| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
161
|
1180
|
90/6/19 (15:54)
|
|
||
|
|
1353
|
7794
|
91/3/4 (16:23)
|
|
||
|
|
941
|
18960
|
91/2/17 (09:19)
|
|
||
|
|
59
|
890
|
90/12/6 (10:43)
|
|
||
|
|
139
|
2251
|
90/11/27 (20:22)
|
|
||
|
|
1279
|
18826
|
91/3/10 (16:46)
|
|
||
|
|
764
|
8720
|
91/3/6 (02:55)
|
|
||
|
|
1072
|
20907
|
91/2/27 (19:51)
|
|
||
|
|
454
|
6590
|
91/2/26 (10:43)
|
|
||
|
|
77
|
5675
|
91/2/20 (18:54)
|
|
||
|
|
45
|
498
|
90/11/25 (14:24)
|
|
||
|
|
52
|
200
|
91/3/6 (15:35)
|
|
||
|
|
2
|
36
|
91/2/31 (21:41)
|
|
||
|
|
68
|
814
|
91/2/24 (20:29)
|
|
||
|
|
541
|
8425
|
91/2/20 (21:02)
|
|
||
|
|
254
|
1323
|
91/2/20 (18:47)
|
|
||
|
|
159
|
1783
|
91/2/17 (16:27)
|
|
||
|
|
32
|
81
|
91/2/17 (09:51)
|
|
||
|
|
65
|
718
|
91/2/17 (09:34)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
91/1/17 (00:19)
|
|
مصاحبه با آیدین آغداشلو، گرافیست و نقاش معاصر درباره
فروغ فرخزاد پیشنهاد احمدرضا احمدی بود. آغداشلو بهعنوان یکی از دوستان
بسیار نزدیک فروغ فرخزاد و آشنا به وجوه شخصیتی او، گزینه خوبی برای گفتن
حرفهای تازه در مورد فروغ بود.
بههمین خاطر در یکی از غروبهای سرد
تهران به گفتوگو از زنی پرداخت که حضور تاثیرگذاری در جریان ادبی و
روشنفکری ایران داشته است. این مصاحبه بهمناسبت سالمرگ فروغ فرخزاد
انجام شد تا بلکه بتواند دریچه تازهای رو بهشخصیت و زندگی او بگشاید.
اویی که مثل هیچکس نبود.
آشنایی شما با فروغ فرخزاد از چه زمانی آغاز شد؟
آشنایی
من با فروغ فرخزاد بهواسطه یک دوست آغاز شد.دوستی که مهرداد صمدی نام
داشت و همراه همسرش از دوستان بسیار نزدیک فروغ به شمار می آمدند و
همینطور دوستان صمیمی من.در نتیجه ما با هم آشنا شدیم و برای من بسیار
باعث افتخار بود که با شاعر مهم دوران خودم آشنایی نزدیک داشته باشم. این
آشنایی تا وقتی که او درگذشت ادامه پیدا کرد و هر لحظه و هر روزش برای من
مغتنم بود.
این آشنایی از چه مقطعی بود ؟ قبل از چاپ دفتر "تولدی دیگر" یا بعد از آن؟
بعد
از انتشار "تولدی دیگر". سالی که من با او آشنا شدم احتمالا ۲۴ – ۲۵ سال
بیشتر نداشتم. ما آن زمان مجله اندیشه و هنر را در میآوردیم که مجله
ادبی بسیار معتبری بود و یکی ۲سال بعد از شروع این کار بود که با او آشنا
شدم.
در مورد فروغ اولین خصوصیتی که به ذهن تان می آید چیست؟ چیزی که با هر بار یادآوری او بلافاصله به ذهنتان خطور میکند؟
خنده
خیلی قشنگی داشت. این عمدهترین چیزی است که دایما بهخاطر میآورم. ولی
ببینید ممکن است شما با کسی که مثلا شاعر مهمی است آشنا شوید ولی این
آشنایی دوستی شما را تضمین نمی کند. مهم بودن یک شاعر یا نقاش اثر عمده ای
در تداوم یک رابطه ندارد. برای خیلی ها بسیار ارزشمند بود که هنرمندی در
ابعاد فروغ فرخزاد را از نزدیک بشناسند ولی این به تنهایی واقعا کافی
نبود. به خاطر خصوصیت شاعری و یگانه بودن طبع و سرشت اش این بسیار جذاب
بود که آدم بشناسدش، ولی این دوام نمی آورد مگر اینکه صفات دیگری در کار
می آمد.
فروغ اگر با کسی طرح دوستی می ریخت دوست بسیار خوبی بود. به
پای او می ایستاد. محضر بسیار مطبوعی داشت. خیلی بامزه بود. می توانست هر
کسی را که دوست نداشت دست بیندازد و بامزه هم این کار را می کرد. در دوستی
تقریبا سنگ تمام می گذاشت و در مجموع همه خصلت های مردانه دوستی بین دو
مرد را داشت. در واقع عنصر زنانه اش را به دوستی تحمیل نمی کرد. نه از آن
سوءاستفاده می کرد و نه اجازه می داد این عنصر باعث تضعیف دوستی اش شود.
درعین حال طبیعتا زن مردانه ای نبود. یعنی عنصر زنانه اش را با وجود این
که به دوستی اش تحمیل نمی کرد ولی در تمام حرکاتش این خصوصیت متبلور بود.
مخفی و پنهانش هم نمی کرد.
بین شما و فروغ فرخزاد ، چه خصوصیات مشترکی وجود داشت که باعث ادامه این دوستی میشد؟
طبیعتا
من به عنوان یک جوان ۲۳ ساله با بانویی در آن اندازه و ابعاد و اعتبار و
شهرت نمیتوانستم یک رابطه برابر برقرار کنم. اما اگر این رابطه به یک
دوستی نسبتا مساوی تبدیل نمیشد به آن رابطههایی شبیه میگشت که فروغ با
خیلیها داشت. یعنی رابطه مرید و مرادی. کسانی که دوروبرش بودند و خودشان
را منصوب به او می کردند . حتی بسیاری از هنرمندان همان دوره، شعرا یا
روشنفکران طراز اول آن دوران در نهایت پستی طبع خودشان را در قواره بیشتر
از یک دوستی معمولی به او منصوب می کردند.
وقتی که کتاب "تولدی دیگر"
را به ا.گ تقدیم کرد یک آقای گوینده رادیو تلویزیون که اسمش با همین ا. گ
آغاز می شد ادعا کرد که فروغ این کتاب را به او تقدیم کرده است.
من
خصوصیت خیلی چرک و پستی در رفتارهای آدم های اطرافش دیدم و همیشه تعجب می
کردم که او با چه بزرگواری این پستی طبع و دروغ را تحمل میکند. چون که به
گمان من او همیشه زنی مستقل، معتبر و با وفاداری به انتخاب های مهم زندگیش
بود. به واقع هر کسی غیر از این بگوید به نظر من دروغگویی بیش نیست. و این
بحث هایی که در اطراف شخصیت فروغ بعدها یا همین الان به صورت سلبی مطرح می
شود پایه ای جز دروغ ندارد.
دروغی که آدم ها اول به خودشان می گویند و
بعد آنقدر به خودشان این دروغ را میقبولانند که باورش میکنند.نقاط
مشترک واقعا قابل توجهی بین ما وجود داشت. من نقاش بودم، یک نقاش روشنفکر
که فقط کارگر نقاشی نبود، می دانستم در این حوزه چه می گذرد. این به نظرم
برای فروغ یک امتیاز بود. البته او دوستان نقاش معتبر دیگری هم داشت مثل
سهراب و خیلی های دیگر. تحسین بی حد مرا نسبت به خودش با خوشحالی می
پذیرفت. ما چون یک مجله ادبی در می آوردیم در نتیجه مباحث مربوط به فرهنگ
و شعر معاصر، مباحث معمولی بود که بین ما رد و بدل می شد در نتیجه در آن
هم وجه مشترک عمده ای را سراغ می کردیم.
بههرحال من جوان خیلی خوش
قیافهای هم بودم (می خندد) ولی این خوش قیافگی هیچ تاثیری و ربطی در
دوستی ما نداشت. من هیچ وقت بیشتر از یک حدی به خودم اجازه ندادم که به
ساحت او نزدیک شوم و اگر اجازه می دادم هم شاید نمی شد. این را می گویم تا
از مقوله کسانی که اشاره کردم نباشم.
در
آن دوره زنان زیادی بودند که در حوزه های مختلف هنری فعالیت می کردند اما
هیچ کدام مثل فروغ فرخزاد این افسانه ها در موردش شکل نگرفت. من البته نمی
خواهم در مورد صحت و سقم این افسانه ها صحبت کنم چون بیگفتوگو معلوم است
که بر بنیان راست بنا نشده اند. چیزی که برای من جالب است خاص بودن فروغ
فرخزاد است، اینکه بعد از همه این سال ها هنوز هم که هنوز است همان میزان
توجه و حساسیتی که در زمان حیاتش نسبت به او وجود داشت حالا هم هست. شما
فکر می کنید علت چیست؟
علتش همیشه برای من هم یک سوال
بوده، این که یک هنرمند چطور اسطوره می شود. گمان می کنم از میان صدها
علت، دو سه علت را بیابیم. دلایلی که قطعا فروغ فرخزاد آنها را داشت. در
میان شاعران دوران خودش شعر او خاص بود. یادمان باشد درباره چه سال هایی
داریم صحبت می کنیم. درباره سال های دهه ۴۰.
وقتی که هنر "متعدد" و
"متعهد" و چپ روی و چپ زدن مرسوم همه بود. نمی خواهم بگویم فروغ چپ روی
نمی کرد، نه ،فروغ دست راستی نبود، او هم مثل هر روشنفکری حتما یک حسی از
عدالت خواهی در مجموع داشت، ولی مثل اخوان و شاملو و خیلی های دیگر،
تقریبا اکثریت قریب به اتفاق سخنگوی چپ روشنفکری نشد.
در واقع فروغ
شعرش را به صورت یک ترنم و زمزمه شخصی در آورد و از این نظر است که شاید
با سهراب شباهت هایی داشته باشد. او در شعرش درباره خودش صحبت کرد و
درباره جهان به داوری نشست. شعرهای عاشقانه اش از "تولدی دیگر" به بعد
زیاد نیست، شعرهای تغزلی دارد ولی شعرهای عاشقانه که به نام و نشان باشد
ــ مثل شاملو که مدام اسم آیدا را می آورد ــ در آثارش نداشت. چون چنین
آدمی نبود.
من فکر می کنم در فضایی که این چنین سیاست زده و چپ زده
بود این نوع شعر فروغ فرخزاد نمایش و جلوه دیگری داشت و در جهانی که همه
داشتند درباره یک "او" که یا جفا کرده یا وفا کرده یا دارد می آید یا دارد
می رود سخن می گویند، او چنین چیزی را مشغله اصلی اش قرار نداد. زبان
شاعرانه خاصی داشت. زبانی که هیچ کس در آن زمان نداشت. نه زبان مطنطن
خراسانی اخوان را داشت یا زبان ساخته شده شاملو و شاید ـ این داوری شخصی
من است ــ در تمام این سالیان از ۱۳۳۰ که بالاخره حافظه ام درست کار می
کند تا به امروز اگر بخواهم دو شاعر مهم را در شعر معاصر ایران انتخاب کنم
یکی اش حتما نیما است و یکی هم حتما فروغ فرخزاد. چون هر دوی اینها دارند
در باره اندوه خودشان صحبت می کنند و جهان را با نگاه دیگرتری نگاه می
کنند.
جنبه دیگر مساله ستیزه جویی فروغ بود. حالا من نمیگویم که با
آداب اجتماعی ستیزه می کرد، نه، اما در بسیاری از شعرهایش ما متوجه نوعی
از تناقض می شویم میان آن نوعی که زندگی می کند و آن زندگی آرمانی که پشت
سر گذاشته. در واقع میان حال و گذشته نوعی آمد و شد هست.
در خیلی از
شعرهایش به چیزهای خیلی ساده ای مثل صدای چرخ خیاطی یا به هم خوردن دیگ ها
و قابلمه ها اشاره می کند و با دلتنگی از آنها یاد می کند. بنابراین
منظورم از ستیزه جویی واقعا این نیست که همه چیز را به هم بریزد و به کلی
از گذشته و از موقعیت معمول خودش جدا شود، ولی در عین حال استقلال خودش را
حفظ کرد. کار کرد و وابسته به کسی و جایی نبود، این استقلال بسیار برایش
مهم بود.
نکته دیگر مسیری بود که طی کرده بود. این مسیر، مسیر جالبی
بود که از یک شعر خیلی ساده تغزلی شروع کرد و رسید به جایی که هم زبانش و
هم نحوه تفکرش و هم تخیلش به کلی متحول شد. بنابراین مسیر رو به تکامل او
هم به نظر من مولفه مهمی بود. شاید اگر جستجو کنیم علت های دیگری هم می
توانیم علاوه کنیم ولی بخاطر همین چیزهاست که اسطوره شد.
البته او
تنها نبود. خود شاملو هم اسطوره شد و اخوان ثالث هم شاید کمتر. بنابراین
به محض این که هنرمندی اسطوره می شود در ذهن تاریخ جاری شده و زندگیش با
مرگ قطع نمی شود. شاعرانی هستند که واقعا مردند و شاعرانی هستند که اصلا
نمردند و شاعرانی را هم من می شناسم که در حال مرگ اند. من فکر می کنم آن
هاله اسطوره ای که گرداگرد احمد شاملو هست، دارد کمرنگ می شود.
در
مورد فروغ این هاله تا بحال دوام آورده. از سوی دیگر فروغ به نوعی نماینده
جایگاه و تصور زنان دوره خودش شد و این تصور به صورت مداوم تقریبا ادامه
پیدا کرد و در روح زنان و دختران این سال ها جاری شد. او با قرارداد نوشته
ناشده ای به نماینده معنوی بخش قابل توجهی از زنان روشنفکر ما تبدیل شد و
هنوز هم هست. این، جز شاعر خوب بودن فروغ است.
بر
اساس شعرها و نوشته هایی که از فروغ فرخزاد به جا مانده او زندگی غمناکی
را پشت سر گذاشته است، تنهایی های وحشتناکی که بسیار اذیتش می کرد و من
شنیدم که گاهی این تنهایی و افسردگی منجر به این می شد که چند روز متوالی
در را به روی کسی باز نکند.اما آدم های آشنا با فروغ اکثرا از شادابی و
سرزندگی او یاد می کنند و این کمی عجیب است. شما در رفتار او متوجه این
تناقض می شدید یا شاهد آن زندگی غمناک بودید؟
زندگی
فروغ فقط غم انگیز نبود. مالامال بود از لحظه های نشاط، جستجو، کنجکاوی و
به دست آوردن امتیاز و امکاناتی که او را شاد می کرد، مثل امکان فیلم
ساختن یا آدمهایی که کشف می کرد و دوست می داشت.
نیروی عظیمی در درون
او بود و او را سر پا نگه می داشت تا بتواند با مشکلات متعدد روبرو شود.
ولی قطعا این اشاره درستی است. روزهای پیاپی و لحظه های زیادی داشت که
خیلی تلخ می شد. در تلخی معمولا در را به روی خودش می بست و آن را با کسی
قسمت نمی کرد. به همین دلیل است که من از او در طول سال هایی که شناختمش
شکوه و شکایتی نشنیدم چز یکی دو بار که از رفتار اهل محل و همسایه ها
شکایت می کرد یا پاسبان هایی که مزاحمش می شدند.
گاهی اوقات همسایه
ها چیزی را آتش می زدند و توی خانه اش می انداختند یا بارها و بارها
پاسبان ها به بهانه های واهی آمده و مزاحمت ایجاد کرده بودند. اینها
چیزهای خیلی عادی بود ولی مطمئنا غمگیناش می کرد و احساس خاص بودن به
معنای انگشت نما بودن به او می داد. اگرچه زن جنگنده ای بود ولی اینها
احساسات مطبوعی نیستند.
مسایل شخصی و درونی خودش و بالا و پایینهای
رابطه های عاطفیاش را هرگز اظهار نمیکرد. من تا به این لحظه که دارم
درباره اش فکر می کنم ندیدم به دلبستگی خیلی زیادش به آدمی که دوستش می
داشت اشاره ای کرده باشد. این چیزها را حوزه شخصی خودش می دانست، هر چند
در جامعه روشنفکری آن دوران، آدم صاحب حوزه شخصی نمی شد ولی با علم به این
موضوع، مسائل شخصی خودش را سعی می کرد شخصی نگه دارد، در عین اینکه به
مختصات جامعه روشنفکری واقف بود ولی اگر چیزی را نمی پذیرفت می توانست با
طنز به مقابله خودش اکتفا بکند و وارد بحث های وقت گیر نشود.مناسبات
جامعه روشنفکری در دهه ۳۰ و ۴۰ تکرار شدنی نیست. چون آن زمان جمع های
روشنفکری بیشتری وجود داشت و ارتباطات گسترده تری بود. نقش فروغ در این
جمع ها چه بود و همین طور میزان تاثیرگذاری و تاثیرپذیری ؟ در این حلقه های روشنفکری فروغ یکی از سردمداران بود. هم مرید زیادی داشت و هم...
یعنی آدم مرید پروری بود؟
دوست
داشت که آدم هایی اطرافش باشد. نه به شدت جلال آل احمد و نه به انزوای
کسانی دیگری که اصلا این خصلت را نداشتند. ولی دوست داشت اطرافش شلوغ
باشد. بسیار تاثیرگذار بود قطعا ، ولی به اندازه ای که تاثیرگذار بود،
ندیدم تاثیر بگیرد.
شاید همکاری با ابراهیم گلستان در اعتلای زبان
شعریاش موثر بود ولی من به وضوح کسی را نمی شناسم که بگویم فروغ از او
تاثیر گرفت.این تاثیری هم که از ذهن و زبان گلستان گرفت، تاثیر مستقیمی
بهمثابه رابطه شاگرد و معلمی نبود نه، این حضور و دیدگاهی که با آن
همجوار شده بود این امکان را فراهم آورد که کارش را جدی تر بگیرد دقیقتر
کار بکند. شاید به علت حضور ابراهیم گلستان بود که دیگر آدمهای پرت را
نپذیرفت به این ترتیب بله، شکر خدا از تاثیرهای سوء مصون ماند.
اینکه
فروغ "دیوار"، "اسیر" و "عصیان" چطور تبدیل می شود به فروغ "تولدی دیگر" و
"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" یکی از سئوال های اساسی در مورد فروغ
فرخزاد است. درست است که ابراهیم گلستان در جایی گفته است اگر من می
توانستم این قدر در زندگی یک آدم تاثیرگذار باشم روی زندگی خودم تاثیر می
گذاشتم اما به نظر شما واقعا چه چیزی باعث این تحول شد؟
تحولش
در دو سه وجه صورت گرفت ولی یک وجهش در تداوم شعرهای قبل از تولدی دیگر
ادامه پیدا کرد و آن جنبه مقابله گر با دروغ ، پلیدی و حماقت است.
واقعا حضور ابراهیم گلستان اینقدر کارساز بود؟
بله
من فکر میکنم فروغ اگر قرار بود از نادر نادرپور تاثیر بگیرد ــ که
احتمالا هم مقداری گرفته بود ــ این فروغ فرخزادی که ما میشناسیم نمیشد.
او نیاز به یک فضایی داشت ــ من گلستان را بخشی از این فضا می شناسم ــ
...
یا در واقع کسی که این فضا را در اختیار فروغ گذاشت...
بله،
کمک کرد این فضا را به دست بیاورد. خب فقط خود ابراهیم گلستان نیست.همراه
ابراهیم گلستان بهمن محصص هم می آید که از روشنفکران ممتاز زمان خودش و
دوست نزدیک فروغ بود. یا هنرمندان دیگری که در سینما شناخت و اصلا کشف
سینما به نوعی به فضایی که ماحصل حضور ابراهیم گلستان بود مرتبط می شود.
من
قسمتی از شعر و احساساتی بودن و غمگین بودنش را در امتداد همان شعرهای
قبلی فروغ می دانم، اما در قسمتی دیگر با نگاه گسترده تری به جهان نگاه می
کند، وقتی این جهان و ابعاد مختلفش را کشف کرد شعرش ارتقاء پیدا کرد. یا
این که با لغات بهتری کار کرد و این زبان را در یک کشف مجدد به صورتی در
آورد که یک شاعر نیاز دارد.
متوجه شد ممکن است آدم حواسش اگر پرت
باشد، جنگ های کوچک را ببرد ولی نبرد اصلی را ببازد در نتیجه دیگر خودش را
خیلی وقف این نکرد که مثلا من گنه کردم یا ... او اعتبار را در جای دیگری
جستجو کرد. شعرهای آخر فروغ تا حدودی حتی سیاسی هستند یعنی نگاهش به جهان
و جستجوی درستی و عدالت در اواخر عمر کاریش، وسعت و اهمیت می گیرد.
من
فکر می کنم فروغ همان آدم است منتها چون در فضای درست تری قرار گرفته، با
آدم های درست تری آمد و شد پیدا کرده، متون بهتری را خوانده و راهنمای
متشخص و ممتازی مثل ابراهیم گلستان داشته و از همه مهم تر درون و باطنش
مثل اسفنجی بوده که خوبی ها را گرفته و به خود جذب کرده و حماقت ها را پس
زده، قاعدتا باید این طور شود.
یادمان باشد فروغ مثل کسی است که از
خانه بیرون می آید یا می رود بالای پشت بام و دنیا را تماشا می کند. پروین
اعتصامی به نظر من شاعر خیلی بزرگی است ولی از خانه بیرون نمی آید.
مکاشفه
در دو حالت رخ می دهد. در وجه فروغ فرخزاد این مکاشفه به صورت تماشای جهان
است. کاملا بیرونی. به همین دلیل است که در شعرهای مهم بعدی اش "من" درونش
تخفیف پیدا می کند. نمی گویم از یاد می رود. اما مکاشفه پروین اعتصامی
اصلا از نوع و جنس دیگری است. او آدمی است که به حرکت مورچه ها، نخود و
لوبیا و صحبت میان سیر و پیاز توجه می کند و این هم جهان شگفت انگیزی است.
اگر شعر پروین درست خوانده شود آن وقت متوجه می شویم کسی که توی یک
چاردیواری است چطور دیوارها را نگاه میکند، چطور آجرها را می شمرد و چطور
نخود و لوبیای بی قابل، جایگاه سخن گفتن پیدا می کنند.
یکی از
چیزهایی که به نظر من متاسفانه به نحو غیرمنصفانه ای صورت می گیرد این است
که این دو شاعر را با هم مقایسه می کنند. انگار این دو در یک جهان واحد به
سر می برند یا رقبای همدیگر هستند یا نظرهایشان به یک سو و سمت است، نه
واقعا اینطوری نیست. قطعا پروین اعتصامی از محدوده خودش یک وسعت شگفت
انگیزی می سازد و فروغ فرخزاد وسعت شگفت انگیز جهان اطراف را با جان و من
خودش همراه می کند و چیز فوق العاده ای می شود.
منبع:bbc
reza_khvi@yahoo.com
اشاره : زبان مهمترین وسیله ارتباط انسانی است . در این میان زبان هنر و
از جمله زبان شعر تفاوتهایی با مختصات زبان معمول انسانی دارد که به آن
ویژگی زیبایی شناختی خاصی می بخشد . در این میان زبان زبانه ، به عنوان
زبانی که منعکس کننده ویژگی های اندیشه زنانه است ، سهمی هر چند اندک در
تجربیات زبانی انسانی و به ویژه در زبان شعری ادبیات فارسی داشته است .
مقاله حاضر ، جستاری در مطالعه زبان شعری از یک سو و زبان زنانه شعر فارسی
، با تکیه بر شعر فروغ فرخزاد است .
زبان شناسی جنس و جنسیت
برای شروع بحث در باب زبان شعری زنانه ، باید ابتدا درکی از زنانگی زبانی
و از سوی دیگر زبان شعری داشته باشیم . به این ترتیب ، باید از یک سو به
زبانشناسی جنسیت توجه کنیم و و از سوی دیگر درکی از زبانشناسی زبان شعر
ارائه دهیم و نهایتاً پیرامون زبانشناسی زبان شعر با زبان زنانه به بحث
بپردازیم . تشخیص این دو مقوله به درک بهتر موضوع کمک می کند .بنابراین
ضروری است تا مختصری در باب زبان شعر و زبان جنسیت نوشته شود .
جنس و جنسیت
به لحاظ انسانشناختی و جامعه شناختی ، جنس به خصوصیات بیولوژیکی
انسانها اطلاق می شود که مرد یا زن بودن آنها را از هم تمییز می دهد . لذا
عناصر جنسی انسان ، ذاتی ، و بیولوژیک هستند . اما جنسیت ، به نقشها و
آموزه هایی گفته می شود که توسط دو جنس ، یعنی مرد و زن ، در طول سالهای
زندگی ، آموخته می شوند . بنابراین مقوله جنسیت ذاتی و غیر قابل تغییر
نیست . مثلاً در جامعه ای ، جنسیت مرد ، بنا به آموزه های فرهنگی می تواند
نقش تأمین اقتصادی خانواده را به تنهایی به دوش کشد و در جامعه ای دیگر
جنسیت زن نیز ، دوش به دوش مرد ، در تأمین معاش و اقتصاد خانواده دخیل است
.لذا در تعبیری عام تر ، جنس به خصیوصیات زیستی زن و مرد اشاره دارد و
جنسیت به خصوصیات اکتسابی و رفتاری این دو اطلاق می شود .
برای بحث در باب زبانشناسی جنسیت ، تشخیص دو مقوله جنس و جنسیت ضروری
است . ما در زبانشناسی جنسیت ، فرض را بر این می گذاریم که اگر تفکیک جنسی
ای در زبان ها وجود دارد ( که یقیناً هم وجود دارد ) نه کاملاً جنسیتی است
و نه کاملاً جنسی . نمی توانیم از زبانشناسی جنسیتی صحبت کنیم بدون آنکه
جنس را نادیده بگیریم در این مقاله شعر فروغ را به هر دو معنای مذکور ،
زبانشناسی بررسی کرده ایم
.
زبانشناسی ، نشانه شناسی و شعر
سئوال این است ، زبان شناسی چیست ؟ ساده ترین پاسخ این است که زبانشناسی
مطالعه علمی زبان است . شعر نیز گونه ای از زبان است . در واقع شعر ، زبان
هنری زبان است . فردیناندو سوسور ، بنیان گذار زبانشناسی نوین است . وی
معتقد است که زبان نظامی از نشانه هاست . بنابراین نشانه های به عمومیت
پذیرفته شده و رایج را زبان به معنای امرزوی می نامیم . خصلت ارتباطی بودن
و قراردادی بودن نشانه ها را هم به آن تعمیم می دهیم و نهایتاً از زبان
انسانی حرف می زنیم . اما زمانی که از زبان شعری حرف می زنیم باید به جمله
معروف سوسور ، یعنی "زبان نظامی از نشانه هاست " ، دقت کنیم . زبان شعر ،
جزئی از این نظام نشانه ای است . همانطور که ما در زبان انسانی از مقوله
های مختلف سن ،جنس، طبقه اجتماعی و ... صحبت می کنیم ، می توانیم از مقوله
شعر هم برای زبان هنری استفاده کنیم . مثلاً بگوییم مقوله های شعر ،
اسطوره ، داستان ، نقاشی ، مجسمه سازی و موسیقی و... برای زبان هنری قابل
طرح هستند . بنابراین نباید تصور کرد که زبانشناسی صرفاً معطوف به زبان
معمول انسانی است . البته برخی این نظریه را می پذیرند زبانشناسی محدود به
زبان معمول انسانی است که در این صورت باید از نشانه شناسی ، که در واقع
زبانشناسی هم خود جزئی از این علم است ، کمک بگیریم . برای روشنتر شدن
بیشتر بحث ناچاریم نشانه شناسی را بشناسیم . نشانه شناسی ، علم مطالعه
نشانه هاست . هر نشانه از دو عنصر و یک رابطه تشکیل می شود. دال و مدلول
عناصر نشانه و دلالت رابطه این نشانه است . در واقع دال ، به کلمه و لفظی
اطلاق می شود که نوشته یا خوانده می شود و مدلول به ویژگی های واقعی این
کلمه یا لفظ در جهان خارج ، یعنی جهان واقعی اشاره داد. این ویژگی ها می
تواند ملموس و یا ذهنی باشد . به رابطه ای که این دو عنصر ، یعنی دال و
مدلول را به هم می رساند نیز ، دلالت می گوییم . مثلاً وقتی می گوییم درخت
، خودِ کلمه درخت دال است و وجودِ خودِ درخت در جهان خارج مدلول و رابطه
ای که این مفهوم را در ذهن ما از دال به مدلول ایجاد می کند ، رابطه دلالت
است . در نشانه شناسی هم ، ما به دنبال کشف این دلالت ها هستیم .
زبان هنری و شعر
بر خلاف ویژگی زبان معمول انسانی که در آن از مقوله های مختلف مانند صرف و
نحو ، دال و مدلول و ... صحبت می کنیم ، در زبان هنری ، بدون آنکه این
عناصر را نادیده بگیریم ، با برخی تفاوتهای اساسی مواجه می شویم . در زبان
هنری ما یک فاکتور تعیین کننده داریم و آن زیبایی شناسی هنری است . اگر در
زبان انسانی غایت ما انتقال معانی از طریق ارتباط زبانی است ، در زبان
هنری غایت ما انتقال معانی در وجه خاص زیبایی شناختی آن و از طریق ارتباط
زبانی است . یعنی در زبان هنری صرف نظر از اینکه ما یک تعریف مشخصی از
زیبایی داشته باشیم ( که فرهنگی است ) بر انتقال زیبایی شناسانه معانی
تأکید می کنیم . دایره این معانی هم باز فرهنگی است . اینکه ما کدامیک از
معانی سیاسی ، اجتماعی ، جنسی و ... را به نحوی زیبایی شناختی و از طریق
زبان هنری منتقل کنیم مهم نیست ؛ بلکه مهم این است که ما آن را نه با زبان
معمول انسانی ، بلکه با زبان هنری انتقال دهیم .
یک وجه تفاوت اساسی زبان هنری با زبان معمول انسانی در مقوله دال و مدلول
است . در زبان هنری بر خلاف زبان انسانی ، رابطه دال و مدلول قراردادی
نیست بلکه اجباری است . دال اجباراً و طبیعتاً باید واقعیت حسی ای را که
در مدلول است برساند . یک تندیس ، یک نقاشی ، یک شعر ، یک موسیقی ،
اجباراً و طبیعتاً باید منعکس کننده زیبایی یا نازیبایی واقعیت بیرونی
باشد . در مقوله شعر شاید این مسأله قدری پیچیده به نظر آید ولی مثلاً در
مورد مقوله نقاشی ؛ تصویری که از یک واقعیت بیرونی مثل درخت کشیده می شود
باید آن واقعیت را القا کند . البته منظور این نیست که باید دقیقاً شبیه
آن باشد ، بلکه باید از لحاظ حسی دقیقاً شبیه آن باشد . اگرچه در هنر
رئالستیکِ کلاسیک، روی شباهت رئالیستیک تأکید می شود . ( نکته ای که باید
در مورد زیبایی هنری مطرح شود این است که منظور ما از زیبایی هنری ،
انتقال معانی به زیباترین وجه ممکن است حسی است و سوژه هنری مطرح نیست ) .
نباید انتقال هنری را با سوژه هنری جابجا گرفت . سوژه هنری ممکن است
کاملاً زشت و نازیبا و حتی دلخراش و منزجر کننده باشد و مقصود از زیبایی
این است که هنر این واقعیت زشت و منزجر کننده را به زیباترین وجه ممکن ،"
انتقال" ،دهد . وقتی می گوییم انتقال ، منظور مان این است که تمام حس
موجود در آن واقعیت را منعکس کند . حالا فرقی نمی کند این حس تهوع آور
باشد یا مطبوع و لذت بخش . بنابراین ، دال و مدلول هنری برخلاف دال و
مدلول زبان معمول انسانی که اختیاری و قرار دادی است ؛ این گونه نیست . و
شاید بتوان گفت که دیگر رابطه بین دال و مدلول از بین رفته است . هنرِهنر
، در این است که فاصله موجود میان معنا و ماده را از بین بیرد و هنر
متعالی ( خالی از مفهوم ارزش گذارانه آن) هنری است که تا حد ممکن این
فاصله را کاملاً از میان بردارد . لذت هنری که به مخاطب یک اثر هنری دست
می دهد ، دقیقاً منبعث از همین هنرمندی هنرمند می باشد . این مسأله هم
قرار داد مشخصی ندارد . نکته دیگری که باید به ان توجه کرد این است که
دلالت هنری ، یعنی رابطه میان دال و مدلول ، حتی در بهترین وجه زیبایی
شناختی آن ، تداوم زمانی ندارد . اینکه بگوییم چون فلان تعبیر معانی حسی
یک واقعیت را به زیباترین شکل انتقال می دهند ، پس دیگر باید تمام
هنرمندان برای بیان آن واقعیت از تعبیر مورد نظر استفاده کنند ، درست نیست
. در حالیکه تعریف شدگی کلام ، در زبان معمول انسانی بلاغت محسوب می شود ،
آفت یک اثر هنری می تواند باشد . در واقع ، اگر هنرِهنر ، در حذف فاصله
میان معنا ( حس) و ماده ( موضوع معنا ، خود واقعی ) است ، هنرِ هنرمند در
حذف آفرینش های گذشته به مددِ خلق تعابیر و حسهای ناب جدید است . مرگِ
زبان هنری ، زمانی است که با زبان معمول انسانی تشخیص داده نشود .یعنی
زبان هنری در آفرینش های تکراری غرق شده باشد و جزوی از بان روزمره گردد .
شاید با مثالی از شعر فروغ ، این حذف فاصله میان معنا و ماده بهتر درک شود
. اینکه فروغ می گوید : " از لحظه ای که بچه ها توانستند / بر روی تخته
حرف " سنگ " را بنویسند/سارها سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند ... " واژه
سنگ را به صورت " کلمه " ای که به صورت " شیء " نشان داده است ، چنانکه
سارها از درخت می پرند . بنابراین با این توضیح که در این بحث زبانشناسی ،
در معنایی فراتر از آنچه مرسوم است به کار رفته است ، به موضوع اصلی می
پردازیم . در ادامه بعد از بیوگرافی مختصری از زندگی فروغ ، به زبان زنانه
شعر فروغ از دید زبانشناسی اجتماعی و نیز واژه شناسی شعری فروغ ، از نگاه
زبانشناسی توصیفی پرداخته می شود و در پایان تحلیلی شعر محور و زبانشناختی
از اشعار فروغ ارائه می گردد .
