userinfo close

  ,

4 اثر از فلورانس اسکاولشین


four_effects_of_skavelshin

تاسیس: 26 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ریحانه صادق محمد قلی بیک - معاونان
جمله زیبای این هفته : *****روز زیبایی برای خود خلق کنید***** معجزه هر لحظه زندگی است ، كه سرشار ادامه »
جمله زیبای این هفته :

*****روز زیبایی برای خود خلق کنید*****

معجزه هر لحظه زندگی است ، كه سرشار از عشق و هیجان زیسته شود و تجلی خداوند در آن درك شود.


* برای دیدن لینک های داغ شده صفحه اصلی کلوب و خواندن مقالات وقت بذارید چون ما وقت می گذاریم و با دقت انتخاب می کنیم...

* کپی کردن با ذکر منبع بلامانع هست.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
401
2705
91/2/11 (08:56)
280
1590
90/7/5 (11:15)
328
2767
91/3/11 (15:01)
25
47
91/3/10 (12:33)
175
1806
91/2/6 (00:58)
104
900
90/12/8 (08:30)
159
852
90/11/19 (09:37)
1127
8346
91/2/27 (02:12)
195
1829
91/3/10 (08:35)
2000
15496
91/3/9 (20:49)
92
841
91/3/9 (09:57)
6
82
91/3/8 (23:12)
962
9541
91/3/4 (16:08)
587
5829
91/2/28 (18:41)
148
1292
91/2/26 (18:37)
329
5347
91/2/26 (18:36)
1085
5533
91/2/13 (08:30)
161
1280
91/2/5 (14:16)
225
2288
91/1/28 (13:55)
100
611
91/1/7 (19:52)

عنوان بحث

فلورانس اسکاولشین , reyhanehrr

دل من ، بهترین دوست من

 

 00020144.gif 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
198
سلامتی اون سربازی که ۵۵ دقیقه واستاد تو صف تلفن
که ۳ دقیقــه با عشقش حرف بزنه،
ولی هرچقد زنگ زد بازم پشت‌خطی بود
 
 
 
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
197

با تو رفتم

 

بی تو باز آمدم

 

از سر کوی او

 

دل دیوانه...

ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
196
آدم برفی
تو این دیار برد با اوناییه که از مخشون کار میکشن. بخوای از دلت مایه بذاری سوختی.
 
 
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
195
 
یک تکه نان
003_G.jpg


دل واسه اینه که بگیره دیگه، اصلا دلی که نگیره که دل نیست...
 
 
 
 
 
 
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
194
وقتی یه رابطه ای داره تموم میشه کسی که کمتر عاشقه بهتر حرف می زنه

 
(عسل بدیعی-فیلم تا صبح)
 
 
 
 
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
193
نقل قول از : نسیم ط

نقل قول از : شادان شهرتی

کتیبه و پوسترهای عاشورا 6
 
 
 
 

تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم...

 

مولانا

 

 

 


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم .....


اطلس نو بافت دلم

 

دشمن این ژنده شدم

 

 

 

ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
192

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفـت
ز دسـت بنده چه خیزد خدا نگـه دارد

 

 

 

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 14:28 1389/09/6
191

از تمام راز و رمزهای عشق

 

جز همین سه حرف

 

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

 

چیز دیگری سرم نمی شود

 

من سرم نمیشود

 

ولی ....

 

                 راستی

 

                                     دلم

 

                                                                   چه میشود !

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

 

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 08:54 1389/09/4
190
نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

اگه بپرسید از دلم

می گم گرفتار شماست...

 

اگرکه لایق بدونید

خونه دل جای شماست.

 

 

کشته این 2 وجب صفحه نت هستم تا پیر بشم می یام اینجا... نیستم دلم اینجاست

 


 امین  , hoveyat
امین - 03:15 1389/09/3
189
دل بدست آر که خلوتگه دلدار دل است

رازدار حرم و محرم اسرار دل است



دل من وقتی پاکه که دوست دارم به تو فکر کنم
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
188

اگه بپرسید از دلم

می گم گرفتار شماست...

