| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
327
|
2767
|
91/2/7 (00:16)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
“آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از
تو لبریزم
نه به فکرم که
رشته پاره کنم
نه بر آنم که
از تو بگریزم
همه ذرات جسم
خاکی من
از تو، ای شعر
گرم، در سوزند
آسمانهای صاف
را مانند
که لبالب ز
بادهء روزند
با هزاران
جوانه می خواند
بوتهء نسترن
سرود ترا
هر نسیمی که می
وزد در باغ
می رساند به او
درود ترا
من ترا در تو
جستجو کردم
نه در آن
خوابهای رویایی
در دو دست تو
سخت کاویدم
پر شدم، پر
شدم، ز زیبائی
پر شدم از
ترانه های سیاه
پر شدم از
ترانه های سپید
از هزاران
شراره های نیاز
از هزاران جرقه
های امید
حیف از آن
روزها که من با خشم
به تو چون
دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم
فریب ترا
ز تو ماندم،
ترا هدر کردم
غافل از آن که
تو بجائی و من
همچو آبی روان
که در گذرم
گمشده در غبار
شوم زوال
ره تاریک مرگ
می سپرم
آه، ای زندگی
من آینه ام
از تو چشمم پر
از نگاه شود
ورنه گر مرگ من
بنگرد در من
روی آئینه ام
سیاه شود
عاشقم، عاشق
ستارهء صبح
عاشق ابرهای
سرگردان
عاشق روزهای
بارانی
عاشق هر چه نام
تست بر آن
می مکم با وجود
تشنهء خویش
خون سوزان لحظه
های ترا
آنچنان از تو
کام می گیرم
تا بخشم آورم
خدای ترا”
فروغ
فرّخزاد
http://journals.ut.ac.ir/page/article-frame.html?articleId=4391
لینک مقاله مقایسه زندگی و شعر امیلی دیکنسون و فروغ فرخزاد
من از تو می مُردم
اماتو زندگانی منبودی
تو با من میرفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصد می پیمودم
تو با من میرفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما
تو با چراغ هایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
وخوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو با چراغ هایت می آمدی...
تو دست هایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور ، سخی بودی
...
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی.




فروغ میگوید، اگر به سویت این چنین دویده ام، به عشق عاشقم نه بر وصال تو! به ظلمت شبان بی فروغ من، خیال عشق خوشتر از خیال تو............

دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
فکر می کنم نه من، بسیاری از ما این فریاد فروغ را نشنیده ئیم؛ فریاد زنی را که هرز زیسته، اما نمی خواهد در آن غرق شود و استغاثه می کند تا به رهائی و پاکی برسد. صادق بودن با خود و خواننده امتیاز بزرگی است که فروغ را از همگنانش متمایز می کند. او اگر در عرصه شعر تاج افتخار بر سر گذاشت و به اوج رسید، فریب شهرت را نخورد و نقاب پاکی دروغین به چهره نزد. خود بت خویشتن را شکست و رسوا کرد و گرچه بسیاری (هنوز هم) او را به خاطر بی پروائی در بیان لحظه های زندگی جنسی یش ستایش می کردند (و می کنند)، بیان هنرمندانه آن را با شعر، تاج کاغذین بوی ناک دید و حسرت زندگی سالم و پاک را خورد. شاید اگر فروغ به خود مجال زندگی بیش تر را می داد، تمام نسخه های این تاج کاغذین را آتش می زد. با وجود این، به نظر من فروغ هم چنان یکه تاز است. البته نه به دلیل واژه های جنسی که در شعرهایش فراوان است و او را از این بابت جسور و سنت شکن می نمایانند. بل که به این دلیل که اگر او سقوط و انحطاط جنسی را نشان می دهد، در عین حال روحی دارد که از این تباهی و فساد بیزار است و هنرمندانه هم آن را بیان می کند. به همین دلیل خوانش درست شعر او، در درک درست آن نقش بسزائی دارد. در حالی که در چند دهه پس از مرگ وی، بیش تر آنان که به آثار وی پرداخته اند، کوشیده اند او را و سروده هایش را درقالب فکری خود بگنجانند و او را آن گونه تعریف کنند که خود می خواهند. در نتیجه چنین سوءتعبیرهائی فروغ شده است زن مدرن، آن هم فقط در این معنا که مدرنیسم مساوی است با ولنگاری جنسی. امری که خود فروغ از آن به فغان بود!
الهام یکتا
روحی دارد که از این تباهی و فساد بیزار است و هنرمندانه هم آن را بیان می کند.






معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه نیست
چرا توقف کنم ؟؟؟؟؟

چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد.
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند.
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید.
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست.
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد.
من از لاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها میدانید ؟
فکر می کنم نه من، بسیاری از ما این فریاد فروغ را نشنیده ئیم؛ فریاد زنی را که هرز زیسته، اما نمی خواهد در آن غرق شود و استغاثه می کند تا به رهائی و پاکی برسد. صادق بودن با خود و خواننده امتیاز بزرگی است که فروغ را از همگنانش متمایز می کند. او اگر در عرصه شعر تاج افتخار بر سر گذاشت و به اوج رسید، فریب شهرت را نخورد و نقاب پاکی دروغین به چهره نزد. خود بت خویشتن را شکست و رسوا کرد و گرچه بسیاری (هنوز هم) او را به خاطر بی پروائی در بیان لحظه های زندگی جنسی یش ستایش می کردند (و می کنند)، بیان هنرمندانه آن را با شعر، تاج کاغذین بوی ناک دید و حسرت زندگی سالم و پاک را خورد. شاید اگر فروغ به خود مجال زندگی بیش تر را می داد، تمام نسخه های این تاج کاغذین را آتش می زد. با وجود این، به نظر من فروغ هم چنان یکه تاز است. البته نه به دلیل واژه های جنسی که در شعرهایش فراوان است و او را از این بابت جسور و سنت شکن می نمایانند. بل که به این دلیل که اگر او سقوط و انحطاط جنسی را نشان می دهد، در عین حال روحی دارد که از این تباهی و فساد بیزار است و هنرمندانه هم آن را بیان می کند. به همین دلیل خوانش درست شعر او، در درک درست آن نقش بسزائی دارد. در حالی که در چند دهه پس از مرگ وی، بیش تر آنان که به آثار وی پرداخته اند، کوشیده اند او را و سروده هایش را درقالب فکری خود بگنجانند و او را آن گونه تعریف کنند که خود می خواهند. در نتیجه چنین سوءتعبیرهائی فروغ شده است زن مدرن، آن هم فقط در این معنا که مدرنیسم مساوی است با ولنگاری جنسی. امری که خود فروغ از آن به فغان بود!
الهام یکتا
کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بام های آفتابی تان تاب می خورند
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست، سرانگشت های نازک تان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبان تان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
شعری از فروغ فرخزاد که به بهانه آن اسمش از کتب شاعران معاصر حذف شد
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.
طوفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم!
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام ما.
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما