در سال 1371 ، در سفری که به ایران داشتم فرصت دیدار و مصاحبه ای با كامیار شاهپور ، پسر فروغ فرخزاد، دست داد. در آن زمان من همراه با خانم فریبا رفوگران نشریه ادبی "فروغ" را كه اختصاص به انتشار كارهای ادبی زنان داشت در لس آنجلس منتشر می كردیم و این مطلب قرار بود همراه با مطالب دیگری كه در آن زمان تهیه شده بود، از جمله مصاحبه ای با پوران فرخزاد، در یك شماره ویژه فروغ منتشر شود اما متاسفانه به دلایل زیادی انتشار نشریه متوقف شد و آن شماره مخصوص هم در نیامد. اما مدت كوتاهی بعد از این مصاحبه نشریه "بررسی كتاب" یك شماره خود را به فروغ فرخزاد اختصاص داد و این مصاحبه اولین بار در آن شماره (شماره ی 12_ دوره ی جدید _ سال سوم_ زمستان 1371 )چاپ شد.
در آن زمان پرویز شاهپور پدر كامیار هنوز زنده بود و با او در یک خانه زندگی می كردند. در حقیقت در زمان انجام مصاحبه او در طبقه پایین بود و ما در طبقه دوم. یكی دو بار مواردی پیش آمد كه من و كامیار فكر كردیم آقای شاهپور بهترین فرد برای جوابگویی به بعضی از جواب¬هاست اما او علاقه ای به پاسخگویی نداشت. حتی در یك مورد كامیار به اصرار من به طبقه پایین رفت و از او خواست اگر اجازه دهد من پیشش بروم و از او هم سئولاتی كنم اما همانطور كه هردو حدس می زدیم او از این كار سرباز زد. بارها در میان مصاحبه بحث هایی پیش آمد كه بنا به توافق قبلی با كامیار، من دستگاه ضبط دستی را خاموش كردم و او با خیال راحت از مسائلی كه دلش نمی خواست در زمان حیات پدر در جایی بیان شود حرف زد.
حالا حدود 13 سال از آن زمان می گدرد و خوشبختانه از آن زمان تا به حال فروغ فرخزاد توجه و احترامی را كه در خور او بود از جامعه گرفته و بسیاری از نادانسته های زندگی او بر ما معلوم شده است. من شخصا با خواندن كتاب "نامه های فروغ به پرویز شاهپور" كه به همت كامیار شاهپور و عمران صلاحی در دو سال گذشته منتشر شد با خیلی از احساسات درونی فروغ و بسیاری از ابهامات رابطه او با پرویز شاهپور آشنا شدم. چه بسا اگر امروز بخواهم مقاله ای با این مضمون بنویسم مقاله ای بسیار بلندتر و تا حدی متفاوت خواهد بود و سوالات متعدد دیگری را که در ذهن دارم نیز در مصاحبه مطرح خواهم كردم.
ریسمان سست عدالت
(بانك هستی خود بودن)
زندگی عاطفی فروغ فرخزاد، با وجود ظاهر آشكار آن، دارای پیچیدگیها و معماهایی است كه پرداختن به هر كدام از آنها احتیاج به تحلیل و بررسی فراوانی دارد. متاسفانه فروغ هم مانند ما در بطن فرهنگی می زیست كه در ضمن آنكه ، همه در هر لحظه مترصد كنجكاوی در جزییات زندگی یكدیگریم، احساسات درونی و شخصی افراد كه مشخصه هویت اوست آنچنان به رسمیت شناخته نمی شود كه كسی به طور رسمی به تحلیل آن به پردازد.