 

اگرکه لایق بدونید

خونه دل جای شماست.

 

 

کشته این 2 وجب صفحه نت هستم تا پیر بشم می یام اینجا... نیستم دلم اینجاست

 

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 23:11 1389/07/27
187
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...

 گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود....

گاه دلم برای پاكیهای كودكانه ی قلبم میگیرد....

گاهی دلم از رهگذرانی كه در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند، خسته میشود....

گاهی دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را میشكنند میگیرد....

گاهی آرزو میكنم ای كاش...

دلی نبود تا تنگ شود...

تا خسته شود...

تا بشكند...!!!
 
 
 
نسیم ط , tolika
نسیم ط - 15:25 1389/07/15
186
نقل قول از : شادان شهرتی

کتیبه و پوسترهای عاشورا 6
 
 
 
 

تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم...

 

مولانا

 

 

 


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم .....

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 11:21 1389/07/15
185
کتیبه و پوسترهای عاشورا 6
 
 
 
 

تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم...

 

مولانا

 

 

 

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 14:09 1389/07/11
184

 

 

چقدر دلم می خواهد یک دستمال بردارم و گوشه هایی از این ذهن مادرمرده را پاک کنم .

 

نه! دلم می خواهد یک سیم مسی بردارم و گوشه های تلخ ذهنم را بتراشم...

 

باور نمی کنی که ادم تمام عمرش غافلگیر ِیک لحظه و اتفاق باشد... انگار همان یک اتفاق برای ویرانی ساعتها کافی ست... ان لحظه های پرتنش که مثل خوره می افتد به جانت و هزار بار ازجلوی چشمانت می گذرد.. تازه و جان دار.. انگار که همین الان اتفاق می افتد...

 

من مدتهاست که غافلگیر یک لحظه هستم... یک لحظه که همه لحظه ها را می درد پاره می کند تکه تکه می کند

 

بعد تو می مانی و ساعتهایی که خیره شده ای به سایه روی دیوار یا پرده نامرتب اتاق یا... یا نمیدانم کدام دیگر گوشه زندگی که تاثیری به حالت ندارد...

 

چرا از یادم نمی روند این لحظه های غلیظ درد... همان لحظه هایی که وقتی اتفاق می افتند...از جایت تکان نمی خوری...نفس بالا نمی اید اما قلبت تند تند می زند... بغض در سرت می پیچد ولی گریه نمی کنی...بغض بی هوای گریه می اید... انگار که سنگ می شوی...باور نمی کنی...انگار که تمام تجربه هایت را زیر سوال برده اند... انگار که خواب می بینی یا شاید ارزو می کنی که خواب ببینی.... همان لحظه ای که دیگری می اید و بغلت می کند و اشک می ریزد و تو فکر می کنی مگر چه اتفاقی افتاده.. یا اصلا اتفاقی افتاده...

 

بعد فکر می کنی هیچ چیز مهمی نیست... مرا ساخته اند که تاب بیاورم... با صدای بلند می خندی....می گویی گوربابای اتفاق... هنوز فرصت هست... زندگی می کنم... زندگی می کنم...

 

یک روز می گذرد.. همه چیز عادی ست...به دیگران اطمینان می دهی که همه چیز خوب است...

 

روز دوم بحث می کنی... می گویی زندگی همین چیزهاست.. من که چیزی نباخته ام من دارم زندگی می کنم

 

روز سوم درد در کمرت می پیچد، پاهایت بی حس می شود... انگار سه روز ست که لب به چیزی نزده ای... نفس های عمیق می کشی... می گویی دلم گریه می خواهد اما گریه نمی کنی...دلیلی برای گریستن نداری

 

