| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
328
|
2767
|
91/3/11 (15:01)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد و او را با خود جایی ببرد

بعضی ها با او جور در می آمدند ...

اما نمی توانستند قل بخورند.

بعضی دیگر قل می خوردند اما جور در نمی آمدند

یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید.

دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید.

یکی زیادی ظریف بود.

و تالاپی پایین افتاد ...

یکی او را می ستود و می رفت پی کارش.

بعضی ها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند.

بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند. تکمیل تکمیل !

او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند.

باز هم با انواع دیگری روبه رو می شد و بعضی خیلی ریزبین بودند.

بعضی ها در عالم خودشان بودند و بی خیال می گذشتند
سلام !

فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...

فایده ای نداشت

این بار پر زرق و برق شد اما با این کار خجالتیها از سر راهش فرار کردند.

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد !


اما ناگهان قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !

و رشد کرد

من نمی دانستم تو رشد می کنی. قطعه گم شده جواب داد، من هم نمی دانستم.

میروم پی قطعه گم شده خودم، که بزرگ هم نمی شود ...

روزها گذشت تا یک روز، کسی آمد که با دیگران فرق داشت.
قطعه گم شده پرسید : از من چه می خواهی ؟
پاسخ شنید که، هیچ
به من چه احتیاجی داری ؟
و دوباره همان پاسخ، هیچ
قطعه گم شده باز پرسید : تو کی هستی ؟
دایره بزرگ گفت : من دایره بزرگم.

قطعه گم شده گفت :
به گمانم تو همان کسی باشی که مدت هاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم
دایره بزرگ گفت : اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم
قطعه گم شده گفت : حیف ! خیلی بد شد. چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم...
دایره بزرگ گفت : تو نمی توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری

تنهایی ؟
نه، قطعه گمشده که نمی تواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید : تا به حال امتحان کرده ای ؟
قطعه گم شده گفت : آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد
دایره بزرگ گفت : گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند
خب، من باید بروم. خداحافظ !
شاید روزی به هم دیگر برسیم...
و قل خورد و رفت ...

قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتی دراز در همان حال نشست

آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید ...

تلپی افتاد

باز بلند شد و خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...

و به زودی لبههایش شروع کرد به ساییده شدن .آن قدر از جایش بلند شد افتاد، بلند شد افتاد، بلند شد افتاد

تا شکلش کم کم عوض شد ...

حالا به جای این که تلپی بیفتد، بامپی می افتاد ...
و به جای این که بامپی بیفتد، بالا و پایین می پرید ...
و به جای این که بالا و پایین بپرد، قل می خورد و می رفت ...
نمی دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود

همین طور قل خورد و پیش رفت ...

تا ...


فرقی نمیکنه
اندازه غول باشم اگر
یا قد بادام كوچولو
وقتی چراغ خاموش بشه
هر دفعه توی آب میبینم
مردی را که کله معلق ایستاده
خنده ام می گیرد.
اما نباید به او بخندم.
شاید در دنیائی دیگر
زمانی دیگر
شهری دیگر
او درست دیده شود و
من کله معلق...
بیا عزیزم بیا
یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز
کمى گوشت و لوبیا بار کن
بعد برو سراغ اتومبیل و چرخ هایش را عوض کن
بعد جوراب هایم را بشور
...بعد لباس هایم را رفو کن
بعد بیا کنارم بنشین !
و پیپ ام را پر کن
اما نه!
اول پیژامه ام را بیاور
بعد یک قورى چاى دیگر دم کن
همه اینکارها را که کردى
حالا به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
من با بچه خواهرت بازى نکردم؟
هر شب او را ماشین سوارى نبردم؟
به تو اجازه ندادم ماشینم را بشویى؟
به تو نگفتم که دارى چاق مى شوى؟
چرا نمى فهمى ؟
که همه اینها از نظر یک مرد یعنى عشق؟
حالا بیا و کنارم بنشین
اما نه!
لطفاً قبل از آن لباس هایم را اتو کن
پیژامه ام را بیاور
غذایم را بپز
بعد یک قورى دیگر چاى دم کن
و بعد به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
لعنت بر هرچه فمینیست!
شل سیلوراستاین





بیا عزیزم بیا
یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز
کمى گوشت و لوبیا بار کن
بعد برو سراغ اتومبیل و چرخ هایش را عوض کن
بعد جوراب هایم را بشور
...بعد لباس هایم را رفو کن
بعد بیا کنارم بنشین !
و پیپ ام را پر کن
اما نه!
اول پیژامه ام را بیاور
بعد یک قورى چاى دیگر دم کن
همه اینکارها را که کردى
حالا به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
من با بچه خواهرت بازى نکردم؟
هر شب او را ماشین سوارى نبردم؟
به تو اجازه ندادم ماشینم را بشویى؟
به تو نگفتم که دارى چاق مى شوى؟
چرا نمى فهمى ؟
که همه اینها از نظر یک مرد یعنى عشق؟
حالا بیا و کنارم بنشین
اما نه!
لطفاً قبل از آن لباس هایم را اتو کن
پیژامه ام را بیاور
غذایم را بپز
بعد یک قورى دیگر چاى دم کن
و بعد به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
لعنت بر هرچه فمینیست!
شل سیلوراستاین
برخی از آثار سیلور استاین که به فارسی ترجمه شدهاست:
|
| ||
|
چیزهایی كه نگفتم |
||
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم عزیزم ، این كار را نكن .) نگفتم برگرد و یك بار دیگر به من فرصت بده .) وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم. حالا او رفته ، و من تمام چیزهایی را كه نگفتم ، می شنوم. نگفتم عزیزم متاسفم ، چون من هم مقّصر بودم.) نگفتم اختلاف ها را كنار بگذاریم ، چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.) گفتم اگر راهت را انتخاب كرده ای ، من آن را سد نخواهم كرد.) حالا او رفته ، و من تمام چیزهایی را كه نگفتم ، می شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشك هایش را پاك نكردم نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.) فكر می كردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا ، تنها كاری كه می كنم گوش دادن به چیزهایی است كه نگفتم. نگفتم بارانی ات را درآر... قهوه درست می كنم و با هم حرف می زنیم.) نگفتم جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.) گفتم خدانگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی كه نگفتم ، زندگی كنم. | ||
غم انگیزترین صحنه ای که به عمرم دیدم
دارکوبی بودکه
به درخت پلاستیکی نوک می زد.
دارکوب نگاهی
به من کرد و گفت:
_ دوست من! درخت هم درخت های قدیم!
بعضی ها ناخن هایشان را مانیكور می
زنند
بعضی خوب
كوتاهش می كنند
بعضی ها سوهان
می زنند
اما من همه شان
را كاملا می جوم.
درسته عادت
خیلی بدیه
اما قبل از این
كه ملامتم كنید
یادتان نرود كه
تا حال حتی
یك نفر را هم با ناخن خراش نداده ام.
وقتی که همه ی پرنده ها برای زمستون به سوی جنوب پرواز میکنن
،یه پرنده ی عجیب و غریب راهشو کج کرده به سوی شمال،
بال بال زنون و جیک جیک
کنون،توی سرما به سرعت
به سمت شمال پرواز می کنه.
پرنده میگه:"دلیل به شمال رفتن من این نیست که یخ
یا
سوز باد و زمین پر از برف را دوست دارم
.
به خاطر این به شمال میرم،که تنها پرنده ی شهر بودن
خیلی خوب و با حاله."
