| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
327
|
2767
|
91/2/7 (00:16)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
می تونی کمی برگردی و ببینی که چیکارش کردی وقتی باهات قهر می کنه چی کار بکنی بهتره فکر کردی بهش
8->
او مایل است که به او بگویید:
دوستت دارم، مواظبت هستم و تو را همانطور که هستی میپذیرم، از این که تو را دارم بسیار مغرور و مفتخرم، تو همه چیزی هستی که دارم، تو بسیار زیبا و جذاب هستی عزیزم، تو هنرمند و خلاقی، تو تواتمند و پرتلاشی، متاسفم از اینکه به تو آسیب رساندم، متاسفم از اینکه فراموشت کردم، متاسفم از اینکه تو را به عنوان یک کودک آنطور که بودی نپذیرفتم و انتظار داشتم به سرعت رشد کنی و بزرگ شوی، میتوانی به من اعتماد کنی و هر طور دلت میخواهد باشی (خودت باشی)، ما برای رسیدن به سلامتی ، رشد، شادی و لذت با هم همکاری خواهیم کرد.

خویشتن دوستی یعنی احترام ژرف ب خود و كودك درون و اگر این كارو درت یاد بگیریم خویشتن دوستی رو همه چیز بر وفق مراد می شه بدون كوچكتریت تلاش امتحان كنید
روی 5 دقیقه با صدای بلند به خود بگیم من تو را دوست دارم ...من تورا دوست دارم .....



کودکی بازی شیرینی بود
کودکی سیبی بود
بر سر شاخه احساس وجود
کودکی سرخ گلی بود در آن سوی بهار
کودکی بوته سرسبزی بود
رسته در باغچه رویاها
کودکی خواندن شیوای قناری ها بود
کودکی چلچله ای بود پر از شوق سفر
کودکی شیطنت ماهی سرخی بود در حوض حیات
کودکی بوسه نوشینی بود
که من از لب های شیدایی دزدیدم
کودکی خوشه انگوری بود
که من از تاک رفاقت چیدم
کودکی حرف قشنگی بود در جمله عمر
کودکی بیت لطیفی بود در شعر امید
کودکی نغمه زیبای شکوفایی بود
کودکی پاکی سرچشمه بیداری بود
کودکی بازی پروانه دل بود در آبی عطش
کودکی رقص گل نیلوفر بود در آب
کودکی تابش پرتوهای ایمان بود
کودکی خنده شفاف دلی شادان بود
کودکی وصلت جادویی شب با مهتاب
کودکی اوج هماغوشی بیداری و خواب
کودکی رقص گل قاصدکی بود پر از شور و شتاب
کودکی زمزمه ای دلکش و جان پرور بود
کودکی نرمی لالایی یک مادر بود
یاد آن دوره شیرین ز کف رفته به خیر!
یاد آن کودک در خاطره ها خفته به خیر!

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
نویسنده: سانیتا سالگا







چشماتو بستی چرا ؟ ای بابا ! یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون ! داره دلمو می بره ! می بره بی نامو نشون ! چرا نمی بینیش ! همونی که بچه بودیم موقع خواب بهش اعتقاد داشتیم که هست ! واسه هر کسی هست ! هر کسی اون موقع ها اعتقاد داشت که یه ستاره داره که ستاره خوشبختیشه ! توی آسمون هر شب سو سو می زنه و منتظر تا ما بزرگ بشیم ! دورتو نگاه نکن ! اونا با خودشون هم قهرن ! بی خیال ! بچگی ها رو بچسب ! نگا نگا ! اون بالا ! داره چشمک می زنه ! بخند ! آهان ! اگر تو هم نخندی مثل بقیه یادت می ره ستارت داره چشمک می زنه ! بچگی ها همه چی درست بود ! واسه همین بستنی ها خوشمزه تر بود ! دوستی هامون بهتر بود چون دست دوستامون رو موقع رد شدن از خیابون می گرفتیم ! کلوچه هامون رو باهاشو نصف می کردیم ! حالا هم نگاه خب خدا دست ما رو ول نمی کنه ! همه ول می کنن ولی خدا که ول نکرده ! هرقدر هم گناه کردیم که ول نمی کنه ! نگا ! پس به ستاره اعتقاد داشته باش ! بخند ! مثل بچگی ها ! موقع خواب ! فارغ از همه دنیا ! همه خستگی ها ! حالا خوشگل شدی ! حالا ماه شدی !
زندگی بدون حضور کودک درون احساس تهی بودن را بر جا مینهد:این احساس را که زندگیمان فاقد چیزی است.آنگاه می کوشیم این احساس خلاء را با سایر انسانهاو اشیا و مکانها و فعالیتها و تجربه هایی بیرون از خویشتن پر کنیم.شاید به درازا بکشد تا به بی تاثیر بودن این راه حل پی ببریم.موثر واقع نمیشود زیرا غیاب آن چیز های بیرونی علت احساس خلاء نبود.کودک درونمان مخفی شده بود. با اتصال به کودک درونمان کار به آخر میرسد یعنی شفا می یابیم و دیگر بار اتصال خود را با خودمان دیگران و خدا به دست می آوریم.
کودک درون حضوری قدرتمند دارد و در کانون هستی ما به سر می برد.کودک نوپا یی سالم و شاد را مجسم کنید . سر زندگی او را احساس کنید با شور و شوقی مدام محیطش را کشف می کند از احساسهایش با خبر است و آشکارا آنها را نشان میدهد.وقتی آزار می بیند گریه میکند وقتی خشمگین است فریاد می زند .وقتی خوشحال است لبخند می زند یا از ته دل می خندد.این کودک بسیار حساس و غریزی نیز هست.می داند به چه کس اعتماد کند و به چه کس اعتماد نکند.دوست دارد بازی و کشف کند .هر لحظه اش تازه وسرشار از شگفتی است.وجودش از این بازی گوشی شادمانه می جوشد.
به مرور زمان این کودک به سوی توقعات و جهان افراد بالغ کشیده می شود.صدای بزرگتر ها –با نیازهاوخواسته هایشان –به تدریج ندای درونی احساسها و غرایز را خاموش می کند.والدین و آموزگاران –در واقع- میگویند" به خودت اعتماد نکن.احساسهایت را احساس نکن.این را نگو .آن را بیان نکن.همان را بگو که ما میگوییم.ما بهتر میدانیم."
به مرور زمان ویژگیهای این کودک به ناچار پنهان می شوند .افراد بالغ در فرایند آموزش و پرورش و ایجاد انضباط کودک را به بالغی قابل پیش بینی تبدیل می کنند.کودک احساس برهنگی و سرما می کند. جهان افراد بالغ برای کودکان جای امنی نیست.طفل در حال رشد –به منظور بقا- روح شاد و کودکانه اش را مخفی و محبوس میکند.اما کودک درون هرگز بزرگ نمی شود و از بین نمی رود.مدفون اما زنده و منتظر می ماند .تا روزی آزاد شود.همواره می کوشد توجه ما را به خود جلب کند .اما ما فراموش کرده ایم چگونه گوش بسپاریم.وقتی گواهی دلمان را نادیده می گیریم کودک درون را نادیده می انگاریم.وقتی به خود می گوییم نباید نیاز های بچه گانه داشته باشیم زیرا معقول و عملی نیستند کودک درون را طرد میکنیم. مثلا شاید این تمایل را احساس کنیم که فقط محض تفریح از راه پارک عبور کنیم یا به علت از دست دادن دوستی زار زار گریه سر دهیم.این کودک درون است که می خواهد نمایان شود.اما وقتی بالغ جدی درونمان میگوید :"گریه نکن!پسرهای بزرگ گریه نمیکنند .آدم باید بر خودش مسلط باشد"کودک درون در گنجه محبوس می شود.و شوروشوق زندگی را از دست می دهد.به مرور زمان این امر به کمبود انرژی و بیماری مزمن یا درمان ناپذیر می انجامد.وقتی کودک درون ما پنهان می شود خود را از دیگران نیز جدا می کنیم .آنها هرگز نمی توانند احساسها وآرزوهای راستین ما را در یابند.یا بدانند که به راستی کیستیم.یعنی تجربه صمیمیت راستین با دیگران غیر ممکن میشود.واین دعوت از فاجعه و مصیبت است.برای اینکه کاملا انسان باشیم کودک درون باید پذیرفته و نمایان شود.
مردی کالسکه یک بچه شیر خوار را در پیاده رو حرکت می داد. بچه مرتب گریه می کرد و مرد مرتب می گفت:
-ارام باش آلبر... الان به منزل می رسیم آلبر...
زنی که از کنار آنها می گذشت رو به آنها کرد و گفت:
- ببخشید آقا! اما این بچه شیرخوار حرف سرش نمی شود که با او صحبت می کنید و می گویید آرام باشد.
مرد جواب داد:
-بله خانم . اما من این حرف ها را به او نمی گویم. آلبر خود من هستم!
با تشکر از فروغ عزیز