستم نمیخوام فکر کنید آتشم تند است اما تنها چیزی که از دوران غار نشینی تا به حال نوع پیشرفت انسان را نشان میدهد هنر است ... هنر به حتم بهتر از هر چیزی نشانگر حقیقت است .... و این هنر قدرت هاو نمو های خاص خود را دارد که به حتم سینما برترین آنهاست ... هنر نویسندگی و ادبیات ( اگر به قسمت شبه هنر نپردازم ) هنر عظیمی است اما میخواهم نوشته ای را از داستایوفسکی در اینجا ذکر کنم که شاید ضعف ادبیات را در برابر تصویر نشان دهد ..... تو به جان مطلب رسیده ای ، با یک تاش قلم اصل مطلب را نشان داده ای ، ما جان میکنیم که با کلمات توضیح دهیم ، اما تو ، تو که هنر مندی با یک نشانه با سک تاش قلم ، تاش قلم در یک تصویر جان کلام را گفته ای چنانکه با دست میتوان لمسش کرد حتی خواننده ای فارق از استدلال هم در جامعه همه چیز را در میابد ، این حقیقت هنر است ، این خدمت به حقیقت است ....... خوب چطور بود ؟؟؟؟ حالا یک نقاش در باب سینما چی میگه ؟؟؟ یاد نوشته ای هم از صادق هدایت عزیز افتادم ... اگر در دنیا شباهت و ابتذال است در هنر نیست ..........

بن وف , behnami
بن وف - 23:40 1389/02/15
8
ba dorod
bayad begam ke kafka va hedayat ya har nevisandeye digei namayandeye gheshre khasi nistan,inha serfan nevisandean,adabiat,dastan,che real che soreal! roshanfekry az hezb va manesh va fekre khasi nashat migire!dastane nevisandehaye bozorgy mesle kafka ya hedayat serfan bayad khunde beshe va 1)az zibaeie nasr va noe negareshe on lezat bebarid(age be almani tasalot darid lezatetn 2 chandan mishe) va 2)dar morede layeye zirine dastan fard be fekr bere ta bebine payame dastan chye.in jur dastana baraye dargir shudane zehne manu to baraye yek tafakore dige dar morede zendegye,hata filmaei ham dar mordesh dakhte shdue dar sooraty ke ye dastane soreal film sakhtan azash besyar sakhte chera ke residan be layehaye zirine dastan az filmnamei ke ba har salighei yek jur tabir mishe besyar sakhte mesle filme the trial ke besyar sangine!
dar morede mozoe in bahs ke chera to iran..... man to iran az anva va aghasame dastanhaye kafka shenidam bsihatr mohakeme ghasr va maskh va ajibe ke shuma ingune tafsir mikonin ke tafsiraye rushanfakraneo... dar moredesh shude.tafsir tafsire ,dige roshanfekrane va gheyre rushanfekrane nadare!va da morede symbolisme kafka bayad begam dorose aghlabe dastanha ru bayad dar eyne dastan va sthy tarin layashun paziroft va payameshu greft na inke bikhudi dastanu be chyzaye ajib monharef kard 
شهریار اشکان کافکا , shahriyargh
7
سخت مخالفم سپند جان ....کی گفته کافکا نماد روشنفکریه ؟؟؟؟ کافکا از قدیس های یک زندگیه .... و از طرف دیگر تمام کسانی که اهل قلم و علم و عقل باشن قبول میکنند که کتاب های 100000000 صفحه ای بخونن ... قدرت کافکا هیچ ربطی به کوتاه نویسی نداره ... هیچ ربطی .. صحبت های چندین بعدی کافکا ارزش دارن ..... خیلی ناراحت شدم
سپند فر , sepand159
سپند فر - 12:21 1389/02/15
6
کافکا یه جورایی تو ایران شده نماینده ی قشر روشن فکر.یعنی اگه کافکا بخونی یه جورایی خیلی خاصی.البته منظورم آدمای سطحین،مثل اونایی که متالیکا گوش میکنن که با کلاستر به نظر بیان .و یه چیز کلی در باره ی داستن کوتاه اینکه،تو دنیای مینیمال دیگه کسی حوصله ی خوندن صد سال تنهایی رو نداره.و در مورد کافکا شاید اینطور باشه که یه راه ساده،کم وقتگیر که زودتر به جمع روشنفکرا بپیودی
شهریار اشکان کافکا , shahriyargh
5

دوست عزیز این بحث به شدت ناراحتم کرد ......... شما که باید بهتر از من بدونید کافکا کوچکترین حرکت هایی برای چاپ آثارش نمیکرد .... شما برای ارضای روح خود شعار میدهید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از طرف دیگه آیا غیر اینه که داستان کوتاه مثل کوهی میمونه که فقط قلش از آب بیرون زده ؟؟؟؟؟؟/// من رمان های کافکارو دوست دارم اما واقعا مسخ تکرار شدنی است ؟؟؟؟؟

فواد روانگه , fan_design88
فواد روانگه - 00:33 1388/07/21
4

من رمان محاکمه رو خوندم.....یه حس عجیبی به من داد....ترس.نگرانی.نفرت.سردرگمی و کهولت و خستگی ...همین ها رو میشه در مسخ هم دید.بیشتر مجهول بودن ماجراست که آدم رو کنجکاو میکنه!

و رح , vahidmelody
و رح - 16:13 1387/05/23
3

خیلی ها رمانهای كافكا رو خوندن و می خونن ودر موردشان نظر می دهند ......

اما شاید دلیل اصلی در مورد اینكه چرا داستانهای كوتاه كافكا مثله  مسخ...مهمان مردگان...گراكوس شكارچی و... بیشتر مورد توجه قرار گرفته اند در ایران به خاطر نویسنده ای بزرگ ایرانی یعنی صادق هدایت است كه این داستانها رو ترجمه كرده و در اختیار دوستداران ادبیات قرار داده ....مطمئنا" دوستداران صادق هدایت در ایران بسیار زیاد است و تا حدودی این داستانهای كوتاه كافكا هم جزئ آثار ادبی او هم قرار می گیرند بعنوان ترجمه ........

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.