روز چهارم با کسی حرف نمی زنی... راه می روی... سرامیکهای کف خانه را می شماری..... دراز می کشی، چشمهایت را می دوزی به سقف تا نمی دانم کی... هنوز کمرت درد می کند ... کسی را صدا می کنی و می پرسی چرا... صدایی نمی اید. خفه می شوی
عضلات صورتت درد می کند... خشمت را فرو می بری در کاغذهای مچاله شده... در خط خطی های روی کاغذ... در کتاب نیمه تمام بی کلام

 

روز پنجم از درد کمر و درد روزهایی که سوخت و دود شد٬ بالشت را بغل می کنی و به خود می پیچی اما گریه نمی کنی... فقط در نت ها غرق می شوی و می روی می ایی و تا ان تلنگر لعنتی از راه می رسد... صدایت می لرزد.. دلت اشوب می شود و دیگر ارام ارام گونه هایت گرم ِاشک می شوند
و نمی دانم چقدر می گذرد که هق هقت را بر در و دیوار و زمان می کوبی و با فریاد میپرسی چرا و باز صدایی نمی اید و بلندتر می پرسی چرااااا
و باز فکر می کنی این اخرش است.. تمام می شود... به اوج که برسد.. تمام می شود.. یادت می رود...

 

یه زمانی به خودت می ایی
مثل الان
که می بینی ته دلت یک زخم کهنه جا خشک کرده است و هر از چندگاهی سر باز می کند و برایت از قصه ان روزها می گوید... انگار که همین الان وارد پنجمین روز شده ام
هنوز هم به خودم می گویم که خوب می شود
هنوز هم هروقت یادم می اید ـ تقریبا روزی یک یا دو بار ـ ایمانم را به همه چیز از دست می دهم ... همه چیز
بی اعتمادی جانم را می خورد
چرا یادم نمی رود
یا چرا یاد نمی گیرم این دل وامانده را بردارم و بروم یک گوشه دیگر بی درد... بی دلدادگی.. بی خاطره برای خودش زندگی کند

 

چرا من و این دل بی دین ٬دست از سر هم بر نمی داریم...چرا نمی گذارم برای خودش باشد و بمیرد... چرا این همه چسبیده ام به تو... به خاطرات تو.. به صدای تو... چرا هی برای تویی می میرم که نیست... نیستی... هرچقدر هم که باشی وقتی این زخمها روزی یکبار٬ دوبار جان به سرم می کنند ٬جایت اینجا نیست... نیست می شوی... گم می شوی در بی اعتمادی هایم... می میری...می میری و باز از نو٬ دلم برایت تنگ می شود... هوایت به سرش می زند...تو را می خواهد

 

این زخم کهنه بی درمان لعنتی که سر باز می کند٬ همه دنیا شکل دروغ و خیانت می شود.... انگار که همه خنجر دوستت دارم به دست گرفته اند و می خواهند احساسم را تکه تکه کنند.... تو باز می گویی دوستم داری و من نقشه رفتن بی خبر را در ذهنم می کشم و هی هی...

 

پس چرا نمی روم.. چرا باز اینجا هستم و برای تو می نویسم

 

تو که یادت نیست..سالها قبل٬قبل از اینکه تو بیایی... همیشه این جمله را دوست داشتم.. .در کتاب حنیف قریشی خوانده بودم :کاش همان بار اول که دستش را بر شانه ام گذاشت گریخته بودم

 

حالا حکایت من است... کاش گریخته بودم... می نویسم و تکرارش می کنم و می دانم که اگر باز هم به اول برگردم نمی گریزم.... هرچند که شاید باید!بگریزم.... می دانی .. شاید دیرتر


گاهی در زندگی فقط یک اتفاق کافی ست تا بقیه عمرت را غافلگیر همان یک دانه باشی ... همان یکدانه قهوه زهرالود قجری

زندگی مثل قهوه تلخ است... تلخ است ولی انگار هنوز هم دوستش دارم... هنوز هم در آن چیزی ست که بخاطرش این همه خاطره را فریاد می کشم

www.cloob.com/profile/memoirs/one/username/sahra_saboo


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.