فروغ در 16 سالگی با پرویز شاهپور ازدواج می كند و پس از مدتی كوتاه از او جدا می شود. پرویز تا آخر عمر مانع ایجاد رابطه بین فروغ و فرزندش كامیار كه حاصل این ازدواج است می شود. اما فروغ كتاب "دیوار" را به پرویز تقدیم می كند، به یاد گذشته مشترك و به پاس محبت های بیكران او. این تقدیم نامه سئوالات متعددی را برای من پیش آورد: آیا پرویز شاهپور شوهری مهربان و معشوقی است با محبت های بیكران، كه در اولین سالهای زناشویی با همسری روبرو می شود كه بی باكانه و بدون شرم در مورد عشقهای ممنوغ خود شعر می سراید و آنرا بر سر كوی و برزن فریاد می زند؟
گنه كردم گناهی پر زلذت/ در آغوشی كه گرم و آتشین بود / گنه كردم میان بازوانی / كه داغ و كینه جوی و آهنین بود "گناه" از مجموعه "دیوار"
و یا شوهری است سنگدل و خودخواه كه برای احیای غرور از دست رفته خود احساسات فروغ و كامیار را نادیده می انگارد و تا آخر عمر مانع ایجاد رابطه ای پویا و سازنده بین مادر و فرزند می شود؟ آیا ما حق داریم كه پرویز شاهپور را به بی عدالتی محكوم كنیم؟ آیا با توجه به جو فرهنگی غالب در ایران پرویز خود نیز در معرض بی عدالتی قرار نگرفته است؟
در جامعه ای كه می پندارد میزان عاطفه مادری و مادر بودن با عشق به خود و لذت بردن و توقف نكردن وبه دنبال تحول و تكامل رفتن رابطه ای معكوس دارد آیا پرویز به خاطر عشق به فرزند او را از مادر جدا می سازد و یا انتقام جویی از فروغ و ارضای غرور پایمال شده؟ متاسفانه این باور تا جایی است كه خود فروغ نیز در آن شرایط خود را از دیو شب دیوتر می بیند و دامن خود را لایق كودك خود نمی داند...
دیوم اما تو زمن دیوتری / مادر و دامن ننگ آلوده / آه ، بردار سرش از دامن / طفلك پاك كجا آسوده ؟ "دیو شب" از مجموعه "اسیر"
اما فروغ، كه بعد ها عشق و محبت دریغ شده از كامیار را تقدیم پسر بچه دیگری می كند كه او را به فرزندی خوانده، خود چگونه با همه این ها روبرو شده؟
خوشبختانه شعر های فروغ بیش از هر تفسیر و تحلیلی ما را با شادیها و دلتنگی های واقعی او آشنا می كند. اشعاری كه صادقانه درون او را كه پر از كشمكش و هیاهوست به ما می شناساند. اما در شعر های فروغ نیز با تمام صداقت و بی پروایی او در بیان احساسات درونی كمتر از شخصی به اسم نام برده شده است به جز در چند شعر مجموعه "اسیر" كه از كامی (كامیار) نام می برد. اولین این شعرها شعر "دیو شب" است كه در یکی دوسالگی كامیار سروده شده. فروغ شعر را با گفتن لالایی شروع می كند اما در پایان به طور غم انگیزی به كشمكش و درد درونی خود می پردازد. (اشاره شده در بالا)
بعد از آن _ در فاصله كوتاهی _ در شعر "بیمار" اندوه او را در رابطه با بیماری كامیار و عشق او را به فرزند می بینیم:
هر دم میان دست من می لرزد / انگشت های لاغر و تبدارش / من ناله می كنم كه خداواندا / جانم بگیر و كم تر بیازارش
در 1334، فروغ بعد از جدایی و برگشت به تهران در شعر "خانه متروک" غمگنانه، به ماتمی كه این جدایی به فرزندش تحمیل كرده اعتراف می كند:
دانم اكنون كز آن خانه ی دور / شادی زندگی پر گرفته / دانم اكنون كه طفل به زاری / ماتم از هجر مادر گرفته / لیك من خسته جان و پریشان / می سپارم ره آرزو را / یار من شعر و و دلدار من شعر/ می روم تا به دست آورم او را
دو سال بعد – 1336 – در مجموعه "عصیان" در شعری به نام "شعری برای تو" می بینیم كه فروغ ساده و بدون پیچیدگی تمام اندوه و خشم خود را از سرنوشتی كه به او و فرزندش تحمیل شده بیان می كند. او كه می خواست "بانگ هستی" خود باشد مجبور است به خاطر "زن بودن" آخرین ترانه لالایی را بر گاهواره كامیار بخواند:
این آخرین ترانه لالایی ست / در پای گاهواره خواب تو / باشد كه بانگ وحشی این فریاد / پیچد در آسمان شباب تو/ ..../ گفتم كه بانگ هستی خود باشم / اما دریغ و درد كه "زن" بودم / چشمان بی گناه تو چون لغزد / بر این كتاب درهم بی آغاز / عصیان ریشه دار زمانها را / بینی شكفته در دل هر آواز
و می رود تا پرده از " چهره پاك حضرت مریم ها " براندازد:
رفتم ز خود كه پرده بر اندازم / از چهره پاك حضرت مریم ها / بگسسته ز ساحل خوشنامی / در سینه ام ستاره توفانست / پروازگاه شعله خشم من / فضای تیره زندانست
