| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
328
|
2767
|
91/3/11 (15:01)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
دوست عزیز و کوچک خدا
من عروسکم
عروسک کسی که پشت پرده است
دست های او مرا
درست کرده است
من عروسکم
عروسک خدا
دوست عزیز و کوچک خدا
یک عروسک نخی که شب به شب
توی دامن خدا به خواب می رود
روی بال نازک فرشته ها سوار می شود
تا دم حیاط آفتاب می رود
صبح ها خدا به من
نان داغ و آفتاب می دهد
شب که می شود مرا
توی ننوی سپید ماه
تاب می دهد
راستی خدا خودش برای من
یک لباس تازه دوخته
جای دگمه های آن ولی
چند تا ستاره کاشته
یک کمی هم از خودش
توی جیب من گذاشته
قلب یک عروسک نخی نمی زند
ولی خدا
قلب شد توی سینه ام تپید
تیله های چشم من
اشک را بلد نبود
یک شب او
قطره قطره از کنار چشم من چکید
این عروسک نخی
کار دستی خداست
خنده های او چقدر
مثل خنده فرشته هاست
چای با طعم خدا
شاهکار خانم عرفان نظر آهاری
خواستند سرش را ببرند.
می خواستند سرش را ببرند .
خودش این را می دانست .
او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .
ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست . فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .

به نظرم این تصویر خیلی خیلی وحشتناک و تلخی بود از مردن یه حیوون کوچولوی بی آزار
دلم نمیخاد این متنو بخونم دیگه
دلم به هم خورد...

شمشیربازی با خدا
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.
خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد






. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛
.بازی با خداوند
و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.







* برداشتی از این بیت مثنوی
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحان شود چون آخر آید ابتلا
عرفان نظرآهاری
خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.

شمشیربازی با خدا
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.
خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد






. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛
.بازی با خداوند
و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.







* برداشتی از این بیت مثنوی
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحان شود چون آخر آید ابتلا
عرفان نظرآهاری
خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.

|
ماهی كوچك دچار آبی بیكران بود.آرزویش همه این بود كه روزی به دریا برسد.و هزار و یك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتی كه ماهی كوچك عاشق شود.عاشق دریای بزرگ.ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا میگشت، اما پیدایش نمیكرد.هر روز و هر شب میرفت، اما به دریا نمیرسید. كجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان كه هر چه پیشتر میگشت، گمتر میشد و هر چه كه میرفت، دورتر.
ماهی مدام میگریست، از دوری و از دلتنگی. و در اشك و دلتنگیاش غوطه میخورد. همیشه با خود میگفت: اینجا سرزمین اشكهاست. اشك عاشقانی كه پیش از من گریستهاند، چون هیچ وقت دریا را ندیدند؛ و فكر میكرد شاید جایی دور از این قطرههای شور حزنانگیز دریا منتظر است.
ماهی یك عمر گریست و در اشكهای خود غرق شد و مُرد، اما هیچ وقت نفهمید كه دریا همان بود كه عمری در آن غوطه میخورد.
قصه كه به اینجا رسید، آدم گفت: ماهی در آب بود و نمیدانست، شاید آدمی هم با خداست و نمیداند.و شاید آن دوری كه عمری از آن دم زدیم، تنها یك اشتباه باشد.
آن وقت لبخند زد. خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم برپا شد



گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
شاید آنكه جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد.





چقدر به دلم نشست این جمله اش...
چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه ! 

کاملاااااااااااااااااااااااااااااا موافقم 





چقدر به دلم نشست این جمله اش...
چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه ! 






چقدر به دلم نشست این جمله اش...
چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه ! 



چقدر به دلم نشست این جمله اش...
چقدر این زن زندگی کرده که جملاتش اینقدر به دل می شینه ! 