| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
161
|
1180
|
90/6/19 (15:54)
|
|
||
|
|
1353
|
7794
|
91/3/4 (16:23)
|
|
||
|
|
941
|
18960
|
91/2/17 (09:19)
|
|
||
|
|
59
|
890
|
90/12/6 (10:43)
|
|
||
|
|
139
|
2251
|
90/11/27 (20:22)
|
|
||
|
|
1279
|
18826
|
91/3/10 (16:46)
|
|
||
|
|
764
|
8720
|
91/3/6 (02:55)
|
|
||
|
|
1072
|
20907
|
91/2/27 (19:51)
|
|
||
|
|
454
|
6590
|
91/2/26 (10:43)
|
|
||
|
|
77
|
5675
|
91/2/20 (18:54)
|
|
||
|
|
45
|
498
|
90/11/25 (14:24)
|
|
||
|
|
52
|
200
|
91/3/6 (15:35)
|
|
||
|
|
2
|
36
|
91/2/31 (21:41)
|
|
||
|
|
68
|
814
|
91/2/24 (20:29)
|
|
||
|
|
541
|
8425
|
91/2/20 (21:02)
|
|
||
|
|
254
|
1323
|
91/2/20 (18:47)
|
|
||
|
|
159
|
1783
|
91/2/17 (16:27)
|
|
||
|
|
32
|
81
|
91/2/17 (09:51)
|
|
||
|
|
65
|
718
|
91/2/17 (09:34)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
91/1/17 (00:19)
|
|
درد تاریكیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را كاستن
سرنهادن برسیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرك كینه ها
درنوازش, نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها

همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم كه همین دوست داشتن زیباست
همه می دانند که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم كه با من
به ظاهر همدم ویكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم كه تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
كه می سوزی از این بیگانگی ها
مكن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس كن این دیوانگی ها
میروم اما نمیپرسم از خویش ره کجا.... منزل کجا... مقصد چیست
بوسه میدهم .......اما خود غافلم که این دل دیوانه را معبود کیست..............
شب می آید
و پس از شب ‚ تاریكی
پس از تاریكی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
كه فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیك تاك ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی
این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درك هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناك آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذیرنده
اشارتیست به آرامش
,...
بیش از اینها اه اری بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام زآلودگی ها کرده پاک
از تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
-ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر, جز دردخوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر کور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که با خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم