| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
401
|
2705
|
91/2/11 (08:56)
|
|
||
|
|
280
|
1590
|
90/7/5 (11:15)
|
|
||
|
|
328
|
2767
|
91/3/11 (15:01)
|
|
||
|
|
25
|
47
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
175
|
1806
|
91/2/6 (00:58)
|
|
||
|
|
104
|
900
|
90/12/8 (08:30)
|
|
||
|
|
159
|
852
|
90/11/19 (09:37)
|
|
||
|
|
1127
|
8346
|
91/2/27 (02:12)
|
|
||
|
|
195
|
1829
|
91/3/10 (08:35)
|
|
||
|
|
2000
|
15496
|
91/3/9 (20:49)
|
|
||
|
|
92
|
841
|
91/3/9 (09:57)
|
|
||
|
|
6
|
82
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
962
|
9541
|
91/3/4 (16:08)
|
|
||
|
|
587
|
5829
|
91/2/28 (18:41)
|
|
||
|
|
148
|
1292
|
91/2/26 (18:37)
|
|
||
|
|
329
|
5347
|
91/2/26 (18:36)
|
|
||
|
|
1085
|
5533
|
91/2/13 (08:30)
|
|
||
|
|
161
|
1280
|
91/2/5 (14:16)
|
|
||
|
|
225
|
2288
|
91/1/28 (13:55)
|
|
||
|
|
100
|
611
|
91/1/7 (19:52)
|
|
رد پا
یك شب مردی خوابی دید.
او در رویا دید كه در كنار ساحل رودخانه با خدا قدم می زند.
در سرتاسر آسمان صحنه هایی از زندگی اش نمایان می شد
و او در هر صحنه دو جفت جای پا روی ماسه ها می دید.
یكی متعلق به او و دیگری متعلق به خدا...
هنگامی كه آخرین صحنه زندگی اش در پشت سر او روشن شد، به ردپای روی ماسه ها نگاه كرد.
او متوجه شد كه بسیاری از مواقع در مسیر زندگی اش تنها یك جفت ردپا وجود دارد
و همچنین می دید كه این اتفاق در بدترین و غمگین ترین لحظات زندگی اش رخ داده است.
این موضوع او را بسیار رنجاند، پس در این باره از خداوند پرسید:
خدایا! می گفتی از آن هنگام كه تصمیم بگیرم از تو متابعت كنم، در تمام طول راه با من خواهی بود. اما من دیدم كه درطی رنج آورترین لحظات زندگی ام، تنها یك جفت ردپا روی ماسه ها بود. من نمی فهمم چرا آن هنگام كه بیشترین نیاز را به تو داشتم مرا ترك كرده ای؟ خداوند پاسخ داد:
پسرم، فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هیچگاه ترا ترك نكرده ام.
در تمام لحظات امتحان و رنج تو،
این یك جفت جای پا كه روی ماسه ها می دیدی،
ردپای من بود، زمانی كه تو را در آغوش خود حمل می كردم....
نویسنده ناشناس
سلام بچه ها
متن بالا رو كه به انگلیسی بود خودم ترجمه كردم.جالب اینجاست كه نویسنده این متن زیبا ناشناسه و كسی نمیدونه كی بوده كه این متن رو نوشته! بهرحال امیدوارم از اون خوشتون بیاد. یادم میاد اولین باری كه توی دانشگاه دوستم این متن رو واسم خوند تا دو روز گریه می كردم و از اون روز به بعد هر وقت توی شرایط بدی قرار گرفتم یاد این داستان افتادم و واقعا حس كردم كه این خداست كه منو با خودش می بره چون تحمل اون شرایط بیشتر از توان منه....
امیدوارم از این به بعد هر وقت كم آوردید خودتون رو در آغوش خدا ببینید و یك جفت پا روی ماسه های ساحل زندگیتون....
اگه كسی خاطره ای در این مورد داره واسمون بنویسه.....
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شئی رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه تائید کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی تائید کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله ".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
"این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پا برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست!
فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت .
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید
ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !
عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند .
ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .
آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چیزشان یکسان است ؟
خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .
هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد .
« غذای روح - آن لاندرز »
پدرم مرد اما بیف استروگانف نخورد . نان پاپادام نخورد . اگ برگر و مرغ کنتاکی نخورد . لب به پیتزا نزد و هرگز نفهمید رست بیف چیست . پدرم مرد اما هرگز مشروب نخورد . لب به سیگار نزد . پدرم هفتاد سال عمر کرد . مرد اما هیچ وقت دسر غذایش کافه گلاسه و کرم کارامل نبود . دو دانه خرما بود .
*
پدرم در مرد آباد به دنیا آمد . اما هرگز نایت کلاب ندید . ندید چه طور در دانسینگ ها چراغ ها رقص نور می کنند و مردان و زنان در هم وول می خورند . پدرم مرد و شلوارک داغ ندید . مرد و چشم اش به پرده سینما نیفتاد . مایکل جکسون تماشا نکرد . تا باران ببارد ، پدرم چشم اش به آسمان بود . بعد که می بارید دایم خیره به زمین بود تا سبزه ها سر برآورند . ادوکلن مصرف نمی کرد اما همیشه یک شاخه نرگس وحشی توی سجاده اش بود که در سجده از بوی آن مست می شد . سجده هاش را شاید به همین خاطر طولانی می کرد .
*
جلو سینما شهر قصه عاشق مهتاب شدم . ناگهان انگار چیزی در من فرو ریخت . روح های ما مثل پیچک در هم پیچید و گره خورد . مهتاب مثل خورشیدی در من تابید ، چون توفانی بر من وزید . روح من مثل یک آینه براق شد . بعد مهتاب مثل کبوتری بر درخت روح من لانه کرد . آشیانه کرد . در من آواز خواند . در من جیغ کشید . در من آویخت ، رویید ، خندید ، خوابید . آخ! مهتاب در من ریزش کرد ، نجوا کرد ، گریست . در من شدید شد . در من متوقف شد . در من مستقر شد . بر من لغزید تا روح های ما مثل دو دایره هم مرکز و هم اندازه بر هم منطبق شد ، آن چنان که من خود را از او باز نشناختم . آن چنان من آلوده مهتاب شدم و مهتاب مثل قاب عکسی بر دیوار من کوبیده شد . عطر روح او ، روح مرا چنان مست کرد که من سرگیجه گرفتم .
*
روزی به پدرم گفتم انگار مهتاب رو در روی من ایستاده است . اما او را نمی بینم . انگار با مشت بر روح ام می کوبد اما وقتی در را باز می کنم کسی نیست . انگار بر عمق جان ام چنگ می اندازد اما هر چه منتظر می مانم خودش را نشان نمی دهد . انگار هست . انگار نیست . گاهی انگار در کلیات من ریخته شده است اما در جزئیات من نیست . گاهی انگار در جزئیات من جاری است اما در کلیات غایب است . گاهی من از حضور او در خودم گیج می شوم . آخ گاهی گویی او من ام ، من اویم .
پدرم گفت : درست مثل خداوند .
چند روایت معتبر – مصطفی مستور

