userinfo close

  ,

4 اثر از فلورانس اسکاولشین


four_effects_of_skavelshin

تاسیس: 26 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ریحانه صادق محمد قلی بیک - معاونان
جمله زیبای این هفته : *****روز زیبایی برای خود خلق کنید***** معجزه هر لحظه زندگی است ، كه سرشار ادامه »
جمله زیبای این هفته :

*****روز زیبایی برای خود خلق کنید*****

معجزه هر لحظه زندگی است ، كه سرشار از عشق و هیجان زیسته شود و تجلی خداوند در آن درك شود.


* برای دیدن لینک های داغ شده صفحه اصلی کلوب و خواندن مقالات وقت بذارید چون ما وقت می گذاریم و با دقت انتخاب می کنیم...

* کپی کردن با ذکر منبع بلامانع هست.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
401
2705
91/2/11 (08:56)
280
1590
90/7/5 (11:15)
328
2767
91/3/11 (15:01)
25
47
91/3/10 (12:33)
175
1806
91/2/6 (00:58)
104
900
90/12/8 (08:30)
159
852
90/11/19 (09:37)
1127
8346
91/2/27 (02:12)
195
1829
91/3/10 (08:35)
2000
15496
91/3/9 (20:49)
92
841
91/3/9 (09:57)
6
82
91/3/8 (23:12)
962
9541
91/3/4 (16:08)
587
5829
91/2/28 (18:41)
148
1292
91/2/26 (18:37)
329
5347
91/2/26 (18:36)
1085
5533
91/2/13 (08:30)
161
1280
91/2/5 (14:16)
225
2288
91/1/28 (13:55)
100
611
91/1/7 (19:52)

عنوان بحث

ساحل بارانی , sahelbarani
ساحل بارانی - 08:17 1386/04/10

داستان روز

رد پا

یك شب مردی خوابی دید.

او در رویا دید كه در كنار ساحل رودخانه با خدا قدم می زند.

در سرتاسر آسمان صحنه هایی از زندگی اش نمایان می شد

و او در هر صحنه دو جفت جای پا روی ماسه ها می دید.

یكی متعلق به او و دیگری متعلق به خدا...

هنگامی كه آخرین صحنه زندگی اش در پشت سر او روشن شد، به ردپای روی ماسه ها نگاه كرد.

او متوجه شد كه بسیاری از مواقع در مسیر زندگی اش تنها یك جفت ردپا وجود دارد

و همچنین می دید كه این اتفاق در بدترین و غمگین ترین لحظات زندگی اش رخ داده است.

این موضوع او را بسیار رنجاند، پس در این باره از خداوند پرسید:

خدایا! می گفتی از آن هنگام كه تصمیم بگیرم از تو متابعت كنم، در تمام طول راه با من خواهی بود. اما من دیدم كه درطی رنج آورترین لحظات زندگی ام، تنها یك جفت ردپا روی ماسه ها بود. من نمی فهمم چرا آن هنگام كه بیشترین نیاز را به تو داشتم مرا ترك كرده ای؟ خداوند پاسخ داد:

پسرم، فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هیچگاه ترا ترك نكرده ام.

در تمام لحظات امتحان و رنج تو،

 این یك جفت جای پا كه روی ماسه ها می دیدی،

ردپای من بود، زمانی كه تو را در آغوش خود حمل می كردم....

 

نویسنده ناشناس

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نسیم ط , tolika
نسیم ط - 09:18 1390/05/28
596

داستان پسیشه یا  پسوخه (روح) و کیوپید یا ارُس (Eroseخدای عشق) از داستانهای متاخر اساطیر یونان است. این است خلاصه داستان:

پادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که  خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی:

او فروزان چو مه و کرده هجوم

بر در و بامش اسیران چو نجوم

مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای معبد آفرودیت به دیدار پسوخه می آمدند. وقتی خبر به الهه جمال رسید، چنان از حسادت لبریز شد که پسرش اِرُس ( یا کیوپید) را مامور کرد تا تیری از عشق بر قلب دختر بزند چنانکه عاشق زشت ترین مرد شهر گردد و زندگیش تباه شود. ارُِس شبانه، وقتی پسوخه در ایوان قصر خفته بود، بالای سر او آمد،‌اما چشمش به چنان جمالی افتاد که دامنش از دست برفت و از شوریدگی تیر بر قلب خود زد و به عشق دختر گرفتار امد. پس باد صبا را که  قاصد و مرکب خدای عشق اشت مامور کرد که دختر را به قصری شکوهمند در باغی عظیم و قدرتمند ببرد.

پسوخه، وقتی چشم باز کرد خود را در تالار قصری شگفت دید و شب هنگام  ناگاه صدایی لطیف تر و مهربان تر از صدای مادر شنید که با او می گفت: من کیوپید از خدایان جاوید هستم، اما در حلقه زلف تو گرفتارم و تو را به همسری برگزیده ام. اینجا هر نعمتی که خواهی هست و باد صبا در فرمان توست تا هر که را خواهی به قصر خود بیاوری. اما همسری ِ من با تو یک شرط دارد و آن این است که من پیوسته شب هنگام درتاریکی محض پیش تو می آیم و تو نباید  چهرۀ مرا ببینی تا زمانی معین. پسوخه آنچنان مجذوب صدای گرم و عشق انگیز جوان شد که اعتراضی بدان شرط نکرد. روزها در قصر به گردش می پرداخت و شبها با خدای عشق خلوت میکرد.


 تا روزی دو خواهر خود را که پیش از او شوهر کرده بودند و برای خود زندگی مجلل و قصر و بارگاهی داشتند به یاد آورد. پس با خود گفت بهتر است با صبا خواهرانم را به اینجا بیاورد تا هم از دلتنگی آنها به درآیم، و هم آنها شکوه قصر و باغ مرا بنگرند. وقتی خواهران آمدند و آن فضای شگفت و مکنت بی پایان را مشاهده کردند غول سبز چشم حسادت در انان سر بر آورد و بر آن شدند که خواهر خود را از ان دولت محروم کنند. پس گفتند: این مرد که خود را خدای عشق خوانده است، از کجا دیو دشمنی و نفرت نباشد. اگر او را چهرۀ‌ زیبایی بود حتماً اجازه می داد که تو در روشنایی او را مشاهده کنی.  پس یقین است که او منظری زشت دارد و دیوی است که می خواهد تو را بپرورد و سپس طعمه خود کند.

پسوخه گفت: تدبیر چیست؟

گفتند: شب هنگام وقتی در بستر خفته است چراغی روشن کن و با خنجری برّان بالای سر او رو، اگر دیو است با همان خنجر او را هلاک گردان و اگر فرشته است خنجر به کناری نه و چراغ را بکُش.

دختر چنین کرد و هنگامی که با چراغ بالای سر کیوپید آمد و چهرۀ‌ جمیل و آسمانی او را دید از شدت شوق و هیجان پایش به جایی خورد و کیوپید پسوخه را خنجر به دست بالای سر خود دید.. پس برخاست و با لحنی تلخ گفت:

آیا این است نتیجۀ محبتهای من به تو؟ دیگر مرا نخواهی دید.

این بگفت و بال زنان از پنجرۀ اتاق به بیرون رفت و هرچه پسوخه التماس کرد که داستان او را بشنود، هیچ اعتنایی نکرد. دختر از شدت یاس خود را از پنجره بیرون انداخت و نمی دانست که آن قصر درآسمان بوده است. از این رو با بیرون پریدن از پنجره بر زمین سقوط کرد و بیهوش شد. چون به هوش آمد خود را در صحرایی یافت و گمان برد که آن باغ وقصر در همان حوالی است. اما هر چه گشت هیچ نشانی از آن قصر ندید و هیچ کس خبری از آن جوان یوسف جمال نداد.

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

حافظ

پس عمرش همه در جستجو گذشت اما از جستن نومید نگشت تا به اشارت پیر روشن ضمیری که دریافت گمشدۀ او در آسمان است و او را در آسمان باید یافت جست و با خود گفت:

بعد از این بر آسمان جوییم یار

زان که بر روی زمین جستیم نیست    مولانا

پس عاقبت به اشارت همان خدای عشق او را بالی بخشیدند از بالهای پروانه و او پروانه وار به سوی آن شمع پرواز کرد و عروس آسمانی شد.


 از این روست که پروانه رمز روح است. و چنین است که روح آدمی پیوسته در جستجوی معشوق و عاشق خویش می گردد. اما بر روی زمین هیچ توفیقی  نخواهد یافت مگر جای معشوق را که در آسمان است بشناسد و بر براق همت  خویش بنشیند و به انجا سفر کند.

در قلمرو زرین

دکتر الهی قمشه ای

یلدا ح , 135_135
یلدا ح - 18:19 1390/02/25
595

وقتی خدا پرنده را آفرید قفس هم ساخته شد

پرنده اما بی خبر از همه جا به هر جا دلش می خواست می پرید و آواز سر می داد و لانه می ساخت تا این که روزی پرنده برای دانه برچیدن بر زمین نشست و به دام افتاد و قفس.

پرش را آذین خانه کردند و پروازش را به قاب پنجره سنجاق

پرنده قفسی شد و آسمان رویاهایش و هر روز میان آوازش ناله سر می داد و به خود لعن که پا برزمین نهاد ،  که خداوند او را آسمانی آفرید و او به طمع دانه بر زمین نشست و قفسی شد.

پرنده غمگین نالید و با آوازش صاحب قفس را فراخواند و گفت: حالا که من پرنده قفس شدم بیا تو هم لباس مرا بپوش و پرواز کن

مرد خشنود شد چون همیشه رویای پرواز داشت. غرق شادی و لذت بود که نفهمید کی به دام صیاد افتاد

روزی همسرش او را خرید و پیش پرنده آورد و پرنده را از بس ناله کرده بود و بی پر شده بود آزاد کرد.

پرنده آزاد شد و گفت : حال قدر زمینی بودن خود بدان و هرگز آرزوی بیش نکن

مرد لباس پرنده را باز گرداند .

هم پرنده آزاد شد و به آسمان برگشت و هم او انسان شد و زمینی و فهمید که باید روحش پرواز کند نه جسمش...........

 

 

نسیم ط , tolika
نسیم ط - 13:45 1390/01/5
594
نقل قول از : مصطفی ا

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! 


...هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند
مصطفی ا , eemi
مصطفی ا - 13:19 1389/12/24
593

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! 


...هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند
نسیم ط , tolika
نسیم ط - 11:36 1389/10/16
592

قهوه نمکی

.....

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالی که او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچ کس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شا ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، خواهش می کنم اجازه بده برم خونه...

یک دفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد،

میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟

می خوام بریزم تو قهوه ام.

همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه!

چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید.

دختر با کنجکاوی پرسید،

چرا این کار رو می کنی؟

پسر پاسخ داد، وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اون جا زندگی می کنند. همین طور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خانوادشه، هم و غمش خانوادشه و نسبت به خانوادش مسوولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اون ها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه:

 خوش قلبه، خون گرمه و دقیق. اون این قدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با این کار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت،

"عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگ ترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم ... قوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون عجیب بد مزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگ ترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟

اون جواب داد "شیرینه"

ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
591

به کرم ابریشم فکر کن.

او تمام عمرش رو روی زمین می گذراند، به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است آزرده خاطر است.

با خود فکر می کند: من منفورترین مخلوق عالم هستم. زشت، چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین.

روزی مادر طبیعت از کرم می خواهد که پیله ای بتند. کرم وحشت زده می شود. او تا کنون هیچ پیله ای نتنیده است. خیال می کند با این کار مقبره است را می سازد و خود را برای مردن آماده می کند.

با همه ناخرسندی اش از خدا گله می کند: خدایا! حالا که به این زندگی پست عادت کرده ام، می خواهی همین چیزهای اندک را از من بگیری!

با نومیدی خود را درون پیله محبوس می کند و در انتظار نتیجه کار می ماند.

بعد از چند روز متوجه می شود به پروانه ای زیبا بدل شده است. می تواند پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند.

کرم ابریشم از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می ماند.

* کارهای خداوند عجیبند ولی همگی به نفع ماست. *

پائولو کوئیلو

 
 
 
 
 
 
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
590

 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.


آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،  "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."

 

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام  می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

 

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

 

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

 

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه"

 

 

 

نسیم ط , tolika
نسیم ط - 11:19 1389/09/11
589
  داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاكس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی كه برای نخستین بار به آمریكا رفت وجود دارد. وی كه تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه‌ای به انتظار نشست. با این نیت كه از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می‌شد ناشكیبایی او از اینكه می‌دید پیشخدمت‌ها كوچكترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینكه مشاهده می‌كرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقاب‌های پر از غذا نشستته و مشغول خوردن بودند.
 وی با ناراحتی به مردی كه بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیك شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است كه در اینجا نشسته‌ام بدون آنكه كسی كوچكترین توجهی به من نشان دهد. حالا می‌بینیم شما كه پنج دقیقه پیش وارد شدید با پشقابی پر از غذا در مقابل‌تان اینجا نشسته‌اید! موضوع چیست؟ مردم این كشور چگونه پذیرایی می‌شوند؟» مرد با تعجب گفت:‌ «ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی كه غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد:
 «به آنجا بروید، یك سینی بردارید ه رچه می‌خواهید انتخاب كنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل كنید!»
 امت فاكس، كه قدری احساس حماقت می‌كرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید كه زندگی هم در حكم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت‌ها، موقعیت‌ها، شادی‌ها، سرودها و غم‌ها در برابر ما قرار دارد. در حالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبیده‌ایم و آن چنان محو این هستیم كه دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده‌ایم از اینكه چرا او سهم بیشتری داردكه هرگز به ذهنمان نمی‌رسد خیلی ساده از جا یخود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می‌خواهیم، برگزینیم.
ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
588

اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم ، اومدم معذرت خواهی کنم هی میگفت علی
جان تویی ، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم ، باز میگفت رضا جان تویی
مادر ، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید ، اسم سوم رو که گفت دلم شکست
، گفتم آره مادر جون ، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم . اونقدر ذوق کرد که
چشام خیس شد .

 

 

 

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 22:40 1389/05/21
587
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…

خسرو گفت: کیه؟

: منم، بهمن.

:”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

:باور کن من خود بهمنم…

: تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.

و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.

حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم

و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.

و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم

و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!


نسیم ط , tolika
نسیم ط - 17:21 1389/04/15
586


پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد.


بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد

و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد..

پسرك پرسید: «خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به
من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد
پسرك گفت: «خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او می دهد انجام خواهم داد
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر
خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت های
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم. من همان كسی
هستم كه برای این خانم كار می كند..»

 

اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 00:10 1389/04/13
585
نقل قول از : ریحانه صادق محمد قلی بیک

یک عمر فریب !

Akshardham3.jpg

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا بهسراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بتاعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

جمله روز : هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...


 

 

 


 

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...

 

 

ریحانه صادق محمد قلی بیک , journal_of_agriculture
584

یک عمر فریب !

Akshardham3.jpg

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا بهسراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بتاعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

جمله روز : هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...


 

 

 

نسیم ط , tolika
نسیم ط - 17:13 1389/04/11
583

هدف داشتن


در سال ۱۹۴۲ دکتر ویکتور فرانکل . این دکتر اتریشی که روانشناس و مدرس دانشگاه و محقق بود در جنگ جهانی دوم به دست آلمان ها اسیر شد و او را به اردوگاه کار اجباری بردن. 

 

ویکتور فرانکل می گوید : وقتی وارد اردوگاه کار اجباری آلمان ها شدم یک صحنه ی عجیبی دیدم و آن این بود که بسیاری از اسیر ها می مردند . نه اینکه کسی آنها را بکشد بلکه به خودی خود می مردند. 

فرانکل شروع به آمار گیری می کند که ببیند از هر چند نفر چند نفر می میرد چند نفر زنده می مانند. بعد از انجام این کار متوجه شد از هر ۲۸ نفر ۲۷ نفر میمیرند ۱  نفر زنده می ماند ! او شروع به بررسی می کند که علت این مرگها چیست . 