زندگینامه
فروغ در 15 دی ماه 1313 شمسی در تهران به دنیا می آید . پدرش محمد فرخزاد
سرهنگ ارتش بود و مادرش بتول خانم وزیری تبار بود . فروغ از سیزده سالگی
شعر می گوید ، بدون آنکه این اشعار را چاپ کند . در واقع تصور آن می رود
که پدر ، شعر گفتن دختر را بر نخواهد تابید و لذا فروغ این اشعار را
مخفیانه سروده و سپس از بین می برد . در 16 سالگی و در سال 1329 ، با
اصرار مادر و اقوام مادری ، با پرویز شاپور 31 ساله ازدواج می کند . محصول
این ازدواج ، پسری است که فروغ نامش را " کامیار " می گزارد . یکسال بعد
از ازدواج ، اختلاف بین فروغ و همسرش بالا می گیرد . محور این اختلاف "
شعر " است . در واقع شعر ، در زندگی فروغ ، توانسته چنان فربه شود که شوهر
و فرزند را در مقابل خود قرار دهد . فروغ بین شعر و زندگی با شوهر ، که
شرط شاپور بود ، شعر را انتخاب می کند . در طول 32 سال زندگی اش ، سرشار
دوستی ، عشق و اعتماد به انسان ، و البته عصیان شد و آن را سرود . در 1331
مجموعه شعر " اسیر " ، در 1335 مجموعه شعر " دیوار " ، در 1337 مجموعه شعر
" عصیان " و در 1342 مجموعه شعر " تولدی دیگر " و سر انجام در 1352 یعنی
پس از گذشت هفت سال از مرگ او ، مجموعه " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ،
که در واقع شاهکار فروغ هم محسوب می شود ، چاپ شد . فروغ در سوابق کاری
خود ، همکاری با مؤسسه " گلستان فیلم " را هم داشته است . مهمترین حاصل
این فعالیت ، ساخت فیلم مستندی با عنوان "خانه سیاه است " است که در مورد
جذامی های جذام خانه ای در تبریز ، تهیه شده است . این فیلم ، بعدها به
عنوان بهترین مستند تاریخ سینمای ایران شناخته شد . فروغ در زمستان 1345 ،
در سن 32 سالگی بر اثر سانحه رانندگی فوت می کند . گویی برای خودش سروده
بود : " به مادرم گفتم : دیگر تمام شد / گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی
اتفاق می افتد / باید برای روزنامه تسلیت بفرستیم ...
زبان زنانه شعر فروغ
فروغ فرخزاد ، یکی از معدود شاعران دوره معاصر است که از زبان شعری
دارای سبک و شیوه مخصوص خویش برخوردار است . اشعار اولیه عمدتاً شامل
اشعاری است که بیانگر احساسات سطحی شاعر است . عمده این اشعار ، عاشقانه
هایی هستند که بی پروا و بی پرده به بیان احساسات اروتیک شاعری می پردازند
، و این البته تا آن روزگار در ادبیات ایران بی سابقه بود . شعر شاعران زن
، پیش از فروغ فرخزاد را به سختی می توان از شعر شاعران مرد تشخیص داد .
اشعار آنان در واقع تلفیقی از صور خیالها و سنت های رایج ادبی دوران
آنهاست . اگرچه شعر زنان شاعر در طول تاریخ ادبیات ایران از احساسات رقیق
زنانه بی بهره نیست ، اما این احساسات به قدری در لفّافه تعبیرات و صور
خیال رایج شعری در هم پیچیده شده اند که اگر شاعر شعر ، شناخته نباشد ،
نسبت آنها به یک مرد هم غیر طبیعی جلوه نمی کند . در واقع اوضاع و احوال
اجتماعی ایران قدیم ، و شرایط محیطی به آنان این اجازه را نمی داد که
تمایلات خود را با آن صراحت و بی پروایی که در شعر فروغ فرخزاد متجلی است
، بیان کنند ( جز البته در مورد برخی اشعار عامیانه). عمده شاعران زن در
تاریخ ادبیات ایران ، یا متعلق به دربار و جزو خاندان سلطنتی بوده اند و
یا از طبقات مذهبی . اما فروغ فرخزاد در دوره معاصر از جهت صراحت بیان
تمایلات اروتیک و گستاخانه تقریباً مورد مشابهی ندارد . همین ویژگی سبب
شد که شعر او به سرعت مورد توجه خوانندگان شعر قرار بگیرد . حتی برخی ،
این ویژگی را ، مهمترین عامل ترجمه های متعدد شعر او در آمریکا و اروپا می
داند( خلیفه بناروانی :9 : 1381 ) .
دید نو و نگاه زنانه فروغ در شعر امروز فارسی به تازگی ، هویتی است که
او به زن داده است . زن یعنی انسان ، آفریده ای که جسم ، روح ، زبان ،
احساس ، اندیشه و در نتیجه استقلال فردی دارد . این تصویر ، نقطه مقابل
تصویر پیشین زن در فرهنگ این سرزمین است ، تصویری که به رویا بیشتر مانده
بود تا به واقعیت ، و در حجابی از خیال و عشق و تحقیر ، قرن ها راز گونه
زیسته بود . حضور زن در بیشتر آثار ادبی انگیزه عشق ، هوس ، شهوت ،
نابکاری ، مکر بی وفایی است و حیات حقیقی او ، نهان در دوردست انصاف و
واقعیت ، به بیداد آمیخته است . اما در شعر امروز فارسی ، چهره واقعی زن ،
نخستین بار در شعر فروغ تصویر شد و بی آنکه خود بخواهد ، ادبیات زنانه را
پی ریخت و با تک گویی درونی و ذهنیت و زبان زنانه جهان فردی خود را در شعر
معنا بخشید . ( کراچی : برگرفته از سایت زنان )
اگرچه پیش از فروغ ، در شعر ژاله عالمتاج قائم مقامی نیز چهره ای
متفاوت از زن ایرانی تصویر شده بود ، به سبب انتشار دیر هنگام اشعار او در
1345 ، نمی توان برای او سهم آغازگری را در پی ریزی ادبیات زنانه منظور
کرد ، ولی باید در نظر داشت که مهمترین ویژگی اشعار او زنانه بودن ان است
. زنی شاعر که برای نخستین بار ، تجربه های اندوهبار یک زن ، درددلها ،
اعتراض ها و گلایه هایش را به زبان شعر سرود ، هویت واقعی و انسانی یک زن
را نشان داد ، چهره کلیشه ای زن-معشوق را از شعر امروز پاک کرد و به شخصیت
طبیعی و معمولی زن ، جان بخشید . شعر « چه می شد » نمونه ای از سروده های
اوست :
چه می شد آخر ای مادر ، اگر شوهر نمی کردم گرفتار بلا خود را ، چه می شد گر نمی کردم
گر از بدبختی ام افسانه خواندی داستان گفتی به بدبختی قسم ، کان قصه را باور نمی کردم
مگر باری گران بودیم و مشت استخوان ما پدر را پشت خم می کرد ، اگر
شوهر نمی کردم ( دیوان ژاله : ص 6 و بر گرفته از کراچی : سایت زنان) .
فروغ اما در شعر فارسی ، نخستین زنی است که روش تازه ای برای بیان
فردیت خود برگزید . او در سه مجموعه نخست خود تمام مسائل را از چشم انداز
زنانه و از موضع جنسی دید و در دو مجموعه بعدی از موضع انسانی به مسائل
پیرامون خود نگریست . فروغ در دوره شعری خود ، چه در دوره نخستین که صرفاً
احساس ، و چه در دو دوره پس از آن که اندیشه را سرود ، تصویر گر هویت
عمومی و حضور جمعی زن ایرانی نبود . او بر خلاف موقعیت زن در جامعه سنتی
ایران ، نخست زنی عاشق و سرکش را تصویر کرد که در جامعه اخلاقی با تکفیر و
تحقیر روبرو شد ، و سپس تصویری از زن اندیشمند ارائه داد که هویت خویشتن
را می شناخت و پیرو الگوهای متعارف نبود . پذیرش چنین زنی در جامعه مرد
برتر ایران آن روز ، همانقدر سخت و از سویی خطرناک بود که زن نخست (کراچی
: برگرفته از سایت زنان ) .به نظر براهنی اگرچه اکثر شاعران مرد هر یک
سهمی از ظرفیت مردانگی خود را نشان داده و نقشی بر دوش داشته اند ، ولی
فرخزاد به تنهایی زبان گویای زن صامت ایرانی در طول قرن هاست ، فرخزاد ،
انفجار عقده دردناک و به تنگ آمده سکوت زن ایرانی است . « هلن سیگزوس » ،
در کتابِ خنده مدوسا ، که بیانیه معروف نوشتار زنان است ، و آنرا در سال
1975نوشته است ، از زنان می خواهد ، تمنای خود را در نوشته بگذارند . او
زنان را مخاطب قرار می دهد و می گوید : « خودت را بنویس ، تمنای تو باید
شنیده شود ، فقط در این صورت است که منابع پایان ناپذیر ناخودآگاه فوران
خواهد کرد " و همچنین « زن باید خود را از سانسور نجات دهد و شایستگی های
خود ، تمنای خود ، قلمرو پهناور هستی خود را که در مهر و موم نگهداری شده
است ، باز یابد » در واقع به عقیده هلن سیگزو تنها راه چاره در مقابل
حاکمیت مردانه ، ساختن زبان زنانه است که نشان دهنده تفاوت وجنسیت است .
او می نویسد : « زن باید زبانی برای خود ، به وجود آورد که درونش را نشان
دهد » ( خراسانی : 1379 و برگرفته از کراچی : سایت زنان) . فروغ نیز در
واقع ، به زبان زنانه سخن گفته است . زبانی که به شکلی غیر مستقیم ، _
یعنی با زبان شعر – به نقد دیدگاه های سنتی درباره زنان و نقش و طبیعت
آنان در جامعه پرداخته است .
پی نوشت :
خلیفه بناروانی ، مقدمه کتاب دیوان فروغ فرخزاد ، تهران ، انتشارات طلایه ، 1381 .
کراچی ، روح انگیز، عالمتاج قائم مقامی، ژاله، و هفت بررسی ، تهران ، انتشارات داستان سرا،1383.
عالمتاج قائممقامی، دیوان ژاله ، تهران: ابنسینا، 1345.
نوشین احمدی خراسانی ، جنس دوم ( مجموع مقالات )، تهران ، نشر توسعه ، 1379.
سایت :
http://www.zanan.co.ir/literature/000284.html
پی نوشت دانیال:
من این مطلب را از سایت http://www.puyeshgaraan.com/ES.Notes/2007/ES.Notes.060107-foruq.htm
گرفتم .امیدوارم برای شما هم جالب باشد.
جمعه 11 خرداد 1386 - برابر با اولماه ژوئن 2007 ـ دنور، کلرادو، آمریکا
-----------------------------------------------------------------------------------ا
بازگوئی تدفین یک شاعر در 41 سال پیش
نشسته بودم که، پس از سه هفته مرخصی اجباری از نوشتن، به حروف کشیدن جمعه گردی ها را از سر گیرم؛ و مانده بودم که در این «آغاز دیگر» از کجا باید براه افتاد. عبارت «آغاز دیگر» مرا به یاد «تولد دیگر» فروغ فرخزاد انداخت. زمینهء ذهنی هم البته وجود داشت. دیده بودم که این روزها باز حرف و سخن دربارهء فروغ فراوان است. بخصوص که از شمال کالیفرنیا خبر آمده که ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز پیشاهنگ معاصر، سفری داشته است به دعوت عباس میلانی به آن صفحات و مجلس گفت و شنودی هم بین دعوت کننده و مدعو برقرار بوده است که در پایان آن حضار هم اجازهء پرسش یافته اند. اما پرسش ها بجای آنکه دربارهء خود گلستان و کارهایش باشد بیشتر به فروغ فرخزاد مربوط شده چرا که، بقول عباس میلانی در همان جلسه، «موضوع رابطهء میان گلستان و فروغ فرخزاد موضوعی است که سال ها مورد بحث و بررسی و حتی کنجکاوی مردم بوده است». گلستان اما همهء پرسش ها را بی پاسخ گذاشته و با لحنی طنز آلود پرسیده است: «چرا از من دربارهء مهدی اخوان ثالث سئوال نمی کنید؟»
این حرف ها و خبرها مرا به پنجسال اول دههء 1340، از 1340 تا 1345، همان سالی که در 25 بهمن اش فروغ از میان ما رفت، برد.
لحظه ای چشم بر هم می نهم و سعی می کنم از میان هیاهوی این همه سال چهرهء 32 سالهء فروغ را به یاد آورم، آن هم یک شب مانده به مرگش، در آن لباس سیاهی که گاه با شب در هم می آمیخت و چهره اش را تاریک می کرد. و سپس، روز بعد از «واقعه» را در ذهنم بازسازی کنم، که دیگرباره دیدمش، اما با خطوط خونی که از پیشانی اش به سوی لبان رنگ باخته اش دویده بود و چهرهء مهتابی رنگش را هاشور می زد.
آن سال ها، هر دو شنبه عصر، در سالن قدیمی عهد قاجاری که پشت ساختمان نوساز «وزارت فرهنگ و هنر» آن روز، در شمال میدان بهارستان، قرار داشت و گویا روزگاری آتلیهء نقاشی کمال الملک بود و در آغاز دههء 1340 به سالن نمایش فیلم تبدیل شده بود، به همت زنده یاد فرخ غفاری، جلسهء «کانون فیلم» تشکیل می شد و محلی بود که در آن روشنفکران گوناگون برای تماشای فیلمی که غفاری انتخاب کرده بود جمع می شدند. من، در آن زمان، جزو گروهی محسوب می شدم که بر خود نام «طرفه» را گذاشته بود و خیال داشت، یا خیال کرده بود، که در همهء ساحت های هنر دست به انقلاب فرهنگی بزند. برخی از اعضاء جمع ما از مشتریان ثابت جلسات کانون فیلم بودند: مهرداد صمدی، نادر ابراهیمی، محمد علی سپانلو، احمدرضا احمدی و بهرام بیضائی، که این یکی، بنا به طبع سرکش و تکروئی که داشت، هم با ما بود و هم نبود. دیگرانی هم بودند، مثل اکبر رادی و داریوش آشوری و جعفر کوش آبادی که زیاد در کانون فیلم پیداشان نمی شد؛ یعنی، مثل بقیهء ما، عشق به سینما به کله شان نزده بود. از چهره های دیگر شرکت کننده در جلسات کانون فیلم سهراب سپهری و نادر نادرپور و سیروس طاهباز و ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد را به یاد دارم. گلستان گاهی، وقتی فرخ غفاری غایب بود، در آغاز نمایش برخی فیلم ها سخنانی کوتاهی هم در معرفی برنامه داشت.
فروغ تازه خانه سیاه است را ساخته بود، به عنوان یکی از کارمندان «استودیو گلستان» در خیابان احتشامیهء شمیران، که کارمندان دیگری هم داشت، مثل مهدی اخوان ثالث شاعر، ناصر تقوائی قصه نویس و ذکریا هاشمی و چند نفز دیگر. توجه به این موضوع مهم است، چرا که تنها به مدد آن پرسش طنزآلود گلستان از حاضران در آن مجلس سانفراسیسکوئی معنای واقعی اش را پیدا می کند. او می خوهد بگوید: «فروغ هم مثل اخوان یکی از کارمندان استودیوی من بود. من جز این رابطه دیگری با فروغ نداشتم که به شما مربوط باشد تا از من درباره اش سئوال کنید».
من با اینکه فروغ را چند بار دیگر دیده بودم و شرح نخستین دیدار را در 1996، به هنگام بزرگداشت نادر نادرپور در واشنگتن، نوشتم که چند ماه پیش هم در نشریه «ایرانیان» خودمان تجدید چاپ شد و در سایت خودم هم هست، اما آشنائی واقعی ام با خود او به انتشار «تولدی دیگر» مربوط می شد و مقاله ای که مهرداد صمدی دربارهء آن کتاب نوشت؛ مقاله ای که موجب آشنائی اعضاء «طرفه» با او شد و از آن پس اغلب او را می شد در جاهای مختلف با طرفه ای ها دید. سال 1342 معلوم بود که رابطهء فروغ و گلستان، هرچه که بود، به ته خط نزدیک می شود. فروغ کارمند استودیو گلستان بود و در یکی از خانه های اطراف استودیو، که گویا جزو ملک استودیو بود و به گلستان تعلق داشت زندگی می کرد. «تولدی دیگر» ش را هم به گلستان تقدیم کرده بود و همهء شهر پر بود از شایعه های مختلف دربارهء این رابطه. گلستان البته با همسرش، فخری خانم، و بچه هایش، لیلی و کاوه، زندگی می کرد و در اغلب میهمانی ها و مجالس هم با فخری خانم ظاهر می شد. من از اولین گفتگو با فروغ خشمی در او می دیدم که چندان عادی نبود. فروغ آن روزها بیشتر تلخ بود و کلامش طنز تلخی داشت.
در سال 1345 فروغ دیگر به هیچ تکیه گاهی احتیاج نداشت و آنچه را که جان کنجکاو و تشنه اش خواسته بود به دست آورده بود. تولدی دیگر و خانه سیاه است را کار در استودیو گلستان برایش آورده بود، شعر و سینمای راستین را شناخته بود، از سناریو نویسی تا مونتاژ فیلم و بازیگری (حتی صحنه ای در «خشت و آینه» ی گلستان) همه را آزموده بود و در 32 سالگی به غنائی از هنر رسیده بود که اهل نظر همه آن را پذیرفته بودند. اما بنظرم می آمد که در جان او زخمی وجود دارد که هیچ التیام نیافته است. آن زخم چه بود؟ هر کس می تواند در مورد آن حدسی بزند، اما من اینجا فقط می خواهم داستانی را که آغاز کرده ام بجائی برسانم، همچون شاهدی که قصد ندارد از خیال ها و تصورات و حدس ها خود نیز بگوید و بیشتر دوست دارد آنچه را دیده شرح دهد.
باری، دو شنبه 24 بهمن 1345، بی که بدانیم، فرصت آخرین دیدار ما با فروغ فرخزاد بود. او که بیشتر با جمع ما می جوشید تا همنسلان خودش آن روز هم تا آمد به جمع ما پیوست. از بین ما میانه اش با احمد رضا احمدی و مهرداد صمدی گرم تر بود. سپانلو از او خوشش نمی آمد و فروغ هم میانهء چندانی با سپانلو نداشت. من هم ـ بخاطر تبختری که ابراهیم گلستان داشت و نزدیک شدن به فروغ تحمل او را هم لازم می کرد ـ با همهء ارادتی که به شعر و فکر فروغ داشتم چندان در جمع خصوصی او رفت و آمد نمی کردم و بیشتر دیدارهای جمعی ما عصرها در کافه نادری انجام می شد که در آنجا حضور سنگین گلستان شب آرام ما را بهم نمی ریخت.
چهارشنبه صبح 26 بهمن، من با رفیق صمیم و زنده یادم غفار حسینی، در دارالترجمهء سازمان مرکزی تعاون کشور نشسته بودیم، مشغول کار روزانه. و حوالی ساعت 10 صبح بود که احمد رضا احمدی از در وارد شد، پیچیده در پالتو و شالگردن و کلاه پوستی پاکستانی اش. او گاهی سری به ما می زد؛ اما آن روز رفتارش کمی پریشان می نمود. نشست. پرسیدم: «چه خبر؟» روزنامهء «تهران ژورنال» را از جیبش در آورد و روی میزم گذاشت و گفت: «نمی دانم. سر راه روی بساط روزنامه نویسی این را دیدم که مطلبی در مورد فروغ دارد. نتوانستم بفهمم که چه می گوید. دلم به شور افتاد. آمدم تا شاید شما ها برایم بخوانید». غفار، که کنجکاو از پشت میزش بلند شده بود و آمده بود که روزنامه را بردارد، با صدای بلند و حیرت زده خواند: «Forugh est Mort... میگه فروغ مرده». نشست. دیدم که رنگ احمد رضا مثل گچ شده است. غفار روزنامه خوانان به پشت میزش برگشته بود و مقاله را می خواند.
روز پیش، سه شنبه 25 بهمن 1345، فروغ، سوار بر جیپ، از خانهء مادرش بر می گشته که گویا در خیابان احتشامیه پسربچه ای به جلوی ماشینش دویده و او، برای اینکه بچه را زیر نگیرد، محکم ترمز کرده و فرمان جیپ را تمام و کمال گردانده و ماشین هم محکم توی جوی کنار خیابان افتاده بود و فروغ از ماشین جیپ، که در نداشت، به بیرون پرت شده و سرش محکم به لبهء جوی آب خورده بود. روزنامه، به همان زبان فرانسه، خبر داده بود که مراسم تشیع جنازه اش هم صبح جمعه از جلوی پزشکی قانونی در سنگلج انجام خواهد شد.
عصر آن روز، دلگرفته و بی حوصله، سری به بیمارستانی زدم که در آن خواهرم، پرتو، که آن روزها همسر سپانلو بود، شب پیش پسرش ـ سندباد ـ را بدنیا آورده بود. بدینسان، 25 بهمن روزی شد که مرگ و تولد در آن حضور خود را یکجا به ما نمایانده بودند و هنوز هم هر سال، به سالگشت تولد سندباد که می رسیم یاد فروغ برایم زنده می شود. باری، شب هم همهء دوستان در خانهء من جمع بودند. برخی از رفقا اعتقاد داشتند که به دلایل مختلف تماشای تشیع جنازه و تشریفات تدفین چندان جالب نیست و تصمیم گرفتند که نیایند. احمد رضا احمدی آن شب با دوست همیشگی اش مسعود کیمیائی آمده بود که کسی نمی دانست در کار سینما هم مهارت هائی در جیب دارد. آن وقت ها اغلب با خود گیتاری می آورد و همپای شعرخوانی رفقا ساز می نواخت. ما سه نفر تصمیم گرفتیم که برویم.
آن شب من یاد سخنان فروغ در دو سه هفته پیش افتاده بودم، شبی که در خانه اش ـ با حضور محمود آزاد و سیروس طاهباز و سپانلو و احمد رضا ـ زیر سایهء سنگین گلستان که انگار از آن سوی آن مجموعه به این سو آمده و از پشت پنجره ما را به ملامت می نگریست، داستان تشیع جنازهء نیما یوشیج را برایمان گفته بود و اینکه پیکر نیما را در مسجدی در خیابان سعدی گذاشته بودند و وقتی فروغ خودش را به آنجا رسانده بود دیده بود که هفت هشت نفری بیشتر نیامده اند. تعریف می کرد که چه غریبانه نیما را تا امامزاده عبدالله برده بودند. و حالا نوبت خودش شده بود؛ 7 سال پس از نیما و نه از مسجد که از پزشکی قانونی.
بین ما تنها خواهر مسعود کیمیائی اتومبیل داشت و ما چند نفر در آن روز سرد بهمن ماه در آن چپیدیم و به سنگلج رفتیم. نمی شد باور کرد. تمام خیابان خیام تا پله هائی که به زیرزمین کاخ دادگستری می رفت پر از آدم بود. دوربین چی های تلویزیون و برنامه سازان رادیو هم آمده بودند. بر و بچه های مطبوعات را می شد همه جا دید. عده ای دختر و پسر جوان گریه می کردند. نه. نمی شد باور کرد. 7 سال پس از آن روز غریبانهء نیمائی، اکنون می شد پیروزی شعرنوئی که نیما بخاطرش دق مرگ شده بود را به چشم دید.
همه تنگ هم ایستاده بودند و در وسط حیات ساختمان یک آمبولانس منتظر بود تا فروغ را به آخرین سفرش در دل خیابان های تهران ببرد. جمعیت فشار می آورد و نا آرامی می کرد. تهران تا آنروز تشیع جنازه ای به این مفصلی برای یک شاعر را ندیده بود.
بالاخره فروغ را آوردند، پیچیده در یک قالیچه و بی هیچ جعبه و تابوتی. مردم گریه کنان راه باز کردند و اجازه دادند تا پیکر قالی پیچ فروغ را بداخل آمبولانس ببرند. به کجا؟ نمی دانستیم. یکی گفت: «می برندش ظهیر الدوله». هیچ کدام نمی دانستیم ظهیر الدوله کجاست. کیمیائی گفت: «باید دنبال آمبولانس برویم. این یکی را نمی شود گم کرد». به سرعت به اتومبیل خواهرش برگشتیم . هنوز آمبولانس از محوطهء جلوی پزشکی قانونی بیرون نیامده بود که اتومبیل ما به آنجا رسید. آمبولانس به سمت شمال پیچید و ما هم بدنبالش رفتیم. از میدان سپه گذشتیم، سعدی را تا دروازده دولت طی کردیم، و در پیچ شمیران به داخل خیابان قدیم شمیران پیچیدیم. معلوم بود به شمیران می رویم.
