| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
328
|
2767
|
91/3/11 (15:01)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
كودكی بیش نبودم
خرد
نزار و نحیف
كه آوا دادندم
الله اكبر
وا ماندم كه خدا كیست
كه در گوش من است
روزگاری دیگر
بر نماز استادم
و ندانستم
سجده ام بهر چه كس بر خاك است
.
.
دختری را دیدم
چای می نوشید
با طعم خدا
و خدایی دیدم
پای یك كاج بلند
بر سر لانه زاغ
.
.
به گمانم كه خدا لبخندیست
كه به چشمان یتیمی جاریست
پی بخشیدن یك دانه پفك
كه خدا درد ستون فقرات مردی ست
نرخ نانی كه خریدست برای فرزند
استخوانش بودست
.
.
و خدا هست و نیست
و خدا چیست
در این نزدیكیست ؟
کودکی با پاهای برهنه بر روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد .
زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم .
کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید !!
اصولا اظهار نظر قطعی در مورد « خدا » و کیفیت وجود او برای آدمیان ، از نظر منطقی « ناممکن » است . چرا که خدای عارف و فیلسوف و متکلم ، موجودی « بی نهایت » است و تمامی صفات و افعال او نیز همچون وجودش ، نامحدود و بی انتها است .
اما انسانی که در باره ی خدا می اندیشد و می خواهد از ذات یا صفات یا افعال او گزارش دهد ، موجودی « با نهایت و محدود » است . آشکار است که هر چه ظرف وجودی آدمی را وسیع بدانیم ( حتی کامل ترین انسان در مجموعه ی هستی ) درک او از حقیقت وجود خدا و ذاتیات او ، درکی شدیدا محدود خواهد بود .
بدون « احاطه ی علمی » بر چیزی ، نمی توان آن را « به صورت کامل » درک کرد . باید « حدود » هرچیزی را دانست تا به آن « معرفت تفصیلی » پیدا کرد و تردیدی نیست که « احاطه ی تفصیلی محدود بر نا محدود ، عقلا ممتنع است » . تنها چیزی که می تواند در دسترس بشر قرار گیرد ، احاطه و معرفت « اجمالی » از خدا است .
بشر با تمام دانش حصولی و حضوری اش ، تنها جلوه هایی از جلوات ذات احدیت را مشاهده می کند و شعاعی از « نور مطلق » را می تواند تحمل کند . این محدودیت در همه ی نشآت وجودی انسان در دنیا و آخرت باقی می ماند و تنها دستخوش تحول و تعالی می شود ولی علو او چندان نخواهد بود که « علی اعلی » را به محدوده ی وجود خویش محدود سازد .
اگر به داستان موسی و بزرگان بنی اسرائیل در قرآن و تجلی نور بر کوه و بیهوش شدن آنان توجه کنیم و آن را صرفا بیان تاریخ نبینیم ، درک این سخن بر ما آسان می شود .
|
...... |
|
به دنبال خدا نگرد..... خدا در بیابانهای خالی از انسان نیست...... خدا درجاده های تنهای بی انتها نیست..... خدا درمسیری که به تنهایی آن را سپری میکنی نیست.... خدا آنجا نیست .... به دنبالش نگرد. خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبیست که برای تو میتپد.... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره میگیرد... خدا آنجاست ....... خدا درخانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترینهایت است ... خدا در دستی است که به یاری میگیری ... در قلبی است که شاد میکنی، در لبخندی است که به لب مینشانی......... خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست.... لابلای کتابهای کهنه نیست.... اینقدرنگرد.... گشتنت زمانیست که هدر میدهی... زمانی که میتواند بهترین ثانیه ها باشد.... خدا درعطر خوش نان است ، آنجاست که زندگی میکنی و زندگی میبخشی خدا در جشن و سروریست که به پا میکنی... آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی .... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد... آنجا نیست.... او جایی است که همه شادند، جایی است که قلبهای شکسته ای نمانده ... در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا.... قویترین است و کاملترین... همه چیز را میداند. آخر او پدر من است .... خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سالها روایت کرده اند نگرد... آنجا نیست ... خدا را جای دگر باید جستجو کنی.... جوانمرد هایی که با پای پیاده میروندبه جستجوی خدا او را نخواهند یافت... خدا نزدیکتر از آنست که فکرمیکنیم در فاصله نفسهای من و توست که به هم آمیخته.... در قلبیست که برای تو میتپد.... در میان گرمای دستان ماست که که به هم پیچیده..... خدا اینجاست مهربان من اینجا .... |




