| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
397
|
2625
|
90/11/15 (11:28)
|
|
||
|
|
280
|
1579
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
323
|
2659
|
90/11/23 (17:23)
|
|
||
|
|
165
|
1644
|
90/11/21 (15:35)
|
|
||
|
|
159
|
826
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
103
|
880
|
90/7/9 (11:10)
|
|
||
|
|
1121
|
8251
|
90/11/18 (23:58)
|
|
||
|
|
1081
|
5456
|
90/11/23 (17:00)
|
|
||
|
|
960
|
9432
|
90/11/22 (14:04)
|
|
||
|
|
142
|
1019
|
90/11/19 (12:05)
|
|
||
|
|
109
|
1025
|
90/11/18 (15:13)
|
|
||
|
|
223
|
2213
|
90/11/18 (11:07)
|
|
||
|
|
83
|
725
|
90/11/18 (09:04)
|
|
||
|
|
818
|
3504
|
90/11/17 (19:43)
|
|
||
|
|
187
|
1698
|
90/11/17 (08:28)
|
|
||
|
|
2
|
8
|
90/11/8 (21:50)
|
|
||
|
|
1647
|
14710
|
90/11/8 (10:59)
|
|
||
|
|
260
|
2141
|
90/11/6 (13:08)
|
|
||
|
|
44
|
277
|
90/11/4 (21:44)
|
|
||
|
|
3
|
27
|
90/11/4 (21:39)
|
|
زندگی بی ارزش هست مگر آنکه شما به آن ارزش دهید: این خود ما هستیم که تعیین می کنیم اقامت مان در این کره خاکی امتیاز و نشاطی برای ماست یا زندانی از فلاکت و نومیدی !
شما ممکن است با قدم زدن در ساحلی ماسه ای به وجد بیاید ممکن است با تماشای بچه گربه ای با آن پوشش کرکی زیبا مسحور شوید ، ممکن است با طعم میوه ای که زیر زبانتان ذوب می شود از لذت به لرزه بیفتید ولی تمام این لذایذ برای فرد دیگری اصلا مطرح نیست . زندگی کسالت بار نیست بلکه کسالت در مردمی است که از پشت عینک های کثیف و تیره به دنیای خود نگاه می کنند . این برای من یک راز است که چرا بعضی ها به هر جایی که نگاه می کنند زیبایی و سحر می بینند حال آنکه این زیبایی ها بر دیگران پوشیده است . تا این لحظه هر چقدر هم که از زیبایی ها لذت برده باشید امروز می توانید تصمیم بگیرید که بیشتر لذت ببرید . 
امروز روز انتخاب است ، امروز و هر روز 
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد . 
هر روزتوت بهتر از دیروزتون ! 

آنچه مرا وادار می سازد تا هر روز به ابداع خدا دست بزنم، حق شناسی دل من است.
چرا شادی از میان رفتن درد و رنج کمتر از اندوهی است که از پایان یافتن شادی پدید می آید؟
اکنون که زنده ام، همه چیز حق من است.
غیرمنطقی بودن خشمگینم می کند اما زیاده روی در منطق از پا درم می اندازد.
اگر عقل دلم را در تپیدن خطاکار بداند، حق به جانب دل خواهم داد.
کسانی هستند که از زیستن چشم می پوشند و کسانی از حق داشتن.
در نبود منطق است که من به خود آگاهی می رسم.
بینی ام به روی بادها گشوده است.
می خواهم با یک ضربه زانو گذشته خود را پس بزنم و انکار کنم. زیاده به وعد وفا کرده ام. ای آینده، اگ پیمان شکن باشی، چقدر دوستت خواهم داشت.
مائده های تازه - آندره ژید
1951 - 1869




زندگی زیباست، زیباست ای زیبا پسند.
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
که از برایش می توان از جان گذشت
مردن عاشق نمی میراندش
در چراغی تازه می گیراندش



آنچه مرا وادار می سازد تا هر روز به ابداع خدا دست بزنم، حق شناسی دل من است.
چرا شادی از میان رفتن درد و رنج کمتر از اندوهی است که از پایان یافتن شادی پدید می آید؟
اکنون که زنده ام، همه چیز حق من است.
غیرمنطقی بودن خشمگینم می کند اما زیاده روی در منطق از پا درم می اندازد.
اگر عقل دلم را در تپیدن خطاکار بداند، حق به جانب دل خواهم داد.
کسانی هستند که از زیستن چشم می پوشند و کسانی از حق داشتن.
در نبود منطق است که من به خود آگاهی می رسم.
بینی ام به روی بادها گشوده است.
می خواهم با یک ضربه زانو گذشته خود را پس بزنم و انکار کنم. زیاده به وعد وفا کرده ام. ای آینده، اگ پیمان شکن باشی، چقدر دوستت خواهم داشت.
مائده های تازه - آندره ژید
1951 - 1869

نگاهت چه رنج عظیمی است،
وقتی به یادم میآورد
که چه چیزهای فراوانی را
هنوز به تو نگفتهام . . .
"آنتوان دوسنت اگزوپری"

بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید». بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند».
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند ».
متشکر از توجهتون سعیده عزیز
پایدار باشید





بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید». بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند».
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند ».
متشکر از توجهتون سعیده عزیز
پایدار باشید
بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید». بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند».
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند ».