userinfo close

  ,

فروغ فرخزاد


forughclub

تاسیس: 8 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
فروغ زمان فرّخ زاد عراقی فرزند : محمد تولد : دی ماه 1313 خورشیدی مرگ : بهمن ماه 1345 خورشیدی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
161
1180
90/6/19 (15:54)
1353
7794
91/3/4 (16:23)
941
18960
91/2/17 (09:19)
59
890
90/12/6 (10:43)
139
2251
90/11/27 (20:22)
1279
18826
91/3/10 (16:46)
764
8720
91/3/6 (02:55)
1072
20907
91/2/27 (19:51)
454
6590
91/2/26 (10:43)
77
5675
91/2/20 (18:54)
45
498
90/11/25 (14:24)
52
200
91/3/6 (15:35)
2
36
91/2/31 (21:41)
68
814
91/2/24 (20:29)
541
8425
91/2/20 (21:02)
254
1323
91/2/20 (18:47)
159
1783
91/2/17 (16:27)
32
81
91/2/17 (09:51)
65
718
91/2/17 (09:34)
1
16
91/1/17 (00:19)

عنوان بحث

دانیال باران , danial
دانیال باران - 22:34 1384/03/26

نامه های عاشقانه فروغ به همسرش پرویز شاپور(زندگی مشترك)

فروغ پس از ازدواج مدتی رو از همسرش دور بود و پرویز برای كار به شهر دیگری منتقل شده بود در این بین گه گاهی فروغ برای دیدن خانوادش به تهران میاومد ودر همین مدت كوتاه هم برای همسرش نامه مینوشت و اون رو از حال خودش باخبر میكرد
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 16:33 1384/04/26
6
پرویز عزیزم نزدیك یك هفته است كه برایم نامه ننوشته ای نمی دانم علتش چیست بیشتر فكر می كنم كه با من قهر كرده ای ولی باز هم نمی دانم به چه دلیل چون من كاری بر خلاف میل تو انجام نداده ام
پرویز امیدوارم در هر حال كه هستی و هر نظری كه نسبت به من داری فراموش نكنی كه من همیشه تو را با تمام روح وقلبم دوست داشته ام و هیچ وقت به فكرم نرسیده است كه جز تو می توان دیگری را هم دوست داشت پرویز نمی دانم راجع به من چه طور فكر خواهی كرد زندگی من مغشوش و در هم و ناراحت شده و من هیچ نمی دانم چه كار كنم اول فكر می كردم كه علت نامه ننوشتن این است كه خودت می خواهی بیایی و لی حالا دیگر این امید را ندارم چون مدتی نزدیك به یك هفته گذشته و باز هم از تو خبری ندارم البته تو حق داری با من قهر باشی حتی حق داری مرا طلاق بدهی یادم می آید پارسال یك دفعه جلوی خسرو و خانمت به من گفتی « هر كسی دیگر به جای من بود تا به حال تو را طلاق داده بود » هیچ وقت خاطره ی این حرف و اثر تلخی كه روی من گذاشت از قلبم محو نمی شود حتما همان طور كه تو تشخیص داده ای من لیاقت تو را ندارم و من نمیتوانم تو را در زندگی خوشبخت كنم و تو خیلی آدم صبور و با گذشتی هستی كه تا به حال مرا نگه داشته ای البته تو می دانی كه اگر تو مرا طلاق بدهی ان قدرها احمق نیستم كه سر دو روز خودم را خراب و نفله كنم و به علاوه این موضوعی نیست كه تنها برای من اتفاق افتاده باشد و گذشته از همه ی اینها من می توانم از بازوی خودم كار كنم و احتیاجاتم را رفع نمایم و معنی ندارد كه فاسد و خراب بشوم با این همه هیچ وقت نمی خواهم از تو جدا بشوم و اغلب گوشه و كنایه های تو را مثل پارسال با كمال خونسردی تحمل می كنم و فقط خاطره ی تلخش در روح و قلبم باقی می ماند پرویز با من قهر نكن چون اگر هم خطایی كرده باشم تقصیر خودم نیست من نمی توانم برای تو بگویم كه چه قدر آدم بیچاره ای هستم من می دانم كه شعر و هنر برایم خوشبختی نیاورد همچنان كه برای هیچ كس نیاورده ولی من باز هم با تمام قوا آن را طلب می كنم و وقتی می بینم كه از آنچه كه می طلبم دور هستم و مرا محدود كرده ای دنیا در نظرم تاریك می شود و از زندگی بیزار می شوم من تو را دوست دارم حالا تو می خواهی مرا طلاق بده می خواهی هم نده این را بدان كه تو تنها مرد زندگی من هستی و همیشه در هر حال خواهی بود .
تو را می بوسم
فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 16:30 1384/04/26
5
پرویز امروز نامه ی تو رسید امیدوارم حالت خوب باشد حال من هم همان طور كه خودت تشخصی داد ه ای در اثر گردش های متعدد سر پل لاله زار و اسلامبول و نادری بسیار خوب است و اگر رفقای تو آن قدر شعور داشتند حتما این را هم به تو اطلاع می دادند نمی دانم منظورت از نوشتن این نامه چیست من نمی خواهم دروغ بگویم و اصراری هم ندارم كه تو حرفهایم را باور كنی البته جایی كه رفقایت این قدر اطلاعات مختلف و گران بها به تو داده اند دیگر من چه بنویسم كه باور كنی ولی همان طور كه بارها گفته ام باز هم میگویم كه برخلاف تصور تو من اصلا اهل این صحبت ها نیستم اگر تو نخواهی باور كنی خودم می دانم و ایمان دارم كه هیچ یك از این صبحت ها صحیح نیست .
من خیلی میل دارم آن آقایی را كه مرا سر پل به اتفاق پوران دیده ملاقا ت كنم و توی صورت او تف بیندازم برای این كه من از وقتی كه به تهران آمده ام خواهرم را سه دفعه دیدم كه دو دفعه اش به خانه ی آنها رفتم و یك دفعه او به خانه ی مامان آمد و الان هم نزدیك دو هفته است كه آنها به میگون رفته اند و خدا مرا نبخشد اگر من سر پل رفته باشم من نمی خواهم قسم بخورم ولی به مرگ كامی من حالا نزدیك سه سال است كه اصلا سر پل را ندیده ام چه برسد به این كه بخواهم در آنجا گردش كنم اما راجع به گردش من در اسلامبول به اتفاق جوانی كه به نظر شما آن هم بی تردید فریدون آمده گمان نمی كنم كار خلاف شرعی انجام داده باشم البته من هم بشرم و وقتی از شهرستان دوری آمدم حتما برای خرید و تماشا به اسلامبول و لاله زار و نادری خواهم رفت ولی نه هرروز بلكه موافعی كه آمده تا به حال می توانم بگویم كه 5 مرتبه رفته ام آن هم سه دفعه به خاطر و به تقاضای خانمت و دو دفعه برای خرید لباس كه می خواستم به عروسی ایرج بروم و اما آقایانی كه مرا دیده اند وهمین طور آقای مهندس من در یك روز كه خیابان بودم در سر خیابان نادری تا آخر نادری به قدر یك دوجین آشنای اهوازی دیدم یعنی دكتر طاهری خانم معاضد برادر خانم دكتر اسدیان آقای جمالی سه چهار تا بچه مدرسه اهوازی پسر آقای پیشكار آقای مهندس نادری بعد خانمش برادر خانم معاضد خانم سرهنگ مقامه و خلاصه دو سه نفر دیگر كه اسمشان یادم نیست و اگر بنا باشد هر كدام از این اشخاص به تو اطلاع بدهند كه مرا دیده اند دلیل این نیست كه هر كدام مرا در روز خاصی دیده اند بلكه همان طور كه نوشتم ممكن است در عرض یك روز انسان اشخاص متعددی را ببیند و این كه نوشته ای آنها لاله زار گرد هستند و ممكن نیست در حوالی خانه ی خودمان مرا دیده باشند آن هم هوش سرشار و اطمینان فوق العاده ی تو را نسبت به من نشان می دهد به علاوه من اصراری ندارم كه خودم را به تو بچسبانم تو می توانی اگر از زندگی كردن با من ناراحت هستی خودت را راحت كنی من می دانم كه سرنوشتن از اول با بدبختی توام بوده و حالا هم تقریبا می توانم بگویم كه خودم رابرای استقبال از هر نوع حادثه ای آماده كرده ام و اما این كه نوشته ای وقتی به تهران بیایی حوصله ی گردش كردن نداری آن هم میل توست من كه خودم می دانم به گردش و سینما نرفته ام و خدای من هم می داند حالا تو باور نكن و مرا به گردش نبر شاید ندانی كه من كنج خانه و فكر كردن را بیشتر از همه چیز دوست دارم و خیلی ممنون می شوم اگر تو مرا به گردش نبری و اجازه بدهی این یك ماهه را هم كنج اتاق بنشینم وفكر كنم نوشته ای كه آیا غذایم را خودم می پزم یا نه البته من چنین تصمیمی داشتم ولی با مخالفت مادرت روبه رو شدم و به علاوه من 15 روز در تهران یك شاهی پول نداشتم چه طور می توانستم خودم خرید كنم و غذا بپزم البته وقتی تو آمدی خودم كار خودم را می كنم و غذا می پزم
پرویز روی هم رفته از نامه ی تو این طور فهمیدم كه به حرف رفقایت بیشتر از حرف من اهمیت می دهی البته هر كسی مسوول اعمال خودش می باشد و به افكار و عقاید خودش حكمفرمایی می كند زندگی من به حد كافی تلخ است و هیچ وقت تحقیراتی را كه جلوی هر احمقی به من كرده ای و فحش هایی را كه به من داده ای نمی توانم فراموش كنم و قلبم از درد و اندوه مالامال است دیگر سعی نكن كه مرا بیشتر رنج بدهی شاید صلاح در این باشد كه حرف های یكدیگر را باور كنیم نه حرف های مردم را چون مردم پشت سر من خیلی حرف ها می زنند البته من می دانم كه تو همان طور كه خودت بارها چه در تنهایی و چه جلوی اشخاص گفته ای زندگی كردن با مرا یك نوع گذشت و فداكاری می دانی و من حاضر نیستم تو را بیشتر از این با وجود كثیف و بی ارزش خودم ناراحت كنم هر وقت بخواهی و تصمیم بگیری من مثل یك سایه می روم و گم می شوم و تو دیگر هیچ وقت رنگ مرا نخواهی دید اما مواظب باش اشتباه نكنی و آنها كه به دنبال طعمه می آیند و دست خالی بر می گردند افكارت را با دروغ های خودشان مغشوش نسازند من پاك می مانم و پاك مانده ام حالا تو و رفقایت هر چه می خواهند بگویند دیگر حرفی ندارم .
فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 20:47 1384/04/13
4
سه شنبه 25 تیر

پرویز عزیزم پاكت محتوی دو نامه تو امروز به دستم رسید و من ناچار برای جواب دادن به تو نامه ی درازی بنویسم و برای اولین مرتبه از سبك تو استفاده می كنم و به قسمت های مختلف نامه ی تو جواب می دهم
1- (تو می خواهی نامه ای پر زرق و برق و پر از جملاتی توخالی و مسخره را كه ابدا معنی و مفهومی جز دروغ و حیله ندارد به نامه ی من رجحان دهی تو هنوز ظاهربین هستی )
این حرف صحیح نیست اگر تو به نامه ی من متوسل می شوی و آن را مدرك قرار می دهی من دلیل بزرگتری دارم و آن دلیل خود تو هستی . پرویز لابد نمی توانی این را قبول نكنی كه خودت هم شباهت تامی به نامه ات داری و همان طور كه میان نامه ی تو با نامه های فریبنده و سرار قربان صدقه تفاوتی وجود دارد خود تو هم با آدم های چاپلوس و زبان باز فرق داری . من اگر طرفدار آن نامه ها بودم از آن مردها هم می پسندیدم و همان طور كه نامه ی تو را به سویت فرستادم خودت را هم نمی توانستم قبول كنم و به زندگی رضایت نمی دادم پس من در اینجا دو عمل مخالف انجام داده ام یعنی تو را خواسته و نامه ات را نخواسته ام از این دو عمل آن كه در شرایط عادی و طبیعی انجام یافته قابل قبول است نه آن كه در حالت و وضع غیر عادی .
من تو را بی آنكه كسی بتواند در عقیده ام رسوخ كند دوست داشته و پسندیده ام و در راه رسیدن به تو كوشش كرده ام و با كمال میل به ازدواج تو تن در داده ام ولی نامه را ...
پس من طرفدار آن نامه ها كه تو می گویی نیستم ولی در این كه نوشته ای ظاهربین هستم باز هم دروغ بزرگی نوشته ای
پرویز آیا فقط نوشتن یك نامه باعث كشف این همه عیب و نقص شده است ؟
اگر تو بخواهی آن نامه ی مرا دلیل ظاهربینی قرار دهی من هم این نامه ی تو را دلیل ظاهربینی می دانم زیرا همان طور كه تو در آن موقع ( از دنیای صمیمیت و مهربانی كه در قلب تو بود خبر نداشتم و برایش پشیزی ارزش قائل نبودم ) تو هم از انتظار و التهابی كه مدت دو هقته قلب مرا می سوزاند .... ازامیدهایی كه در دل خود می پروراندم ... از مزایایی كه برای نامه ی تو قائل می شدم ... خبر نداشتی و هیچ كدام از اینها را نمی دانستی و فقط به ظاهر نامه ی من ... به جملات خشمگین من توجه كرده ای و آن را حمل بر ظاهر بینی من نموده ای . همان طور كه تو نتوانسته ای دلیل این همه خشم و غضب را درك كنی و مقعیت مرا در نظر بگیری من هم نتوانسته ام به حالت تو در موقع نوشتن آن نامه توجهی داشته باشم و افكار تو را در نظر بگیرم .
2- ( تو حتی حاضر نیستی یك نامه ی مرا كه بی آلایش و آراستگی ظاهر نوشته شده قبول نمایی ) این حرف صحیح نیست من همه ی نامه های تو را دارم در میان آنها نامه هایی پیدا می شود كه بسیار ساده و عاری از هرگونه پیرایه است من همه ی آنها را خوانده و با خشنودی و رضایت قبول كرده ام زیرا در حالت عادی بوده ام از جانب تو نگرانی نداشتم و دو هفته از تو بی خبر نبودم ... می گویی چرا آن نامه را پس فرستادم ؟ وضع مرا در نظر بگیر حالت غیر عادی مرا در نظر بگیر خشم و عصبانیت مرا .... این نامه ی یك صفحه ای را بعد از دو هفته انتظار در نظر بگیر و بعد خودت قضاوت كن .
3- ( تو برای حرف من ارزشی قائل نیستی ) بعد نوشته ای كه من نسبت به عشق تو بی اعتماد هستم و آن وقت مرا سرزنش كرده ای كه چه طور می توانم مردی را دوست داشته باشم در حالی كه به او اطمینان ندارم .
پرویز مگر تو نبودی كه برای حرف ارزشی قائل نمی شدی و پیوسته عمل را درنظر می گرفتی .
پرویز ... من عملا به تو ثابت كرده ام كه به عشق تو ایمان دارم و به وفاداری تو معتقد هستم . تو در عین حال كه شوهر من هستی صمیمی ترین دوست من هم هستی آیا چه چیزی جز اعتماد و اطمینان زیاد دوستی را به وجود می آورد مطمئن باش اگر من به تو اطمینان نداشتم تا به حال این زندگی را بر هم زده بودم من برای زندگی و عشقی كه اعتماد و اطمینان به همراه نداشته باشد پشیزی ارزش قائل نیستم . من همه ی رازهای زندگیم را به تو گفته ام چیزهایی را كه هیچكس نمی داند تو می دانی تو در غم و شادی من شریك هستی چه چیزی ایجاب می كند كه من آن قدر با تو نزدیك وصمیمی باشم آیا جز اعتماد به عشق و محبت تو محرك دیگری هم وجود دارد ؟ پرویز من ظاهر بین نیستم این تو هستی كه به جملات خشم آلود و غضبناك نامه های من متوسل می شوی به عمق موضوع توجه نمی كنی و بعد به من تهمت می زنی .
پرویز عزیزم من بیشتر از خودم به تو اطمینان دارم و به عشق و محبت تو ایمان دارم من راست می گویم و تو می توانی این قسمت از نامه ی مرا مثل سند گرانبهایی در نزد خودت نگهداری كنی.
پرویز من و تو بیش از آنچه بتوان تصور كرد با هم صمیمی و مهربان هستیم و مطمئن باش من به تو اعتماد دارم ولی این را هم در نظر بگیر محبوب من پرویز عزیزم من كمی كم ظرفیت هستم . زود عصبانی می شوم و زود فحش می دهم و زود هم پشیمان می شوم اگر به تو حرف بدی زده ام معذرت می خواهم .
4-( وقت تجدید نظر باقی ست چه بهتر كه عوض چندین ماه و چندین سال از امروز سعی كنی طرف خودت رابشناسی اگر خوب انتخاب كرده ای كه هیچ و گرنه آن كه می خواستی و آن كسی كه مشكوك نیستی و هر كسی كه فكر می كنی 1/1000 من ممكن است نسبت به تو وفادار باشد انتخاب كن . )
من نمی دانم به این قسمت از نامه ی تو چه جوابی بدهم من هیچ كس را به قدر تو دوست ندارم و تو آن كسی هستی كه من می خواستم و می پسندیدم تو حق نداری این حرف ها را برای من بنویسی من از زندگی با تو اظهار شكایت و خستگی نكرده ام . من هرگز به تو نگفته ام كه مطابق میلم نیستی . من تو را شناخته و به روحیات تو آشنا هستم و با چشم باز تو را انتخاب كردم و از این حیث كاملا راضی و خشنود هستم تو كمال مطلوب من هستی .
پرویز خواهش می كنم این حرفها را برای من ننویس من نمی خواهم این حرفها رابشنوم من نمی خواهم میان من و تو از این چیزها باشد .
5- ( تو آدم خودبین و از خود راضی هستی )
پرویز من سابقا این طور نبودم و تو هرگز این حرفها را به من نزده بودی من كاری نكرده ام كه سزاوار این همه تهمت باشم . اگر اظهار عشق علامت خودپسندی است من بعد از این دهانم را می بندم تو تصور می كنی من وقتی می گویم تو را زیاد دوست دارم مقصودم این است كه تو شایسته ی این عشق نیستی و من بیشتر از آنچه كه در خور توست تو را دوست دارم . من این طور نیستم تو اشتباه می كنی نمی دانی این حرفها چه طور قلب مرا به درد می آورد نمی دانی من وقتی می بینم كه در نظر تو این طور جلوه كرده ام چه قدر متأثر می شوم . افسوس كه من نمی توانم آنچه را كه در قلبم وجود دارد به تو بفهمانم . ولی اگر تو مرا این طور شناخته ای ( هنوز دیر نشده تا وقت باقی ست تجدید نظر كن چه بهتر كه عوض چندین ماه و چندین سال از امروز سعی كنی طرف خودت را بشناسی اگر خوب انتخاب كرده ای كه هیچ و گرنه آن كه می خواستی و آن كسی كه خودبین و از خود راضی نیست وهر كسی كه فكر می كنی 1/1000 من ممكن است نسبت به تو وفادار باشد انتخاب كن )
6-( تو آدم ناشناسی هستی پس از این همه دوستی و محبت تازه نسبت به من اظهار شك و تردید می نمایی تو مانند بچه هایی كه چیزی به هم می دهند و تا پایان سال از دادن آن دم می زنند می مانی درست است كه تو همه چیز خودت را به من داده ای .... ولی این همه گفتن ندارد . انسان وقتی چیزی را به كسی داد و خودش را جانا و مالا در اختیار او گذاشت اگر دائم بخواهد از این خودگذشتگی ات صحبت به میان بیاورد به عقیده من ارزشی ندارد منت گذاشتن معنی ندارد )
چیز عجیبی است كه تو تصور می كنی من برایت فداكاری كرده ام و من اگر كوچك ترین حرفی بزنم زودمیان این دورابطه برقرار می كنی و می گویی به رخ می كشی ! پرویز من هر چه فكر می كنم موردی پیش نیامده است تا من منافع خود را به خاطر تو زیر پا بگذارم . اگر ازدواج با تو فداكاری است اگر كوشش در راه رسیدن به تو فداكاری ست پس من این فداكاری ها را به خاطر خودم انجام داده ام نه به خاطر تو من هدفی داشته ام و در راه رسیدن به آن هدف كوشش كرده ام . اگر از خواست های تو پیروی كرده ام باز هم صلاح خودم را در نظر گرفته ام . من هرگز برای تو فداكاری نكرده ام و هرگز اعمال خودم را به رخ تو نكشیده ام .
تو بارها این حرف را به من زده ای و من همیشه ساكت نشسته ام و این را در دل خودم پنهان كرده ام تو بارها به من گفته ای كه سر تو منت می گذارم .
من برای تو كاری نكرده ام كه سر تو منت بگذارم. من خودم را مدیون تو می دانم من سعادت خودم را از وجود تو می دانم آن وقت چه طور ممكن است سر تو منت بگذارم من كی خود را جانا و مالا در اختیار توئ گذاشته ام ؟ من كی همه چیز خود را به تو داده ام ؟ من چه دارم كه به تو بدهم من هیچ چیز ندارم هیچ چیز جز خودم و فقط خودم را در اختیار تو گذاشته ام و هرگز هم سر تو منت نگذاشته ام زیرا عقیده دارم انسان هیچ چیز را نباید از محبوبش مضایقه كند چه قدر تو به من تهمت می زنی مثل این است كه تازه مرا شناخته ای سابقا من این طور نبودم تو همیشه می گفتی كه از من گله و شكایتی نداری مگر آن موقع كور و كر بودی ؟
من از این به بعد دیگر نه از عشق و محبت و نه از چیزهای دیگر اصلا حرف نمی زنم من دهانم را می بندم زیرا هر كلمه ای كه از میان لب های من خارج شود معرف یكی از صفات بد من است و به طرز جدی تعبیر و تفسیر می شود . پرویز لازم نیست برای تسكین خشم و غضب خودت این قدر بهانه های ناپسند بتراشی چشمت را باز كن و بهتر مرا بشناس شاید من صفات بد دیگری هم داشته باشم شاید احمق و نادان و دزد و كور و كر هم باشم و تو تا حالا نفهمیده باشی و بعد پشیمان شوی
من حق ناشناس هستم راست می گویی من به خاطر این كه تو مرا دوست داری روی دست و پایت بیفتم و گریه كنم . نمی دانم شاید هم این طور باشد شاید می خواهی آن چیزها را به خاطر من بیاوری درست است پرویز اگرتو نبودی من حالا باید در خانه پدرم با خفت و خواری زندگی كنم و همیشه این اسم برایم باشد كه گناه كرده ام فاسد شده ام
تو اشتباه می كنی من هیچ وقت این بزرگ منشی و جوانمردی تو را از یاد نمی برم من خودم می دانم كه موجود ناقصی بودم خودم می دانم كه آنچه را كه دختران دیگر داشتند من نداشتم وتو همیه این چیزها را نادیده گرفتی من می دانم كه تو به گردم من حق بزرگی داری ولی من هرگز خودم را گناهكار نمی دانم من در پیش وجدان خودم سربلند هستم من وظیفه ی اخلاقی خودم را انجام داده ام و پاكدامن و سالم تسلیم تو شده ام من هرگز پای از دایره ی عفاف و نجابت بیرون نگذاشته ام و با این همه تو حق داشتی مرا از خود برانی ولی این كار را نكردی مرا مثل همیشه دوست داشتی و هرگز سرزنشم نكردی ولی من این موضوع رافراموش نكرده ام و تنها فكرك این است كه نسبت به تو وفادار و صمیمی باشم و تو را دوست داشته باشم تو حق نداری به من بگویی حق ناشناس ..... هیچ كس حق نارد مرا فاسد بخواند پرویز با من این طور حرف نزن من اگر بفهمم كه تو در نجابت من شكی داشته ای خودم را می كشم و از دست این زندگی سراسر شك و تردید راحت می شوم !
راست است من حق ناشناسم من تو را كم دوست دارم من باید تو را در جای خداوند پرستش كنم پرویز من می فهمم كه تو چه قدر به گردم من حق داری من می فهمم كه تو عمل عجیبی انجام داده و برخلاف همه مرا باز هم دوست داری ولی به خدا و به آنچه كه نزد تو مقدس است قسم می خورم من هرگز گناهی نكرده ام ایمان داشته باش به خدا دروغ نمی گویم
------------
این جواب نامه ی تو .... نامه ی دیگری هم هست كه در آنجا هم تو به من حمله هایی كرده ای ولی دیگر خسته شدم دیگر دستم درد گرفته انشاءالله دفعه ی دیگر جوابش را می دهم
خدا حافظ تو
فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 16:48 1384/04/7
3
پنجشنبه 20 تیر

پرویز عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد نزدیك یك هفته است كه من آمده ام و هنوز نامه ی تو نرسیده است . نمی دانم چرا برایم نامه ننوشته ای در هرصورت خواهشم از تو این است كه زودتر نامه بنویسی چون من در اینجا به شدت احساس تنهایی می كنم و تنها نامه های توست كه می تواند مرا تسكین دهد از حال من و كامی بخواهی بد نیستیم كامی كه از صبح تا شب با شیطنت و مسخرگی همه را مشغول می كند و من هم توی اتاق بالا یا برای خودم كتاب می خوانم یا چیز می نویسم و یا این كه سری به مامان می زنم از روز اول برج قرار شده خودم غذای خودم را بپزم و بعد از آن با این ترتیب گمان می كنم كه من هم مشغولیتی پیدا كنم
پرویز جانم نمی دانم تو آنجا چه می كنی و اما مثل این است كه من و تو وقتی از هم دور می شویم هیچ كدام تكلیف خودمان را نمی دانیم و در عوض در كنار هم هستیم وضع روشن تری داریم.
راجع به كتابم باید بگویم كه الان نسخه ی كامل با پشت جلد و عكس و مقدمه جلوی من است یعنی از طرف بنگاه فرستاده اند كار كتاب تمام شده وتوی همین هفته به طور مسلم منتشر می شود مقدمه ای كه شفا برایم نوشته بسیار جالب و خواندنی شده و بنگاه امیر كبیر از حالا خودش را برای چاپ دوم كتاب آماده كرده و معتقد است كه كتابم خوب به فروش خواهد رفت من خیلی خوشحال هستم آنقدر كه نمی توانم برای تو ننویسم شاید خوشبختی من تنها در همین باشد وقتی می بینم كه می توانم منشأ اثری باشم و وجود عاطل و باطلی ندارم وقتی حس می كنم كه در زندگی به چیزی دلبستگی و علاقه ی شدید دارم آن وقت از زندگی كردن راضی می شوم
پرویز نمی توانم میزان خوشحالیم را برای تو بنویسم این یكی از آرزوهای بزرگ من بود و مسلما بعد از این سعی خواهم كرد كه آثار زیباتری به وجود بیاورم از وقتی كه از پیش تو آمده ام دو قطعه شعر ساخته ام كه وقتی آمدی برایت می خوانم یك قطعه را فرستادم برای مجله ی سپید و سیاه ( با پست ) كه در شماره مخصوصش بگذارد یكی را هم هنوز فكری برایش نكرده ام
پرویزم حال خانم و پدرت و خسرو و دخی خوب است و با من در نهایت مهربانی رفتار می كنند آرزویم این است كه تو زودتر بیایی چون تو را دوست دارم و زندگی دور از تو برایم ثمری ندارد هر چندخودم را با كتاب و قلم سرگرم می كنم ولی جای تو را هیچ یك از اینها پر نمی كند فردا صبح می روم پیش مامان و می خواهم با كلور بنشینم و خیاطی كنم من پیراهنی را كه خریده ام هنوز ندوخته ام
پرویز زودتر بیا وفراموش نكن كه همچنان دوستت دارم و به من اطمینان داشته باش و مطمئن باش كه این بار بر خلاف میل تو رفتار نخواهم كرد .
منتظر نامه ی تو
تو را می بوسم
فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 22:54 1384/03/26
2
سه شنبه 11 تیر

پرویز جان الان غروب است هیچ كس در خانه نیست تقریبا تنها هستم باز هم به گوشه ی این اتاق پناه آورده ام باز هم فكر تو مرا آزار می دهد مثل این است كه دستی قوی با نیرویی غیر انسانی همه ی وجود مرا در خود می فشارد حال عجیبی دارم پلك هایم داغ است این حرارت در همه ی بدن من وجود دارد امروز هم پستچی نیامد امروز هم مثل روزهای دیگر گذشت و من در این انتظار كشنده باقی ماندم .
