userinfo close

  ,

فروغ فرخزاد


forughclub

تاسیس: 8 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
فروغ زمان فرّخ زاد عراقی فرزند : محمد تولد : دی ماه 1313 خورشیدی مرگ : بهمن ماه 1345 خورشیدی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
161
1180
90/6/19 (15:54)
1353
7794
91/3/4 (16:23)
941
18960
91/2/17 (09:19)
59
890
90/12/6 (10:43)
139
2251
90/11/27 (20:22)
1279
18826
91/3/10 (16:46)
764
8720
91/3/6 (02:55)
1072
20907
91/2/27 (19:51)
454
6590
91/2/26 (10:43)
77
5675
91/2/20 (18:54)
45
498
90/11/25 (14:24)
52
200
91/3/6 (15:35)
2
36
91/2/31 (21:41)
68
814
91/2/24 (20:29)
541
8425
91/2/20 (21:02)
254
1323
91/2/20 (18:47)
159
1783
91/2/17 (16:27)
32
81
91/2/17 (09:51)
65
718
91/2/17 (09:34)
1
16
91/1/17 (00:19)

عنوان بحث :: این بحث را 26 نفر دنبال می کنند.

pẲ®m‡ĐẲ Ẳ , parmydaa
pẲ®m‡ĐẲ Ẳ - 10:39 1385/07/13

شعری از فروغ را به کلوب هدیه کنید

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
pẲ®m‡ĐẲ Ẳ , parmydaa
pẲ®m‡ĐẲ Ẳ - 10:40 1385/07/13
1

 

درد تاریكیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را كاستن
سرنهادن برسیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرك كینه ها
درنوازش, نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها

 

 

 

آرتمیس  , artemis0046
آرتمیس - 16:02 1385/07/13
2

 

همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم



زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "


دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد


و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .


من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
 

 

 

نوید ی , ariyalady
نوید ی - 18:47 1385/07/13
3

آری آغاز دوست داشتن است         گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم              كه همین دوست داشتن زیباست

 

فــــرنـاز ی , far_naz
فــــرنـاز ی - 21:12 1385/07/13
4

همه می دانند که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم

?? ?? , kav3h
?? ?? - 22:04 1385/07/13
5
8->8->8->8->
تا به کی باید رفت؟                
از دیاری به دیاری دیگر            
نتوانم نتوانم جستن               
هرزمان عشقی و یاری دیگر   
کاش ما آن دوپرستو بودیم       
که همه عمر سفر میکردیم    
از بهاری به بهاری دیگر           
8->8->8->8->
زهرا علیزاده , rose57_al
زهرا علیزاده - 19:24 1385/07/14
6

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

 به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

سعید تاجی , died_spring
سعید تاجی - 20:17 1385/07/14
7

 رمیده 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم كه با من
 به ظاهر همدم ویكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم كه تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
كه می سوزی از این بیگانگی ها
مكن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس كن این دیوانگی ها

هدی        , b00seye_kh0rshid
هدی - 20:27 1385/07/14
8

میروم اما نمیپرسم از خویش ره کجا.... منزل کجا... مقصد چیست

بوسه میدهم .......اما خود غافلم که این دل دیوانه را معبود کیست..............

گلناز  , golnaz_d
گلناز - 20:30 1385/07/14
9
همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد.
ترنم ترنم , taranom_183
ترنم ترنم - 21:52 1385/07/14
10

 و اینک منم زنی تنها در استانه ی فصلی سرد....

علی طالع زاری , talezari
علی طالع زاری - 11:53 1385/07/15
11
اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به فردانیندیشم كه همین دوست داشتن زیباست
شادی آذین , shadi_azin
شادی آذین - 12:36 1385/07/15
12

شب می آید
و پس از شب ‚ تاریكی
پس از تاریكی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
كه فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیك تاك ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی

 

 

 این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درك هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناك آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذیرنده
اشارتیست به آرامش
,...



 

رویا آریا , marzieh_p
رویا آریا - 17:26 1385/07/15
13

بیش از اینها اه اری بیش از اینها میتوان خاموش ماند

میتوان ساعات طولانی خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار



پیام در تاریخ 85/7/15 ویرایش شده است.
بیتا حسینی , setayesh_74
بیتا حسینی - 18:42 1385/07/15
14

آری ، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

كه همین دوست داشتن زیباست

پرژک بهاری , pr_1353
پرژک بهاری - 18:54 1385/07/15
15

ای شب  از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

از تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

 -ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر, جز دردخوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

های هوی زندگی در قعر کور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که با خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.