خانم کیمیائی (ببخشید و ببخشند که اسمش یادم نیست) چشم از آمبولانس بر نمی داشت. داخل اتومبیل همه ساکت بودیم. احمد رضا آرام می گریست و کیمیائی، که در اینگونه مواقع لکنت زبانش بشدت گل می کرد، تته پته کنان، چیزی هائی در گوش او می گفت. من یاد شبی در چند ماه پیش افتاده بودم که همگی، همراه فرهاد شیبانی، از تماشای نمایش «چوب بدست های ورزیل» دکتر ساعدی آمده و برای خوردن چای و قهوه به هتل کاسپین رفته بودیم که روبروی سفارت آمریکا قرار داشت و گاهی از شب ها پاتوق بعد از کافه نادری ما بود. شبی سبک و شاد بود و فروغ هم حال خوشی داشت. فرهاد تمام شب فروغ را نگاه کرده و آه کشیده بود و فروغ هم با شیطنت ذاتی که داشت بیشتر با او حرف می زد و از شعرهایش می گفت و می پرسید. آن شب فروغ سی و یک سالی بیشتر نداشت اما از نگاه من بسیار مسن تر و بالغ تر می نمود؛ حس می کردم زندگی اش مثل یک رمان پر حادثه با یک شخصیت غیرعادی و دوست داشتنی پیچیده و تو در توست.
و بعد، بی اختیار، یاد لحظه ای از این رمان پر حادثه افتادم که هنوز هم در حافظهء رو به ویرانی من بروشنی حک شده است. بعد از ظهری در تابستان 1344 بود. با خسرو گلسرخی و احمد رضا و فروغ در رستوران هتل پالاس خیابان شاهرضا نشسته بودیم و چای می خوریم. گلسرخی قرار بود برای روزنامه آیندگان مصاحبه ای با فروغ انجام دهد. من و احمد رضا هم واسطهء آشنائی آنها شده بودیم. آنوقت، یکباره، وسط حرف هامان، یک آدم درشت هیکل جاهل مسلک که با حالتی مستانه از کنار میزمان رد می شد، چشمش به فروغ افتاد و در میانهء راهش برگشت و با حیرتی شوخی آمیخته گفت: «به به! فروغ خانم. شما کجا اینجا کجا؟» فروغ را نگاه کردم که سرخ شده و هیچ نمی گفت. مردک گفت: «چیه؟ سلام ما جواب نداشت؟» باز هم فروغ ساکت و معذب نشسته بود و با فنجان قهوه اش ور می رفت. گلسرخی رو به مرد کرد و گفت: «آقا، لطفاً مزاحم نشوید». و مرد خندید و گفت: «فروغ خانوم این جوجه چی میگه؟ حالا دیگه جوجه باز شدی؟» که گلسرخی با کله کوبید توی دهانش و کافه بهم خورد. احمد رضا فروغ را که گریه می کرد بیرون برد و من هم به جمع و جور کردن گلسرخی و جدا کردنش از مردی که هرگز ندانستیم که بود و چه می گفت مشغول شدم.
آمبولانس رسیده بود به نزدیک های خیابان دولت که دیدیم علامت گردش به چپ زد و وارد خیابان باریک کنار سینمای «سیلور سیتی» شد (می دانم که همهء این اسم ها امروزه عوض شده است اما داستان من بهر حال در فضای همان اسم ها می گردد). ما هم دنبالش رفتیم. از روی پل رودخانهء زرگنده رد شدیم و آمبولانس وارد امامزاده ای که تا آن زمان ندیده بودمش شد و جلوی ساختمانی وسط گورستانی بی بازدیدکننده و پوشیده از برف ایستاد. دیدیم که جز اتومبیل ما و یک اتومبیل دیگر که سه سرنشین داشت هیچکس با آمبولانس نپیچیده بود. ما وسط امامزاده ای که بعدها فهمیدیم «اسماعیل» نام دارد ایستاده بودیم. راننده آمبولانس پیاده شد و از پله های ساختمان قدیمی بالا رفت و وارد شد. چند دقیقه بعد در را گشود و از همان بالای ایوان گفت: «کی خانوادهء این خانوم است؟» همه بهم نگاه کردیم. یکی از آن سه نفر سرنشین اتومبیل دیگر گفت: «همه رفته اند ظهیرالدوله. ما دو ماشین چون راه را بلد نبودیم دنبال شما آمدیم». راننده با غیظ پائین آمد و غرغرکنان در عقب آمبولانس را گشود و گفت: «پس باید کمک کنید ببریمش بالا تو غسالخونه. ظهیرالوله مال بعد از غسل و کفنه!»
ما چند نفر جلو رفتیم. قالی لوله شده هنوز میان خرت و خورت های مختلف کف آمبولانس قرار داشت. راننده پرید بالا و گفت: «سر قالی رابگیرید». گرفتیم. قالی کوچک بود و وقتی هر گوشه اش را کسی گرفت از هم وا شد. آن وسط فروغ خفته بود. دیدم که تنها سرش نبود که شکسته و خونین می زد. یکی از پاهایش هم شکسته و جورابش در پاره کرده و بیرون زده بود. باز صدای گریه احمد بلند شد. هیچکس حرفی نمی زد. قالی را چند نفره بالا بردیم و از ایوان وارد غسالخانه شدیم. آن وسط سنگی بود که پیر زنی چادر به کمربسته کنارش ایستاده بود. اشاره کرد که قالی را با مسافرش روی سنگ بگذاریم. بعد نگاهی پرسشگر به راننده کرد. راننده گفت: « هیچکس این خانوم را خبر نکرده که امروز شستشو داره. میگه نه نفت داره که آب گرم کنه و نه پنبه برای...»
به ما نگریست و دنبال داوطلب گشت. گفت: «من می روم دنبال نفت یکی از شما ها هم از دواخونه یک بسته پنبه بخره...» و راه افتاد. کیمیائی به خواهرش گفت: «بریم». احمد رضا، مثل اینکه تحمل فضا را نداشته باشد، گفت: «من هم با شما می آم». و رفتند. پیر زن به ما چند نفر که مانده بودیم و فروغ خفته بر تخت و قالی را نگاه می کردیم گفت: «شما ها هم برین بیرون و منتظر شین تا بیان...»
نگاه آخر را به فروغ انداختم. راحت اما خونزده خوابیده بود. تا آن زمان صورت هیچ مرده ای را اینگونه از نزدیک ندیده بودم. نه طرح خنده ای و نه شکلک گریه ای؛ کارهائی که یکی را بسیار و دیگری را گهگاه از او دیده بودم. اصلاً بیشتر شبیه مجسمه ای شده بود، شبیه خانه ای که صاحبش به سفر رفته باشد.
بیرون غسالخانه، دیگر چنان برفی نشسته بود که همهء صداها را می کشت و کاشی های گنبد امامزاده را از چشم پنهان می کرد. جای جمع و جوری بود. یک طورهائی از فضایش خوشم آمد، آنگونه که تکه هائی از هر دو فیلمی را که سه سال بعد ساختم در همانجا گرفتم؛ شاید به جبران دوربینی که آن روز با خود نداشتم.
کاری نداشتیم و انتظار بر گورستان بی انتظار حکومت می کرد. بی اختیار یاد بهار سال پیش افتادم که فروغ به انگلستان می رفت و مهرداد و احمدرضا و من و چند نفر دیگر رفته بودیم فرودگاه مهرآباد به مشایعتش. عکس آن روز را که اکنون گمش کرده ام در مجلهء فردوسی یک هفته پس از مرگ فروغ چاپ کرده ام. فروغ با همه دیده بوسی کرد و داخل سالن ترانزیت شد. و ما مدتها منتظر مانده بودیم تا هواپیمایش بپرد و ما به خانه هامان برگردیم. همگی می دانستیم که او به سفری می رود که به احتمال زیاد چیزهای زیادی را در او عوض خواهد کرد.
و حالا هم میان آن برف که بی صدا بر زمین و زمان می نشست ما چند نفر بیرون غسالخانه منتظر بودیم تا کار فروغ تمام شود و برای همیشه بپرد و برود. بوی پریدن می آمد اما هنوز معنای سفارش فروغ که «پرواز را بخاطر بسپار، پرنده رفتنی است» بر ما مکشوف نشده بود. یکی از غریبه ها قوطی سیگاری در آورد و به همه تعارف کرد. یک لحظه دیدم که مثل اعضاء خانواده ای شده بودیم که عریزی را از دست داده است.
و ساعتی بعد، در زیر بارش برف سمج، راننده دستور داد که زیر تابوتی را بگیریم که شالی بر آن انداخته بودند. با احتیاط، و تابوت بر دوش، از پله های یخ زده پائین آمدیم و راننده آمبولانسش را روشن کرد و براه افتاد؛ ما هم به دنبالش. یک لحظه تصویر جلوی پزشکی قانونی از ذهنم زدوده شد و فکر کردم که فروغ از نیما هم بی کس و کارتر است چرا که فقط یک آمبولانس و دو اتومبیل، آن هم بطور اتفاقی، پیکرش را تشییع می کنند.
آمبولانس از کنار سینما سیلور سیتی به طرف چپ پیچید و راه میدان شمیران را در پیش گرفت. نرسیده به میدان، کوچهء فردوسی قرار داشت؛ با خانه های دیوار به دیوار نیما یوشیج و آل احمد. داخل خانهء نیما را ندیده بودم و اصلاً نمی دانستم آیا عالیه خانم و شراگیم هنوز در آن ساکنند یا نه. اگر این خانه در انگلستان بود الان روی دیوارش پلاکی گذاشته بودند که می گفت: «خانهء نیما یوشیج، بنیانگزار شعر نوی ایران که در سال 1338 در همین خانه چشم از جهان فرو بست». و حالا، فروغ فرخزاد، شاعری که فقط پنج شش سالی پیشتر از «مکتب سخن» (جمع آنانی که نزدیک به دو دهه نیما را مسخره کرده بودند) بریده و با «تولدی دیگر» به مکتب شعر نوی نیمائی پیوسته بود، در آخرین سفرش از سر کوچهء نیما می گذشت تا در روزهای آینده در یادهای دوستداران شعر فارسی در کنار او بایستد.
از میدان تجریش رد شدیم و آمبولانس سر بالائی دربند را پیش گرفت. حالا یادم می آمد که بسیاری از جمعه ها که برای کوهنوردی این سربالائی را طی می کردیم از کنار قبرستانی که درش همیشه بسته بود رد می شدیم. بالای در ورودی چیزی نوشته بودند مثل «آرامگاه حضرت ظهیرالوله»، که خبر از بارگاه درویشی از عهد قاجار می داد. دانستم که امروز فروغ مهمان همین درویش است.
به گورستان که نزدیک شدیم یکباره دیدیم که ازدحام جمعیت چنان است که حرکت آمبولانس بسیار کند شده. خانم کیمیائیجائی جست و اتومبیلش را پارک کرد و ما دوان دوان خودمان را به جمعیت و آمبولانس رساندیم. درهای گورستان باز بود. خیلی ها را می شد دید. شاملو و کسرائی و هوشنگ ابتهاج را دیدیم. و در آمبولانس را که باز کردند شاعری کهنه سرا، فکر می کنم به نام «محمد قهرمان»، که چند هفته قبلش فروغ را در غزلی مسخره کرده بود، نعره ای از جگر بر کشید و به مرثیه خوانی پرداخت. دیدم که می خواهد خود را خیلی «خودی» نشان دهد و فهمیدم که همانجا فروغ فرخزاد بازی را برده و انتقام نیما را از معاندانش گرفته است.
تابوت، بر دوش جمعیت، رقص کنان، بسوی لحد می رفت. ما دورتر ایستاده بودیم و من یکباره چشم به سنگ گور ایرج میرزای شیرین سخن افتاد. گورستان یکباره برایم معنای دیگری یافت. ملک الشعراها هم آن سوتر بود، موسیقی دان ها، نوازنده ها، هنرمندان هم. اینک فضائی که آفرینشگران از مشروطه تا آن زمان، زنده و مرده، همه در آن جمع آمده بودند. کسی کنارمان ایستاده بود. جائی را که فروغ بخاک سپرده شده بود را نشان داد و گفت «گلستان قبر کناری را برای خودش خریده است. اما چرا امروز اینجا نیست؟» و من فکر می کنم که به احتمال زیاد گلستان هرگز به آنجا نرفته باشد. من خود فقط یک بار دیگر به ظهیرالدوله رفتم، در نخستطن سالگرد فروغ و با سیروس طاهباز، برای سیمکشی گورستان و پخش صدای فروغ در مراسم آن روز که ماجرایش را نوشته ام و در سایتم ـ در مطلبی بمناسبت مرگ داوود رمزی ـ آمده است.
باری، آن روز مراسم تمام شد؛ برف عصر زودرس بهمن ماه بر سراسر تهران به اندوه می بارید؛ و ما زندگان، از دیدار ابدیت به خانه های کوچکمان بر می گشتیم. آن روزها من، با کمک احمد رضا احمدی و بیژن الهی، نشریهء «جزوهء شعر» را منتشر می کردم و در آن روز نیز چاپ صفحات داخلی و روی جلد آن به پایان رسیده بود و من و احمد رضا شب را با چاپخانه قرار داشتیم که برای تمام کردن کار صحافی به آنجا برویم. در همان راه بازگشت تصمیم گرفتیم که چهار صفحه به نشریه اضافه کنیم ـ به احترام نام و شعر فروغ و با نوشتاری درباره اش ـ و عکسی هم از او را بروی جلد بگذاریم.
روی جلد «جزوهء شعر» ثابت بود؛ طرحی از محمدرضا جودت که دستی را نشان می داد که دسته گیاهی پر برگ را از راست به چپ صفحه گرفته بود و در میان برگ ها و شاخه ها چهرهء چشم و ابرو دار خورشید خانم دیده می شد. و آنچه در هر شماره عوض می شد رنگ کاغد و جوهر چاپ بود. شمارهء دهم «جزوهء شعر» بود و برای آن جوهر قرمز بر کاغذ کرم را انتخاب کرده بودیم. این روی جلد چاپ شده بود و ما اکنون می خواستیم عکس مشکی فروغ را هم بر روی آن چاپ کنیم.
عکس فروغ را به کلیشه ساز دادیم و او نیمساعت بعد با قالب کلیشه برگشت. حروفچین قالب را در سینی چاپ گذاشت و مرکب سیاه را بر استوانه های گردنده کشید و ماشین ناله کنان بکار افتاد. بعد روی جلدهای چاپ شده را در کاغذخانهء ماشین چید و دستهء حرکت را کشید. مکنده ها اولین برگ روی جلد را برداشتند و به داخل ماشین کشیدند، کاغذ گم شد تا از آن سوی ماشین با عکس فروغ بیرون آید. احمد رضا در آن سو ایستاده بود. چاپچی کاغذ را از نقالهء ماشین چاپ گرفت و تکانش داد تا پودرهای خشک کننده از آن فرو بریزند. بعد آن را به دست احمد رضا سپرد. احمد کاغذ را گرفت نگاهی به آن کرد و از ته دل ضجه ای خفه و دردناک زد. اشگ امکان سخن گفتن را از او گرفته بود. فقط روی جلد را نشانم داد. چهره ی سیاه و سفید فروغ بر روی دسته گیاه پر شاخ و برگ قرمز رنگ روی جلد چاپ شده بود. احمد رضا با انگشت چشم فروغ را نشانم داد. یکی از برگ های قرمز درست زیر چشم فروغ افتاده و سفیدی چشمش را خونین کرده بود.
چاپچی را دیدم که به سوی ما خم شده و با کنجکاوی روی جلد را نگاه می کند. وقتی دید حواسم به اوست خودش را جمع و جور کرد و گفت: «خدا رحمتش کنه...»
و اکنون حساب که می کنم می بینم من و احمد رضا این روزها به نیمه های شصت سالگی خود رسیده ایم و فروغ اما هنوز در طراوت 32 سالگی اش میان خاطره های محو شوندهء نسل ما نشسته و، بی سری خون زده و پائی شکسته، از میان دسته گلی که خورشیدوارهء چهرهء شاعران بزرگ ما از میانش پیداست، به روی نسل های پس از ما لبخند می زند.
فروغ بی فاصله
با خود شعر گفته است
رضا براهنی
تردید ندارم كه فروغ فرخزاد
بزرگ ترین زن تاریخ ایران است. اما شاید این حرف تازگی نداشته باشد. دیگران نیز
ممكن است همین اعتقاد را داشته باشند. من خود نیز قبلا، شاید در همان حول و حوش مرگ
فرخ زاد، ممكن است همین حرف را زده باشم. هنوز هم پس از گذشت بیش از سی سال از مرگ
او همین اعتقاد را دارم. برایم دشوار خواهد بود كه خلاصه بیش از دویست صفحه مطلب را
كه به زبان های فارسی، انگلیسی و تركی درباره او چاپ كرده ام، در این جا بیان كنم.
اما اشاره به رئوس مطالب در این مراسم بزرگداشت كه به همت خواهر ارزشمند او، خانم
پوران فرخ زاد، و شاعران و نویسندگان ارزنده كشور برگزار شده، احتمالا بی فایده
نباشد. آن رئوس مطالب این هاست:
1ـ فروغ فرخزاد نخستین زنی است كه علیه رأس
خانواده قیام كرده و این قیام را در زندگی شخصی و زندگی شعری، به عنوان مسئله اصلی
زندگی و هنر یك زن شاعر متجلی كرده است. این قیام علیه رأس خانواده، قیام علیه
تاریخ مذكر ایران است كه همه چیز آن بر محور تسلط مرد شكل می گیرد. فرخ زاد سنت
خانواده پدری، سنت خانواده شوهر، و سنت خانواده معشوق را زیر پا می گذارد. در اولی
و دومی، مرد مسلط است. در سومی، او معشوق را از چارچوب خانواده زن دار و بچه دار
برمی گزیند. فرخ زاد سیستم خانواده را به هم زده است. ممكن است زن های دیگری هم دست
به چنین كاری زده باشند، و چه بسا كه در عالم شعر از این بابت هم فرخ زاد پیروان و
حتی مقلدانی هم داشته باشد، اما مسئله این است، بیان چنین مسئله ای در شعر، و هستی
خود را درون شعر دیدن، و دو هستی، یعنی زندگی، و زندگی شعر را با هم تركیب كردن، و
با استمرار تمام دنبال معنای این دو در قالب شعر بودن را، تا به امروز، در كمال
نسبی آن، در شعر فرخ زاد می بینیم. صمیمیت شعری این نیست كه شاعر امروز درباره یكی
احساساتی شود، فردا درباره آن دیگری. صمیمت شعری در این است كه بین درد و لذت
زندگی، و درد و لذت شعر، بی واسطگی مطلق وجود داشته باشد. فرخ زاد بی واسطه با خود،
و یا بهتر بی فاصله با خود شعر گفته است. بیش از هر شاعر دیگری در زبان فارسی، ریشه
اصلی این بی فاصله بودن در آن قیام علیه قرارها و قراردادهای سنتی است كه دست كم از
زمان مشروطیت به بعد، بویژه اكنون و حتما در آینده، طرح اصلی تاریخ ایران و تاریخ
همه جوامع مشابه ایران است.
2ـ هر چند زنده یاد پرویز شاپور هنرمندی با
ارزش بود و از دوستان مهربان و وفادار همه ما، و هر چند مراقبت و تربیت كامیار
هنرمند و برومند را مدیون پدری چون پرویز هستیم، اما فرخ زاد به حق، مثل هر مادر
جدا شده از فرزند و دور مانده از او به سبب قوانین حاكم بر ارتباط جدایی زن از
شوهر، از درد این جدایی نالیده است، و تنبیه عصیان علیه شوهر و قراردادهای اجتماعی
هرگز نمی بایست خود را به صورت جدایی از فرزند بیان كرده باشد، حتی نمی بایست اصلا
تنبیهی در كار بوده باشد. بر این ارتباط و عدم ارتباط حق انسانی حاكم نبوده است. آن
دوره عصیانی فرخ زاد در سرسراهای تاریخ به صدا درآمده است. آن عصیان كابوس مردانی
است كه هنوز "ترازوی عدل" تاریخ مذكر را بر بالا سر زن و بچه نگاه می دارند. فرخ
زاد در آن دوره، شعر مظلومیت زن و بچه را به عنوان عصیان سروده است. دیوارها هستند،
اسارت هست و عصیان بر این دیوار و بر این اسارت حتمی است، و این طرح اصلی رهایی
است.
3ـ در دهه سی، دهه وهن تحمیل شده بر ایران با كودتای سیا، دو شاعر
اهمیت سیاسی دارند. به رغم این كه نیما زنده است، به رغم این كه اخوان ثالث تعدادی
از بهترین شعرهایش را در این دوره می گوید، آن دو شاعر، یكی شاملو است، و دیگری فرخ
زاد. شاملو خطاب به زن شعر می گوید، فرخ زاد خطاب به مرد. شاملو برای بیان این
رابطه به نثر می گوید، فرخ زاد برای بیان این رابطه در چهار پاره شعر می گوید، بین
آنچه شاملو می گوید و نحوه گفتن او، فاصله ای نیست. اما فرخ زاد در چهار پاره ای كه
قبلا مردان در قالب آن شعر می گفتند، عصیان خود را علیه مرد، و عشق خود را به مرد،
بیان می كند. این عصیان و عشق، بی شك قالب را خواهد شكست. این شكستن محتوم و ضروری
است. همان طور كه شاملو پس از آن خودكشی و اظهار ندامت از فریفتگی اش به آلمان،
زبان منظوم، حتی زبان و قالب نیمایی را كافی برای عصیان خود نمی داند، و به همین
دلیل به شعری می گراید كه امروز شعر سپید خوانده می شود، و همان طور كه پیش از او
نیما، با تجربه ی "ققنوس" و "غراب" زبان را از جمله ساده، به سوی جمله مركب و مختلط
می راند و نشان می دهد كه شعر باید با جمله ی مختلط به سوی تفكر در زبان رانده شود،
فروغ فرخ زاد هم به تدریج به این نتیجه می رسد كه باید چارچوب چهار پاره را بشكند،
و به سوی آزادی قالب شعر بیاید. زبان واقعی شعر زن در این مرحله به وجود می آید.
برای نگارش چنین زبانی جهان بینی شعر نیمایی است، با تاثیراتی از شاملو. ولی برای
شكستن قالب، همسایگی شعرهای بعدی فرخ زاد را بویژه در وزن های مركب شكسته با شعر
نصرت رحمانی و نادر نادرپور نمی توان كتمان كرد. البته داده ها و مفروضات اصلی این
زبان از تجربه خود فرخ زاد با شعر سرچشمه می گیرد. نه زبان مفخم و "ادبی" شعر
عاشقانه شاملو. این نیاز بیان زن را برطرف می كند، نه وزن شكسته تقریبا قراردادی
شده نیمایی با پایان بندی های نسبتا منظمش، و نه زبان نصرت رحمانی و نادرپور، به
رغم واقعیت گرایی زبان شناختی نسبی زبان اولی، و بلاغت مبتنی بر شیوه عراقی و سلاست
عمومی زبان "شاعرانه" دومی. فرخ زاد تركیب ركن های افاعیلی را نرم تر می كند، یا در
وزن های ساده كار می كند و تازه بر آن سادگی اخلال زیباشناختی وزن را می افزاید، و
یا در وزن های مركب، چند هجا این جا و آن جا، و چند تغییر ریشه وزنی در آن جا و این
جا، می افزاید و یا كم می كند و یا به وجود می آورد، و شعر را با صیقل واقعیت گرایی
زبان شناختی سامان می دهد. به تدریج این حالت چنان ملكه ذهنی او می شود كه شعر در
مصراع شكسته تر از نظر وزنی، بیشتر حرف می زند و صمیمانه هم حرف می زند، به جای آن
كه با بلند خوانده شدن موسیقی وزن را به رخ بكشد. با این تمهیدات است كه فرخ زاد به
طور جدی در زبان و قالب دگرگونی به وجود می آورد. این دگرگونی شعر زن را به یك
واقعیت تاریخ ادبی تبدیل می كند. بر این شعر گاهی تغزل ساده حاكم است و گاهی بینش
فلسفی، ولی روی هم در بهترین كارها تغزل و فلسفه با هم تركیب می شوند. گاهی طنز
اجتماعی و گاه بیان اعتراض اجتماعی در واقعیت گرایی زبان شناختی، این نوع شعرها را
در شمار بهترین شعرهای فارسی درمی آورد.
