userinfo close

  ,

فروغ فرخزاد


forughclub

تاسیس: 8 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
فروغ زمان فرّخ زاد عراقی فرزند : محمد تولد : دی ماه 1313 خورشیدی مرگ : بهمن ماه 1345 خورشیدی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
161
1180
90/6/19 (15:54)
1353
7794
91/3/4 (16:23)
941
18960
91/2/17 (09:19)
59
890
90/12/6 (10:43)
139
2251
90/11/27 (20:22)
1279
18826
91/3/10 (16:46)
764
8720
91/3/6 (02:55)
1072
20907
91/2/27 (19:51)
454
6590
91/2/26 (10:43)
77
5675
91/2/20 (18:54)
45
498
90/11/25 (14:24)
52
200
91/3/6 (15:35)
2
36
91/2/31 (21:41)
68
814
91/2/24 (20:29)
541
8425
91/2/20 (21:02)
254
1323
91/2/20 (18:47)
159
1783
91/2/17 (16:27)
32
81
91/2/17 (09:51)
65
718
91/2/17 (09:34)
1
16
91/1/17 (00:19)

عنوان بحث :: این بحث را 63 نفر دنبال می کنند.

دانیال باران , danial
دانیال باران - 10:57 1387/02/30

نامه های عاشقانه فروغ به همسرش پرویز شاپور

در این تاپیك نامه‌های فروغ  به همسرش پرویز شاپور در سه دوره زندگی‌اش (قبل از ازدواج - دوران ازدواج - بعد از جدایی) ارائه خواهد شد.
دوستانی كه از اعضای قدیمی كلوب هستند اطلاع دارند كه در گذشته این نامه‌ها در سه بخش جداگانه در كلوب موجود بود كه حالا با گذشت یك مدت تصمیم گرفتیم برای استفاده بیشتر از بحث‌ها این سه دسته را در یك تاپیك ادغام كنیم

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 10:59 1387/02/30
1
قبل از ازدواج (1)
پرویز محبوبم :
من نمی دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم این بدترین كاری بود كه من تا به حال مرتكب شده ام ولی تقصیر من هم نیست .
در آخرین لحظه ای كه می خواستم با مامانم به نزد تو بیایم برایمان مهمان رسید و ناچار شدیم در خانه بمانیم .
من یك دنیا از تو معذرت می خواهم می دانم كه خیلی در انتظار مانده ای مرا ببخش امیدوارم مورد عفو تو واقع شوم
می خواستم مطالبی را به تو بگویم كه واجب بود پیش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را بشنوی ولی متأسافانه نشد
این كاغذ را به وسیله ی فریدون فرستادم او به تو می گوید كه مهمان های ما چه كسانی بودند و چرا ما نتوانستیم بیاییم .
خداحافظ تو
فروغ
پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه :
تو را دختر باارزشی می دانم ولی اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبی ندارن نمی توانم باور كنم كه در نزد شماها حقیقتی یافت شود و اگر هم یافت شود مطمئن هستم بسیار ناقابل و ناچیز است زیرا ‌آنچه زندگی به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت كرده است تماما دلالت بر صحت این مدعا دارد لذا تا هنگامی كه خلاف این اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نیستم از عقیده ی خود دست بكشم مثلا بین محبوبی كه تو مرا خطاب می كنی و من تو را می خوانم خیلی فرق قائل هستم یكی را قرین حقیقت و دیگری را بعید از حقیقت جستجو می كنم این است ایده ی من و در این باره جز این كه خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمایی.
پرویز شاپور
شب دوشنبه 22/3/1329
شب به خیر
دانیال باران , danial
دانیال باران - 10:59 1387/02/30
2
قبل از ازدواج (2)
پرویز حتما منتظر جواب نامه ات هستی من فكر می كردم كه بدیعه خانم همه چیز را برای تو گفته و دیگر احتیاجی به تكرار آن نیست ولی از طرف دیگر هم فكر این كه شاید تو هنوز نمی دانی من چه تصمیمی در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمی گذارد من نامه ی تو را خواندم درست است كه از تو چنین انتظاری نداشتم ولی باز هم به خاطر تو آن را می پذیرم و دیگران را هم راضی كرده ام از آن جهت خیالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتی كه باید روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسیار خوب اگر تصمیم گرفته ای پس باید زودتر اقدام كنی چون تا روز جمعه 5 روز بیشتر باقی نمانده و ما نمی توانیم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهی انجام دهیم این جواب من است

موافق موافق منتظر اقدام تو هستیم.

خداحافظ فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:00 1387/02/30
3
قبل از ازدواج (3)
پرویز محبوبم می دانی چرا مجبور شدم دو مرتبه این نامه را برای تو بنویسم چون قهر ظهر یك ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و می خواهم بگویم كه نتیجه كاملا رضایت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و این را عصر می نویسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست می اندازم ولی بین نامه ی صبح و عصر من تا اندازه ای اختلاف است زیرا صبح امیدوار نبودم ولی حالا كه عصر است كاملا امیدوارم كه می توانم تو را داشته باشم .

پرویزم من با مامانم راجع به تو خیلی صحبت كردم و حالا می خواهم بگویم كه مامان با من و تو تا اندازه ای هم عقیده شده است دلایل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده ام فقط چیزی كه مانده همین موضوع برگزاری مجلس عقد است بگذار برای تو حساب كنم تا ببیمی چه قدر باید خرج كنی و به چه قدر پول احتیاج داری پرویز من لباس عروسیم را می خواهم خودم بدوزم به این دلیل كه خیاط ها اولا نمی توانند آن طور كه من میل دارم لباسم را از آب دربیاورند و دیگر این كه پولی را كه می خواهیم به خیاط بدهیم و مسلما 100 تا 200 تومان می شود توی صندوق پس انداز می گذاریم و یا بع مصرف چیزهای ضروری تر می رسانیم پس قیمت لباس فكر نمی كنم از 100 تومان بیشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد یعنی میوه و شیرینی و از این حرف ها ( البته اگر زیاد باش تو باید به من تذكر بدهی و من در اینجا میل تو را رعایت می كنم ) و دیگر 100 تا 150 تومان هم خرج های متفرقه كه اتفاقی پیش می آید پس روی هم می شود حداكثر 500 تومان ه من برایت همان روز اول معین كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرویزم تو باید این مقدار را تهیه كنی اگر هم نمی توانی بگو تا یك قدری تجدید نظر بكنم و چیزهای تقریبا غیر ضروری را كنار بگذارم تا مطابث میل تو بشود عقیده ان را در این باره برایم بنویس راستی می خواهم بگویم كه پدرم امروز یا فردا حتما می آید من این موضوع را صبح نمی دانستم ولی مامانم به من گفت تو نامه ای را كه می خواهی برای او بنویسی بنویس و بده به خود من و من به موقع به پدرم می رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است كه به محض آمدن او صحبت تو را پیش بكشد و هر طور شده رضایتش را جلب كند مطمئنم كه راضی است اما پروزی مضمون نامه ی تو باید طوری باشد تقریبا صورت اجازه برای عقد كردن باشد مثلا بنویسی چون من از لحاظ مادی آمادگی دارم و به علاوه وضع اخیر برایم غیر قابل تحمل است خواهش می كنم اجازه دهید زودتر این كار خاتمه پیدا كند و این را هم بنویس كه اگر فعلا من از لحاظ سنی هنوز آماده نیستم تو حاضری این مانع را رفع كنی و بعد وقت هم بخواه ، می خواهم یك طوری باشد كه او دیگر فرصت ایراد گرفتن نداشته باشد فكر می كنم وضع ما حالا دیگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقیت تو را در این امر خواستار می شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بیشتر از این در انتظارم باقی نگذارد تو هم دعا كن به خدا خیلی خوب است من كه همیشه از خدا كمك می خواهم تو هم همین طور باش می دانم كه موفق خواهی شد .

خداحافظ تو

فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:01 1387/02/30
4
قبل از ازدواج(4)
پرویز محبوبم ...
من این نامه را در حالی كه یك دنیا غم و رنج به روحم فشار می آورد برای تو می نویسم من از دیروز تا به حال اشك ریخته ام چاره ای هم غیر از گریه كردن ندارم .
پرویز... اگر بگویم كه بدتر و بداخلاق تر از فامیل ما در دنیا وجود ندارد دروغ نگفته ام اینها فقط مترصدند تا وضعی پیش بیاید و آنها بتوانند مقاصد پلید خودشان را اجرا كنند و بین دو نفر تفرقه و جدایی بیندازند و اساس سعادت ها را در هم ریزند من از آنها به علت وجود همین اخلاق زشت همیشه متنفر و گریزان بوده ام و می دانستم كه بالاخره نیش آنها به ما هم زده خواهد شد و آنها باعث رنج كشیدن من و تو می شوند .
پرویز كه نواب خانم با بچه هایش به منزل ما آمدند مطالبی از تو و مادرت به مامانم گفتند كه او را كاملا نسبت به تو بدبین ساخته و مرا مجبور كرده اند كه تا به حال گریه كنم .
پروزیم ... من به راست و دروغ بودن این مطالب كاری ندارم فقط برای این گریه می كنم كه این گفته طوری در مادرم تأثیر نموده كه دیروز به من گفت « فروغ یا باید مادر پرویز راضی شود یا من تو را به او نمی دهم »
پرویز ... این حرف مرا آتش زد و می خواستم فریاد بكشم اما فقط گریه كردم می دانم كه خیلی بدبختم ببین چه حرف عجیبی به من می زنند به من می گویند كه تو رافراموش كنم این برای من غیر مقدور است من تو را با یك دنیا امید و آرزو دوست دارم من فقط برای این زنده ام كه با تو زندگی كنم تو برای من به منزله ی جان عزیز شده ای من تو را از صمیم قلب دوست دارم .
پس حق دارم گریه كنم .
ببین آنها چه حرفهایی به مادرم گفته اند كه او با همه ی مهربانی و محبتی كه نسبت به تو داشت یك باره تغییر عقیده داده و این حرف ها را می زند .
پرویز محبوبم. من فقط قسمتی از مطالب گفته شده را توانستم بفهمم و حالا آن را برای تو می نویسم .
به مامانم گفته اند كه مادر تو با این زناشویی مخالف است و وقتی فهمیده است من و تو می خواهیم با یكدیگر ازدواج كنیم به قول نواب خانم غش كرده و تو را نفرین نموده است چون تو دختری را 8 سال است دوست داری و مدتی پیش او را به شوهر داده اند و حالا او طلاق گرفته و در انتظار ازدواج با تو به سر می برد . پرویزم ... من نمی توانم از ریزش اشكم جلوگیری كنم این ها باوركردنی نیست یا اگر هم راست باشد من فكر نمی كنم كه دیگر اثری از عشق گذشته در قلب تو وجود داشته باشد اما پرویز اگر این طور نیست و تو می توانی در كنار او خوشبخت شوی من حرفی ندارم تو را فراموش می كنم ولی مطمئن باش كه این فراموشی به قیمت جان من تمام می شود زیرا من وقتی بمیرم آن وقت توی می توانی به راستی باور كنی كه دیگر فراموشت كرده ام .
من بدون تو حتی یك لحظه هم نمی توانم زندگی كنم من تو را حالا بیش از همیشه دوست دارم و احساس می كنم كه به جز تو هیچ كس دیگر را نمی توانم دوست داشته باشم .
پرویزم ... من باید تو را ببینم و شخصا از همه چیز آگاه شوم زودتر به پیش پدرم بیا و در گرفتن جواب پایداری كن من خیلی رنج می برم و مطمئنم اگر دو روز دیگر هم همین طور غصه بخورم دیگر چیزی از وجودم به جز عشق تو باقی نخواهد ماند .
من فقط منتظر تو هستم سعی كن موافقت مادرت را به هر نحوی شده جلب كنی من به پدرم اطمینان كامل دارم و می دانم كه به این موضوع های كوچك اهمیت نمی دهد ولی تنها مادرم هست كه شرط ازدواج ما را رضایت مادر تو قرار داده و تو
می توانی با منطق قوی خودت او را هم متقاعد كنی .
پرویز من احساس می كنم كه بالاخره همسر تو خواهم شد و این حوادث در محبت ما كوچك ترین خللی وارد نخواهد كرد پرویز مادر تو چرا مرا دوست ندارد مگر من به او چه بدی كرده ام من نمی توانم باور كنم كه مادر تو تا این حد مانع سعادت تو می باشد .
پرویز من ... فراموش نكن كه من نمی توانم تو را فراموش كنم این به منزله ی حكم مرگ من است هنوز خاطره ی شیرین آخرین شبی كه با هم به سینما رفته بودیم در روح من باقی مانده و من گهگاه با به یاد آوردن تو و صحبت های تو همه ی رنج ها و غم هاین را فراموش می كنم و برای یك لحظه ی كوتاه خودم را خوشبخت می یابم كاش آن شب ها تجدید شود و ما بتوانیم در كنار هم زندگی سعادتمندانه ای تشكیل دهیم .
پرویز من ... تو باید به هر وسیله ای شده با مامانم صحبت كنی من برای این كار بهتر دیدم كه پنجشنبه یا جمعه بلیت سینما بگیرم و برای تو هم بفرستم و تو در آنجا با مادرم آن طور كه من می خواهم صحبت كنی و حس بدبینی را كاملا از دل او بیرون كنی . او امروز به قدری مرا اذیت كرده كه حاضر بود بمیرم و این همه رنج نكشم ولی پرویز من به خاطر تو همه ی این چیزها را تحمل می كنم من خودم را برای مقابله با مصائب بزرگ تری آماده كرده ام و این چیزها در روح من كمترین اثری نخواهد داشت و ذره ای از عشق مرا به تو كم نخواهد كرد .
پرویز ... من اگر به جای تو بودم بیش از همه چیز مادرم را راضی می كردم تو سعی كن بر افكار و عقاید او مسلط شوی و او را راضی كنی من مادرت را با وجود این كه زیاد ندیده ام و با او طرف صحبت واقع نشده ام دوست دارم و تعجب من در اینجاست كه او چه طور حاضر است بر خلاف سعادت تو قدم بردارد .
پرویزم ... من تو را با یك دنیا امید دوست دارم و فقط خوشبختی ات را از خدا می خواهم و شنیدن این مطالب مرا رنج می دهد من از دیروز تا به حال فقط اشك ریخته ام یك حالت عجیبی دارم به قول پوران حس فداكاری در من بیدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسیدن به مقصودم و به وشبختی كه در كنار تو تأمین می شود تحمل كنم .
پرویز... تو هم سرسخت و فداكار باش تا می توانی در گرفتن جواب از پدرم پافشاری كن او آدمهای لجوج و سرسخت را دوست دارد و علاوه بر این هنوز جواب تو را نداده این طور نیست /
من از این موضوع بیشتر متأثرم كه چرا باید مادر من كه آن همه نسبت به تو مهربان بود این قدر دهن بین بوده و تحت تأثیر هر گفته ای خواه راست و خواه دروغ واقع شود و به این زودی تغییر عقیده بدهد ولی من مطمئنم كه تو با منطق قوی خودت می توانی بر او غلبه كنی و عقیده ی ضعیف او را از بین ببری .
پرویزم ... من از تو فقط یك چیز می خواهم و آن هم جلب رضایت مامانم و مادرت می باشد البته وقتی مادرت راضی شد مسلما مامانم هم راضی می شود جواب نامه ام را بنویس بده فریدون بیاورد من منتظر جواب تو هستم تا خدا با ماست هیچ كس نمی تواند مانع خوشبختی ما باشد من فقط از خدا می خواهم كه من و تو را در كنار هم خوشبخت سازد تو هم برای حل این موضوع فقط به خدا پناه بیاور او ما را كمك خواهد كرد .
خداحافظ پرویزم
فروغ
سه شنبه
پرویزم ... یك خواهش كوچك از تو داشتم یادم رفت بنویسم یك قطعه عكست را برایم بفرستی پشتش را هم بنویسی بگذار لای كاغذ بده فریدون بیاورد و مطمئن باش به غیر از من چشم هیچ كس بر آن نخواهد افتاد خواهش مرا قبول كن
فروغ

دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:01 1387/02/30
5
قبل از ازدواج (5)
پرویز محبوبم
این نامه را من فقط به منظور راهنمایی برای تو می نویسن و فكر می كنم در موفقیت تو بی اثر نباشد پیش از همه چیز باید بگویم كه من اشتباه بزرگی مرتكب شده ام كه تا اندازه ای به خوشبختی ما لطمه وارد كرد ولی حالا بی اندازه پشیمانم .
بعد از این كه تو دومین كارت خود را برای پدرم فرستادی و من او را نسبت به این امر بی اعتنا دیدم دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و بدون مشاوره با هیچ كسی برای او كاغذی نوشتم و در آن كاغذ صریحا اعتراف كردم كه تو را دوست دارم و از او خواستم كه خوشبختی مرا در نظر بگیرد و این قدر نسبت به این امر بی اعتنا نباشد نمی دانم این نامه ی من در او چه گونه اثر كرد و چه تصمیمی گرفت كه همان موقع جواب كارت تو را نوشت ولی بعد من هر چه انتظار كشیدم آن را برای تو نفرستاد این بی اعتنایی و فراموشیبرای من خیلی گران تمام می شد و من فكر می كردم كه دیگر باید برای همیشه از تو دست ردارم همین دیروز پیش از این كه تو بیایی درد و اندوه شدیدی به روح من فشار می آورد كه من تصمیم گرفته بودم بروم پیش پدرم و آن قدر گریه كنم كه راضی شود باور كن اگر تو نمی آمدی و اگر پدرم زودتر از حد معمول از خانه بیرون نمی رفت من این تصمیم را عملی كرده بودم ولی خدا نخواست من فكر می كنم كه این نامه ی من قدری او را به شك انداخته و از این حیث كاملا پشیمانم به طوری كه دیگر محتاج به سرزنش هم نیستم نمی دانم تو هم مرا مقصر می دانی یا نه در هر صورت حالا دیگر چاره نیست .
ولی آمدن آن شب تو باعث شد كه او از بی اعتنایی سابق خودش دست بردارد و امروز صبح جواب تو را نوشت ولی در ضمن مثل این كه یك قدری ناراضی بود و از آنجا كه من قدری بیشتر از تو به اخلاق او آشنایی دارم حس كرده ام كه این ها فقط و فقط بهانه است و نامه ی من باعث تغییر اخلاق و نظریه ی او شده است صبح وقتی مامانم موضوع را برایش شرح می داد در جواب گفت كه اگر او بتواند خانه ای تهیه كند من راضی ام . ببین پرویز من می دانم كه وضع مالی تو مساعد نیست و تو نمی توانی به این پیشنهاد جواب مثبت بدهی ولی تو سعی كن با ملایمت او را راضی كنی كه از این فكر دست بردارد و ضمنا بگو كه می توانی فعلا خانه ای اجاره كنی و بعد موقعی كه وضع مالی ات اجازه داد به خرید منزل هم اقدام كنی .
ولی پرویز... مطمئن باش من هیچ وقت از تو بیش از حد استطاعتت تقاضایی ندارم من از تو خانه و زندگی لوكس نمی خواهم و اینها را كه می نویسم افكار شخصی من نیست یعنی من شخصا از تو چیزی نمی خواهم و فقط مقصودم این است كه تو را پیش از وقت به پیشنهادات پدرم آشنا كنم و تو در فكر چاره باشی و جواب را حاضر كنی ... من می دانم كه این ها بهانه ای بیشتر نیست و او مقصودش آزار دادن من است ولی من هم میل دارم تو بدانی كه او خیال دارد چنین پیشنهاداتی به تو بكند و پیش پای تو مانع بگذارد ولی تو شجاع باش و از این چیزها نترس و صریحا بگو كه حالا نمی توانی خانه بخری ولی تا چند سال بعد مسلما خواهی خرید و این ها را فقط برای اطمنیان بگو ... زیرا من به این چیزها اهمیت نمی دهم و وجود و عدم خانه در نظر من یكسان است .
یك موضوع دیگر را هم باید پیش تو روشن كنم و آن موضوع نامزدی ست . پرویز ... مامانم امروز به من گفت كه فكر نمی كنم پدرت با نامزدی موافقت كند من گفتم ولی پرویز حالا پول ندارد تا بتواند وسایل عقد را مهیا كند ولی او در جواب من پیشنهاد می كرد كه من شخصا در رد یا قبول آن اظهار عقیده ای نمی كنم و عینا آن را برای تو شرح می دهم تو درست فكر كن شاید تا اندازه ای مفید باشد .
او گفت كه تو مسلما برای تهیه مخارج عقد مجبوری از حقوق ماهیانه ات خر ماه مقداری كنار بگذاری و بعد وقتی مقدار پس اندازت كافی شد به این امر اقدام كنی ولی تو آن مقداری را كه می توانی و می خواهی در عرض دو سال تهیه كنی یك مرتبه از بانك سپه به عنوان قرض بگیر و بعد هر ماه پولی را كه می خواسته ای كنار بگذاری به بانك بده پرویز ... این عین پیشنهاد اوست و من همان طور كه یك بار دیگر هم گفتم نمی توانم بگویم كه خوب است یا بد البته تو بهتر از منصلاح خودت را تشخیص می دهی و می توانی در این باره فكر كنی و تصمیم بگیری
ولی پرویز... باید بگویم كه چاره ی منحصر به فرد در صورت مخالفت پدرم با نامزدی همین است .
درست است كه این تصمیم هم برای من و هم برای تو ناگوار است و من هیچ وقت راضی نیستم تو را در اول جوانی مجبور كنم كه به خاطر مخارج غیر لازم تن به قرض بدهی ولی از یك طرف هم می بینم كه این قرض در صورت مخالفت پدرم واجب است در هر صورت من نمی توانم عقیده ی خودم را برای تو تشریح كنم یعنی اصلا در این باره صاحب عقیده ای نیستم تو خودت فكر كن و موضوع را درست در نظر بگیر اگر به خوشبختی تو لطمه وارد نمی كند آن را بپذیر وگرنه من هم در این امر اصراری ندارم بلكه تو را منع می كنم .
خیلی حرف ها دارم كه باید سر فرصت برای تو شرح دهم پرویز مجبورم ... من از تو هیچ چیز نمی خواهم همین قدر كه تو مرا دوست داشته باشی و صاحب یك زندگی مختصر و شیرینی باشم برای من كافی ست ولی از طرف دیگر نمی توانم در مقابل پدر و مادرم از تو دفاع كنم زیرا می دانم كه با اخلاقی كه آنها دارند مسلما این امر به ضرر من و تو تمام می شود ولی من تا آنجا كه در قوه دارم سعی می كنم كه از حیث مخارج به تو كمك كنم و حتی المقدور از خرج های زیادی و تزیینات مزخرف جلوگیری كنم زیرا می دانم كه تو اگر رنج ببری برای من خیلی ناگوار خواهد بود و من بیشتر از تو رنج خواهم برد .
پرویز ... دیشب خودت بودی و حتما شنیدی كه مامانم چه گفت و مقصود او از شرایطی كه تو باید بپذیری چه بود ... من نمی دانم كه تو به نوع این شرایط پی برده ای یا نه ولی فكر نمی كنم كه هیچ وقت این شرایط به مرحله ی عمل برسد و اصلا فكر این كمه شاید من و تو روزی مجبور شویم كه یكدیگر را ترك گوییم برای من تلخ آور و رنج آور است چه برسد به این كه بخواهیم به این كار اقدام كنیم .
من خودم هیچ میل ندارم برای تو بگویم كه این شرایط چیست زیرا تا آنجا كه حس كرده ام كاملا بچه گانه و دور از عقل است لابد از موضوع سندی كه سیروس به مامانم داده اطلاع داری این سند دلالت بر این می كرده كه اگر روزی سیروس بخواهد به غیر از پوران زن دیگری اختیار كند مجبور است 10000 تومان بدهد ببین پرویز بچه گانه تر از این پیشنهاد ممكن است در دنیا وجود داشته باشد خیلی مضحك است من كه مخالفم ولی از آنجا كه شرط ازدواج ما را مامانم دادن این سند قرار داده من به تو موضوع را گفتم و تو تصدیق كن كه چنین چیزی غیر ممكن است و تو اگر حقیقتا مرا دوست داشته باشی این سند را می دهی من با كمال اطمینان به تو می گویم كه دادن این سند برای تو كوچك ترین ضرری ندارد افسوس كه اختیار دست خودم نیست اگر نه به تو ثابت می كردم كه برای من مادیات كوچك ترین ارزشی ندارد و من هیچ وقت سعادتم را فدای پول نمی كنم وجود تو برای من بیش از میلیون ها ارزش دارد.
پرویز محبوبم ... فكر می كنم تا آنجا كه توانسته ام موضوع را برای تو روشن كردم من موفقیت تو را در این امر از خدا می خواهم و از تو و مادرت یك دنیا تشكر می كنم می دانستم كه این حرف ها همه اش دروغ است و مادر تو بالاتر از آن است كه دیگران تصور می كنند من به تو اطمینان می دهم كه همه ی آن حرف ها را فراموش كرده ام و هرگز این مزخرفات نمی تواند در من تأثیر كند پرویز... تا آنجا كه می توانی با پیشنهادات پدرم موافقت كن و او را راضی نما فراموش نكن كه در صورت مخالفت او من و تو مجبوریم برای همیشه از یكدیگر جدا شویم پرویز من ... دیگر بیش از این نمی توانم بنویسم .
سعادت تو را از خدا می خواهم

خداحافظ
فروغ
2/4/1329 جمعه
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:02 1387/02/30
6
قبل از ازدواج (6)
پرویز محبوب من ...
بالاخره همان طور كه حدس زده بودم پدرم با موضوع نامزدی و حتی عقد با آن شرایطی كه مامانم برای كمك به تو پیشنهاد كرده بود مخالفت كرد و در جواب همه ی اینها فقط گفت كه تو می توانی هر وقت خدمت وظیفه ات تمام شد و وضع مالیت را در ظرف این مدت مرتب كردی به نزد او مراجعه كنی و او حاضر است به عهد خود وفا كند این برای من خیلی ناگوار است و حتی از نوشتن این مطالب هم در خود احساس یك نو ناراحتی می كنم .
پرویز ... فكر این كه خوشبختی را می خواهند با یك آینه و شمعدان و یك انگشتر كه هیچ گاه در زندگی به در من نخواهد خورد و من جبورم فقط به منظور زینت و تجمل از آنها استفاده كنم معاوضه كنند خیلی رنجم می دهد .
من هرگز نمی توانم قبول كنم كه ممكن است به وسیله ی یك آینه و شمعدان گران قیمت بر خوشبختی و سعادت یا قدر و قیمت دختری افزود.
با تو مخالفت می كنند چون تو نمی توانی مطابق عقیده ی پوچ و رسم مهمل قدیمی عمل كنی و ناچار مجبور هستی مدتی سرگردان بمانی .
معنی این مخالفت می دانی چیست ؟ ... یعنی اگر تو اندكی بیشتر به طرز فكر و روحیات من آشنایی داشته باشی می توانی درك كنی كه این معنی برای من چه قدر تلخ و چه قدر رنجآور است و همین مخالفت كوچك چه قدر مرا نسبت به دنیا و مردمان آن بدبین ساخته ...
پرویز مهربانم ... حتما به یاد داری كه منظور من از این خواستگاری چه بود یك شب به تو گفتم كه نمی گذارند با تو معاشرت كنم چون نمی دانند كه تو از این معاشرت چه منظوری داری و این جریانات بعدی همه و همه روی آن صحبت آن شب من به وجود آمد و ن از تو خواستم به پیش پدرم بروی تا من بتوانم آزادانه تو را دوست داشته باشم ولی نمی دانستم كه تو با مخالفت او رو به روی میشوی .
البته این گناه من است كه صبر نكردم تا وضعیت تو مرتب شود . ولی پرویز آیا من می توانستم تو را نبینم . و صدای تو را نشنوم ... ؟
برای كسی كه دوست می دارد و با تمام قلب هم دوست می دارد بزرگترین مصیبت ها این است كه او را از دیدن محبوبش منع كنند .
من می دانم كه تو هرگز خودت را برای ازدواج مهیا نكرده بودی و می دانم كه تو را در مقابل پیشنهاد غیر منتظره ای قرار دادند ولی پرویز من ... حالا جز صبر كردن چاره نداریم .
اما حالا موضوع صورت تازه ای به خود گرفته . یعنی همان طور كه منظور اولیه ما بود پدرم قول داده كه هر وقت وضع تو خوب و مقتضی شد به منظور و پیشنهاد تو جواب موافق دهد .
و این همان است كه ما می خواستیم و حالا تو می توانی با خیال راحت كار كنی و وسایل زندگی آتیه ات را فراهم سازی .
ولی موضوعی كه همچنان لاینحل باقی مانده این است كه باز هم من نمی توانم تو را ببینم با تو آزادانه معاشرت كنم ...
پرویز محبوبم ... من صبر می كنم ... به امید آینده ای كه خوشبختی و سعادت ما را در بر دارد درست است كه من رنج می برم ولی در بخای این رنج بردن یك عمر در كنار تو خوشبخت زندگی خواهم كرد .
مامانم فقط به من اجازه داده است كه برای تو نامه بنویسم شاید تصادفا هم تو را در جایی ملاقات كنم ... ولی می دانم كه هرگز نخواهم توانست آن طور كه آرزوی دارم با تو صحبت كنم و از گفته های تو لذت ببرم .
تو هم به نامه های من پاسخ بده . خواندن نامه های تو برای من بزرگ ترین شادمانی ها خواهد بود . شاید باور نكنی اگر بگویم یك نامه ای را كه از تو دارم روزی چند بار می خوانم و همین نامه ی كوچك ساعتی موجب شادمانی خاطر من می شود .
پرویز... من به آینده امیدوارم . تو هم فقط به خاطر این آینده ای كه من و تو را در كنار هم خوشبخت می كند كوشش نما هر دو صبر می كنیم این بهترین وسیله ای است كه می تواند سعادت ما را در آ’نده تأمین كند .
سعی كن به نامه ی من مفصل تر و شیرین تر جواب بدهی من حالا به این امید دلخوشم كه اگر نمی توانم تو را ببینم می توانم نامه های تو را دریافت دارم .
تو برای من نامه بنویس شاید این نامه ها اندكی از بار رنج و غم من بكاهد این بهترین وسیله ای است كه ما می توانیم به واسطه ی آن مكنونات قبلی مان را آشكار سازیم .
با من قدری صمیمی تر باش اگر تو در نامه هایت با من به راستی و از ته قلب صحبت كنی هزار بار بیشتر دوستت خواهم داشت .
پرویز محبوبم ... اصلا فراموش كن كه چنین موضوعی اتفاق افتاده فكر كن كه هنوز پیش پدرم نیامده ای درست مثل همان اول ... هر دو صبر می كنیم تو كار می كنی من هم درس می خوانم اصلا وقتی خدمت وظیفه ات هم تمام شد باز هم به پیش پدرم بیا ... هر وقت توانستی به عقاید پوچ اینها جواب بدهی آنوقت بیا ... این بهتر است دو سال چیزی نیست زود می گذرد ولی سعادتی كه در پایان دو سال انتظار ما را می كشد خیلی بزرگ و خیلی شیرین است . هر دو به خاطر هدف مشتركی صبر می كنیم .
در این مدت من برای تو نامهمی نویسم و تو هم جواب می دهی و بدین ترتیب می توانیم باز هم با یكدیگر مهربان و صمیمی باشیم .
پرویز محبوبم ... دیگر چیزی برای نوشتن ندارم سعادت تو را از خدا می خواهم .

خداحافظ
فروغ

دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:02 1387/02/30
7
قبل از ازدواج ( 7)
یك شنبه 16 تیر
پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام من از وقتی كه خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یك زندگی آرام و بی سر و صدا را می كردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لجبازی می كند. چه می توان كرد .
همین الان توی حیاط مشغول توطئه چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند می دانی این اتاق كه گنجه ی من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته ... من هم هر شب تقریبا یك ساعت از چراغ نفتی استفاده می كنم .
صاحب خانه ها عصبانی شده اند. مگر می شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی كه روزی یك پیت نفت فقط برای روشن كردن اتو و اجاق مصرف می شود .
از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آن قدر گریه كرده ام كه هنوز چشمانم می سوزد پرویز به من ایراد می گیرند كه چرا هر روز برای تو نامه می نویسم من نمی فهمم آخر مگركار گناه است مگر من بدبخت آدم نیستم و حق ندارم كسی را دوست داشته باشم و برای او نامه بنویسم .
من حق ندارم به خانه ی شما بروم حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم من دیوانه می شوم آخر مگر من زندانی هستم مگر من به جز انه ی شما جای دیگری رفته ام مگر من جوان نیستم و احتیاج به گردش و تفریح ندارم می گویم تنها نمی روم دنبالم بیایید هر كسی می خواهد بیاید مگر می شنوند گریه می كنم فریاد می زنم هیچ كس توی این خانه حرف حسابی سرش نمی شود .یا اگر شعوری دارد از ترس نمی تواند اظهاری كند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند من هم آخر سر فرار می كنم جز این چاره ای نیست یك وقت متوجه می شوند كه من دیگر نیستم .
چند روزی بود با هیچ كس حرف نمی زدم فكر می كردم این طور بهتر است چون اگر من بخواهم یك كلمه حرف بزنم زود دیگران از فرصت استفاده می كنند و دو مرتبه آن صحنه هایی كه من از دیدنش نفرت دارم تجدید می شود امروز صبح قیچی گم شده آخر من دزد هستم مگر من قیچی راقایم كرده ام تا بفروشم من خودم قیچی دارم بعد از یك ساعت استنطاق و بازپرسی همین كه من در گنجه ام را باز كرده ام به گنجه ی حمله كرده اند من در این خانه فقط یك گنجه دارم ولی اختیار آن هم با من نیست هر وقت كسی چیزی بخواهد زود از غیبت من استفاده می كند میخها كشیده می شود و مقصود انجام می یابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اولیه در می آید بعد از رفتن تو من سعی می كردم همیشه این نصیحت تو را كه می گفتی با دقت باشم عملی كنم هر روز لباس هایم را سركشی می كردم اسباب هایم را مرتب می كردم گنجه ام را پاك می كردم ولی متأسفانه در حمله ی تاریخی امروز همه ی اشیا آن به هم ریخته و ضایع شده البته من چیز مهمی نداشتم ولی این كار شایسته ای نبود من هم تا می توانستم دفاع می كردم پرویز جان به خدا بمب افكن های امریكایی در كره آن قدر خرابكاری نكردند كه صاحب خانه ها امروز در گنجه ی من كردند . بالاخره قیچی پیدا نشد و من راحت شدم یك ساعت بعد از بخت بد من ماتیك گم شد من كه هیچ وقت ماتیك استعمال نمی كنم باز مرافعه باز دعوا كه تهمت دزدین ماتیك ... آه من باید چه قدر احمق باشم كه حاضر شوم به خاطر یك ماتیك این همه دعوا و مرافعه گوش بدهم ( چراغ مرا بردند حالا من چه كار كنم )
( بعد از یك دعوای مفصل بقیه نامه ام را برایت می نویسم آن هم در تاریكی ) بالاخره ماتیك پیدا شد و خوشبختانه این دفعه گنجه ی بدبخت از خطر حمله ی مجدد محفوظ ماند .
عصری به علت این كه زود برای خوردن چای اقدام كرده ام یك مشت سنگینی توی كله ام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه ی شما را داشتم یك ساعت دعوا و گریه كرده ام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشكسته تاریكی را بر روشنایی پر از جار و جنجال ترجیح داده ام .
این است زندگی روزانه ی من .
پرویز جان من گاهی اوقات فكر می كنم كه نباید این چیزها را برای تو بنویسم و باعث ناراحتی خیال تو بشوم ولی خودت بگو اگر به تو ننویسم چه كسی حاضر می شود به این همه شكایت من گوش بدهد و چه كسی مرا مضلوم و بی گناه خواهد شمرد زندگی من هم تماشایی است امشب دیگر همین قدر كافی ست خداحافظ تو تا فردا شب .
تو را می بوسم فروغ تو

دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:03 1387/02/30
8
قبل از ازدواج (8)
چهارشنبه 19 تیر
پرویز جان نامه ی تو همین الان به دست من رسید تو خودت می توانی تصور كنی كه در این مواقع چه قدر خوشحال و خوشبختمی شوم و چه قدر از تو در قلبم سپاسگزاری می كنم . من این نامه را با اشتیاق خواندم .
پرویز محبوبم از احساسات صمیمانه ی تو تشكر می كنم نه من باید اینجا بمانم من باید از كسانی كه آزارم می دهند انتقام بكشم . حالا این طور تصمیم گرفته ام . شاید بد باشد ولی یادت می آید كه همیشه می گفتی باید بدی را با بدی پاداش داد و خوبی را با خوبی . شاید بگویی احترام مادر در هر صورت واجب است . ولی من نمی دانم مادر چیست . زیرا از مهر و محبت مادری بهره ای نبرده ام من اكنون در مقابل خودم دشمنی می بینم كهبا همه ی قوایش در صدد آزار دادن من است و طبیعی است كه از خودم دفاع می كنم .
مقصود من از نوشتن آن نامه این نبود كه مشكل دیگری بر مشكلات تو بیفزایم . نه پرویز من فقط به این وسیله خودم را تسلی می دهم و چون تو را دوست خودم می دانم برایت می نویسم . و تو نباید به خاطر من رنج ببری و نگران باشی .
فكر نكن كه آدم بیچاره ای هستم نه من هم می توانم ‌آنها را اذیت كنم یك كلمه حرف من كافی ست تا فریادشان را به آسمان بلند كند . من هرگز نمی توانم قبول كنم كه مادر حق دارد گلوی آدم را هم بگیرد و آدم را خفه كند .من می توانم ساكت بنشینم ولی تا موقعی كه فحش ها فقط نثار منمی شود و تا وقتی كه بی جهت به معبود من یعنی تو اهانت كنند آن وقت كاری می كنم كه دیوانه شوند و فریاد بزنند .
من با كمال میل اینجا می مانم آن قدر اذیت می كنم تا از خانه بیرونم كنند بعد با هم زندگی سعادت آمیزمان را شروع می كنیم .
این دو ماه هم به زودی می گذرد من پیوسته به امید آینده زندگی می كنم مطمئن باش نداشتن سرمایه نمی تواند در زندگی ما تأثیر داشته باشد من حتی برای سوزاندن دل اینها هم حاضرم در بدترین وضعی با تو زندگی كنم . وجود تو به تنهایی برای من بیش از همه ی دنیا ارزش دارد . من یك لبخند تو را به همه ی جواهرات دنیا نمی فروشم یك نگاه مهرآمیز تو یك فشار دست تو یك بوسه ی تو كافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد من به آنها كه سعادت را در میان پول و اسكناس و زندگی های افسانه ای و مجلل جستجو می كنند و می خواهند ثروت و دارایی هاشان را به رخ من بكشند می خندم به كوتاهی فكر و حماقت بی پایان آن ها می خندم من فقط دلم می خواهد كه تو همیشه وستم داشته باشی و زودتر این دو ماه سپری شود و من به آغوش پاك و مهربان تو پناه آورم و با هم به جایی برویم كه جز محبت و صفا چیزی نباشد و همه یك دیگر را دوست داشته باشند پرویز بسیار اتفاق افتاده است كه من در این خانه گناه دیگران را به گردن گرفته ام و به جای دیگران تنبیه شده ام كتك خورده ام فقط به این امید كه آنها با من صمیمی تر شوند باور كن راست می گویم ولی یكی دو ساعت بعد همان كسی كه من گناهش را به گردن گرفته ام بر سر موضوعی جزیی با كمال پر رویی و وقاحت به روی من تاخته و هزار حرف زشت و نسبت ناروا به من داده است .
این چیزها می گذرد من هرگز از این مردم پست توقع محبت و كمك ندارم پدر من هرگز در فكر من نیست مادر من با من دشمن است و دیگران كه جای خود دارند .
پرویز فكر نكن كه من خودم را مافوق یك بشر عادی و عاری از هر گونه عیب و نقص می دانم نه من هرگز چنین ادعایی نمی كنم ولی عقیده دارم كه آنها از بشرهای عادی هم پست تر هستند . من در این خانه چیزهایی دیده ام كه هنوز هم وقتی به آنها فكر می كنم دلم از خشم و كینه می لرزد پرویز من وقتی یاد كودكی خودم می افتم یاد آن موقع كه هیچ كس از من مواظبت نمی كرد و من یك كودك بی خبر و ساده بیشتر نبودم دلم می خواهد همه را با چنگالهای خودم خفه كنم بی شك اگر مادر من از من مواظبت می كرد اكنون این پرده ی رمز و ابهامی كه در اطراف من بسته شده است از بین می رفت و من می فهمیدم همه چیز را می فهمیدم و اندكی آرام می گرفتم .
این چیزها به من می فهماند كه وقتی مادر شدم چه طور فرزندم را تربیت كنم. تو خواهی دید كه من او را حتی از تو هم بیشتر دوست دارم و او از فرط خوشبختی مرا پرستش خواهد كرد و من دلم می خواست مادری داشته باشم كه آغوشش پناهگاه من باشد و سعی می كنم برای فرزندم این طور باشم . در حقیقت این خانه برای من مدرسه ای ست و من در اینجا درس تربیت كودك را فرا می گیرم .
پرویز جانم همین الان كه یاد بچه افتادم اشك توی چشمم حلقه زد خدای من آن روز كه من و تو بچه ای داشته باشیم و با او از صبح تا شب بازی كنیم كی می رسد ؟ حتی این خیال قلب مرا می فشارد تو نمی دانی من چه قدر دلم می خواهد یك دختر چاق و سالم داشته باشم برایش لباس بدوزم عروسك بدوزم او را به گردش ببرم او را روی سینه ام فشار بدهم آه من او را به قدر تو دوست خواهم داشت . پرویز عزیزم پس چرا عكست را برایم نفرستادی این دفعه حتما بفرست من هم عكس می اندازم هفته ی آینده برایت م یفرستم نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده چه قدر دلم می خواهد تو را ببینم كاش یكی دو روز پیش من می آمدی آن قدر تو را می بوسیدم كه خسته شوی آن قدر تو را به سینه ام فشار می دادم كه فریاد بزنی پرویز نمی دانی چه قدر دوستت دارم چه قدر دوستت دارم پرویز آن روز كه تو را دومرتبه در آغوش بگیرم كی می رسد برای من بگو كی می رسد روز سعادت من كی می رسد پرویز عزیزم .

خداحافظ تو
فروغ تو
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:03 1387/02/30
9
قبل از ازدواج (9)
پرویز
این آخرین نامه ای ست كه برای شما می نویسم و فقط میل دارم این آخرین نامه ی من قدری شما را از اشتباه بیرون بیاورد باید با كمال تأسف به شما بگویم كه اگر از طرف من نسبت به شما اهانتی شده است بی جهت و بدون دلیل نبوده است و اگر تا دیشب به شما اعتماد و اطمینانی داشتم امروز دیگر نمی توانم به گفته های شما اهمیتی بدهم و نسبت به شما همان اعتماد و اطمینان سابق را داشته باشم .
مسلما خواهید پرسید چرا و به چه دلیل ؟
ولی من فقط برای اثبات مدعای خودم قسمتی از گفته های امروز صبح شما را با قسمتی از گفته های دیشب تان مقایسه می كنم تا خودتان هم بفهمید كه كاملا اشتباه كرده اید .
شما دیشب در جواب سوال من كه به چه دلیل این شرط را نمی پذیرید گفتید ( چون من به خودم اعتماد دارم و می دانم زنی را كه گرفتم هیچ وقت طلاق نخواهم داد و گذشته از اینها این شرط عدم اعتماد را می رساند ) امروز صبح در جواب پدر من كه چرا مقدار مهر را حاضر نیستید بالا ببرید می گویید ( به این دلیل كه اگر روزی خواستم زنم را طلاق بدهم بتوانم یعنی سنگینی مهر مانع آن نباشد ) و در جای دیگر می فرمایید ( مهر حقی است كه قانون اسلام در مقابل حق طلاق به زن داده است یعنی ترمز و مانع مستحكمی است كه مرد را تا اندازه ای محدود كند ) بسیار خوب وی شما می خواهید این ترمز زیاد مستحكم نباشد تا هر وقت كه دلتان خواست بتوانید آن را پاره كنید و به علاوه با تضادها و اختلافاتی كه بین گفته های شما مجود است من چه گونه می توانم آن اعتماد سابق را نسبت به شما داشته باشم باور كنید اگر تا دیشب به من می گفتند كه پدرم موافقت كرده است بدون هیچ قید و شرطی زن شما بشوم با دل و جان قبول می كردم ولی امروز اگر به من بگویند پرویز حاضر شده است صد میلیون هم مهر شما بكند و همه چیز هم بیاورد هرگز حاضر نخواهم شد زیرا تا دیروز به ثبات عقیده و استقامت شما اطمینان داشتم ولی امروز ندارم و حق هم دارم نداشته باشم به این كارها كاری ندارم تصمیم گرفته ام شما را فراموش كنم و مطمئن باشید فراموش خواهم كرد به عقیده و فكر شما بی اندازه اهمیت می دادم ولی بی ثباتی آن بر من ثابت شد دنیا خیلی بزرگ است من اگر شما را كه صورت آرزوها و امیال باطنم بودید از دست داده ام مسلما در این دنیای بزرگ كسی را پیدا خواهم كرد كه به عواطف و احساساتن بی اعتنا نباشد و قدر مرا بداند و به علاوه اگر من شما را از دست داده ام شما هم در حوض دلی را از دست داده اید كه تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت
بیش از این حرفی ندارم
سعادت شما را در زندگی از خداوند می خواهم و آرزو می كنم مرا فراموش كنید نامه های مرا بسوزانید این آخرین خواهش مرا بپذیرید من به مادر شما بی اندازه احترام می گذاشتم ولی او حتی از هتك آبرو و شرافت من هم خود داری نمی كرد باشد ... از او گله ای ندارم ... برای همیشه خداحافظ
فروغ
پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه :
به خاطر دارم نخست نامه ای كه از تو دریافت نمودم چند سطری در حاشیه آن نگاشتم اكنون هم مصممم چند جمله ای در آخرین نامه ی تو منعكس نمایم تو را دختر ممتازی نسبت به سایر دوشیزگان می دانستم و می دانم و خواهم دانست زیرا دوستی من بر روی پایه های دیگری قرار داشت كه محبت تو روی آن پایه ها بنا شده بود به همین جهت چنین سردی را در پس آن حرارت آتشین بی جهت حس می نمودم
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:04 1387/02/30
10
قبل از ازدواج (10)
پرویز
جواب دادن به نامه ی تو خصوصا به مطالبی كه در آن نگاشته ای برای من تا اندازه ای سخت و مشكل است تو از آنجا كه درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یك وكیل مدافع دفاع می كنی و سعی داری در نامه های من نقاط ضعفی بیابی و آن ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت كنی و در ضمن خودت را بی تقصیر جلوه دهی . اول باید بگویم كه اینجا دادگاه نیست و تو هم متهمی نیستی كه برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی و من هم قصد محاكمه ی تو را ندارن فقط چیزی كه هست تو نتوانسته ای مقصود مرا از به كار بردن ( شیرینی مفصل از ته قلب ) درك كنی تو فكر كرده ای كه من هم مثل تمام دختران تشنه ی كلماتی هستم كه جز گمراه كردن روحم ثمره و نتیجه ای ندارد
پرویز ... اصلا من چرا تو را دوست دارم ؟ آیا دختری كه در پی عشق می رود كه باهیجان و نوازش مصنوعی توام باشد و آیا دختری كه در عشق فقط كلمات بی معنی و تغریف های خالی از حقیقت را هدف قرار می دهد هرگز نسبت به تو محبنی پیدا خواهد كرد و آیا اگر من دارای چنین صفاتی بودم و از تو همین توقع ها را داشتم می توانستم تا به حال با تو این قدر صمیمی و وفادار باقی بمانم و این قدر در قلبم نسبت به تو محبت داشته باشم . در صورتی كه تو از تیپ مردانی نیستی كه مورد پسند این گونه دختران قرار می گیرند . نه . من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این كلمات این نبود كه تو را وادار كنم از من تعریف كنی در صورتی كه وجود فوق العاده ای نیستم . و هرگز از تو نخواستم كه با كلمات دروغ حس نخوتت و غرور طبیعی مرا اطفا نمایی .
پرویز ... تو همه جا و حتی در مرحله ی عشق هم می خواهی از درسهایی كه خوانده ای استفاده كنی به من چه مربوط است كه تو حقوق دان ماهری هستی من وقتی همه ی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم كرده ام طبعا از تو توقع محبت و صمیمیت بیشتری دارم و وقتی نتوانستم تو را ببینم و در حركات و رفتار تو این محبت را بیابم از تو خواهش می كنم كه آن را در نامه هایت منعكس كنی و تو در اینجا خیلی اشتباه كرده ای .
من هرگز نخواسته ام كه تو در نامه ات از موی و روی من تعریف كنی یا اگر دامنه ی فكرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش های امریكا تشبیه نمایی . اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممكن نبود بتوانی با این قدرت و نفوذ در قلب من حكمفرمایی كنی من از مردی كه سعی دارد روح ساده ی دختری معصوم را با كلمات فریبنده و اغوا كننده ی خود گمراه سازد متنفرم . من تو را برای این دوست دارم كه متملق و گزاف گو نیستی من تو را برای این دوست دارم كه هرگز تا به حال از من تعریفی نكرده ای و با این تعریف وسایل انحراف فكر و عقیده ی مرا فراهم ننموده ای . آن وقت پرویز ... آیا تو فكر می كنی من كه فقط فریفته ی پاكی و نجابت ذاتی و صداقت و راستگویی تو شده ام می توانم از روش مبتذل و پیش پا افتاده ی عشق های امروز یعنی عشق هایی كه با كلمات و نجابت به پایان می رسد پیروی كنم ؟ من كه شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم ...
پرویز ... تو هنوز نتوانسته ای مقصود مرا از نوشتن این كلمات درك كنی . تو نمی توانی تصور كنی كه من چه قدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبوده ام و هیچ وقت از نعمت یك محبت حقیقی برخوردار نشده ام . شاید این حرف من تا اندازه ای برای تو عجیب باشد . ولی اگر می دانستی باور می كردی . یك دختر جوان آن هم دختری كه هیچ وقت پابند تجمل و تفریح و زرق و برق نیست وقتی ازطرف خانواده ، از طرف پدر ، مادر ، خواهر و برادر خود محبتی ندید وقتی در میان آنان كسی نبود تابتواند به فكر و احساسات و تمنیات روح و دل او وقعی گذراند طبعا وقتی كسی را پیدا كرد كه همه ی آرزوهای خود را در وجود او منعكس و متمركز دید به یك باره همه ی محبت و همه ی علاقه ی خود را به پای او خواهد ریخت و از خلال محبت و عشق او محبت های دیگری جست و جو خواهد كرد . محبت هایی كه از آنها محروم بوده یعنی محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ی خواهر...
پرویز... من همان طوری كه برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم . من مادر را دوست دارم ولی مادر من هرگز نتوانسته و نخواسته است برای من به راستی مادر باشد . پرویز ... من امروز چرا باید پنهان از او نامه های تو را دریافت كنم ؟ چرا ؟ مگر مادر نباید تنها رازدار و محرم اسرار دخترش باشد مگر من نباید همه ی غم ها و رنج های درونم را با مادرم در میان گذارم ؟ ولی مادر من هرگز با آن محبت و صمیمیتی كه من آرزو می كنم با من روبه رو نشده و سعی نكرده است به اسرار دل من آشنا شود من پدرم را دوست دارم . ولی پدر من كجا می تواند و فرصت می كند به دختر جوانش توجهی داشته باشد . و در چه موقع وظیفه ی پدری خود رانسبت به من انجام داده است ؟ مگر پدر نباید راهنمای فرزندش باشد ؟ من به برادرانم علاقه دارم ولی آنها جز آزار دادن من و جز فراهم كردن وسایل ناراحتی من كار دیگیر نمی توانند انجام دهند آنها هیچ وقت با من صمیمی و یك دل نبوده و نیستند فقط من در میان افراد خانواده خودمان خواهرم را می پرستم زیرا او همیشه و در همه حال برای من حامی و پشتیبان فداكاری بوده است . به جز خواهرم هیچ گدام از آنها به وظیفه ی خود آشنا نیستند و آن روح صمیمی كه بایددر میان افراد یك خانواده حكمفرما باشد در میان ما و من مسلما با این وصف نمی توانم خوشبخت باشم و از نعمت محبت های پاك و بی شائبه برخوردار گردم .
می دانی از تو چه می خواهم ؟... یك محبت بزرگ یك عشق سرشار یك محبتی كه هر جز آن را محبتی دیگر تشكیل داده باشد من از تو می خواهم كه با محبت خود به محرومیت های من در زندگی پاسخ دهی من در محبت تو محبت مادر مهر پدر و علاقه ی خواهر و برادر را جست و جو می كنم من از تو می خواهم در عین این كه محبوب من هستی مثل پدر راهنمای من مثل مادر رازدار من و مثل خواهر تسلی دهنده ی من باشی . پرویز ... من هرگز از او نخواسته ام كه در قالب كلمات فریبنده این محبت را آشكار سازی مقصود من از به كار بردن كلمه ی شیرین این نبوده است تو سراسر نامه ات را با جمله ی تو را دوست دارم و غیره پر سازی . نه ... پرویز ... تو اشتباه می كنی ... روح من تشنه ی محبت است . آیا یك نامه ی كوتاه یك نامه ی پر از دلیل و منطق می تواند روح تشنه ی مرا سیراب كند ؟ و آیا اگر تو به جای من بودی با این شدت دوست می داشتی چنین خواهشی از طرف نمی كردی .
نامه ی تو هر طور باشد برای من خواندنی ست ولی اگر جوابی به محرومیت های روحی من داده باشی تصدیق كن كه خواندنی تر خواهد بود ومن به هنگام مطالعه ی آن احساس خواهم كرد كه تو می توانی همه چیز من باشی و تو می توانی روح سركش و محروم مرا تسلی دهی .
پرویز ... تو اشتباه می كنی ... تو تصور كرده ای من از خواندن نامه ای كه سراپا نصیحت و راهنمایی باشد گریزانم و دلم می خواهد تو فقط نامه ات را به توصیف موی و روی من اختصای دهی . چه فكر باطلی . نه هرگز این طور نیست . تو مقصود مرا درك نكرده ای و من مجبورم از این به بعد هر كلمه ای كهمی نویسم یك صقحه را فقط به معنی كردن آن كلمه اختصاص دهم .
تو هنوز مرا شما خطاب می كنی ... من حرفی ندارم ... و این را به حساب تربیت تو می گذارم ... پرویز دیگر بقیه ی مطالب نامه ی تو جوابی ندارد و من جز این كه رضایت بی پایانم را ز طرز نوشتن نامه ی اخیرت اظهار كنم حرف دیگری ندارم قلمم هم شكسته است . می بینی كه با چه خط بدی برای تو نامه می نویسم ... تقصیر قلم است نه من .
كارت پستال قشنگی را كه برایم فرستاده بودی دریافت كردم از سلیقه ی تو از ذوق تو و از تبریكی كه به من گفته بودی یك دنیا تشكر می كنم پرویز ... چرا نوشته ای كه به وضع فعلی زیاد امیدوار نیستی . مگر به من و عشق من اعتماد نداری و نمی توانی باور كنی كه من به خاطر تو حاضرم از همه چیز چشم بپوشم و سعادت زندگی در كنار تو را به دنیایی ترجیح می دهم و غیر ممكن است زندگیم را جز با تو با دیگیر پیوند دهم . به آینده امیدوار باش و همیشه به خاطر خوشبختی كه انتظار ما را می كشد فعالیت كن مطمئن باش ما در كنار یك دیگر زندگی خیلی خوب خیلی ساده خیلی قشنگ خیلی شیك خیلی بدیع خیلی ارزان و خیلی ( متنوع ) خواهیم داشت پرویز افسوس كه ریاضی دان نیستم اگر نه از فرمول انتهای نامه ی تو غلط می گرفتم به عقیده ی من بهتر بود نامه ات را با یك بسم الله الرحمن الرحیم شروع می كردی تا در میان ابتدا و انتهای آن تناسبی برقرار باشد .
پرویز... من آن شب یك ساعت به تو سفارش كردم كه اسمت را روی پاكت ننویس آن وقت تو با آن اسم كذایی و آن خطی كه كاملا معلوم بود كه خط توست وهمه هم فهمیدند نزدیك بود آبروی مرا ببری این دفعه برای كاغذ تو یك پاكت خودم نوشتم و فرستادم اسم تو جواد شریعتی است ولی فراموش نكن كهاین اسم مستعار فقط به پاكت تعلق دارد نه به كاغذ آن و تو دیگر احتیاج نداری زیر نامه ات را هم اسم مستعار بگذاری اسم خودت را بنویس من اسم خودت را بیشتر دوست دارم پاكت را حتما سفارشی كن چوناگر این كار را نكنی حتم دارم كه این دفعه مامانم پاكت را باز كند و آن وقت نتیجه را خودت حدس بزن
پرویز ... سیروس به من می گفت كه به تو بگویم اگر میل داشته باشی می توانی نامه هایت را شخصا به اداره ی ترقی ببری و به دست او بدهی و نامه های مرا از او دریافت داری به عقیده ی من این طریق خیلی خوب است چون گذشته از این كه خطری ندارد بین تو و سیروس هم صمیمیتی و رفاقتی ایجاد می شود كه بی فایده نیست . عقیده ی تو را نمی دانم ولی اگر این روش را نمی پسندی حتما باید نامه ات را سفارشی كنی فراموش نكن ... اسمت هم جواد شریعتی است .
پرویز ... خیلی نوشتم دیگر خسته شدم ولی یك موضوع كوچك مانده و آن این است كه می خواهم از فرمول ریاضی تو استفاده كنم و نامه ام را با آن به پایان برسانم ( بدت نیاد وزیاد هم به خودت مغرور نشوی و نگویی كه من چه قدر ریاضی دان ماهری هستم ) من به موقعش از تو خیلی ماهرتر می شوم و می توانم ادعا كنم كه تو در آن موقع نمی توانی بین من و خانم دبیرمان تفاوتی قائل شوی
پرویز من تو را .... برابر دنیا دوست دارم و ... برابر كرات سماوی می پرستم و ستایش می كنم
خداحافظ تو
فروغ
21/4/1329

دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:08 1387/02/30
11
قبل از ازداوج (11)
پنجشنبه 5 مرداد
پرویز محبوب من
مطالبی را كه در این نامه می خواهم برای تو بنویسم چیزهای تازه ای نیستند و علت تكرار آن ها فقط موقعیت مناسبی است كه اكنون برای ما پیش آمده یعنی موافقت پدرم بدون هیچ قید و شرطی شاید بپرسی چه طور شد كه یك مرتبه پدرم تغییر عقیده داد ؟ این خود فصل جداگانه ای است كه بعد ها اگر فرصت كردم برایت شرح می دهم .
پرویز... من كه به سهم خودم خیلی خوشحالم بزرگ ترین آرزوی من فقط این بود كه در كنار تو یك زندگی سعادتمندی داشته باشم . برای تو همسری وفادار باشم . وسایل راحتی و خوشبختی تو را فراهم سازم . تو اگر پیش من بودی و از همه افكار من آگاه می شدی و اگر نقشه هایی را كه برای زندگی آتیه ام كشیده ام برای تو شرح می دادم . آن وقت می توانستی باور كنی كه تا چه اندازه در زندگز من نفوذ كرده ای و چه قدر بر روح و نگرش من ملسط شده ای .
با این وصف چه طور می خواهی خوشحال نباشم . فكر این كه به زودی به آرزوهای بزرگ خودم خواهم رسید فكر این كه در كنار تو زندگی خواهم كرد فكر این كه با تو و به كمك تو نقشه هایی را كه برای زندگیمان كشیده ام اجرا می كنیم . خود به تنهایی برای من شیرین و مسرت بخش است
پرویز ... اما تو خیلی كمتر از من در این باره فكر می كنی و یقین دارم آن قدر كه من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداری
می دانم كه الآن می پرسی ( چرا ؟ ) به علت این كه انسان وقتی كسی را حقیقتا دوست داشت در راه رسیدن به او از هیچ چیز دریغ نمی كند و با همه ی نیرو و توانایی خود در راه مقصود پیش می رود . حتما باز هم می پرسی ( مگر من چه كرده ام ؟ )
بسیار خوب ... تو بدون هیچ دلیل و جهتی گفته ای كه با پیشنهادات مادرم مخالفی در صورتی كه این پیشنهاد نه برای تو ضرری دارد نه برای من منفعتی . درست است كه این پیشنهاد تا اندازه ای مضحك و بدون نتیجه است . من هم با عقیده ی تو موافقم من هم بارها به مادرم تذكر داده ام كه به جای این شرایط بی فایده سعادت مرا در نظر بگیرند و مطمئن باشند كه هرگز این پیشنهاد نمی تواند ضامن سعادت و خوشبختی كسی باشد ولی مادر من به هیچ قیمتی حاضر نیست از عقیده ی خودش دست بردارد ( و بیشتر علت این پافشاری شكستی است كه او در زندگی زناشویی خورده و همین شكست او را نسبت به همه ی مردها بدبین ساخته و ناچار می خواهد آتیه ی دخترش را تامین كند . چاره چیست ) ولی از طرف دیگر همان طور كه این پیشنهاد نمی تواند برای آینده ی من مفید واقع شود برای تو هم قبول آن ضرری ندارد یعنی تو اگر به عشق و محبت خودت اطمینان داشته باشی هزاران هزار پیشنهاد دیگر را هم در این باب خواهی پذیرفت و هرگز ترس و واهمه ای از قبول آن به دل تو راه نخواهد یافت
دیگران این مخالفت تو را طوری تعبیر می كنند كه به عقیده ی من زیاد مقرون به حقیقت نیست آنها می گویند كه تو با این مخالفت ثابت می كنی كه به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطمینانی نداری . می ترسی . می ترسی یك روز گذشته ها را فراموش كنی و از روشی پیروی نمایی كه امروز پدر من از آ“ پیروی می كند و آن وقت مجبور شوی به این شرط عمل نمایی .
( سیاست ممنوع )
ولی از نظر خود من
خود من هم همان طور كه گفتم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم وعلت مخالفت من هم این است كه عقیده دارم عشق حقیقی یعنی عشقی كه از هوس های پلید و كثیف دور و مجزا باشد هرگز از بین نمی رود مخصوصا اگر دو همسر در حفظ این عشق كوشا باشند . پس با این وصف اینپیشنهاد نه تنها فایده ای ندارد بلكه دلیل مثبتی است بر این كه مادر من به تو اعتماد ندارد و از آینده می ترسد به این جهت من هم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم .
ولی پرویز ... تو نباید از این چیزها ترسی داشته باشی این قدر در عقیده ی خودت مصرو پابرجا نباش آن هم در چنین وقعیتی كه ما حتی اگر نتوانیم تو باید حالا حداكثر استفاده را ببری از طرف دیگر من باید به تو اعتماد داشته باشم من می خواهم یك عمر با تو زندگی كنم .
اگر این پیشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتی اعتراض كنی ولی وقتی من به تو بیش از اندازه اعتماد و اطمینان دارم و وقتی من سعادت زندگی در كنار تو را به همه چیز ترجیح می دهم دیگر مخالفت مرا دوستداشته باشی به خاطر من هم شده این پیشنهاد را می پذیری
پرویز محبوبم
حالا دیگر با این وضعی كه پیش آمده موقعی ست كه تو باید فعالیت كنی لابد بدیعه خانم همه چیز را برای تو تعریف كرده و دیگر احتیاجی به تكرار آن نیست فقط من می خواهم به تو بگویم كه اگر این فرصت را از دست بدهیم دیگر هرگز نمی توانیم موافقت پدرم را جلب نمتییم زیرا او گفته است یا این كه حالا این موضوع عملی شود یا من و تو باید از یك دیگر چشم بپوشیم و تصدیق كن كه قسمت دوم غیر قابل تحمل است و من هرگز نمی توانم قسمت دوم ا بپذیرم
خیلی میل دارم تو را ببینم و شخصا با تو صحبت كنم اگر روز شنبه وقت پیدا كردم برای تو تلفن می كنم
راستی پرویز تو چرا این قدر پشت تلفن آهسته صحبت می كنی اصلا صدا به گوش من نمی رسد و من ناچارم در مقابل حرف های تو سكوت كنم و این هم خیلی بد است
دیگر حرفی ندارم
جز این كه یك بار دیگر بنویسم تو را بیش از همه ی دنیا دوست دارم و می پرستم
خداحافظ تو فروغ
پنجشنبه 5/5/1329
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:08 1387/02/30
12
قبل از ازدواج (12)
دوشنبه 9/5/1329
پرویز ... همسر محبوبم
فكر می كنم حالا دیگر این اجازه را دارم كه تو را همسرم خطاب كنم . زیرا تو اگر بخواهی می توانی بعد از این و برای همیشه همسر محبوب من باشی .
نامه های تو را دیروز دریاف كردم و باور كن بعد از خواندن آنها مخصوصا مطالبی كه در پشت آن كارت پستال قشنگ نوشته بودی ، به طوری یأس و غم به روح من چیره شد كه تصمیم گرفته بودم بعد از این همه بی وفایی تو و سنگدلی مادرم خودم را نابود سازم .
ولی باز هم خیال تو ،‌ خیال زندگی با تو ، خیال سعادتی كه در آغوش تو می توانم به دستبیاورم مرا وادار كرد به نزد پدرم بروم و همه چیز را برای او تعریف كنم .
پرویز ... من در آن وقت از فرط هیجان و تأثر ، از شدت یأس و نا امیدی می گریستم و باور كن همینگریه ی من بود كه زندگیم را تا اندازه ای نجات داد .
به خدا و به آنچه كه در نزد تو عزیز و مقدس است سوگند یاد می كنم كه دیوانه وار دوستت دارم و پیش از این كه تو بخواهی مرا ترك كنی ، من هم خود را از قید این زندگی سراسر رنج و ناكامی آزاد خواهم كرد ، زیرا زندگی بدون تو برای من ارزشی ندارد .
پرویز ... بعد از آن كه همه چیز را برای پدرم تعریف كردم و علت مخالفت تو را با آن شروط همان طور كه خودت نوشته بودی شرح دادم ،‌ پدرم گفت كه ( از این حیث كاملا خیالت آسوده باشد ،‌ من تو را خودم می خواهم شوهر بدهم و هیچ كس نمی تواند در كارهای من دخالت كند . من خودم با این شروط مخالفم ، به پرویز بگو بیاید پیش من تا با او صحبت كنم )
پرویز ... این عین گفته های اوست ، ولی در عوض به من حرفی زد كه ناچارم آن را برای تو بنویسم ، ببین پرویز پدرم گفت ( درست است كه اینشروط بی معنی و نابجاست ولی انسان به وسیله ی آن خوب می تواند میزان محبت طرف را بسنجد ) یعنی اگر كسی حقیقتا دوست بدارد ، در راه رسیدن بهمحبوبش نه تنها از مال و مذهب و مرام و عقیده و ایمان و خانواده می گذرد بلكه اگر جانش را هم بخواهند به رایگان می دهد .
با این حرفها كاری ندارم . بعد ها كه رسما زنو شوهر شدیم آن قدر وقت خواهم داشت تا تلافی همه ی این بی مهری ها و رنج ها و غم هایی را كه به من داده ای سرت در بیاورم .
از جانب شرط ها خیالت راحت باشد ، ولی در عوض پدرم یك شرط خیلی كوچك با تو خواهد كرد كه فقط منظورشاز پیشنهاد آن این است ( علاج واقعه قبل از وقوع باید كرد ) و من متن آن را در اینجا برایت می نویسم تا زیاد بی خبر نباشی .
( اگرتو روزی روزگاری گذشته ها را فراموش كردی و خواستی تغییر ذائقه بدهی و در زندگیت تنوعی ایجاد نمایی یعنی همسر دیگری اختیار كنی در آن موقع من حق داشته باشم از تو طلاق بگیرم . والسلام و نامه تمام ) و مطمئنم كه من و تو هرگز بعد ها احتیاج نخواهیم داشت كه از فواید و مضرات این شرط برخوردار شویم ، زیرا من تو را دوست می دارم و به زندگی آتیه ام كاملا خوشبین و علاقه مندم و معتقدم زن باید پوهرش را حفظ كند واو را برای خود نگه دارد . زن اگر مدبر ، نجیب ،‌ باوفا ،‌ مهربان و خانه دار باشد ،‌ هرگز شوهرش او را ترك نخواهد كرد ،‌ ولی برعكس اگر لیاقت نداشته باشد و نتواند آرزوها و تمایلات شوهرش را برآورده كند ، ناچار مردم هم از زن و خانه فراری می شود و در اینجا تمام تقصیرها به گردن زن است .
( و اما راجع به مهر )
اولا باید به تو بگویم كه مهر مقداری نیست كه تو بخواهی نقدا آن را بپردازی ، یعنی بستگی به استطاعت مالی تو ندارد و در ثانی در مقابل این همه مهربانی و لطفی كه پدر من نسبت به تو ابراز می دارد ، اگر تو بخواهی بگویی نه ، مقدار مهر را هم تنزل بدهید ، نهایت بی انصافی را كرده ای و باید به تو بگویم آقای سیروس خان به مراتب وضع زندگیش از تو بدتر و كیسه اش خالی تر است . فقط چیزی كه هست ( تو مو می بینی و من پیچش مو ) یعنی شما ظاهر را می بینید و از باطن خبر ندارید . ولی او با آن كه استطاعت مالی نداشت ، به خاطر پوران همه ی آن چیزهایی را كه به او پیشنهاد كردند پذیرفت .
گذشته از اینها وقتی پدرم می گوید من هیچ چیز نمی خواهم و در عوض به دخترم هم چیزی نمی دهم ، لزومی ندارد شما قیمت آینه و شمعدان و انگشتر را پشت قباله ثبت كنید .
اما به عوض همه ی اینها مقدار مهر را همان مقداری قرار داده اند كه برای پوران قرار دادند و من در اینجا باید بگویم پدر و مادر من در تعیین این مقدار بیشتر از من صلاحیت دارند و تو می توانی در این خصوص اگر ناراضی هستی با پدرم مذاكره كنی .
دیگر چیزی كه باقی می ماند موضوع طرز برگزاری عقد است كه همان طور كه شما میل دارید باید خیلی بی سر و صدا و در یك محیط عادی مثل یك مجلس نامزدی برگزار شود و این كاملا مطابق میل شماست . شما از حیث مخارج زیاد ناراحت نباشید . من همیشه مطابق در آمدی كه دارم خرج می كنم و هرگز حاضر نیستم بیش از نچه كه شما می توانید خرج بنمایم ، با این ترتیب همه موافقند ، پس دیگر از هیچ جهت جای نگرانی باقی نمی ماند .
حال شما اگر حقیقتا مرا دوست می دارید می توانید اقدام كنید و سعادت مرا به من بازگردانید .
پرویز... نمی دانم چرا بی اختیار تو را شما خطاب كردم ،‌شاید از جهت احترامی ست كه می خواهم به شوهر آینده ام بگذارم !!!
ولی باید بگویم كه ( تو ) به قلب من نزدیك تر است .
پرویز ... من دیگر حرفی ندارم ، همه چیز را برای تو نوشتم و تا آنجا كه می توانستم و قادر بودم در رفع موانع و مشكلات كوشش كردم ، چون دوستت داشتم ، چون پرستشت می كردم ،‌ ولی تو ... حالا كاملا آزاد هستی و من هم مثل تو هیچ وقت از كسی سلب آزادی نمی كنم ، می توانی هر كه را كه می خواهی دوست بداری و با هر كه مایلی ازدواج كنی .
تو می توانی در این تهران بزرگ هزاران دختر بهتر و زیباتر از من بیابی و در آغوش آنها نه تنها من بلكه همه ی رنج ها و غم هایی را كه مدت چهار ماه به من داده ای فراموش كنی ،‌ ولی مطمئن باش هیچ كدام از آنها تو را به اندازه ی من دوست نخواهد داشت و سعادتی را كهمن می توانم ببخشم تو در كنار هیچ یك از آنان حس نخواهی كرد . من در راه رسیدن به تو كه هدف عالی زندگی من بودی تا این حد كوشش و مجاهدت كردم . حال تو هم اگر مرا حقیقتا دوست می داری بیش از این موضوع را سرسری نمی گیری و به آمال و آرزوهای من بی رحمانه پشت پا نمی زنی و وسایل نابودی و مرگ مرا فراهم نمی سازی ، من تو را دوست دارم ،‌ خیلی هم دوست دارم . نمی توانم فراموشت كنم . قادر نیستم بی تو به زندگی ادامه دهم ،‌ولی تو می توانی به من عمر و سعادت عطا كنی . تو می توانی حیات مرا پر از سرور و شادمانی سازی ،‌ تو می توانی همسر من باشی و تو می توانی مرا و زندگانی سراسر حرمان وناكامی مرا كه در شرف نابودی ست نجات دهی . تو می توانی مرا دوست داشته باشی .
ولی نمی خواهی ، چرا ؟ ... نمی دانم چرا ...
اگر می خواستی می آمدی و ...........
من آنچه را كه می خواستم برای تو نوشتم و حال تو را واگذار به عشقی می كنم كه نسبت به من ابراز می داری . تا این عشق چه حد و تا چه اندازه در وجود تو نفوذ كرده باشد ... آن را هم نمی دانم .
پرویز .... نوشته بودی ( حاضرم در راه حفظ تو همه گونه فداكاری كنم ) نه پرویز من احتیاجی به فداكاری تو ندارم . تو زنده باش و به خاطر كسانی كه دوستت می دارند زندگی كن ولی ... گل خودت را حفظ نما و مخواه كه این گل ناشكفته پژمرده شود .
مطمئن باش وقتی پژمرد تو پشیمان خواهی شد .
پرویز این آخرین حرف من است . تو را مجبور نمی كنم ، تو آزادی خیلی هم آزادی ، اگر مرا دوست نداری اگر نمی خواهی با من زندگی كنی من هم اصراری ندارم ،‌ مثلی است معروف كه می گویند ( برای كسی بمیر كه برایت تب كند )
من تا این درجه می توانستم به تو كمك كنم و كردم . من تا آنجا كه قادر بودم به تنهایی در راه رسیدن به هدف و مقصودم یعنی تو كوشش كردم . حال وقتی تو را نسبت به خود بی اعتنا و نسبت به زحماتی كه كشیده ام حق ناشناس می بینم ، بیش از این در مقابل تو نمی توانم پایداری كنم . من هم شخصیتی دارم و به شخصیت خودم فوق العاده علاقه مندم و هرگز حاضر نیستم آن را از دست بدهم . من تا این حد حاضر شدم خودم را در مقابل تو كوچك و بیچاره نمایم . یعنی این عشق تو بود كه مرا وادار می كرد از همه چیز حتی از شخصیت خودم هم بگذرم .
ولی بیش از این نمی توانم و شئونات و حیثیات خانوادگی من به من اجازه نمی دهد باز هم به تو اصرار كنم ، نه
تو اگر مرا دوست داشته باشی می آیی و هر دو در كنار هم زندگانی نوینی را آغاز می كنیم ولی اگر نه نمی خواهی و مایل نیستی می توانی صریحا بگویی و من جز اینكه با یك دنیا حسرت و ناكامی از تو چشم بپوشم و بعد یك عمر سراسر رنج و بدبختی را به احترام تو با تنهایی به سر آورم و در تمام آن مدت سعادت تو و همسر آینده ات را از خدا بخواهم و طلب كنم كار دیگری ندارم . پرویز اگر می توانی مرا فراموش كنی ، فراموش كن . اگر قادر هستی بی رحمانه آمال و آرزوهای مرا لگدمال سازی ، مرا فراموش كن . اگر نمی توانی و حاضر نیستی در مقابل این همه سعی و كوشش من پاداشی بدهی ، باز هم مرا ترك كن.
من نه تنها به تو اعتراض نمی كنم بلكه به خودم این حق را نمی دهم كه اصلا بگویم چرا ؟ چرا ؟ چون من را دوست نداری .
پرویز دیگر قادر نیستم برای تو چیزی بنویسم . گذشته از اینكه دستم درد گرفته یك پرده اشك هم جلوی یددگانم را پوشانیده است . افسوس كه اگر تو نخواهی دیگر ایندست قادر نخواهید بود تا در میان دست تو جای گیرد و همه ی درد خود را فراموش كند .
و این دیده هرگز با آن همه امید و آرزو به دیدگان تو دوخته نخواهد شد و در نگاه تومستی یك عمر ... یك عمر پر از سرر و شادمانی را نخواهد یافت.
می دانم كه خیلی بدبختم . اگر نتوانستم بعد از تو زندگی كنم و مرگ را ترجیح دادم تو هرگز ملامتم نكنی . زیرا وقتی انسان مایه ی زندگیش را از دست داد ، ناچار است بمیرد . زندگی بی وجود تو برای من ارزشی ندارد وقتی مردم راحت می شوم خیلی راحت . نه از بی وفایی تو رنج می برم و نه از سنگدلی مادرم . و تو در آن صورت هرگز نخواهی توانست با نامه های غم انگیز خودت یك مشت گوشت و استخوان بی جان را بی رحمانه آزار دهی . بله پرویز وقتی تو هم مرا ترك كردی من می میرم .
بالاتر از سیاهی رنگی نیست .
خداحافظ تو یا فقط برای امروز یا برای همیشه آن هم بستگی كامل به تصمیم تو دارد
فروغ
من به وسیله ی تلفن از تصمیم شما آگاه می شوم . روز پنجشنبه به شما تلفن می كنم .
فروغ 9/5/1329

دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:09 1387/02/30
13
قبل از ازدواج (13)
پرویز...
به خدا اگر امروز نامه ی تو به دست من نمی رسید دیگر با تو قهر می كردم دو هفته ا نتظار شوخی نیست آن هم برای من كه بزرگ ترین دلخوش ام خواندن نامه های توست اما بالاخره خدا رحم كرد و نامه ی خیلی شیرین و یك كمی تلخ تو امروز به دست من رسید پرویز به خدا تو خیلی مرا اذیت می كنی می دانی من تصمیم گرفته بودم اصلا دیگر به گذشته فكر نكنم اگر نه من هم بلدم از تو گله كنم و من هم می توانم اشتباهاتی را كه تو مرتكب شده ای شرح دهم و یك قدری قانعت كنم ولی تو ... نمی دانم چه بگویم
اول از همه باید موضوع نمه ا برایت روشن كنم پرویز گفته ی تو درست است من هم مقصودم همین بود راست است من به تو گفتم مجبورم كردند ولی تو نمی دانی به چه ترتیب آخر پرویز عزیز من مجبور كردن تنها این نیست كه یك كارد دست بگیرند و سر مرا دم باغچه بگذارند و بگویند یا بنویس یا سرت را می بریم ته گاهی اوقات با تحریك احساسات و پرورش غرور صدمه دیده و در هم شكسته انسان را وادار به ارتكاب اعمالی می كنند كه نه تنها راضی نیست بلكه در حین ارتكاب هم نمی تواند بفهمد كه چه می كند من هم گرفتار یك چنین وضعی شده بودم و آنها بعد از این كه با سرزنش بدگویی مذمت احساسات مرا به حد كافی تحریك كردند آن وقت من هم تحت تاثیر احساساتی كه آنها برانگیخته بودند به نوشتن آن نامه مبادرت نمودم و در حقیقت مجبورم كردند من از دست احساسات و در زیر فشار هیجانات روحی به این وسیله فرار كردم در حالی كه ابدا راضی نبودم و این یك عمل اختیاری نبود یعنی در آن ساعت عقل بر اعمال من حكومت نمی كرد و كاری هم كه از روی بی عقلی انجام داده شود نمی تواند برای كسی مدرك دروغگویی و تظاهر باشد یك بار دیگر هم به تو گفتم پرویز به خدا دروغ نمی گویم من بلافاصله بعد از نوشتن آن نامه و فرستادن آن نامه به قدری پشیمان شده بودم كه می خواستم به پستخانه بروم و نامه را بگیرم و چون دیدم این عمل غیر ممكن است تصمیم گرفتم برای تو تلفن كنم و خواهش كنم آن نامه را نخوانده برای من پس بفرستی و حتی دو سه بار هم به عزم تلفن كردن از منزل بیرون آمدم ولی چون وقت كم بود و در هر بار هم برای تلفن كردن به تو باید یك ساعت معطل شوم نشد كه نشد و نتیجه را هم كه خودت می دانی این موضوع نامه پس همان طور كه خودت نوشته ای مرا مجبور نكردند یعنی مستقیما مجبور نكردند بلكه با تحریك احساسات من مرا وادار كردند كه اشتباهی مرتكب شوم یك بار هم از تو خواهش كردم این موضوع رافراموش كنی و تو مثل این كه یادت رفته باز هم از این نامه ی جهنمی من صحبت می كنی من از این به بعد حاضر نیستم حتی یك دقیقه از وقتم را به شنیدن هر چه مربوط به این نامه است اختصاص دهم . همین و بس . ( و اما راجع به وعده ی سرخرمنی ) اولا این لقبی كه تو به این وعده عطا كردی زیاد برازنده و مقرون به حقیقت نیست چون این وعده صحیح و درست و پابرجاست تا موقعی كه تو وضع مالیت را اندكی مرتب كنی و بتوانی پول جمع كنی پرویز با وجود اینكه می دانم زیاد برای حرف های من ارزش قایل نیستی باز هم می گویم كه مامانم دیگر مخالفتی ندارد و موضوع شرط ها را كنار گذاشته ( آن هم به خاطر من ) پس تو از این حیث نگران نباش تقریبا همه مواففق اند این هم گزارش من می خواهی باور كن می خواهی باور نكن من فقط می گویم كه بعد ها نگویی چرا به من نگفتی پرویز عزیزم یك دفعه به تو گفتم كه برای موفق شدن احتیاج به پول داری اگر من خودم یك قدری بزرگ تر بودم و به سن قانونی رسیده بودم این مشكل را هم به نفع تو حل می كردم ولی افسوس كه دیگر در اینجا اختیار از من سلب میشود و در حقیقت این بندها و قیودات خانوادگی برای من مشكلی بزرگ و مانع پیشرفت كار من اند من به خاطر این كه تو فرصت بیشتری داشته باشی و بهتر بتوانی فعالیت كنی مدت چهار ماه را به شش ماه یعنی تا بهار سال آینده تمدید می كنم این موضوع را با پدرم هم در میان گذاشته ام و او موافق است پرویز تو اگر ماهی 150 تومان هم ذخیره كنی بعد ازگذشتن شش ماه 900 تومان پول خواهی داشت من فكر نمی كنم تو به غیر از خرج لباس و خرج های جزیی دیگر خرجی داشته باشی پس به آسانی می توانی ماهی 150 تومان از حقوقت كنار بگذاری و به علاوه وقتی انسان اراده و پشتكار داشته باشد 9 ماه نه یك ماه هم می تواند آنچه را كه اراده كرده است به دست بیاورد من به تو گفته بودم كه به بیش از 500 تومان احتیاجی نیست ولی تو بین این دو هر مقداری را كه می خواهی ذخیره كن چون لازم است من هم مثل تو با تشریفات با جشن با تجملات و از این قبیل چیزها مخالفم و آن را در صورتی شایسته می دانم كه شوهرم پولدار و ثروتمند باشد ولی وقتی می بینم تو هنوز آن قدرها استطاعت مالی نداری كه بتوانی مثلا جشن مفصلی بگیری نه تنها راضی نمی شوم بلكه حتی الامكان سعی می كنم باری از دوش تو بردارم و از اسراف و زیاده روی جلوگیری كنم پس تو هیچ وقت نباید از این حیث ناراحت باشی و به مقداری كه من تعیین كرده ام اعتراض كنی چون من همه ی حساب ها را كرده و تا آنجا كه توانسته ام موضوع را به نفع تو خاتمه داده ام بدیش اینجاست كه پدر و مادر من به این چزها خیلی اهمیت می دهند و مثلا وقتی پدر من به تو می گوید من با تشریفات مخالفم مقصودش این نیست كه اصلا جشنی گرفته نشود من او را از تو بهتر می شناسم او تشریفات را ایت می داند كهمثلا در كافه جشنی بگیرند و هزار ها تومان خرج كنند و با این مخالف است نه با جشنی كه در منزل گرفته می شود و عدم آن را اهانتی به حیثیات وشئونات خانوادگی خود می داند و این كه به تو پیشنهاد كرد صبر كنی مقصود اصلی اش این بوده است كه تو بتوانی پولی جمع كنی و جشن مختصری بگیری ببین پرویز به عقیده ی من انسان با كنمترین مقدار می تواند بهترین كارها را انجام دهد و بهترین چیزها را فراهم كند به شرطی كه اندكی سلیقه و یك قدری حس مجلسی ترتیب بدهم كه همه تعریفش را بكنند و به همه خوش بگذرد تا تو ه عقیده ای داشته باشی ولی من همان طور كه گفتم زیاد به این چیزها پایبند نیستم و فقط می خواهم رضایت پدر و مادرم را فراهم كرده باشم من سعی می كنم آن قدر خرج كنم كه تو استطاعت داشته باشی و تو نباید هرگز از این بابت ناراحت شوی تو به من بگو چه قدر می توانی برای این منظور خرج كنی تا من هم یك قدری فكر كنم و راه حل را گیر بیاورم و اما حالا برویم سر گله ها و شكایت ها ...
پرویزم تو همیشه سعی می كنی از من گله كنی تا اندازه ای هم حق داری و من هم اعتراف می كنم كه گاهی اوقات مرتكب اشتباهاتی می شوم ولی باید این را هم به خاطر داشته باشی كه فروغ پیغمبر نیست ویك انسان ساده و عادی غیر ممكن است در زندگی مرتكب خطاو اشتباهاتی نشود ولی باور كن پرویز من هیچ وقت نمی خواسته ام به تو دروغ بگویم و بر خلاف آنچه كه گفتم رفتار كنم مخصوصا نسبت به تو اصلا من اگر بخواهم به تو دروغ بگویم ناراحت می شوم چون تو را دوست دارم تو را همسر آینده و شریك طندگیم می دانم و بنابراین اگر به تو دروغ بگویم مثل این است كه خودم را گول زده ام زیرا چون تو شریك زندگانی من هستی بین من و تو كوچك ترین پرده و حایلی نباید وجود داشته باشد و ما باید نسبت به هم فوق العاده صمیمی و مهربان باشیم پس این گناه وخیانت بزرگی محسوب می شود اگر من به تو دروغ بگویم و یا موضوعی را از تو پنهان كنم درست است من حرف هایی زده ام كه بعد ها بر خلاف آن عمل كرده ام ولی به خدا پرویز تقصیر من نیست انسان گاهی اوقات در موقعیتی قرار می گیرد كه مجبور می شود بر خلاف میل و رضایت قبلی اش حرف هایی بزند و یا اشتباهی مرتكب شود اما تو مثل این كه تنها به قاضی رفته ای و كارها و حرف های خودت را فراموش كرده ای من از تو یك گله ی بزرگ و خیلی هم بزرگ دارم تصمیم گرفته بودم آن را هرگز به تونگویم ولی تو مرا وادار می كنی حالا كه این طور است از لج تو من هم می گویم اما زیاد عصبانی نشو درست فكر كن بعد جواب مرا بده
آخرین باری را كه به خانه ی ما آمدی به یاد داری تو در آن شب خیلی حرف ها زدی كه زیاد به مذاق من خوشگوار نبود ولی وقتی كه می خواست یبروی یك حرف عجیبی زدی كه به خدا اگر تو را دوست نداشتم و اگر برای تو ارزش و اهمیتی قایل نبودم همان جا تلافی می كردم دلیل و علت آن را از تو نخواستم اما من چیزی نگفتم فقط به خاطر تو و بعد هم سعی كردم این موضوع را فراموش كنم و كمتر به آن بیندیشم حتما الان از خودت می پرسی چرا مگر من چه حرفی زده ام ؟ یادت رفته حق هم داری فراموش كنی برای این كه حرف های بد كمتر در خاطر انسان می ماند خودت را حاضر كن الان می گویم یك دو سه ( مواظب باش ) « تو گفتی : فروغ من دیگر ( حاضر نیستم ) قیمت آینه و شمعدان را پشت قباله بیندازم و مهر را هم فقط ( به خاطر تو ) بالا بردم » به خدا من نمی فهمم مقصود تو از گفتن این حرف ها چیست تو اگر مرا دوست داری چرا با كمال میل و رضایت قبول نمی نی و اگر دوست نداری چه لزومی دارد بعد از آن همه گفت و گو تنها به خاطر من قبول كنی در صورتی كه اگر تو مرا دوست نداشته باشی منهم در نزد تو خاطری نخواهم داشت پس چه ! آیا تو خواسته ای به من ترحم كنی و به احترام عشق من به این عمل دست زده ای ؟ و آیا این كلمه ی به خاطر تو معنی ترحم را بیشتر نمی دهد تا عشق ؟ به خدا وقتی به این چیزها فكر می كنم وقتی این حرف های عجیب تو را به خاطر می آورم نه تنها از زندگی بلكه از خودم كه این قدر پست و بیچاره شده ام متنفر می شوم تو خیال می كنی كه من احتیاجی به ترحم دارم نه هرگز هرگز . من این عشق دیوانه و سركش را در قلبم خفه می كنم . من از این همه امید و آرزو چشم می پوشم من سعی می كنم حتی اگر به قیمت زندگیم هم تمام شود تو را و عشق تو را فراموش كنم ولی هرگز راضی نمی شوم كسی از راه ترحم با من ازدواج كند چرا ؟ چرا ؟ مگر من چه گناهی مرتكب شده ام و كدام لكه ی ننگ بر دامانم نشسته است ؟ اگر من خوب و مهربانم اگر می توانم تو را خوشبخت كنم اگر می توانم برای تو همسری مطیع و باوفا باشم اگر تو مرا دوست داری و اگر من صاحب صفاتی هستم كه یك دختر نجیب و برجسته می تواند داشته باشد پس چرا حاضر نیستی مثلا مهر مرا با كمال میل 10000 تومان كنی و آن را با اكراه قبول می كنی چرا مگر در این معامله زیان می كنی و مگر در بهای آنچه كه می دهی همسری به دست نمی آوری كه یك عمر باعث خوشبختی و سعادتت خواهد شد و یك عمر به خاطر آسایش تو زحمت خواهد كشید آیا اگر تو تمام دنیا را هم به پای او بریزی زیان دیده ای ؟
ولی اگر نه من بد هستم من لیاقت همسری شخصی چون تو را ندارم من نمی توانم تو را خوشبخت كنم تو مرا دوستنداری پس چرا حاضر می شوی و تازه می گویی به اطر تو نه نگو اگر این طور است نمی خواهم دیگر این كلمه را تكرار كنی اگر من خاطری داشتم مزدی نداشت بعد از آن همه گفتگو و چانه زدن تازه نرخ مرا معین كنی و بپذیری انسان بلا را كه به جان نمی خرد پس چه كسی تو را وادار كرده است كه به این عمل مبادرت ورزی و رضایت دهی مگر نه این كه تو خواسته ای به من رحم كنی در صورتی كه اگر این طور باشد من هرگز راضی و خشنود نخواهم بود به خدا این چیزها آدم را دیوانه می كند اگر تو از من اطمینان داری و اگر می دانی كه من می توانم یك عمر با تو زندگی كنم پس قباله و مهر و هزار چیز دیگر یعنی چه آیا این چیزها می تواند در زندگی ما تأثیر داشته باشد و آیا اگر مهر من 10000 نه صد هزار تومان باشد من هرگز آن را از تو مطالبه خواهم كرد تو تصور می كنی من آن قدر پست فطرت و دنی طبع هستم كه به پولی كه تو در بهای من می پردازی چشم داشته باشم و بخواهم روزی قباله ام را علیه تو و به نفع خودم به كار برم نه من این طور نیتسم و این بندها و قیودات خانوادگی ست كه مرا وادار مرده است به این چیزها اهمیت بدهم . بزرگ ترین هدیه ای كه همسر من می تواند به من تقدیم كند روح اوست اخلاق اوست نجابت اوست نجابت و شرافت اوست بلندی طبع و استقلال فكر اوست من می خواهم چه كنم و چه نفعی به حال من می تواند داشته باشد یك قباله من خودم را بالاتر و بزرگ تر از آن می دانم كه به این چیزها خودم را دلخوش كنم و به این قیود پابند باشم نه تو نگو به خاطر من این حرف مرا آتش می زند من در این یك كمه ی كوچك به قدر یك دنیا معنی می بینم مثل این كه تو بخواهی یك حیوان بی ارزش را خریداری كنی و برای آن حیوان قیمت زیادی تعیین كرده باشند و تو راضی نباشی و بالاخره الحاح و التماس او تو را راضی كند و او را به همان بهای گزاف خریداری كنی و بعد هم بگویی من این پول را فقط به خاطر تو دادم یعنی ترحم كردم یعنی تو این قدر ارزش نداشتی یعنی تو لایق نبودی ولی من دلم سوخت به تو رحم كردم مطمئن باش اگر ارزشی داشتی به بهای بیشتر و با كمال میل خریداریت می كردم . بله پرویز تو می خواهی با من همین معامله را بكنی تو با این كلمه می خواهی به من بگویی فروغ من به تو رحم كردم دلم سوخت تو ارزشی نداشتی . اگر نه من راضی می شدم و با كمال میل و رضایت و از همان اول قبول می كردم . به خدا دلم می خواهد از شدت تأثر گریه كنم آخر چرا باید این طور باشد من از تو توقع شنیدن چنین سخنانی را ندارم من ‌آن قدر كه به بلندی طبع و نظر مردی اهمیت می دهم به ثروت و شغل و مقام و شخصیت اجتماعی او توجه ندارم چرا تو باید این طور باشی ؟ نمی دانم خدا كند من اشتباه كرده باشم در جای دیگر تو می گویی ( من دیگر حاضر نیستم قیمت آینه و شمعدان را پشت قباله بیندازم ) این باز هم همان معنی را می دهد تو باز هم با این حرف مرا تحقیر كرده ای مرا كوچك و پست كرده ای و باور كن این حرف های تو تاثیر بدی در من می كند نسبت به تو بدبین می شوم اعتمادم از تو سلب می شود آخر چه دلیل دارد و تو چرا این حرف را می زنی ؟ این چیزها در من خیلی تاثیر می كند و من به این جزییات بیش از اندازه توجه دارم . هر چه فكر می كنم دلیل این مخالفت تو را نمی فهمم تو می ترسی قباله زیاد سنگین شود و تو نتوانی به موقع از عهده ی آن بر آیی این كه فكر پچه گانهای است چه طور تو از اول زندگی به فكر روزهای جدایی هستی و می خواهی جاده را صاف كنی به خدا خیلی بد است من خیلی رنج می برم تو تصور می كنی كه ممكن است روزی من و تو هم جدا شویم نهاین غیر عملی است این باور كرددنی نیست و تازه تو تصور می كنی اگر ما در زندگی زناشویی مجبور شویم از هم جدا شویم من به قباله و مهر ... اهمیتی می دهم نه به خدا من فقط برای این كه به تو ثابت كنم چنین فكری ندارم در یك نامه همه چیز را به تو می بخشم زیرا می خواهم خیال تو راحت باشد من پست و كثیف نیستم من حتی فكر این را كه بخواهم یك روز قباله ی خودم را منبع عایدی قرار دهم ننگ می دئانم من از آلودگی به این مادیات گریزانم هدف من در زندگی زناشویی غیر از اینهاست من وقتی شوهرم را دوست بدارم تا آخرین لحظه ی حیات و تا آخرین قطره ی خونم به خاطر او و به خاطر خوشبختی او كوشش خواهم كرد من امروز فقط می خواهم با تو ازدواج كنم زیرا احساس می كنم كه به خوبی می توانم وسایل خوشبختی تو را فراهم سازم من از دسته ی دخترانی نیستم كه منظورم در ازدواج فقط تحصیل ‌آزادی بیشتر و یا مثلا پوشیدن لباس های قشنگ تر و توالت كمردن باشد من این چیزها را ننگ می دانم پستی و رسوایی می دانم . ( آیا فكر می كنی كه من این طور كه به تو معرفی شده ام نباشم و بعد ها تغییر اخلاق بدهم و باعث زحمت تو بشوم نه اینهم قابل قبول نیست زیرا انسان تا به كسی اطمینان ندارد او را برای همسری خود انتخاب نمی كند آیا می خواهی تناسبی بین وضع مادی تو با این چیزها برقرار باشد این هم كه غیر عملی است این چیزها به وضع مادی كسی بستگی ندارد و با شخصیت و مقام اجتماعی خانواده ها مربوط است و علاوه بر این رسم است و باید پیروی شود ) من شخصا به این چیزها عقیده ندارم من شرط ازدواج و سعادت عشق را صد هزار تومان مهر و انداختن قیمت آینه و شمعدان به پشت قباله نمی دانم من كسی نیستم كه به مهر و از این قبیل چیزها چشم داشته باشم و همان طور كه گفتم فقط به خاطر این كه به تو ثابت كنم پست و كوته فكر نیستم حاضرم همه ی آنچه را كه تو در قباله ی من منظور می داری به خودت ببخشم من این چیزها را فقط به خاطر پدر و مادرم و رضایت آنها می گویم آنها به طرز فكر و عقیده ی تو آشنایی ندارند و این مخالفت تو را حمل بر لئامت و خسیسی می كنند مثلا اگر تو فكر می كنی این موفقیت آخریت خیلی عادی بود نه درست است كه بالاخره به نفع تو تمام شد ولی نظر پدرم درباره ی تو تغییر كرد و اگر تعریف های من و دلایل من نبود هنوز هم عقیده داشت كه تو آدم خسیسی هستی ببین پرویزم این موفقیت به چه قیمتی برای تو تمام شد و حالا اگر از اول موافق می كردی آنها به تو خوشبین تر می شدند می دانی من فكر می كنم مخالفت تو با مقدار مهر صحیح بوده و كاملا موافق بودم و چون می دانستم كه این جزو عقاید توست و انسان هم باید از عقیده اش دفاع كند وی این مخالفت دومی زیاد مرا ناراحت كرد درست است كه من خودم به تو پیشنهاد كردم در صورتی كه پدرم به من چیزی نداد تو هم قیمت آینه و شمعدان را پشت قباله نینداز ولی تو چرا پذیرفتی ؟ تو چرا باید قبول كنی ؟
پرویز محبوبم این افكار است كه مرا دیوانه می كند این چیزهاست كه مرا رنج می دهد وقتی فكر می كنم و می خواهم علت مخالفت تو را پیدا كنم و هیچ دلیلی برای آن نمی یابم آن وقت مجبور می شوم به این دلیل متكی شوم كه شاید من آن قدرها ارزش ندارم كه تو به خاطرم به این چیزها راضی شوی شاید نمی توانم نه این طور نیست اگر من و وجود من در نزد تو ارزشی نداشت تو هرگز مرا برای همسری انتخاب نمی كردی و باز هم فكر می كنم حتما این عشق زیاد در تو نفوذ نكرده اگر نه هر وسیله ای بود موفق می شدی و این چیزها را بهانه نمی كردی و برای خودت مانع نمی تراشیدی . و بعد .... دیگر خودت حالت مرا حدس بزن ... حالت انسانی را كه در تنگنای فكر گرفتار شده و می خواهد محبوبش را تبرئه كند و نمی تواند و به ناچار همه ی گناه ها را به گردن خودش می اندازد ... پرویز دیگر گله ی من تمام شد فكر می كنم سر تو هم درد گرفته باشد اما من حالا كه دل پرم را خالی كردم دیگر به این موضوع فكر نمی كنم اما تو باید به من جواب بدهی كه چرا ؟ پرویزم اگر گفتی در بهار سال آینده چه اتفاقی می افتد . در همان روزی كه من و تو برای اولین بار بعد از مدتی یكدیگر را دیدیم من می خواهم روزی كه با تو ازدواج می كنم همان روز باشد تو هم باید موافقت كنی اصلا پرویز زمستان هیچ لطفی ندارد توی سرما و برف و باران كه نمی شود خوش بود و شادمانی كرد من مخصوصا مدت را به شش ماه تمدید كردم كه هم تو فرصت بیشاری برای فعالیت داشته باششی و هم بهار بیاید چون بهار فصل عشق است ( چه بی تربیت شده ام چه حرف هایی می زنم ) ببین شهریوز مهر آبان آذر دی بهمن اسفند فروغ + پرویز = خوشبختی این دیگر حتمی و قطعی است می خواهی باور كن می خواهی باور نكن . آزادی . خدا كند زودتر فروردین برسد تا من تلافی همه ی این گله ها وشكایت ها را سر تو در بیاورم بگو ان شائ الله نامه ام خیلی طولانی شد اما هنوز خیلی چیزها مانده كه به تو نگفته ام و به نصف مطالب نامه ی تو جواب ندادهام این دیگر باشد برای فردا فردا یك نامه ی دیگر ممی نویسم و به بقیه ی گله های تو پاسخ می دهم پرویز به من گفتند تو رتبه گرفته ای حالا خواه راست و خواه دروغ من تبریكم را گفته ام اگر راست است كه هیچی اگر دروغ است تبریك من مال روزی كه این موضوع حقیقت پیدا كرد پرویزم آخر نامه ات یك شكلی نقاشی كرده بودی كه من هر چه فكر كردم از معمای آن سر در نیاوردم آخر این چیست ق - ت به خدا من از این چیزها سرم نمی شود مثل یك فرمول می ماند ولی حل كردنش كار حضرت ... است پ ش كه می دانم یعنی پرویز شاپور ولی از آن دو تا بالایی ها چیزی نفهمیدم راستش رابگو ق ت یعنی چه و مقصودت چیست دیگر یك علامت ضربدر هم میان یكی از صفحه ها كشیده بودی از این هم چیزی نفهمیدم گمان كنم برای من خط و نشان كشیده ای این طور نیست ؟ این را هم برایم بنویس یادت نرود دیگر از این به بعد جواب نامه ام را زودتر بده من شنبه ی گذشته برای تو كاغذ دادم و تو در هفته ی بعد جواب دادی بسیار خوب خیلی تنبلشده ای ... پرویزم دلم می خواهد همیشه به من بگویی فروغم یا فروغ من چون این كلمه به من قوت قلب و اطمینان می دهد و من در هر بار كه آن را بشنوم به یاد می آورم كه مال تو هستم مال تو كه این قدر دوستت دارم دیگر از من گله نكن كه چرا كاغذ مختصر می نویسم آخر پرویز در آنمرتبه من سوژه ای برای نوشتن نداشتم و به همین دلیل نامه ام مختصر و كوتاه بود. اما تو مثل این كه دواخانه باز كرده ای پشت سر هم از داروهای اختراعی خودت تعریف می كنی و به من وعده ی معالجه می دهی اگر مریض های دیگرت را هم به همین سرعت و با همین روش بخواهی معالج ه كنی یك روز در داروخانه ات را می بندم و تحویل زندانت می دهم این از من به تو نصیحت كه زیاد برای داروهای خودت تبلیغ نكنی و اما اگر از درد دست من بخواهی همچنان باقی ست این دفعه باید جواب نامه ام را زود بدهی نامه ام كتابی شد من دیگر ركورد پرحرفی را شكسته ام زود . زود امروز جمعه است من فردا این نامه را به پست می اندازم شنبه یك شنبه حتما دوشنبه به دست تو می رسد تا چهار شنبه عصری حتما باید جواب نامه ام را داده باشی و اگر نه به جرم اهمال در انجام وظیفه تسلیم مقامات جزایی ات می كنم .
خداحافظ تو فروغ تو
پرویز یك عكست را برای من بفرست یك دفعه ی دیگر هم از تو خواهش كردم ولی مثل اینكه یادت رفت اگر عذرت این است كه عكس قشنگ نداری باشد من همان عكس زشت تو را دوستخواهم داشت تو در چشم من از همه ی مردم دنیا بهتر و خوب تری دیگر بهانه نیاور