چه قدر زندگی سخت است پرویز عزیز چرا بیهوده سعی می كنی مرا از خوددور سازی . چرا مرا در میان این مردمی كه جز آزار دادن من هدف و مقصودی ندارند تنها گذاشته ای . من اینجا نمی مانم من نمی توانم هر روز دعوا كنم هر روز كتك بخورم من نمی توانم در مقابل كسانی كه به تو و به من فحش می دهند ساكت بنشینم و با آنها رفتاری دوستانه داشته باشم من اگر این چیزها را به تو نگویم برای چه كسی تعریف كنم من از دست این غم به آغوش چه كسی پناه بیاورم به خدا من زندگی در میان بیابان در زیر آفتاب سوزان را به ماندن در اینجا ترجیح می دهم دیگر در آنجا كسی نیست تا در هر ساعت و بر سر هر موضوع جزیی مرا فاحشه و نانجیب خطاب كند من هم انسانی هستم شخصیتی دارم احساساتی دارم من یك بچه ی دو ساله نیستم من نمی توانم هر روز موهای خودم را درچنگ این و آن ببینم گوش من دیگر نمی تواند این سخنان ركیك و این فحش های وقیحانه را بشنود . من قادر نیستم مثل مجسمه بایستم و آنها به تو بد بگویند تو را فحش بدهند پرویز این دنائت ها این پستی ها روح مرا از غم و درد فرسوده می كند من این زندگی پر از جار و جنجال و دورویی و تزویر را دوست ندارم بیا مرا ببر از دست این دیوانه ها نجات بده من فقط در این دنیا تو رادارم فقط تو دوست من هستی ولی تو كجایی تو چرا از من دوری كرده ای
برای آنها بنویس كه مرا اذیت نكنند به من كاری نداشته باشند من نه محبت آنها را می خواهم و نه كینه و دشمنی آنها را من از این نوازش های مزورانه نفرت دارم اگر آنها به تو گفتند كه خوب هستی و دوستت داریم مطمئن باش دروغ گفته اند كارشان همین است بی چشم و رو هستند .
من به هیچ كس كاری ندارم با هیچ كس جز در مواقع احتیاج حرفی نمی زنم من جای كسی را تنگ نكرده ام من یك گنجه بیشتر ندارم و همیشه آنجا می نشینم و از جایم حركت نمی كنم ولی آنها دست از سر من بر نمی دارند دل من خون است پرویز من در اینجا در میان این رذایل اخلاقی این دورویی ها و بدجنسی ها زندگی محنت باری دارم لااقل اگر تو بودی پیش تو می آمدم حالا كجا بروم ؟
این زندگی نیست این عذاب است پرویز تو را به خدا بیا نمی خواهد آنجا بمانی ما اسباب زندگی نمی خواهیم بیا اینجا با هم كار می كنیم من حاضرم كار كنم و زودتر قرض هایمان را می دهیم هیچ چیز نمی خواهیم همین كه با هم زندگی كنیم كافی ست .
من اینجا زیادی هستم یك آدم زیادی مثل میهمانی كه زیادتر از حد معمول مزاحم صاحب خانه شود می فهمی چه می گویم آنها با من این طور رفتار می كنند من نمی خواهم این طور باشد من نمی توانم تحمل كنم كه هر روز بالای سرم داد بكشند كی می روی از دستت راحت شویم زودتر برو و یا چند سال دیگر خیال ماندن داری
پرویز می بینی كه چه گونه زندگی می كنم نمی خواهم مایه ی ناراحتی تو باشم من نمی خواهم سربار تو باشم اگر لازم باشد كار می كنم پرویز بیا به خدا تو را ناراحت نخواهم كرد بیا با هم زندگی كنیم بیا مرا از دست این دیوها این جانی ها نجات بده آنها با من و تو دشمن هستند فریقته ی ظاهرشان نشو حیف تو كه به اینها مهربانی كردی حیف تو كه انسانیت به خرج دادی
بیا عزیز من ما هیچ چیز نمی خواهیم من به هیچ چیز جز تو احتیاج ندارم بیا مرا با مهربانی به روی سینه ات بفشار مرا ببوس مرا نوازش كن مدت هاست از همه چیز محرومم مدت هاست كسی با صممیت صورت مرا نبوسیده به چشم من نگاه نكرده و حرف های مرا فریادهای مرا گوش نداده من تو را می خواهم پرویز عزیزم تو را به خدا و به آنچه كه نزد تو مقدس است قسم می دهم بیا من به حد كافی تنبیه شده ام من جز تو هیچ چیز نمی خواهم پرویز من اینجا خانه ی من است بیچاره ما كه تا به حال توانسته ایم در این لانه ی فساد زندگی كنیم پدر و مادر من در مقابل چشم من به روی هم هفت تیر می كشند من می ترسم من دیوانه می شوم من نمی توانم این چزها را ببینم
پرویز به حال من توجه داشته باش . من به تو احتیاج دارم .