اولین ایده ای که به ذهنش می رسد این است که کسانی که زنده می مانند بدنی قوی و نیرومند و سالم دارند و کسانی که میمیرند بدنی ضعیف و بیمار گونه دارند. او در بررسی های که انجام می دهد متوجه می شود اینگونه نیست افراد نیرمند و سالم نیز میمیرند ! 

ایده بعدی که به ذهنش می رسد این است که افرادی که دارای ضریب هوشی بالاتری هستند نمیمیرند و برعکس کسانی که دارای ضریب هوشی پایین تر هستند میمیرند او اینگونه تصور کرد افراد با هوش از هوش خود برای زنده ماندن استفاده می کنند . بعد از بررسی های انجام شده متوجه شد که اینگونه نیست و افراد باهوش نیز میمیرند ! 

او تصمیم گرفت با زندانی ها مصاحبه کند و جواب آنها را بر روی جلد پاکت سیگار و یا هر کاغذ در دسترس می نوشت . او شروع به مصاحبه با افرادی که بلا شک تا چند روز آینده میمردند کرد. سوالی که از آنها می پرسید این بود که : آیا برای آینده ی خودتان هدفی دارید ؟ آیا در آینده منتظره کسی یا چیزی هستید ؟

جالب این است که اکثر آنها به هین سوال پاسخ نه دادند ! آنها می گفتند که ما اسیر آلمانها هستیم و دیر یا زود خواهیم مرد . پس فقط منتظر مرگ هستیم !

و عده ی کمی بودند که امیدوارانه منتظره آزادی بودند و برای دیدن خانواده شان لحظه شماری می کردند.

فرانکل نیز کتابی می نوشت که موقع اسارت آن کتاب را از او گرفتن و او این هدف را داشت که روزی آزاد می شود و آن کتاب را چاپ می کند. 

او از این تحقیق این چنین نتیجه گیری می کند که کسانی میمردند که در زندگی هدفی و یا خواسته ای از آینده نداشتند و آن عده ی کم بخاطر حتی هدفی کوچک زنده ماندند.


ویکتور فرانکل یک نظریه مطرح کرد : ((  بی هدفی انسان را می کشد )) و 


ویکتور فرانکل را پدر علم معنا درمانی می خوانند .
اقاقیا توفیقی , bahareomr
اقاقیا توفیقی - 13:47 1389/04/10
582

داستان هیزم شکن

 

روزی روزگاری یك هیزم شكن خیلی قوی برای كار سراغ یك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دستمزد خوبی برایش تعیین كرد و همچنین شرایط كاری بسیار خوب بود. بنابراین هیزم شكن ما تصمیم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند.

رئیس جدید به او یك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هیزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئیسش به او تبریك گفت و از او خواست به همین روش به كار خود ادامه دهد.

تاجر بسیار هیجان زده بود تا ببیند روز بعد هیزم شكن چند درخت قطع می كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بیندازد.  روز بعد هیزم شكن تلاش خود را بیشتر كرد. ولی فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشی كه می كرد تعداد كمتر درخت می توانست قطع كند.

هیزم شكن با خود فكر كرد من باید قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراین پیش رئیس خود رفت و از او معذرت خواهی كرد. و گفت نمی دانم چه اتفاقی افتاده است كه هر روز توانایی من در قطع درختان كمتر می شود.

تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرین باری كه تبر خود را تیز كردی كی بود؟ »

هیزم شكن پاسخ داد: تیز كردن؟ من وقتی برای تیز كردن تبر نداشتم چون خیلی مشغول ...

در این لحظه هیزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگی به اشتباه خود پی برد.

آیا شما هم تبر زندگی خود را تیز می كنید؟ آیا اطلاعات خود را به روز می كنید؟ آیا زمانی را برای اندیشیدن و بررسی آنچه انجام داده اید می گذارید؟ آیا  نتایج كارهای خود را تجزیه و تحلیل می كنید؟ آیا بدنبال راهی موثرتر برای مشكلات فعلی هستید؟ یا اینكه آنقدر خود را درگیر انجام كاری كرده اید كه وقتی برای این كارها ندارید.

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.