اما می داند كه این، نه جدالی آسان است:
با این گروه زاهد ظاهر ساز / دانم كه این جدال نه آسانست / شهر من و تو طلفك شیرینم / دیریست كاشانه شیطانست
و در نهایت به امید روزی می نشیند كه كامی ، فروغ واقعی و احساسات واقعی او را از درون سخن¬های او بیابد
روزی رسد كه چشم تو با حسرت / لغزد بر این ترانه دردآلود / جویی مرا درون سخن هایم / گویی به خود كه مادر من او بود
آخرین شعری كه فروغ در آن به طور مستقیم به كامی اشاره دارد شعری است با نام "بازگشت" كه در سال 1336 سروده است:
تكیه دادم به سینه دیوار / گفتم آهسته : "این تویی كامی؟" / لیك دیدم كز آن گذشته تلخ / هیچ باقی نمانده جز نامی / عاقبت خط جاده پایان یافت / من رسیدم ز ره غبار آلود / تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ / شهر من گور آرزوهایم بود
اما عشق به كامیار و خشم از بی انصافی ای كه بر او و كامیار رفته چیزی نیست كه فروغ بتواند به آسانی آنرا به فراموشی بسپارد. در "پنجره" از آخرین شعرهایش كه بعد از مرگ او در مجموعه "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" چاپ شده، می خوانیم:
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود / و در تمام شهر / قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند / وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا / با دستمال تیره قانون می بستند / و از شقیقه های مضطرب آرزوی من / فواره های خون به بیرون می پاشید / وقتی كه زندگی من دیگر / چیزی نبود به جز تیك تاك ساعت دیواری / دریافتم ، باید ، باید، باید / دیوانه وار دوست بدارم
كامیار پسر بچه ی كوچكی كه از مادر جدا شده و می باید ضمن تحمل غم دوری از مادر هر روزه با خشم و اندوه پدر (حتا اگر معطوف به او نباشد ) روبرو باشد این همه را چگونه گذرانده ؟ آیا این دوری و جدایی پیوند عاطفی بین مادر و فرزند را قطع كرده؟
گفتگویی كه به دنبال این نوشته می آید شاید بتواند تا حدی جوابگوی این سوالات باشد.
مهرنوش مزارعی: اگر دوست دارید از خودتون صحبت كنید. چكار می كنید؟
كامیار شاهپور: من متولد تهران هستم. اینحا به دبستان و دبیرستان رفتم. خیلی كلی براتون بگم بعد از گرفتن دیپلم رفتم به انگلستان و اونجا وارد رشته مهندسی شدم ولی چندان به دلم خوش نیامد بعد از یكسال، جامعه شناسی خواندم اما دیدم نمی¬كشم. از همان دوره شروع كردم به نقاشی و اصلا رفتم دنبال نقاشی. در انگلیس به مدرسه هنر رفتم و در سال 1357 فارغ التحصیل شدم همین سال هم برگشتم ایران و حالا هم رشته اصلی ام نقاشیه. تا حالا دو تا نمایشگاه نقاشی گذاشته ام و همین جا فعالیتم را ادامه می دم.
سبك كارتون چیه؟سبك كار من، برام مسئله بغرنجیه. یعنی البته بهتره بگم كه الان برام مسئله بغرنجی شده. خب مثال حود 17 ساله كه من طراحی و یا نقاشی می كنم، طبیعتا توی ده سال آدم ثابت نمی مونه، تغییر می كنه. برای اینه كه كار من هم تغییر كرده. این اواخر تو كار من یه تغییراتی به وجود آمده كه الان خیل زوده كه بیام یك چیزی را معرفی كنم و بگم كه این كار منه. باید منتظر بشم نتیجه این تغییرات پیدا بشه تا ببینم این فرم كارها ، این خصوصیت جدیدشون چطور می شه. كارهای قدیمی به خصوصیت خودشون رسیده بودن. حالا نمونه هایی هست كه اگر فرصت شد بهتون نشون می دم. ولی خیلی كلی می تونم بگم كه كار های من آبستره نیست، خیلی فیگوراتیو است. به نقاشی فیگوراتیو علاقه مندم.
در میان طرح هایی كه از شما دیدم یك سری طرح از فروغ هست می تونید بگید كه چند تا هست و در چه شرایطی آنها را كشیدید؟
من به عكسهایی از ایشون دسترسی دارم و كارهایی كه كرده ام بیشتر از روی عكسهای ایشون بوده. طرحهای فروغ طبعتا از خود ایشون كشیده نشده. حدودا 4 تا 5 تا هست از بعضی هاشون راضی نبودم از بین بردمشون. كلا نقاشی هایی كه از فروغ دارم 3 تا هست كه از یكی شو زیاد راضی نیستم. این نقاشی رنگیه با مداد رنگی. پیش دایی پزشكم است. ایشون از من گرفتن. طرحی رو كه از همه ازش راضی ترم كه شما هم دیدید اون به نطرم بهترین كاریه كه من از فروغ كشیدم. حالا انشالله برای آینده طرحهای بیشتری می كشم.
از چه سالی شروع كردید به كشیدن طرحهای فروغ ؟ از بچه گی؟
نه من نقاشی را از سن بیست و دوسالگی شروع كردم. قبلش فقط تجربه های خیلی محدودیه كه بیشتر اقتضای سنه. مثل هر جوان یا كودكی كه تو یه دوره هایی نقاشی می كنه. اونا رو جدی نمی گیرم. ولی والله در واقع مدتها قبل، وقتی كه من در انگلستان بودم،عكسهایی از ایشون داشتم و از ورش طرحهایی می كشیدم كه به گذشته بر می گرده. در نتیجه در طول زمان هم به تصویر ایشون بر می گشتم. ولی کارهای جدی تر، اولش مال 5-6 سال پیش بود و این آخری هم مال یکی دو سال اخیر.
دلیل خاصی داشت که توی این چند سال گذشته برگشتید به طرح فروغ. آیا در شرایط
احساسی خاصی بودید که قبلا نبوده؟
نه خانم مزارعی. همانطور که گفتم ، خیلی از هنرمندان را می بینید که اصلا کارشون اینه. خیلی از نقاشها و طراحان ایرانی هستند که اصلا کارشون روی چهره شعرا و نویسندگانه. مثلا آقای الخاص فکر می کنم ، نمایشگاهی ازشون دیدم که نقاشیهایی از نیما یوشیج کشیده بودن، حالا این نمونه است. ولی خیلی زیاده. نمونه های دیگه ای هم می تونم ذکر کنم. واله تم اصلی کار من این نیست که چهره های سرشناس ادبی و هنری خودمون رو بکشم. ولی گهگاه شده که رو بیاورم. مثلا در همین نمایشگاه قبلی که داشتم طرحی از صادق هدایت بود که روی بروشور هم چاپ شد ه بود. فروغ سوژه ای است که از وقتی نقاشی رو شروع کردم گهگاهی با من بود و طرح هایی رو کشیدم. منتهی این اواخر هم مثل قدیم هوای ایشون را می کردم و به طرف تصویر ایشون می رفتم. فقط کارهای اخیرتر , پخته ترن که عرضه شون کردم. وگرنه کارهای قدیمی تری هم هست که خیلی از نظر تکنیکی جالب نیستند.
احساسی بوده.....
بیشتر احساسی بوده. خدم یادمه سال اولی که وارد رشته نقاشی شدم توی خوابگاهی بودم در یک دانشگاه در انگلیس. همانجا یه نقاشی از فروغ کشیدم که هنوز هم همانجا هست. ولی به نظر من با اون وضعی که هست عرضه اش نمی کنم. راضی نیستم. به هر صورت فروغ سوژه ایه که هر از چند گاهی سراغش رفته ام.
گفتید که طرح ها را بیشتر از روی عکسها می کشید. آیا خود شما در ذهن تصویری از فروغ دارید؟ اون تصویر چیه؟ آیا بعد از جدایی با او دیداری داشتید؟ اگر داشتید چقدر بوده، و به چه صورت؟
والله من دیدارم خیلی کم بود. اونهم در زمانی بود که من خیلی کوچیک بودم. بعدش خب، در دوره دبیرستان ایشون رو خیلی کم دیدم. یعنی نشد که ما تماسی داشته باشیم. اگر این حادثه پیش نمی اومد و ایشون بودن... من کوچک که بودم اصلا با خانواده مادریم رفت و آمد نداشتم ولی بعدا شروع کردم و روابطی بر قرار کردم. همه را می بینم. فقط مسئله ای که باعث جدایی ما شد یک مقدار شاید بگیم ... بابام بود که من اصلا ایشون را ندیدم. بعدش هم من دبیرستان بودم که فوت شدن.
اگر ایشون زنده بودن شاید این رابطه ایجاد می شد.
حتما می شد و شاید خیلی رابطه پویایی می شد با شخصیت و نبوغی که ایشون داشتند به خود من خیلی کمک می شد. ولی متاسفانه دیگه دست تقدیر بوده.