|
...... |
|
به دنبال خدا نگرد..... خدا در بیابانهای خالی از انسان نیست...... خدا درجاده های تنهای بی انتها نیست..... خدا درمسیری که به تنهایی آن را سپری میکنی نیست.... خدا آنجا نیست .... به دنبالش نگرد. خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبیست که برای تو میتپد.... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره میگیرد... خدا آنجاست ....... خدا درخانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترینهایت است ... خدا در دستی است که به یاری میگیری ... در قلبی است که شاد میکنی، در لبخندی است که به لب مینشانی......... خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست.... لابلای کتابهای کهنه نیست.... اینقدرنگرد.... گشتنت زمانیست که هدر میدهی... زمانی که میتواند بهترین ثانیه ها باشد.... خدا درعطر خوش نان است ، آنجاست که زندگی میکنی و زندگی میبخشی خدا در جشن و سروریست که به پا میکنی... آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی .... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد... آنجا نیست.... او جایی است که همه شادند، جایی است که قلبهای شکسته ای نمانده ... در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا.... قویترین است و کاملترین... همه چیز را میداند. آخر او پدر من است .... خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سالها روایت کرده اند نگرد... آنجا نیست ... خدا را جای دگر باید جستجو کنی.... جوانمرد هایی که با پای پیاده میروندبه جستجوی خدا او را نخواهند یافت... خدا نزدیکتر از آنست که فکرمیکنیم در فاصله نفسهای من و توست که به هم آمیخته.... در قلبیست که برای تو میتپد.... در میان گرمای دستان ماست که که به هم پیچیده..... خدا اینجاست مهربان من اینجا .... |

به باد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست
اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی
خدا محبت است ...
چه چیز پایدار تر و برنده تر از محبت می باشد ؟!
محبت همیشه باقی است ...
خداوند عشق است .
عشقی که بعد از نفوذ به درون ما ،
نرم می کند ، ناب می کند ، تازه می کند ، بازسازی می کند ،
و درون آدمی را دگرگون می کند .
نیروی اراده انسان را دگرگون نمی کند .
زمان انسان را دگرگون نمی کند .
عشق دگرگون می کند !
زیرا ، عشق خداوند است
و خداوند ، عشق .
پائولو کوئیلو
مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند, آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید. آرایشگر گفت: « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.» مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی؟
آرایشگر گفت « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد .به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است؟
اگر خدا هست پس نباید رنج و مشقتی وجود داشته باشد. من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد."
مشتری لختی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا مشاجره ای در بگیرد. بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:" آیا می دانی که در دنیا ابداٌ آرایشگر وجود ندارد؟» آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟
«نه» مشتری ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت» و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟»
«دقیقاٌ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند

خداوند مارا شبنم واشک را در تشنگی پر از مهر ومحبتش خواهد نوشید









@};-@};-@};-@};-
نخستین اندیشه خداوند یک فرشته بود
نخستین واژه خداوند یک انسان بود



پیش از اینها فكر میكردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او كهكشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچكس از جای او آگاه نیست
هیچكس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این كار خداست
پرس و جو از كار او كاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، كورت می كند
تا شدی نزدیك ،دورت می كند
كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند
تا خطا كردی عذابت می كند
در میان آتش آبت می كند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
