| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
328
|
2767
|
91/3/11 (15:01)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|

زندگی رقصی است به سوی خداوند...


حال را دریاب - هنری دیوید ثورو
زندگی را بر امید فردا بنا مکن
بلکه حال را دریاب و غنیمت شمار .
از آینده وام مگیر تا دین امروز را ادا کنی
و به دست باش که عهد امروز را وفا کنی و
وطیفه ی حال را به جای آری .
چه تلخ و چه شیرین
هر چه هست ، دل به آن بسپار و با آن راست
باش .
گاه باشد که خداوند ما را غمی می فرستد و
روزمان را تیره می کند .
اما صبح فردا باز خورشیدش می درخشد
و آسمان روشن می شود .
در تمام دورانهای تاریخ بشریت به دنبال 4 "اکسیر" بوده.
1- کیمیاگری و تبدیل "مس" به "طلا"، برای ثرومتند شدن.
2- نوش دارو و داروی همه ی درد ها.
3- مهر گیاه و محبوب بودن.
4- اکسیر حیات و عمر جاودانه داشتن.
بشریت هیچ گاه به این چهار اکسیر دست پیدا نکرد، ولی "اهل معرفت" هر چهارتاشو پیدا کردند و آن هم با کمک "عشق".
"عشق" تنها راهی است که می تونه:
1- تبدیل "مس" وجود، به "طلا"....مُرده بُدم، زنده شُدم. گریه بُدم، خنده شُدم. تبدیل، "مرده" به "زنده" مهمتره و با ارزشتره یا تبدیل "مس" به "طلا".
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی***** تا کیمیای عشق بیاید و طلا شوی
2- چون تمام دردها و مریضیها از "دل" هست و اگر یه "دلی" بیاد و این "دل" رو ببره و "دلبری" بکنه، تمام دردها، دوا می شه... و "عشق" تنها "نوش دارویی" هست که علاج تمام دردهاست...
مرحبا ای عشق پر سودای ما***** ای دوای جمله، علتهای ما
3- تنها راهی که انسان "محبوب" بشه، باید "مُحِب" بشه...اگر با تمام وجود آدمها رو دوست داشته باشی، همه دوستت دارند و محبوب می شی و اون "مهره ی ماری" که همه دنبالش بودند رو با "عشق" می تونی پیدا کنی... مثلاً، "سعدی" و "حافظ" که الان اینقدر "محبوب" هستند برای اینه که "مُحِب" تمام آدمها بودند...
4- اگر بخوای "جاودانه" بشی...باید خودتو وصل بکنی به آن "جاودانه" (خدا) و "مضاف"، اون "مضاف الیه" جاودانه بشی و انتساب بَندگی ات، تو رو جاودانه می کنه و وقتی "عبدالله" شدی و عاشق شدی، بِدون که جاودانه شدی و آن "اکسیر حیات" رو پیدا کردی...
آن کسانی که عبادت را در اداب و سنن و اذکار و حرکاتی محصور میکنند غافلند از انکه ان برای ذکر است و ذکر برای فکر است و فکر برای عمل احسن است و عمل احسن همان خدمت به خلق است. نماز ودیگر عبادات ظاهری سنتهایی است که باید از انها استعانت جویند تا یاد پروردگار در خاطر آورند و عهد بندگی پروردگاری را تازه گردانند و انگاه طبق آن عهد عمل کنند.

مردم می ترسن از اینكه اگه خدا بیاد تو زندگیشون اوقت زندگیشون رو چكار كنن...
استعداد
گنج وجودمااستعدادماست،استعدادراكم درنظرنگیرید،درست است است كه استعدادچیزی نیست جزقابلیت ولی بسیاری ازاوقات مهمترین ارزش هرچیزی به استعدادش وبه آن جای خالی اش است، یك كوزه باوجوداینكه بیشترتوجه می كنند به دسته وبه فرمش وبه رنگش اما مهمترین بخش كوزه كه به آن شان كوزه بودن را می دهد همان خالی بودنش است وگرنه بقیه اش ارزشی ندارد ؛این استعدادوقابلیت برای قبول آن آب رحمت ،این گنج وجودماست وما نباید خودمان را از آب شور پركنیم وقابلیت خودمان راازدست بدهیم تاروزی برسدكه بگوییم ای كاش خاك بودم، یعنی صرف استعداد بودم چون آن استعدادراضایعش كردم ؛پس ظرفیت زیاد گنج است وظرفیت نامتناهی گنج نامتناهی است واین گنج خازنش روح الامین ،یعنی روح القدس است كه درمریم وجودماكه همان زهدان قابلیت ماست ومی تواندعیسی هستی راوعیسی عشق را به دنیا بیاورد،این را آن روح الامین می دمددروجودماوماصاحب آن گنج می شویم


سعی بکنید برای همه کاراتون مدیریت بکنید.حتی زمانتون رو ...
شما مثلا یه عمرتون رو دارین درپیشتون هر هفته میان بهتون می دن .یه هفته دیگه بهتون عمر میدن،خوب اینو برنامه ریزی بکنید،همین طوری میذارید رد بشه،شما صبح پاشید می رید سر این کار سر اون کار.
بنویسید که من این روز جمعه از ساعت 8 بلند شدم،همه به نظر من باید یه چیزی بنویسند روی کاغذ تا متعهد بشن،که من ساعت 8 بلند شدم،از ساعت 8تا9 چی کار می کردی،استراحت کردم فلان ورزشو کردم،باید بتونی توجیه بکنی که این کار درستی بوده که من کردم وآدم آخر شب که می خواد بخوابه نتونه یک گزارش درستی از کارش از مدیریت زمانش ارائه بده طبیعی که خودش از خودش راضی نیست،من که خوابم نمی بره که یه شب بگن چی کار کردی ،هیچی وقتمو تلف کردم ضایع مردم.
هر روز صبح ما از نو متولد میشیم،هدیه تولدمونم روز شنبه است.خداوند یه روز دیگه بهمون می ده.باز فردا یه روز دیگه بهمون میده.هر روز ما متولد می شیم مسن می شیم بعد ظهر می شه ،بعد شب می شه بعد می میریم.
اصلا عمرتونو تبدیل نکنید به این که یه دونه عمره.
ما چندین هزار عمر داریم.هر روز صبح به دنیا می آئیم شبم می میریم،لین یه عمرو درست بگذرونید.
در ستش اینه که کارتون رو یادداشت بکنید،وقتی آدم یادداشت کرد کارهای بدو نمی تونه بنویسه ونمی تونه بکنه.
شما نمی تونید بنویسید 5تا6 غیبت زری خانوم مثلا.
نمی تونید این کارو بکنید چون وقتی که بنویسید می فهمید که این کارو نباید بکنید.
آدم وقتی که می نویسه خیلی مفهمه درست هست یا درست نیست.بخصوص که دیگران هم ممکنه بخونن.
انگلیس ها می گن که هیچ کاری نکنید که نخواین تو دفترچه خاطراتتون بنویسید وهیچ چیزی تو دفترچه خاطراتتون ننویسید که نخواین کسی بخونه.
بنابراین چاره ای ندارید که کار خوب بکنید...
دکتر الهی قمشه ای می گوید
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه
دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد
شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن
نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در
آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند .
این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد
باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح
آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه
باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد .
کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و
بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و
از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش
نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در
عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت
و ماهیگیری پیشه کرد.
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر
او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ،
آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم
حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در
رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در
کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او
نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را
بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در
شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این
روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار
است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و
رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز
بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است
که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
ما همه فانی و او پا برجاست.. عشق را می گویم.. بی گمان عشق خداست



عامل اصلی بیماری روحی این است که آدمی از خودش راضی نیست
و شب که می خواهد بخوابد باطنش از او می پرسد
که امروز چه کار کردی ؟ دل چه کسی را خوش کردی ؟ چه کسی را امروز شاد کردی ؟
دارایی انسان شادیهائیست که تولید کرده
و از آن شادیهاست که به انسان شادی می دهند
و لذت می دهند
و برکت پشت برکت به انسان می رسد