این سئوال من یک مقدار خصوصیه. آیا هیچوقت حسرت خوردید که چرا در سالهای که فروغ زنده بود این رابطه از شما دریغ شد؟
والله ببینین, نه . من سالیان سال با پدرم زندگی می کنم. طبیعتا مادرم را که ندیدم, خب زندگی اجازه نداد. حالا پدرم هست و از فیض پدرم بهره مند می شم. خیلی دلم می خواست که ایشون بودن. خیلی رابطه پویایی می تونستیم داشته باشیم و خیلی جالب می شد. چون ایشون ماشاالله فقط توی شعر دست نداشتند, ایشون خیلی آدم با کفایت و با استعدادی بودند کار تئاتر می کردند, نقاشی می کردند, ترجمه می کردند, فیلم می ساختند. در نتیجه خیلی رابطه ی خوبی می شد. ولی این دیگه گذشته و نمی شه تغییرش داد چون من اگر قرار بشه شروع کنم به حسرت خوردن، برای خیلی چیزها می تونم حسرت بخورم.
گفتید که در دوران دبیرستان هم ایشون رو گاه گداری می دیدید، خاطره ی خاصی از ایشون یادتوی می آد؟
بله، خاطراتی هست. یک مسئله اینه که مسائل زندگی نگذاشت که ما با هم خو بگیریم. می دونین، من با شعر فروغ خیلی آشنا تر از خودش هستم. یک خاطره از خیلی قدیم یادمه. توی اهواز زنبور دستم را زده بود ایشون اومدن با پنبه مرکورکرم به دستم زدن.
چند سال با ایشون زندگی کردید؟
دو سه سال. من راجع به فروغ خلاء دارم. معلوم نیست برام. می دونین یه چنین حالتی هست. مثل اینه که از شخصی که توی یک کشور خیلی سرسبره و هیچوقت هم از اونجا بیرون نرفته – اینو بعنوان مثال می گم. نمی خوام گفته ام رو آنالیز روانی کنم و به یک نتیجه گیری برسم. – حالا برعکسش , یک کسی رو بگیریم که توی یک دهی، توی یک کویر زندگی کنه و هیچوقت از محیطش خارج نشده و شما از او بخواهید برای شما راجع به دریا صحبت کنه، یا مثلا از سبزی درختهای شمال. طبیعتا یک چیزیه که راجع بهش خلاء داره. چون نبوده و ندیده. این تنها چیزیه که به ذهنم می رسه.
فروغ شعرهای متعددی را توی اسیر و عصیان برای شما گفته. آخرین شعری را که من خواندم توی عصیان بود که خودش هم می گه این آخرین شعریه که در این رابطه می گم که ظاهرا، شاید هم آگاهانه، می خواد این رابطه عاطفی را مسکوت بگذاره و راجع بهش سکوت کنه. شما در باره این شعر ها نظرتون چیه؟
والله من شعرهای فروغ را تازگی ها دوره نکرده ام. شاید این حرفی که می زنم برداشت منه. با شناختی که من از شعرهای فروغ دارم اینطور نیست. به نظر من در تولدی دیر و یا در فصل سرد ممکنه من به صورت کامیار شاهپور به طور مشخص در شعرش مطرح نباشم ولی ایشون اشاره های سمبولیک دیگری داره که نشون میده این ماجرا در ذهنشون ادامه پیدا کرده.
مثلا می تونید بگید در چه شعری؟
برای مثال در کتاب "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" در آنجایی که می گه "وقتی که اعتماد من به ریسمان سست عدالت آویزان بود" و یا "در تمام شهر قلب مرا تکه تکه می کردند" و یا "وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا با دستمال تیره ی قانون می بستند." و مثال های دیگری هم می تونم براتون بیاورم.
در جریان کار و ترجمه هایی که از کتاب های فروغ می شه هستید؟
از طریق بیژن اسدی پور که با هم نامه نگاری داریم در جریان فعالیتهای اونجا هستم
می دونید که از "تولدی دیگر" تا کنون دو سه ترجمه شده؟
این ها را ایشون لطف می کنن برای من می فرستند.
اتفاقا وقتی داشتم از آمریکا می آمدم ایران یک کتاب دیدم راجع به زن های نویسنده و شاعر در خاور میانه که یک بخشش هم مربوط با فروغ بود. به هر حال فروغ داره توی دنیا شناخته می شده
تا آنجا که من در جریان هستم توی هر کشوری یه فعالیتهای می شده. از ترکیه شروع کنم . آقای جلال خسروشاهی به اتفاق یک شاعر ترک ، که الان اسمش در ذهنم نیست، یک مجموعه در آوردند به اسم "در غروبی ادبی" که ترجمه شعرهای فروغ به ترکی است. چند وقت پیش خانمی که دخترشون در پاریس درس می خونن تلفن کردند از ما اجاره بگیرند. اون دختر خانم مشغول ترجمه شعرهای فروغ به فرانسه هست. توی آمریکا آقای مایکل هیلمن, توی آلمان آقای حسین منصوری که شاید بدونید که میشن برادرخوانده ی من، و خیلی فعالیت دارند در این رابطه. اخیرا یک شب فروغ بر گزار کردند. الان هم دارند شعرهای ایشون رو به آلمانی ترجمه می کنند.
