userinfo close

  ,

4 اثر از فلورانس اسکاولشین


four_effects_of_skavelshin

تاسیس: 26 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ریحانه صادق محمد قلی بیک - معاونان
جمله زیبای این هفته : *****روز زیبایی برای خود خلق کنید***** معجزه هر لحظه زندگی است ، كه سرشار ادامه »
جمله زیبای این هفته :

*****روز زیبایی برای خود خلق کنید*****

معجزه هر لحظه زندگی است ، كه سرشار از عشق و هیجان زیسته شود و تجلی خداوند در آن درك شود.


* برای دیدن لینک های داغ شده صفحه اصلی کلوب و خواندن مقالات وقت بذارید چون ما وقت می گذاریم و با دقت انتخاب می کنیم...

* کپی کردن با ذکر منبع بلامانع هست.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
401
2705
91/2/11 (08:56)
280
1590
90/7/5 (11:15)
328
2767
91/3/11 (15:01)
25
47
91/3/10 (12:33)
175
1806
91/2/6 (00:58)
104
900
90/12/8 (08:30)
159
852
90/11/19 (09:37)
1127
8346
91/2/27 (02:12)
195
1829
91/3/10 (08:35)
2000
15496
91/3/9 (20:49)
92
841
91/3/9 (09:57)
6
82
91/3/8 (23:12)
962
9541
91/3/4 (16:08)
587
5829
91/2/28 (18:41)
148
1292
91/2/26 (18:37)
329
5347
91/2/26 (18:36)
1085
5533
91/2/13 (08:30)
161
1280
91/2/5 (14:16)
225
2288
91/1/28 (13:55)
100
611
91/1/7 (19:52)

عنوان بحث

    , iranroot
M Phoenix - 21:17 1386/09/6

عرفان نظر آهاری

فکر نمی کنید تو کلوب اسکاول شین جای این بحث خالی بود ؟

 

 

285716.jpg

 

Untitled-2-thumb.jpg

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
99

دوست عزیز و کوچک خدا

من عروسکم

                        عروسک کسی که پشت پرده است

دست های او مرا

درست کرده است

من عروسکم

عروسک خدا

دوست عزیز و کوچک خدا

یک عروسک نخی که شب به شب

توی دامن خدا به خواب می رود

 روی بال نازک فرشته ها سوار می شود

 

تا دم حیاط آفتاب می رود

صبح ها خدا به من

نان داغ و آفتاب می دهد

شب که می شود مرا

توی ننوی سپید ماه

تاب می دهد

راستی خدا خودش برای من

یک لباس تازه دوخته

جای دگمه های آن ولی

چند تا ستاره کاشته

یک کمی هم از خودش

توی جیب من گذاشته

قلب یک عروسک نخی نمی زند

ولی خدا

قلب شد توی سینه ام تپید

تیله های چشم من

اشک را بلد نبود

یک شب او

قطره قطره از کنار چشم من چکید

این عروسک نخی

کار دستی خداست

خنده های او چقدر

مثل خنده فرشته هاست

 

چای با طعم خدا

شاهکار خانم عرفان نظر آهاری

 

 

 

شقایق ک م , mehrdadsha
شقایق ک م - 09:05 1389/05/18
98
نقل قول از : زهره ب

خواستند سرش را ببرند.

 

می خواستند سرش را ببرند .
خودش این را می دانست .
او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .

ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست . فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .

 
خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .
فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : " چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند . آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست . تاب و توانشان هم .
تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند .
پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .
تو و گندم و نور ، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد ، چرخی که نام آن زندگی است
 

 
گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ... او قطره قطره بر خاک چکید ،
اما هر قطره اش خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود ...
 

 

به نظرم این تصویر خیلی خیلی وحشتناک و تلخی بود از مردن یه حیوون کوچولوی بی آزار

دلم نمیخاد این متنو بخونم دیگه

دلم به هم خورد...

 


نسیم ط , tolika
نسیم ط - 17:55 1389/04/22
97
نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

نقل قول از : زهره ب

شمشیربازی با خدا

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛.بازی با خداوند و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

* برداشتی از این بیت مثنوی

 

عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحان شود چون آخر آید ابتلا

 

 

عرفان نظرآهاری


خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.

 

ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
96
نقل قول از : زهره ب

شمشیربازی با خدا

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛.بازی با خداوند و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

* برداشتی از این بیت مثنوی

 

عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحان شود چون آخر آید ابتلا

 

 

عرفان نظرآهاری


خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.

 

پرتو             , parto3000n
پرتو - 21:45 1389/04/18
95
نقل قول از : میعاد میعادان

دل بارانی

با همه ی بی سروسامانیم
باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته زدریا شدم
تا که بگیری وبمیرانیم

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانیم؟

حرف بزن !ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانیم

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 23:28 1389/04/8
94

 

پیش از آنکه قلبت را بدزدند :

 

قلبت کتیبه ای باستانی است ، از هزاره ای دور، سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا رابر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید . وتو آن کوهی که نمی توانی وازه هایی را که بر سینه ات کنده اند بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد وغبارها روی غبار می نشیند وتو هنوز منتظری تا ، کسی بیاید وخاک روی این کتیبه را بروبد . کسی که رمز الفباهای منسوخ رابلد است ، کسی که می تواند از شکل های درهم وبرهم ، واژه کشف کند واز واژه های بی معنا ، منشور وفرمان وقانون به در بکشد.