تو را می بوسم
خداحافظ تو
فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 22:41 1384/03/26
1
یكشنبه 2 خرداد

پرویز محبوبم این اولین نامه ای است كه بلافاصله پس از ورود به تهران برایت می نویسم . مسافرت من با همه ی تلخی و ناراحتی هایی كه داشت بالاخره گذشت و اكنون كه در این اتاق خلوت به نوشتن این نامه مشغولم چیزی جز یك خستگی زیاد و رنج دهنده از آن همه ناراحتی ها در وجودم باقی نیست .
هم الان از خانه ی شما آمده ام . پرویز به خاطر تو و به خاطر این كه تو مادرت را دوست داری لازم دیدم كه همین امشب به آنجا بروم . همه سلامت بودند و من هم تا آنجا كه توانستم از زندگی خودمان و از تو برایشان صحبت كردم . حكمت هم بود پیغام تو را به او رساندم خوشبختانه از قراری كه او می گفت جاویدی كار تو را درست كرده و حتی پول را هم گرفته فقط منتظر این است كه بفهمد آیا پول را باید به من بدهد یا به تو در هر حال خودت می توانی درباره ی این موضوع تصمیم بگیری .
پرویز مامانم لباسهای بچه ی مرا دوخته تخت و كمد هم سفارش داده و گفته است كه كالسكه هم به اتفاق هم برایش انتخاب می كنیم و می خریم این هم یك مژده دیگه تو پدرسوخته دیگر به فكر كالسكه و چیزهای دیگر نباش . البته اینها اطلاعات و اخباری است كه درعرض همین امشب كسب كرده ام و بیش از این دیگر خبری نمی دانم . بیژن هم به اتفاق مادر بزرگش رفت و قرار است برای ترتیب دادن كارش به خانه ی ما بیاید .
پرویز می دانی چند روز است تو را ندیده ام . یك روز درست یك روز تمام است كه وجود تو را در كنار خود احساس نمی كنم . صدای تو را نمی شنوم و نمی توانم مثل یك موجود خوشبخت خودم را در میان بازوان تو پنهان سازم. پرویز همین فكر برای رنج دادن من كافی ست تو نمی دانی از آن ساعت كه از تو جدا شده ام تا به حال چه افكار تیره و غم انگیزی در مغزم رسوخ پیدا كرده . پیوسته فشار بغضی را در گلویم احساس می كنم میل دارم گریه كنم چهره ی تو یك لحظه هم از مقابل چشم من دور نمی شود تو را می بینم كه با نگاه مهربان و پر از عشقت به روی من خیره شده ای و در آن حال قلبم با فشار دردناكی در سینه ام به تپش در می آید و گرمی اشك را بر گونه هایم احساس می كنم . پرویز من نمی توانم خودم را با این فكر تسلی دهم كه 20 روز دیگر تو را می بینم ... نه ... غم من برای یك روز و دو روز نیست . اصولا من به این موضوع از نظر كمیت فكر نمی كنم كیفیت آن برای من غم آور است . من نمی توانم از تو دور باشم . دوری از تو مرا رنج می دهد حال چه فرق می كند اگر این دوری دو روز یا صد سال باشد .
پرویز من برای خوشبخت بودن به وجود تو احتیاج دارم من تو را با هیجان یك عشق مقدس و پاكی دوست دارم . عشقی كه تصور نمی كنم در دنیا نظیری داشته باشد . پرویز چه فایده دارد اگر یك بار دیگر به تو بگویم كه تو را می پرستم تو را به راستی می پرستم مگر تو خود این را نمی دانی ؟ پرویز به من بگو با تنهایی چه می كنی برای من بنویس غذا چه می خوری و برنامه زندگی ات چیست . پرویز من دیگر هرگز از تو جدا نمی شوم این آخرین بار است من تنهایی را دوست ندارم . زندگی من با عشق تو توام شده و وجود توست كه سیاه و تاریك می شود نمی خواهم نامه ام را تمام كنم مهران از اتاق دیگر مرا صدا می زند ولی من نمی خواهم این آخرین وسیله ای را كه برای تسكین دردهای خود در دست دارم ازدست بدهم . پرویز برای من نامه بنویس آن قدر بنویس كه خسته بشوم هر روز بنویس این آرزوی من است و تو اگر مرا دوست داشته باشی به آرزوی من توجه خواهی كرد . پرویز من از فردا مرتب برای تو كاغذ می نویسم و جریان زندگیم را به طور مفصل شرح می دهم و از تو هم همین انتظار را دارم اگر نامه ی امشب من بد خط و كثیف است مرا ببخش زیرا آنقدر خسته هستم كه اگر فكر و خیال تو راحتم می گذاشت اكنون در خوابی فرو می رفتم كه انتهای آن فردا شب باشد . پرویز بوسه های مشتاقانه ی مرا بپذیر .
به امید دیدار
فروغ
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.