|
=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D> زن كامل
ملا نصرالدین با دوستی صحبت میكرد. - "خوب ملا، هیچ وقت به فكر ازدواج افتادهای؟" ملا نصرالدین پاسخ داد: " فكر كردهام. جوان كه بودم، تصمیم گرفتم زن كاملی پیدا كنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بیخبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم كه معلومات زیادی دربارهی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیك بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل كردهای ازدواج كنم." - "پس چرا با او ازدواج نكردی؟" - "آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد كاملی میگشت!"
|






=D>=D>=D>=D>=D> مرسی خیلی باحال بود
حسنا جان من عاشق این متنی هستم که شما نوشتی 
مردی در جستجوی خدا ، تصمیم گرفت به کوهستان برود ، زیرا به او گفته بودند خدا هر دو سال یک بار در آن جا ظهور می کند . در طول سال اول ، از هر چه زمین در اختیار او گذاشت تغذیه کرد . نهایتا آذوقه تمام شد و او مجبور شد به شهر برگردد.
او فریاد زد : خدا بی انصاف است ! او نفهمید که من یک سال برای شنیدن صدایش صبر کردم . من گرسنه بودم و مجبور بودم به شهر برگردم .
در آن لحظه فرشته ای پدیدار گشت . فرشته گفت : خدا خیلی دوست دارد با تو حرف بزند . او یک سال تمام به تو غذا داد و امیدوار بود که بعد از آن خودت غذایت را تهیه کنی . اما تو چه کاشتی ؟
انسانی که نتواند در جایی که زندگی می کند چیزی بپرورد ، هنوز آماده صحبت با خدا نیست . 