گشودن رمزها ، رنج است وکسی برای  رمز گشایی این  گتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد . کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.

اما چرا ، همیشه کسانی هستند ، دزدان الواح باستانی  وسارقان عتیقه های قیمتی . کتیبه ی قلبت را می دزدند بی آن که بتوانند حرفی از آن را بخوانند و کتیه ی قلبت را می دزدند زیراشیطان خریدار است .

او سهامدار موزه آتش است . وآرزویش آن است که لوح قلبت را بردیوار جهنم بیاویزد .

پیش از آنکه قلبت را بدزدند ، پیش از آنکه دلت را به سرفت برند ، کاری بکن . آن قلم تراش نازک ایمان را بردار ، که باید هرشب وهرروز ، که باید هرروز وهرشب بروبی وبزدایی و بکاوی . شاید روزی معنای این حروف را بفهمی ، حروفی را که به رمز وبه راز بر سینه ات نگاشته اند وقدر زندگی هرکس به قدر رنجی است که درکندو کاو و کشف ین لوح میبرد .

زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است .

عرفان نظر اهاری




یاسمین رادمهر , yasaman85
یاسمین رادمهر - 12:51 1389/04/3
93
خیییییییییییلی قشنگه مطالب
نسیم ط , tolika
نسیم ط - 12:01 1389/04/3
92
نقل قول از : سپیده

ماهی‌ كوچك‌ دچار آبی‌ بیكران‌ بود.آرزویش‌ همه‌ این‌ بود كه‌ روزی‌ به‌ دریا برسد.و هزار و یك‌ گره‌ آن‌ را باز كند و چه‌ سخت‌ است‌ وقتی‌ كه‌ ماهی‌ كوچك‌ عاشق‌ شود.عاشق‌ دریای‌ بزرگ.ماهی‌ همیشه‌ و همه‌ جا دنبال‌ دریا می‌گشت، اما پیدایش‌ نمی‌كرد.هر روز و هر شب‌ می‌رفت، اما به‌ دریا نمی‌رسید. كجا بود این‌ دریای‌ مرموز گمشده‌ پنهان‌ كه‌ هر چه‌ پیش‌تر می‌گشت، گم‌تر می‌شد و هر چه‌ كه‌ می‌رفت، دورتر.

ماهی‌ مدام‌ می‌گریست، از دوری‌ و از دلتنگی. و در اشك‌ و دلتنگی‌اش‌ غوطه‌ می‌خورد. همیشه‌ با خود می‌گفت: اینجا سرزمین‌ اشك‌هاست. اشك‌ عاشقانی‌ كه‌ پیش‌ از من‌ گریسته‌اند، چون‌ هیچ‌ وقت‌ دریا را ندیدند؛ و فكر می‌كرد شاید جایی‌ دور از این‌ قطره‌های‌ شور حزن‌انگیز دریا منتظر است.
ماهی‌ یك‌ عمر گریست‌ و در اشك‌های‌ خود غرق‌ شد و مُرد، اما هیچ‌ وقت‌ نفهمید كه‌ دریا همان‌ بود كه‌ عمری‌ در آن‌ غوطه‌ می‌خورد.
قصه‌ كه‌ به‌ اینجا رسید، آدم‌ گفت: ماهی‌ در آب‌ بود و نمی‌دانست، شاید آدمی‌ هم‌ با خداست‌ و نمی‌داند.و شاید آن‌ دوری‌ كه‌ عمری‌ از آن‌ دم‌ زدیم، تنها یك‌ اشتباه‌ باشد.
آن‌ وقت‌ لبخند زد. خوشبختی‌ از راه‌ رسید و بهشت‌ همان‌ دم‌ برپا شد

میعاد میعادان , miad66
میعاد میعادان - 13:03 1389/04/2
91
دل بارانی

با همه ی بی سروسامانیم
باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته زدریا شدم
تا که بگیری وبمیرانیم

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانیم؟

حرف بزن !ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانیم
پریاس   , zari_b
پریاس - 20:49 1389/03/20
90
مررررررررررررررررسی
یا               س م , roozeazal
یا س م - 20:11 1389/03/20
89
نقل قول از : نسیم ...

نقل قول از : فلورانس اسکاولشین

گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

 

 

شاید آنكه جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد.

 



طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد.

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
   


                                                                            
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
88
نقل قول از : نسیم ...

نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

نقل قول از : نسیم ...

نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی ...
 
 
 
 
 

 

چقدر به دلم نشست این جمله اش...

 

چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه !

 


 

شاید ولی .... گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست !



کاملاااااااااااااااااااااااااااااا موافقم

 

 

 

هستی جون , sheiton99
هستی جون - 02:19 1389/03/18
87
نقل قول از : نسیم ...

نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

نقل قول از : نسیم ...

نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی ...
 
 
 
 
 

 

چقدر به دلم نشست این جمله اش...

 

چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه !

 


 

شاید ولی .... گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست !



نسیم ط , tolika
نسیم ط - 21:33 1389/03/15
86
نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

نقل قول از : نسیم ...

نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی ...
 
 
 
 
 

 

چقدر به دلم نشست این جمله اش...

 

چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه !

 


 

شاید ولی .... گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست !


ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
85
نقل قول از : نسیم ...

نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی ...
 
 
 
 
 

 

چقدر به دلم نشست این جمله اش...

 

چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه !

 


 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.