شما با ایشون در تماس هستید؟
به طور غیر مستقیم. ما یک مدتی در لندن با هم زندگی کردیم. یک سالی. ایشان اول که دیپلم گرفتند برای ادامه تحصیلات رفتند به خارج. اون موقع من هم اونجا بودم. یک سالی با هم بودیم که بعد ایشان رفتند آلمان. ار لندن مثل اینکه زیاد خوششون نیامد. رفتند آلمان. خانواده ی مادری من، بیشتر خواهر وبرادرها، در آلمان بودند.
پوران فرخزاد همراه با مهرنوش مزارعی
ایشون با خانواده مادر بیشتر در تماس بودند؟ بعد از فوت مادر رابطه خانوادگی را حفظ کردند؟
بله همین طوره . به هر حال می دونیم که همه جا یک نوع فعالیتی هست. چند وقت پیش رادیو بی بی سی با آقای کریم امامی مصاحبه کردند. ایشون می گفتن که فروغ از نظر ترجمه در صدر شعرای ایرانی قرار داره، یعنی شعرهاشون بیشتر از هر شاعر دیگر ایرانی ترجمه شده.
در مورد کتابهای فروغ که چاپ می شده شما حق قانونی دارید؟
ما حقوق قانونی داریم. در ایران، از قدیم و ندیم , از دوره ی خود فروغ انتشارات مروارید کتابهای ایشان را چاپ می کرد. من و پدر بزرگ و مادر بزرگم، پدر و مادر فروغ، روی کتابها فروغ حق قانونی داریم. انتشارات امیرکبیر امتیاز کتابهای عصیان و اسیر و دیوار را داشت ولی این کتابها مدت زیادی چاپ نشد. یعنی اصلا ممنوع بود. حالا مجددا اقداماتی شده که چاپ بشن, شاید بک چیزهایی حذف بشن. در خارج هم تا آنجایی که من اطلاع دارم، روی کتابهایی که به فارسی چاپ بشن ما حق داریم. ولی متاسفانه این حق هیچوقت رعایت نشده.
من عصیان، اسیر و دیوار را با چاپ جدید خریدم. شما از چاپ آنها در خارج از ایران خبر دارید؟
نه . من شنیدم که در اروپا یک مجموعه کلیات فروغ چاپ شده ولی تا به حال هیچ چیزی به ما نداده اند. همه اش قاچاقی چاپ شده. البته این فقط مربوط به کارهای فروغ نمی شه نویسندهای دیگری هم هستند که این بلا سرشون آمده.
در مورد نقاشی های فروغ چی؟ آیا می خواهید برای آنها نمایشگاهی بگذارید؟
تا آنجایی که من می دانم ایشان طراح خیلی قابلی بودن. طرح های کلاسیک خیلی قشنگی کشیدن. یه مقدار از نقاشی ها و طرح هاشون هست. اسکیس هایی هست. یک سری چیزهای مختلف هست که در اینجا در خانه ی ما هست, مقداریش را هم منزل پدر بزرگم جمع کرده ام. یک سری نقاشیه هست که از نقاشیهای دیگران است که به اصطلاح کلکسیون فروغ بوده. یادگارهای دیگری هم هست. دفترچه های شعرشون هست. ما تا آنجایی که می شده اکثر این چیزها را حفظ کردیم. اگر بشه نمایشگاهی بگذاریم گمانم تماشاگر زیاد داشته باشه. ولی ما فعلا همه ی این کارها را نگه داشتیم به امید اینکه یک روزی یک موزه درست کنیم. به گمانم دایی ها و خاله ام و آقای گلستان هم موافق باشند.
با ابراهیم گلستان در ارتباط هستید؟
من ایشان را فقط یک دفعه خیلی قدیم ها دیدم. بعدش هم که برگشتم دیگه ایشان اینجا نبودن. انگلیس بودند. ولی مهم اینکه که یک روزی موزه ای درست بشه. ایشان از این ایده استقبال کردند. گفتند حاضرن کار به این موزه بدن. این یه ایده ایه که ما امیدواریم انشاالله عملی بشه.
شاید بشه خانه¬ای را توی آن زندگی می کردن موزه کرد
ایشون سالهای آخر عمر را در درروس زندگی می کردند. موقع که مزدوج بودن با پدر بیشترش در اهواز بودیم. اینجا هم که یک خانه توی امیرینه بود که فروغ و پدر همسایه بودند. یعنی پشت خانه ی همدیگر واقع شده بود. البته پدرم و فروغ از یک فامیل هستند.