4ـ شعر فرخ زاد بی شك شعر اعتراضی
ست، و از همین دیدگاه بیشتر شعر معنی شناختی است. برای این كه زن در حوزه شعر، قصه
كوتاه و یا رمان دست به كار جدی بزند، و جهان زنانه فردی و یا اجتماعی ـ تاریخی خود
را بیان كند، به ناگزیر باید از خود، محیط و درون خود اطلاع بدهد. این برداشت را می
توان شعر اعتراضی خواند. چون جهان زن درست كشف و بیان نشده است، دادن اطلاعات از
طریق نوشته، و مرتبط كردن خواننده به حریم خصوصی شاعر و یا نویسنده به یك ماموریت و
مسئولیت جدی تبدیل می شود. به طور كلی می توان گفت كه فرخ زاد تا چیزی برای گفتن
نداشت، شعر نمی گفت. به نظر می رسد مایه اصلی این شعرها زندگی فردی و شخصی و ذهنی
اوست. با فرخ زاد ما وارد حیطه آشنایی با زن می شویم. درست در زادگاه زبان زن و
اعتراف در زبان و اعتماد زن به زبان شخصی و فردی، و به عنوان یك هستی نزدیك تر از
معشوق به شاعر.
5ـ موضوع دیگر در شعر فرخ زاد، سامان دادن یك شعر بلند از
طریق توسل به حذف بعضی پاره ها، و خالی نگه داشتن جای آنها، و سامان نهایی دادن به
آن از طریق حذف و بیان است. بین پاره های مكتوب "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"،
سكوت ها از تامل هایی سخن می گویند كه در خود ذهن انگار، محذوف مانده اند. عمق شعر
فرخ زاد از این حضور محذوفات سرچشمه می گیرد. با حفظ فاصله، همه فاصله های ممكن.
بگویم: ما همه از فرخ زاد متاثر شده ایم، از او تاثیر پذیرفته ایم، و این تاثیر،
سراسر مثبت است.
21 بهمن 97 تورنتو
* * *
برگرفته از هفته نامه �شهر وند�، کانادا
از فروغ فرخزاد بدانیم

فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانیتبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او میتوان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.
سرودن اولین شعر
فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.
ازدواج با پرویز شاپور
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامهها و نوشتههای خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد میکردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامهنگاریهای عاشقانهای داشت. این نامهها به همراه نامههای فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامههای وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید

نامه های نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نتنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده اند خواندنی است بلکه اینها نامه های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی که فکر می کنیم …. کمی که مقایسه می کنیم می بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه ی ما گفته می شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ وشیرین مهریه در نامه های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها ! دلتنگی هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می شود
15 دی سال ۱۳۱۳ در تهران در خانهی قدیمی سرهنگ محمد فرخزاد و توران وزیریتبار دختری به دنیا آمد كه او را فروغ نام نهادند. فروغ فرخزاد معمولا از گذشتهی خود چیزی نمیگفت و معتقد بود: حرف زدن در این مورد به نظر من یك كار خیلی خسته كننده و بیفایده است. خب اینكه واقعیته كه هر آدم كه به دنیا میآید بالاخره یك تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است، توی مدرسهای درس خوانده، یك مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگی اتفاق افتاده كه بالاخره برای همه میافتد، مثل توی حوض افتادن در بچگی، یا مثلا تقلب كردن دورهی مدرسه، عاشق شدن دورهی جوانی، عروسی كردن، از این جورچیزها دیگر.
فروغ در هفده سالگی با پرویز شاپور ازدواج كرد و از او صاحب فرزندی شد به نام كامیار. در همان سال در ۱۳۳۱ اولین مجموعهی شعرش را با نام «اسیر» منتشر كرد.
او شراب بوسه میخواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
فروغ به معنای واقعی یك شورشی دوآتشه بود. او اعتقاد دارد: من از آن آدمهایی نیستم كه وقتی میبینم سر یك نفر به سنگ میخورد و میشكند دیگر نتیجه بگیرم كه نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشكند معنی سنگ را نمیفهمم! یك یاغی كه از هیچ كس و هیچ چیز ترسی ندارد. در سال ۱۳۳۴ قطعه شعری از فروغ «گنه كردم، گناهی پرلذت» در یكی از مجلات تهران چاپ شد و جنجالی عظیم در خانهی سرهنگ فرخزاد به پا كرد.
باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرودار یك نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمهی لبهای من
تنشنهای سیراب شد، سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
ولی روح سركش فروغ فرخزاد حاضر به كوتاه آمدن نبود. چمدانش را برداشت و با آن سن و سال كم از خانهی پدری رفت. یك اتاق پشت دبیرستان فیرزوكوهی اجاره كرد تا زندگی كند. فروغ دربارهی سرهنگ فرخزاد این گونه سخن میگوید: یادم میآید به محض اینكه صدای مهمیز چكمههایش بلند میشد همهی ما از حالی كه بودیم بیرون میآمدیم و خودمان را از دیدرس و دسترس او دور میكردیم.
سرسختی فروغ ازدواجش را با پرویز شاپور به جدایی كشاند. او میان شعر و خانواده یكی را انتخاب كرد. شعر تنها پناهگاه او بود. به او قدرت زنده بودن و مبارزه كردن میداد. فروغ میگوید: شعر برای من مثل پنجرهای است كه هر وقت به طرفش میروم خود به خود باز میشود، من آنجا مینشینم، نگاه میكنم، آواز میخوانم، داد میزنم، گریه میكنم، با عكس درختها قاطی میشوم و میدانم كه آن طرف پنجره یك فضا هست و یك نفر میشنود، یك نفر كه ممكن است ۲۰۰ سال بعد باشد یا ۳۰۰ سال قبل وجود داشته باشد، شعر وسیلهای است برای ارتباط با هستی، با موجود به معنای وسیعش.
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم كن، كه من دیوانهام
من به او میگویم ای ناآشنا
بگذر از منع من ترا بیگانه ام
خوبیش این است كه آدم هر وقتی شعر میگوید میتواند بگوید: من هستم، یا من هم بودم. من در شعر خودم چیزی جستجو نمیكنم بلكه در شعر خودم تازه «خودم» را پیدا میكنم. فروغ یك روز پی به مسئلهای میبرد: «حالا شعر برای من یك مسئله جدی است. مسئولیتی است كه در مقابل وجود خودم احساس میكنم. یك جور جوابی است كه باید به زندگی خودم بدهم. من همانقدر به شعر احترام میگذارم كه یك آدم مذهبی به مذهبش».
آه از این دل، از این جام امید
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانهای
ای دریغا، كس به آوازش نخواند
دومین مجومعه شعرش را با نام دیوار در سال ۱۳۳۶ و سومین مجموعه شعر را هم در همین سال با نام عصیان منتشر كرد. كه در مقدمهاش از تورات قطعاتی را آورده است. سال بعد با ابراهیم گلستان آشنا میشود و به كار در گلستان فیلم پرداخت. دو سال بعد فیلم كوتاه «خواستگاری» را برای موسسه فیلم ملی كانادا ساخت و در آن بازی كرد. در سال ۱۳۴۰ قسمت دوم فیلم مستند «آب و گرم» را در گلستان فیلم تهیه كرد و در ساختن فیلم «موج و مرجان و خارا» گلستان را یاری كرد و همچنین فیلمی یك دقیقهای دربارهی صفحهی نیازمندیهای كیهان ساخت. در سال ۱۳۴۱ فیلم «خانه سیاه است» را در جذامخانه تبریز از زندگی جذامیها ساخت. با جذامیها دوست شد بر سرسفرهشان نشست و فرزندی از آنان را به نام حسین، پسرخواندهی خود كرد و با خود به تهران آورد. سال بعد در نمایش شش شخصیت در جستجوی پیراندللو به كاگردانی پری صابری در تهران به روی صحنه رفت. در همین سال كتاب تولد دیگر منتشر شد.
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من اتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
در سال ۱۳۴۳ در فیلم خشت و آینه ابراهیم گلستان در چند صحنه بازی كرد و در تدوین آن گلستان را یاری كرد. سال بعد یونسكو فیلمی نیمساعته از زندگی او تهیه كرد و برناردو برتولوچی نیز یك فیلم پانزده دقیقهای از او ساخت. در سال ۱۳۴۵ به ایتالیا سفر كرد و در فستیوال فیلم موئلف در شهر پزارو شركت كرد.
در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب كوچك من دلهرهی ویرانیست
گوش كن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در ساعت ۳ بعدازظهر دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵، فروغ روی زندگی و مرگ را با هم تجربه كرد. او كه دوست قدیمی بچهها بود وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهك به جلوی او پیچید، برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جادهی اصلی منحرف شد. تنها لبخند یك كودك كه از بند مرگ رسته بود برای او كافی بود.
در اثر ترمز شدیدی كه كرد به شیشهی جلو جیپ خورد و بینیاش از وسط پاره شد. شدت ضربه به حدی بود كه در اتومبیل به شدت باز شد و فروغ از ماشین بیرون افتاد. در همین موقع سرش به در ماشین گرفت و گوش سمت چپش كنده شد. آنگاه فروغ با سر به جدول خیابان خورد و سرش شكست. او را به بیمارستان رساندند ولی...
خاك پذیرنده / كه اشارتی به آرامش داشت / با آن دهان سرد مكنده / كه در هیات گور در آمده بود / او را به سوی خود خواند. او رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز كشید و هیچ فكر نكرد كه ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یك سیب چقدر تنها میمانیم.
فروغ سالها قبل پیشبینی همچین روزی را كرده بود:
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مكنده
به نقطه تلاقی و پایان نمیرسد؟
روحش شاد و خاطرش گرامی
گوگوش فروغ و شب یلدا
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
………….. ………….
امروز روز اول دی ماه است
من با فروغ شب یلدا را جشن گرفته ایم . او تنها مهمان شب یلدای من است ، انار هم هست ، هندوانه، شب چره….. تا صبحدم!
کتاب را میبندم…
از پنجره به باغچه نگاه میکنم، همه جا سپید است زمین و آسمان
سرو زیبا و مغرور باغچه من چه بی صدا تاب میآورد سنگینی برف را بر قامتش و سکوت سرد زمستان را
سپیدی برف مرا خیره میکند…….. به آنجا…….. لا به لای برف ها گم میشوم ….و بی صدا تاب میآورم این سنگینی سکوت را
و در آرزوی تابش خورشید ، گرمی آفتاب …..آب شدن …….جاری شدن
بی صدا…. من سکوت را تاب میآورم یلدای ۱۳۶۷
و امشب یلدایی دیگر… باز هم جشن من و فروغ و باغچهای مهتابی
کتاب را باز میکنم
و گوشه ای از آن مینویسم: ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد
ایمان بیاوریم به آواز پرنده خورشید در راه است…
با زمان فاصله ای غریب داشت و با سکون
تند تر و بی پروا تر و جسورانه تر از همه می رفت
نه ...........پرواز می کرد
آنقدر بلند پرید که دیگر راه باز گشت را به مرگ سپرد.