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:10 1387/02/30
14
قبل از ازدواج (14)
دو شنبه 18/5/1329
پرویز من ...
اگر كلمات به راستی می توانستند معرف معانی خود باشند آن وقت من هم به آسانی می توانستم درجه ی خوشبختی و سعادت را برای تو تعیین كنم چه سعادتی از این بالاتر ؟
آیا وجود تو خود به تنهایی برای من سعادت بزرگی نیست ؟ و آیا زندگی در كنار تو كمال مطلوب من نمی باشد ؟
من از تو از تو كهاین قدر خوب و مهربان هستی تقاضا می كنم كه گذشته ها را فراموش كنی . مگر این گذشته ها برای ما جز درد و رنج حاصلی به بار آورد ؟ پس چرا باید باز هم به گذشته فكر كنیم و باز هم به خاطر اشتباهاتی كه مرتكب شده ایم رنج ببریم
من اكنون از آن همه ماجرا فقط یك چیز یاد دارم و یك چیز از خاطرم نرفته و آن هم عشق توست
عشقی كه برای من به منزله ی هوا و نور آفتاب ضروری و لازم است
پرویز ... من اعتراف می كنم كه اشتباه كرده ام و بیهوده به تو نسبت بی وفایی داده ام ولی تو خودت خوب می توانی درباره ی من قضاوت كنی وقتی وضع مرا در نظرت مجسم كردی درك این موضوع هم برای تو آٍان می شود و میفهمی كه من گناهی نداشته و ندارم . من همیشه تو را دوست داشته ام و حتی بعد از نوشتن آن نامه هم تو با همان قدرت و نفوذ در قلب من باقی بودی
من و تو هر دو مرتكب اشتباهاتی شده ایم و هر دو هم باید گذشت داشته باشیم و گذشته ها را فراموش كنیم
تو از منچه می خواهی .... آیا محبت بی پایان من در آینده وسایل راحتی فكر تو را فراهم نمی سازد من همیشه آرزو كرده ام كه برای شوهرم همسری وفادار و مهربان باشم و باز هم آرزو كرده ام كه همسرم هم نسبت به من صمیمی و مهربان باشد در نامه های آینده ام سعی می كنم انتظاراتی را كه از همسرم می توانم داشته باشم برای تو شرح دهم و ( تو را به وظیفه ات اگر آشنا نیستی آِنا سازم ) و از تو هم همین تقاضا را دارم پرویز ما در كنار هم زندگی شیرینی خواهیم داشت و تو باید به خاطر من هم شده ه فعالیت وكوشش خودت بیفزایی مطمئن باش زحمات تو همه قابل جبران است و من وقتی توانستم و قادر بودم پاداش زحمات تو را خواهم داد .
پرویز تو باید به این حقیقت ایمان بیاوری كه اولین و آخرین عشق من هستی و بیش از همیشه دوستت دارم و سعادت تو منتهای آرزوی من است می خواهی باور كن و می خواهی باور نكن ، مختاری
خداحافظ تو فروغ
جواب نامه ی مرا یا خودت به اداره ی روزنامه ی ترقی ببر و به سیروس بده یا با پست برای او بفرست روی پاكت بنویس اداره ی روزنامه ی ترقی روزنامه ی آسیای جوان آقای سیروس بهمن دریافت دارند اسم خودت را هم پایین پاكت بنویس دیگر احتیاجی به اسم مستعار نداری ولی من فكر می كنم طریقه ی اول بهتر باشد و زودتر به دست من برسد
فروغ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 11:14 1387/02/30
15
قبل از ازدواج (15)
پرویزم نامه ی تو رسید بارك الله حالا شدی پسر خوب از تو خیلی ممنونم كه هم زود به نامه ام جواب دادی و مرا در انتظار باقی نگذاشتی و هم عكست را برایم فرستادی به خدا خیلی خوشحال شدم هیچ چیز دیگری نمی توانست مثل دیدن عكس تو مرا به آن هیجان و مسرت دچار سازد حالا مثل این كه دیگر تنها نیستم خیال تو و عكس تو هر دو با منند و لی تو خودت با من خیلی فاصله داری درست است كه جای تو در قلب من است ولی این را هم نباید فراموش كنی كه قلب ممن هم در پیش توست بهتر بگویم تو در دل منی و من این قدر از تو دور یارب چه قدر فاصله بین من و دل است پرویز عزیزم می دانی چرا این قدر تو را دوست دارم برای این كه تو هیچ وقت در مقابل سوالات من در نمی مانی و من هر چه بگویم تو آن قدرت را داری كه بلافاصله با یك جواب حسابی و منطقی مرا سرجایم بنشانی باور كن در مقابل تو خیلی درمانده شده ام تو خیلی شیطان هستی و می خواهم بگویم كه در حاضر جوابی دست همه را از پشت بسته ای پرویز یك چیز دیگر هم هست و آ“ این كه تو همیه ی افكار مرا مثل خودم می خوانی و درك می كنی همه ی آنهایی را كه نوشته ای قبول دارم انسان در مقابل منطق و طرز استدلال تو بیچاره می شود مثل من كه الان هیچ چاره ای ندارم جز اینكه همه ی حرف های تو را بپذیرم و به تو حق بدهم كه راست می گویی و من هم چز این منظور و مقصودی نداشتم و من انشاالله سر فرصت این نامه ی تو را جلویت باز می كنم و به یك یك آنها جواب می دهم ( البته جواب هایم از همان قماش است كه خودت می دانی ) معلوم می شود تو در اداره خیلی گرفتار بی كاری و خماری شده ای كه به نامه های من هم در آنجا جئاب می دهی و دیگر كارت به جایی رسیده كه از پاكت های اداری هم سوء استفاده می كنی پرویز محبوبم حالا كه دانستم منظور تو از استعمال كلمه ی ( به خاطر ... ) ترحم و... نبوده برای جندمین بار بگویم كه به خاطر من به خاطر فروغ كه تو را خیلی دوست دارد بیا و از خر شیطان بپر پایین تو آخر با این اصرار عجیبن كه اتفاقا خیلی هم به جا و صحیح است می ترسم من و خودت را بدبخت كنی آخر پرویزم من قبول دارم كه تو راست می گویی و حق داری ولی آنها كه نمی پذیرند و تو هم كه حاضر نیستی دست از عقیده ات برداری آن وقت می دانی چه طور می شود ؟ من و تو برای ابد از هم جدا می شویم این هم كه حالا دیگر برایم مسلم شده است كه تو دوستم داری دیگر بعد از تو زندگی برایم ارزشی نخواهد داشت خیال نكنی كه دروغ می گویم آن دفعه هم تصور كرده بودی كه من دروغ گفته ام ولی این طور نبود پرویز من و به آنچه كه گفتم عمل نمودم ولی خدا نخواست من بمیرم و تو را نداشته باشم خدا عادل است و امیدوارم كه مرا به تو و تو را به من و من و تو را به سعادت ابدی برساند . من هم مثل تو از این وضع رنج می برم و ناراحتم به خدا حیران مانده بودم می دانستم چه كار كنم اما نامه ی تو رسید و راه حلی جلوی پایم گشود اما بپذیر پدرم حالا تهران نیست تقریبا یك هفته است كه ظاهرا برای هوا خوری و باطنا به منظور دیدار تازه كردن به زنجان رفته همین چند روزه مراجعت می كند و ما باید تا پیش از مراجعت او ترتیب كار را تعیین كنیم تو اول برای من بنویس ببینم چه قدر پول داری آخر من كه پیغمبر نیستم تا حدس بزنم تو می نویسی مقدار جزیی بسیار خوب این مقدار جزیی را با عددد معین كن تو از من كه نباید چیزی پنهان كنی بنویس چه قدر می توانی خرج كنی الهی خدا نسل هر چه اسكناس است از روی زمین بردارد تا من و تو راحت شویم پرویز من كه برای تو نوشتم چرا پدرم گفت چهار ماه دیگر و ضمنا مقداری را كه تو باید ذخیره كنی معین كردم حالا آیا تو آن قدر پول داری اگر نداری چه قدر داری من می خواهم پیش از وقت كار را طوری ترتیب دهم كه با وضع مالی تو مناسب باشد و بنابراین باید در مقداری كه تو قادر هستی در این راه مصرف كنی با خبر باشم پس تو صریحا این موضوع رابرایم بنویس بعد تا پدرم بیاید من با مامانم مذاكره می كنم هر چند حالا هم با مامانم صحبت كردم مامانم موافق است و حاضر است به ما كمك كند ( دروغ نمی گویم ) تو پرویز وقتی برای من نوشتی كه از لحاظ مالی آماده ای یا نه آن وقت من هم می فهمم كه باید چه كار كنم اگر آماده بودی وقتی پدرم آمد مامانم این موضوع را با او در میان می گذارد وتو هم به وسیله ی یك نامه البته نه با مضمونی كه برای من نوشته بودی او را از تصمیم خودت با خبر می كنی و ضمنا من هم وظیفه ی خودم را یعنی اصرار و پافشاری را انجام می دهم با این ترتیب مطمئنم كه كار بر وقف مراد ما پایان می یابد پرویز تو باید نامه ات را طوری ترتیب دهی كه دیگر جای كوچك ترین ایرادی باقی نماند من بعدا برای تو می نویسم كه چه كار كنی اما پرویز این را فراموش نكن كه باید قیمت آن ... را پشت قباله بیندازی تا آنها راضی شوند ( البته به خاطر من ) بعد یك روز می رویم خرید و یك شب من عروس می شوم و تو داماد و بعد هم ... دیگر بقیه اش را خودت حدس بزن راستی خیلی خوشبختیم اما پرویز تو چرا اظهار نا امیدی می كنی من بدبخت تا می آیم یك قدری به آینده امیدوار شوم و درسم را بخوانم یك مرتبه نامه ی تو می رسد و نوید بدبختی و جدایی می دهد و مرا از ترس زهره ترك می كند آخر ما چه طور می توانیم از یك دیگر جدا بشویم آیا این انصاف است كه آدم بیاید و به خاطر چیزهای جزیی و اختلافات كوچك سعادت خودش را لگدمال كند پرویز تو را به خدا این قدر سخت نگیر تو مرا خیلی اذیت می كنی اما از انتقام من هم بترس كاش آن قدر قدرت داشتم كه همه ی موانع و مشكلاتی را كه در راه ازدواجمان موجود است در یك لحظه از میان بردارم و در كنار تو به یك سعادت حقیقی ویك خوشبختی ابدی برسم من كاملا از حیث فكری در اختیار تو هستم هر چه بگویی با جان و دل اجرا می كنم تو گفته ای كه باید با تو همكاری كنم بسیار خوب من حاضرم اما به شرطی كه تو موفق شوی به من قول بده تا من همه ی سعی و كوششك را در این راه مبذول دارم حالا پرویزم منتظر جواب تو هستم تا ببینم چه عقیده ای داری آیا قبول می كنی و یا نه باز هم می خواهی مرا اذیت كنی خدا كند من و تو زودتر به هم برسیم تا من تلافی كارهای تو را ( البته كارهای نكرده ) سرت در بیاورم اما پرویز از عكس های تو هیچ صحبت نكردم ژست كه خیلی گرفته بودی خیلی مثل خودت آه آن یكی ... ای بلا چشم ها را خمار كرده ابروها را بالا برده موها را مرتب كرده فرق كج دیگر چه می دانم ... چشمم روشن تو هم از این چیزها بلدی ؟ پرویز مهربانم یك سوال از تو می كنم باید حتما جوابش را بدهی اجازه می دهی آن قدر كه دلم می خواهد عكس تو را ببوسم ؟ ( ژست نگیر ) یك چیزی یادم رفت پرویز حالا دو سه روز دیگر امتحانات ما شروع می شود و تو هم كه می دانی من تجدیدی هستم پس دعا كن قبول شوم مطمئنم اگر تو دعا كنی حتما قبول خواهم شد ببین هر شب وقتی می خواهی بخوابی بگو ای خدای بزرگ مرا به فروغ فروغ را به من و باز هم فروغ را به نمره ی 20 ( یا 18 یا 16 و بالاخره به هفت هم راضی هستم ) در انتحان شیمی برسان یادت نرود پرویز من عقیده دارم این موضوع را بگذاریم برای بعد از امتحان من هر چند تا نامه ی من به تو برسد و تا تو به من جواب بدهی یك هفته طول می كشد و تا پدرم بیاید و این موضوع مطرح شود من هم امتحانم را داده ام ولی اگر نداده بودم تو هم صبر كن پرویز من در همه كار و همیشه از خدا كمك می خواهم و خدا هم مثل این كه به من نظر لطفی دارد و آرزوهایم را اجابت می كند تو هم از خدا كمك بخواه مطمئنم موفق خواهی شد و پرویز من از آنمعما سر درآوردن و فهمیدم معنی ق-ت چیست حالا كه تو نگفتی من هم از لج تو از آن استفاده می كنم حق اعتراض هم نداری خداحافظ تو پرویز محبوبم
ق - ت
ف
ف
روز چهار شنبه ی هفته ی دیگر من منتظر جواب نامه ام هستم 2/6/1329
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.