فروغ کتاب "دیوار" را تقدیم کرده به پرویز شاهپور و به یاد خاطرات مشترک. با تمام مسائلی که وجود داشته کتابش را تقدیم می کنه به پدرتون. به نظر شما رابطه عاطفی بعد از جدایی هم ادامه داشته؟
بله . خب این بوده. چون بعد از اینکه از هم جدا شدند با هم به هر حال روابطی داشتن
یعنی رابطه دوستانه بوده؟
والله این مسئله ایه که من دقیقا نمی دانم. و این سئوالیه که بیشتر باید از پدرم پرسید.
رابطه خودت با فامیل مادری چطوره؟ با خاله و دایی ها؟ با مادر بزرگ می گن رابطه خوبی داری. این رابطه بعد از مرگ فروغ برقرار شد؟
بله . بله رابطه بر قرار شد و کماکان هم ادامه داره.
فیلم هایی که ایشون تهیه کردند، مثل فیلم "خانه سیاه است" و یا فیلم های دیگر الان کجا هستند؟
"خانه سیاه است" رو بهش دسترسی داریم. ولی ده دوازده ساله که این فیلم نشان داده نشده. من حتی خودم این فیلم را ندیدم. البته می دونم که فیلم سینمایی دوساعته نیست. بعضی وقت ها دانشجو ها میان سراغش رو از من می گیرن
می دونین پیش کی هست؟
تا آنجایی که می دونم ما بهش دسترسی داریم. در خارج هم می دونم که هست. در همان شب فروغ که در آلمان اجرا شد نشون دادند. ولی در ایران زیاد در جریان سینما نیستم و نمی دانم که توی این سالها این فیلم چرا به جز د کتابهایی که موضوغ آن ها تاریخ سینمای ایرانی بوده در جایی مطرح و یا نمایش داده نشده. یعنی از بعد از انقلاب.
دوست دارم باز برگردیم به بحث اولمان در مورد طرحهای فروغ. آن تصویری را که خودتان بیشتر از همه دوست دارید و صحبتش را کردید اگر بخواهید یک اسم برایش بگذارید، چی می گذارید؟
والله من برای اون اسم نمی گذارم. آشنایی من با فروغ بیشتر از راه کارشه و طبیعتا کاری که ایشون کردند فوق العاده است. مسئله¬ی زن بودن اون به کنار, ایشون یک هنرمند فوق العاده است و من مطمئنم با کارهایی که کرده هیچ کوششی نمی تونه ایشان را کنار بگذاره. یک آدمیه که به نظر من به تاریخ پیوسته. یعنی توی تاریخ ادبیات معاصر ایران ایشون یکی از پایه های محکمه. به هر حال، یک هنرمند نابغه بوده که فقط سی و دوسال وقت داشت حرفهاش را بزنه. غبطه می خورم که چرا نیست که بیشتر حرفهاشو بزنه. یعنی ما را محروم کرد. من خودم را شخصا به عنوان محروم شده حساب می کنم. ولی ایشون رسالت خودشون را توی این سی و دوسال انجام داد. فروغ سوای مادر بودن برای من یک شاعر بزرگه. من خودم طبیعتا یک مقدار عواطف شاعرانه به ارث بردم. یعنی به هر حال یک احساسی دارم. یکی از تصور های من از یک شعر _ همانطور که آقای رویایی در مقدمه کتاب "دریایی ها " و یا در مقدمه یکی دیگر از کتابهاشون می گن _ اینه که "شاعر از باران نگو. ببار" به نظر من فروغ یک چنین شاعریه. یعنی می باره. باران سازه. من برای این تابلو اسمی ندارم. برای من این تصویر تداعی فروغه در حالت – کفر نگویم _ پیامبر گونه اش. یعنی همانطور که گفتم تصویری را در ذهن دارم که شاعر شاید داره یک سری حرفهایی را می زنه مثل یک پیامبر کلمه، یک سری آدم معتقد را هیجان زده می کنه. برای من فروغ در آن تصویر یک چنین حالتیه. یعنی توی یک دنیای خالص شعری هست.
اخیرا از شما یک شعر را در جایی خواندم
من شعر گفتن را از 13 – 14 سالگی , از سنین خیلی جوانی شروع کردم. و ادامه پیدا کرد. همان دوره سابق در بعضی از مجلات چاپ شد. کتابی هم از شعرهام چاپ شده.
به چه اسمی؟
"اتاقی در کومه ها" در سال 1356 انتشارات مروارید
اون موقع چند سالتان بود؟
در سال 56 من 26 سالم بود و در اینجا نبودم. شعر ها را فرستادم اینجا به صورت کتاب چاپ شد. ولی از سالی که به طرف نقاشی رفتم یک مقدار عطش شعریم فروکش کرد. نقاشی بیشتر ارضام می کنه. بعد حتی سالیان سال در شعرم رکود افتاد. خیلی کم می نوشتم. و اصولا در شعر نه ادعای فضیلتی دارم و نه ادعای اینکه شاعر بزرگیم. گه گاهی یک شعری می نویسم. ولی آنطور ادعای شاعری ندارم. ولی مسئله ای که برای من هست رابطه شعر با تصویره. بعضی وقتا می شه که تصویر من را به شعر می کشونه. قصد دارم چنین چیزی را تجربه کنم. یعنی یک تصویر می کشم که احتمالا تازه شعر من را راه می اندازه. این قصد را دارم که یک مقدار شعر_تصویر درست کنم
از شعر عای فروغ به غیر از تولدی دیگر و "آغاز فصل سرد" که می دانم دوست دارید چه شعر دیگری هست که باهاش رابطه حسی داشته باشید و یا بیشتر دوستش داشته باشید؟
والله شعری را که من خیلی دوست دارم _ که این دلیلش دوست نداشتن شعرهای دیگر نیست _ ولی شعری که همیشه در ذهن من هست بیشتر شعر "فتح باغ" است. ولی به جز فروغ، اصلا یک مقدار _ همانطور که قبلا هم توضیح دادم _ یک مقدار رابطه من با شعر بهم خورده. ضعیف شده. یعنی زیاد شعر نمی خوانم. شاید دلیل بزرگش هم اینه که شعر معاصر ما، نسل حاضر شعرای ما، دچار بحران شعری شده اند. یعنی ما یک سری شعرای بزرگ داشتیم که امدند ولی حالا چهره ی جدیدی نداریم. توی یک حالت بحران شعری هستیم. شعرهایی را که الان در مجلات ادبی چاپ می شه نسبت به شعر های فروغ و سپهری و اخوان داستان دیگری هستند. خیلی بغرنج شدند و حالت خلاقیت اون شعرها توش نیست. یعنی همانطور که آقای دکتر براهنی می گن : بحران شعر. ایشان مطرح کرده بودند که شاید زبانی که بعد از انقلاب لازم می شه زبان رمانه . یعنی شعرا دیگر ارجعیت اون موقع را ندارن. بهمین خاطر هست که رابطه من با شعر یک مقدار افت کرده.
یک خاطره کوچک را گفتید از فروغ. خاطرات دیگری هم از فروغ دارید؟
خاطراتی دارم ولی چون این خاطرات جنجال برانگیزه یعنی این خاطره ها مسائلی را مطرح می کنه که الان من میل ندارم راجع بهش صحبت بشه.. یعنی به یک سری مسائل درونی خود من کشیده می شه, یک سری احساس.. من تجربه¬ای با فروغ داشتم که خودم به اصطلاح احساس ناراحتی می کنم راجع به آنها. یک سری تجربیات که انشاالله در آینده شاید .... ولی ....
در آن سالهایی که اوج فروغ بود، سالهای 40 تا 45 یا بعد از آن، به عنوان پسر فروغ، چه احساسی داشتید؟
خیلی کم به یادر می آرم.. توی مدرسه کلاس نهم بودم. مدرسه البرز می رفتم. همون موقع فروغ فوت شد و پدرم من را به مجلس ختم برد. فکر می کنم خیلی وقت بود که فروغ را ندیده بودم. من باید 14 سالم بوده باشه. مجله سپید و سیاه مقاله ی مفصلی در باره فروغ چاپ کرده بود و عکسهایی هم از من و حسین چاپ کرده بود. فقط یکی از بچه ها ی دبیرستان که زیاد هم با هم معاشرت نداشتیم گفت عکست را توی سپید و سیاه دیدم. ولی کلا بچه ها یا سایر دانش آموزها زیاد توی این مسائل نبودند.
دوست نداشتید بگید؟
من اون موقع خیلی بچه بودم. شاید الان برام خیلی بیشتر مطرح باشه. نه اینکه به اصطلاح پز بدهم ولی خوشم می آید که پسر فروغم.
این احساس خیلی با ارزشیه.
بله. هم احساس خوشحالی می کنم و صادقانه بهتون بگم, احساس برتری می کنم, شاید ایشون خیلی به من احساس اعتماد به نفس می ده. با تجره ای هم که داشتم این تصویر را برایم گذاشت.