| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
161
|
1180
|
90/6/19 (15:54)
|
|
||
|
|
1353
|
7794
|
91/3/4 (16:23)
|
|
||
|
|
941
|
18960
|
91/2/17 (09:19)
|
|
||
|
|
59
|
890
|
90/12/6 (10:43)
|
|
||
|
|
139
|
2251
|
90/11/27 (20:22)
|
|
||
|
|
1279
|
18826
|
91/3/10 (16:46)
|
|
||
|
|
764
|
8720
|
91/3/6 (02:55)
|
|
||
|
|
1072
|
20907
|
91/2/27 (19:51)
|
|
||
|
|
454
|
6590
|
91/2/26 (10:43)
|
|
||
|
|
77
|
5675
|
91/2/20 (18:54)
|
|
||
|
|
45
|
498
|
90/11/25 (14:24)
|
|
||
|
|
52
|
200
|
91/3/6 (15:35)
|
|
||
|
|
2
|
36
|
91/2/31 (21:41)
|
|
||
|
|
68
|
814
|
91/2/24 (20:29)
|
|
||
|
|
541
|
8425
|
91/2/20 (21:02)
|
|
||
|
|
254
|
1323
|
91/2/20 (18:47)
|
|
||
|
|
159
|
1783
|
91/2/17 (16:27)
|
|
||
|
|
32
|
81
|
91/2/17 (09:51)
|
|
||
|
|
65
|
718
|
91/2/17 (09:34)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
91/1/17 (00:19)
|
|
كی میگه فروغ آلوده شده كی این حرف ابلهانه رو میزنه فروغ مثل هر هنرمند دیگه كه وقتی به یك سری از باور هایی كه مردم عادی بهشون اعتقاد ندارن وفقط هنرمندها دركش میكنند رسیید
فكر نكنم كسی اگر برای مدرسه جزامی ها خانه سیاه است رو میسازه بتونه از خوشی وگل وبلبل حرف بزنه
ایناه رو حافظ گفت ورفت چرا واقع بینانه نگاه نمكنیم
فروغ میگه هم آغوشی شاید از دیدگاه این اقای مهدی اسمونی همبستری این معنی رو بده ولی بدون كه بعضی وقت ها همبستری وهم اغوشی یعنی هم اغوشی با درد ها همبستری با غم های جامعه
فروغ انسان بود به معنای واقعی .... و نذاشت حقارت دنیای خاکی اسیرش کنه ....
برای آشنایی بیشتر با فروغ كتاب شهراشوب رو پیشنهاد میكنم.سوئ ظنها از بین میرود و چهره واقعی این هنرمند را خواهید شناخات
می روم خسته و افسرده وزار
سوی منزگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده ودیوانه ی خویش
می برم تا كه در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لكه ی عشق
زین همه خواهش بی جا تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
زتو ،ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نكند یاد وصال
ناله می لرزد ،می رقصد اشك
آه،بگذار بگریزم من
ازتو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به كه بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد واز شاخم چید
شعله ی آه شدم ،صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ،خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
من سالی یک بار هم به اینجا نمیام خیلی اجنماعیست . حالا شیفتو دلت شوم یا نه مهم نیست..
در گفتگوی با مدیریت خاندم که میخاستند به ظهیر الدوله بیان..
خیلی خوب بود اگر جمع میشدند میومدند ولی آدم خاصی بینشون نیست .
یعنی همه مردند وقتی همه روزی 3 بار غذا میخورند گوشت هم میخورند .
این یعنی همه بدند.
بهتر که کسی جمع نشد.
دی ماه 89بود که تنها رفتم خیابان دربند
اول خیابان یک کتاب فروشی بود کمی پول داشتم با آن کتاب چنین گفت زرتشت را خریدم
دیگه به زور باید بر میگشتم خونه
ولی ادامه دادم
باد می آمد
من سردم بود
طبق معمول تخته شاسیم دستم از این ور تهران به اون ور
از گوشه ای به گوشه ای دیگر میخزیدم
وقتی به خیابان ظهیر رسیدم همه چیز عجیب شد
درختا
پیاده رو همه چیز بوی تن فروغ میداد
من بوی تن فروغ را از کجا میشناختم؟
این آدما کی اند؟
یه ماشین ، چنتا دختر جوون پیاده شدند
فقط نمیدونم چرا از من نترسیدند
وقتی من رسیدم داشتند میرفتند چه خوب
حالا میتونم برم داخل
یکی از اون خال تور ها اومد یک مقدار بیسکویت به من تارف کرد شک نکردم که خال تور میباشد
بدونه حرفی با دست اشاره کردم نه
ترسید کمی با خوک های داخل ماشین جیغ جیغ کرد و . خیلی خوشحالو شاداب رفتند
من از دور دیدم در بسته هست
مثل میخ سرجام ایستادم
یه گل لای در گذاشته بودند خال تور ها
رفتم کلو برداشتم انداختم زیر پام له کردم
و دیدم واقعا در بسته است
یه کاغذ اونجا بود
روی دیوار 3 متر بالا تر نوشته
با عرض پوزش فقط در روز های پنج شنبه و جمعه باز هست
از ساعت ده صبح تا چهار ظهر
کمی صبر کردم زنگ زدم در زدم کسی نبود
انگار مل اون منطقه مطروکه شده بود
دیگه ماشینی هم وجود نداشت
یک نخ سیگار روشن کردم
صدای فروغ را روشن کردم
و او میدانست
.
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت
و خاک مردگانش را زان پس به خود نپزیرفت
.......
دو پسر از آن یر کوچه آ»دند
پشت سرش یک دختر دیگه
پشت سرش یک پسرمرد چاق با موتور
همه داشتیم در میزدیم و با هم بیگانه
دختره که هیچی
پیرمردم که هیچی
دو پسر ماندند از همدان آمده بودند
من خوشحال شدم
دیگه تنها نیستم
نقشه کشیدیم از بالای در رفتیم داخل
دیدیم یک لاوی درست کردند صندلی گذاشتند انگار پارک عمومیست
بر روی قبر چه خوک هایی قدم میزدیم
دیدم یک دیوار 5 متری با سیم خار دار های سپاهی
برگشتیم کار ما نبود و
آن داخل خانه نگهبانی را دیدیم که چه کولی بار آنجا مسکن داشتند
برگشتیم و من آن کاغذ را از آن دیوار 3 متری کندم
مثل همان گلی که لای در بود له کردم
ما3 نفربه این نتیجه رسیدیم
پشت در مراسم بگیریم
آنها رفتند شمع گرفتند
مثلا سال فروغ بود همه طرف داران فروغ باید می آمدند
ولی همه داشتند غرمه سبزی میخوردند
من از تخته شاسی قدیمیم تصاویری که از فروغ کشیده بودمد در آوردم
و این تصاویر انگار متحرک بودند
انگار فروغ ایستاده تا من از او عکس بگیرم
آنها را بر در ظهیر الدوله زدم
بچه ها رسیدند
برای چند دقیقه بود که فکر کردم منم چند تا رفیق دارم
من یک شیشه الکل سفید هم آورده بودم
با یه غرص برنج
نمی دونم چرا آورده بودم
پشت در نشستیم بچه ها دوربین را در آوردند و نیم ساعتی فیلم گرفتیم
شمع ها روشن
آتش کده راه انداخته بودیم
منم دستگاهمو دادم صدای فروغ روی فیلم بود
ما پشت در نشستیم و حرف میزنیم
تا این که 2 سپاهی پیداشون میشه
و این حال مست ما
به پایان میرسه
آنها برای برسی داخل بهآنجا همله کردند و ما هم برگشتیم
فقط اگر طراحی های مرا پاره میکردند
تک تک اون معمور ها را قطعه قطعه میکردم
من رفتم و دیگر به آنجا نرفتم
و
پیشنهاد میکنم برای دیدن آثاری از فروغ بدونه درد سر به سایت من وارد شوید و همه آثار فروغ را دانلود کنید
شاید از میان این جمعیت که علاقه مند فروغ نشان میدهند کسی در مسیر او باشد من خاهانم کسانی که در این مسیر انزوا هستند روزی در ظهیر الدوله جمع شوند



فروغ ...........
فروغ به اندازه ی اسمون بود
فروغ تو قفس دنیا جایی واسه خودش پیدا نكرد
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود:- 

: فروغ عزیزم

گریزانم از این مردم که بامن
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در خفا از فرط حقارت
به دامانم دو صد ÷یرایه بستند......
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر
ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا
دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار
گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد
ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد
خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند
آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب
گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند
بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند
پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من
چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند
روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من
در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد
بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای
در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای
تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود
روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی
در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود
می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب
روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا
چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای
خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا
لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا
می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !
بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ
گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه
فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ
سلام . تورو خدا بس کنید. فروغ برای شهرت ننوشت که از نام و ننگ بترسه. فروغ رفته. می خواین به چه نتیجه ای برسین؟ فروغ منمو فروغ تویی. فقط من و تو ترسوییم پشت دروغامون مخفی شدیم. آدم نباید فاحشه ی فکری باشه. بقیه حرفها بی معنیه. فروغ بزرگه. خوبه. مهربونه. صادقه. فروغ کار ماهارو راحت کرده. حرفی که ما بلد نیستیم بیان کنیم طوری بیان میکنه که .......

فروغ تنها بود . فروغ تنها مرد . آدمهای کمی فروغ رو درک کردن . فروغ احساس بود . مثل آب زلال بود . حیف که کمتر درکش کردیم


