| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
328
|
2767
|
91/3/11 (15:01)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
با داغ کردن این آگهی و در صورت امکان ایجاد مجدد این مطلب در وبلاگ و یا کلوب خود لبخندی بر روی لبهای کوچک کودکان پرورشگاه ها بنشانید.

جهت کمک هیچگونه وجه نقد توسط این گروه پذیرفته نمی شود. فریب افراد سودجو با این عنوان را نخورید!!
در صورت تمایل به همیاری از طریق سفارش گریم برای جشن ها ، شرکت در کلاسهای آموزشی و یا با برگزاری جشن در یکی از شیرخوارگاههای تهران اقدام نمائید./
تلفن روی تصویر
(09370956161 - 09329012416)
مربوط به دبیر محترم این گروه آقای نظری می باشد که می توانید جهت راهنمایی بیشتر با ایشان تماس بگیرید./
با سلام
کاش هماهنگی میکردید برای روز عید راستی برای شهرستانی ها چه تدابیری اندیشه کردید
خوشحال میشم بهم اطلاع بدید
با سلام
کاش هماهنگی میکردید برای روز عید راستی برای شهرستانی ها چه تدابیری اندیشه کردید
خوشحال میشم بهم اطلاع بدید
خانم محمدی عزیز
اگر امکان داره در مورد زمان و مکان توضیحی بدید
متشکرم
mamnoona az shoma azizan
va mamnon misham begid che shekli mishe komak kard
hozoori ya mali ya ejraee

خانم محمدی عزیز
اگر امکان داره در مورد زمان و مکان توضیحی بدید
متشکرم
خانم محمدی عزیز
اگر امکان داره در مورد زمان و مکان توضیحی بدید
متشکرم
خانم محمدی عزیز
اگر امکان داره در مورد زمان و مکان توضیحی بدید
متشکرم
با گام های نازنینش در کوچه های کوفه قدم بر می داشت، غرق در تفکر بود اما از توجه به اطراف نیز غافل نبود، کوچه ها را یکی پس از دیگری طی می کرد و به سمت نخلستان ها می رفت، در راه لحظه ای بازی چند کودک کوچک و با نمک توجهش را جلب کرد، کودکان با شور و اشتیاق تمام بازی می کردند و خوشحال بودند، امیرالمؤمنین از دیدن شادی و شور کودکان خوشحال شدند و لبخندی بر لبان مبارکشان نشست؛ اما به یک باره چهره شان برگشت کودکی در کناری ایستاده بود و غمگین و گریان نظاره گر بازی کودکان . امیرالمؤمنین انگار که همه ی کسب و کار را فراموش کرده باشند از گریه کودک ناراحت و به سرعت به سمت او رهسپار شدند «فرزندم برای چه گریان و ناراحت هستی؟»
کودک که پهنای صورتش را اشک فرا گرفته بود با هق هق گریه ی کودکانه اش جواب داد: «آن ها به من اجازه نمی دهند تا با آنها بازی کنم، من هر روز تنها باید نظاره گر بازی آنها باشم» حضرت پرسیدند: «برای چه به تو اجازه نمی دهند» کودک جواب داد:
«من پدرم را از دست داده ام یتیم هستم، آن ها به من می گویند چون تو یتیم هستی حق بازی کردن با ما را نداری» چهره مبارک حضرت به قدری ناراحت و غم گین شد که انگار غم دنیا را در درونشان ریخته اند، اشک در چشمان مبارکشان جمع شد و بغض در صدایشان پدیدار شد. امیرالمؤمنین هرگز تاب دیدن چهره ی غمگین یتیمان را ندارد چگونه بر اشک این کودک صبور باشد؟ حضرت کودک را در آغوش گرفت و تسلی داد و سپس با چشمان اشکبار فرمودند: «برو با آنها بازی کن و به آنها بگو که من دیگر یتیم نیستم و علی علیه السلام مرا به فرزند خواندگی قبول کرده» و کودک اینچنین کرد.
آری امیرالمؤمنین آنچنان بودند و طاقت بر دیدن اشک مظلوم و کودکان یتیم را نداشتند و شاید هیچ حادثه ای به اندازه ی غمگین بودن یک کودک آن حضرت را نمی آزرد و حال بنگریم دنیا را، قرن بیست و یک را و اکنون را، کودکی معصوم و مظلوم را که در پس شوق پیداکردن پلاستیک پاره ای قابل بازیافت به یکباره به قصد آنسوی اتوبان قدم های کودکانه اش را می دواند و صدای دلخراش ترمزی دیر هنگام...
لحظه ای علی بودن شایدمحال باشد اما لحظه ای خود را جای این کودکان بگذاریم..
با گام های نازنینش در کوچه های کوفه قدم بر می داشت، غرق در تفکر بود اما از توجه به اطراف نیز غافل نبود، کوچه ها را یکی پس از دیگری طی می کرد و به سمت نخلستان ها می رفت، در راه لحظه ای بازی چند کودک کوچک و با نمک توجهش را جلب کرد، کودکان با شور و اشتیاق تمام بازی می کردند و خوشحال بودند، امیرالمؤمنین از دیدن شادی و شور کودکان خوشحال شدند و لبخندی بر لبان مبارکشان نشست؛ اما به یک باره چهره شان برگشت کودکی در کناری ایستاده بود و غمگین و گریان نظاره گر بازی کودکان . امیرالمؤمنین انگار که همه ی کسب و کار را فراموش کرده باشند از گریه کودک ناراحت و به سرعت به سمت او رهسپار شدند «فرزندم برای چه گریان و ناراحت هستی؟»
کودک که پهنای صورتش را اشک فرا گرفته بود با هق هق گریه ی کودکانه اش جواب داد: «آن ها به من اجازه نمی دهند تا با آنها بازی کنم، من هر روز تنها باید نظاره گر بازی آنها باشم» حضرت پرسیدند: «برای چه به تو اجازه نمی دهند» کودک جواب داد:
«من پدرم را از دست داده ام یتیم هستم، آن ها به من می گویند چون تو یتیم هستی حق بازی کردن با ما را نداری» چهره مبارک حضرت به قدری ناراحت و غم گین شد که انگار غم دنیا را در درونشان ریخته اند، اشک در چشمان مبارکشان جمع شد و بغض در صدایشان پدیدار شد. امیرالمؤمنین هرگز تاب دیدن چهره ی غمگین یتیمان را ندارد چگونه بر اشک این کودک صبور باشد؟ حضرت کودک را در آغوش گرفت و تسلی داد و سپس با چشمان اشکبار فرمودند: «برو با آنها بازی کن و به آنها بگو که من دیگر یتیم نیستم و علی علیه السلام مرا به فرزند خواندگی قبول کرده» و کودک اینچنین کرد.
آری امیرالمؤمنین آنچنان بودند و طاقت بر دیدن اشک مظلوم و کودکان یتیم را نداشتند و شاید هیچ حادثه ای به اندازه ی غمگین بودن یک کودک آن حضرت را نمی آزرد و حال بنگریم دنیا را، قرن بیست و یک را و اکنون را، کودکی معصوم و مظلوم را که در پس شوق پیداکردن پلاستیک پاره ای قابل بازیافت به یکباره به قصد آنسوی اتوبان قدم های کودکانه اش را می دواند و صدای دلخراش ترمزی دیر هنگام...
لحظه ای علی بودن شایدمحال باشد اما لحظه ای خود را جای این کودکان بگذاریم..





هر گاه یتیمی بگرید، عرش الهی به لرزه در آید و خداوند گوید: چه کسی بنده مرا که در کودکی پدر خویش را از دست داده است، گریانده است؟
قسم به عزت و جلال خودم، هر کس او را آرام کند، بهشت را بر او واجب می گردانم.