| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
328
|
2767
|
91/3/11 (15:01)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
از حافظ گفتیم ، از اسکاولشین - از پائولو - فکر نمی کنید دل سهراب عزیز من می گیره ؟
خودش یه پا اسکاولشینیه ! 
http://www.sohrabsepehri.com/main.asp
اولین شعر سهراب مال منه
روزی خواهم امد و پیامی خواهم اورد
در رگها نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد...ای سبد هاتان پر خواب
سیب اوردم...سیب سرخ خورشید
خواهم امد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد
ای شبنم شبنم شبنم
.
.
هرچه دشنام از لبها خواهم بر چید
هرچه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت :کاروانی امد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید...دل ها را با عشق...سایه ها را با اب...شاخه ها را با باد
.
.
خواهم امد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجرا ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک
اشتی خواهم داد
اشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت.....
من به آغاز زمین نزدیکم .
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت .
روح من در جهت تازه اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
از کتاب مرگ رنگ
در قیر شب
دیرگاهی است كه در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
لیك پاهایم در قیر شب است
رخنهای نیست در این تاریكی
در و دیوار به هم پیوسته
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهایی كه كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهایی كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دستها پاها در قیر شب است
بر آبی چین افتاد و سیبی به زمین افتاد .
گامی ماند . زنجره خواند
همهمه ای : خندیدند . بزمی بود . برچیدند.
خوابی از چشمی بالا رفت . این رهرو تنها رفت ، بی
ما رفت .
رشته گسست : من پیچم ، من تابم . کوزه شکست . من آبم .
این سنگ ، پیوندش با من کو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من کو ؟
نقشی پیدا ، آینه کجا ؟ این لبخند ، لب ها کو ؟ موج آمد. دریا کو ؟
می بویم ، بو آمد . از هر سو ، های آمد هو آمد . من رفتم.
او آمد . او آمد .
به سراغ من اگر میآئید نرم و آهسته بیائید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان میبخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من میشکفد.
من عاشق سهرابم
هر چی از سهراب بگیم كم گفتیم این درسته اول از نویسندگان و شاعران ایرانی باید شروع می كردید
مرسی
|
وقتی شعرهای سهراب رو می خونم تمام سلول های بدنم به رقص در می یان. شور و شعفی پیدا می کنم که احساس می کنم روحم در حال پروازه . روی ماه سهراب عزیز رو از راه دور می بوسم. روحش شاد که خودش یک فلورانس اسکاولشین بوده. یادش گرامی که سال های سال پس از مرگش زیبایی روحش حس می شه .
زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی شستن یک بشقاب است. | |
|
|
سایه شدم و صدا كردم
كو مرز پریدن ها دیدن ها ؟ كو اوج نه من دره او ؟
و ندا آمد:لب بسته بپو
مرغی رفت تنها بود پر شد جام شگفت
و ندا آمد:بر تو گوارا باد تنهایی تنها باد
دستم در كوه سحر او می چید او می چید
و ندا آمد و هجومی از خورشید
از صخره شدم بالا در هر گام دنیایی تنهاتر زیباتر
و ندا آمد:بالاتر بالاتر
آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند ؟
و ندا آمد:خلوت ها می آیند
وشیاری ز هراس
و ندا آمد:یادی بود پیدا شد پهنه چه زیبا شد
او آمد پرده ز هم وا باید درها ها و ندا آمد:پرها هم
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد...
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد سهراب
کفش هایم کو؟
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم که بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفشها را بکند
و به دنبال فصول از سر گلها بپرد
بگذاریم که تنهایی اواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه بانک چه در زیر درخت...
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد .
- و چه فکر نازک غمناکی !
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد...
آب را گل نكنید .
مردم بالا دست چه صفایی دارند
چشمه هاشان جوشان
گاو هاشان شیر افشان باد
آب را گل نكنید
................