مکتوب – پائولو کوئیلو

این متن اخرین شعر مهستی خیلی زیبا و جالب نوشته وسرودشده
امید وارم كه همه شما خوشتون بیاد.
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
روحش شاد
| |
حکایت خطر کردن
از خر چنگ بیاموزیم
خرچنگ دریایی لاک ضخیمی بر پشت دارد که اندامش را محافظت میکند ، این جانور با داشتن این لاک که جسم او را محبوس کرده است نمیتواند رشد کند ، تنها با دور انداختن این لاک است که میتواند رشد کند و بزرگتر شود وقتی خرچنگ دریایی لاکش را از خود جدا میکند در حقیقت سپر خود را از دست میدهد و آسیب پذیر میشود زیرا تا لاک تازه بر پشتش نروید پوستی نازک و صورتی اندامش را می پوشاند که قدرت حفظ او را در برخورد با تخته سنگها و جانوران دیگر ندارد . به عبارت ساده تر او به خاطر رشد بیشتر مایل است زندگی خود را به خطر بیاندازد ..
خطر کنید و با شگفتی شاهد رو آوردن بخت و اقبال به سوی خود باشید ، و ببینید که چگونه باران نعمتهای خداوندی بر شما خواهد بارید .
قانون طبیعت :
قانون طبیعت این است که اگر به انتظارش بنشینید در انتظارتان نگه میدارد و اگر چشم به راه زمانهای مناسبی بمانید و اقدامی نکنید زندگی نیز از شما روی میگرداند و در نتیجه روزگارتان از نشاط و سر زندگی تهی و از رخوت و کسالت سرشار خواهد شد .
دیوید سی بری
اشتیاق در هر وضعیتی بهترین پشتیبان است .
ریچارد باکستر
برای بدست آوردن آرزوهاتان، راهی جز توانگری ندارید .
ضرب المثل فارسی
سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش .
لوگان اسمیت
در دنیا دوچیز وجود دارد :
اول بدست آوردن آنچه آرزوی ماست
و
دوم بهره جویی و لذت بردن از آن است
و
تنها افراد دانا به مورد دوم توجه دارند و آنرا در می یابند .
امـــــــــــــــر ســـــــــــــون
اگر ما تمام جهان را در پی شادی و موفقیت در نوردیم جز در درون خودمان نخواهیم توانست آنرا در یابیم .
دلیل بودن تو
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...










@};-
از خرچنگ بیاموزیم@};-
خرچنگ دریایی لاک ضخیمی بر پشت دارد که اندامش را محافظت میکند ، این جانور با داشتن این لاک که جسم او را محبوس کرده است نمیتواند رشد کند ، تنها با دور انداختن این لاک است که میتواند رشد کند و بزرگتر شود وقتی خرچنگ دریایی لاکش را از خود جدا میکند در حقیقت سپر خود را از دست میدهد و آسیب پذیر میشود زیرا تا لاک تازه بر پشتش نروید پوستی نازک و صورتی اندامش را می پوشاند که قدرت حفظ او را در برخورد با تخته سنگها و جانوران دیگر ندارد . به عبارت ساده تر او به خاطر رشد بیشتر مایل است زندگی خود را به خطر بیاندازد ..
خطر کنید و با شگفتی شاهد رو آوردن بخت و اقبال به سوی خود باشید ، و ببینید که چگونه باران نعمت های خداوندی بر شما خواهد بارید . =D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>
امـــــــــــــــر ســـــــــــــون
اگر ما تمام جهان را در پی شادی و موفقیت در نوردیم جز در درون خودمان نخواهیم توانست آنرا در یابیم . =D>=D>=D>=D>=D>
عالی بود اقای هاتف
واقعا لذت بردم . @};-
متشکر از اقای سیلور عزیز - این متن دکتر شریعتی رو من در 18 سالگی خوندم و به قدری لذت بردم که حس کردم هیچ کسی نمی تونست دلیل آفرینش و عشق خداوند رو به این زیبایی بیان کنه @};-
مرشد می گوید :
اگر سفرت صعب است ، به قلبت گوش فرا ده . بکوش که تا سرحد امکان با خودت صادق باشی و ببین که آیا به درستی به تعقیب مسیر خویش و پرداختن بهای رویایت مشغولی یا نه .
اگر چنین می کردی و با وجود این زندگیت هنوز دشوار بود ، پس لحظه ای خواهد رسید که باید شکوه کنی . با این حال ، با احترام لب به شکوه بگشا ، همچون طفلی که به والدی شکوه می کند . اما از طلب توجه و کمک بیشتر کوتاهی مکن . خداوند پدر است و مادر . و والدین بهترین را برای فرزندشان می خواهند . ممکن است روند آموزش دشوار شود اما طلب وقفه و قدری نوازش که بهایی ندارد .
اما اغراق مکن . ایوب در زمان مناسب زبان به گله گشود . تمام ثروتش به او بازگردانده شد . الافید بسیار گله کرد و خداوند دیگر به او گوش فرا نداد . 


