| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
161
|
1180
|
90/6/19 (15:54)
|
|
||
|
|
1353
|
7794
|
91/3/4 (16:23)
|
|
||
|
|
941
|
18960
|
91/2/17 (09:19)
|
|
||
|
|
59
|
890
|
90/12/6 (10:43)
|
|
||
|
|
139
|
2251
|
90/11/27 (20:22)
|
|
||
|
|
1279
|
18826
|
91/3/10 (16:46)
|
|
||
|
|
764
|
8720
|
91/3/6 (02:55)
|
|
||
|
|
1072
|
20907
|
91/2/27 (19:51)
|
|
||
|
|
454
|
6590
|
91/2/26 (10:43)
|
|
||
|
|
77
|
5675
|
91/2/20 (18:54)
|
|
||
|
|
45
|
498
|
90/11/25 (14:24)
|
|
||
|
|
52
|
200
|
91/3/6 (15:35)
|
|
||
|
|
2
|
36
|
91/2/31 (21:41)
|
|
||
|
|
68
|
814
|
91/2/24 (20:29)
|
|
||
|
|
541
|
8425
|
91/2/20 (21:02)
|
|
||
|
|
254
|
1323
|
91/2/20 (18:47)
|
|
||
|
|
159
|
1783
|
91/2/17 (16:27)
|
|
||
|
|
32
|
81
|
91/2/17 (09:51)
|
|
||
|
|
65
|
718
|
91/2/17 (09:34)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
91/1/17 (00:19)
|
|
من عاشق همه اشعار فروغ هستم ولی شعر ترس منو واقعا تحت تاثیر میزاره وقتی باخودم زمزمه میکنم
شب تیره و ره دراز و من حیران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله بی شكیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند
در بستر سبزه های تر دامان
گوئی كه لبش به گردنم آویخت
الماس هزار بوسه سوزان
بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند
من او شدم ... او خروش دریاها
من بوته وحشی نیازی گرم
او زمزمه نسیم صحراها
من تشنه میان بازوان او
همچون علفی ز شوق روئیدم
تا عطر شكوفه های لرزان را
در جام شب شكفته نوشیدم
باران ستاره ریخت بر مویم
از شاخه تكدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی
می ترسم از این نسیم بی پروا
گر با تنم اینچنین درآویزد
ترسم كه ز پیكرم میان جمع
عطر علف فشرده برخیزد!
شعر عاشقانه فروغ
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه ام از عطر تو سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندان هایش چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشم هایش چگونه وقت خیره شدن می درند
تنهاتر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غم های پائیزی
درسایه ای خود را رها کردم
در سایه بی اعتبار عشق
در سایه فرّار خوشبختی
در سایه ناپایداریها
شبها که می چرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دلتنگ
شبها که می پیچد مهی خونین
در کوچه های آبی رگها
شبها که تنهائیم
با رعشه های روحمان ، تنها-
در ضربه های نبضمی جوشد
احساس هستی ، هستی بیمار
" در انتظار دره ها رازیست "
این را به روی قله های کوه
بر سنگهای سهمگین کندند
آنها که در خط سقوط خویش
یک شب سکوت کوهساران را
از التماسی تلخ آکندند
" در اضطرابدستهای پر ،
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه هازیباست "
این را زنی در آبها می خواند
در آبهای سبز تابستان
گوئی که در ویرانه ها می زیست
ما یکدگر را با نفسهامان
آلوده می سازیم
آلوده ی تقوای خوشبختی
ما از صدای باد می ترسیم
ما از نفوذ سایه های شک
در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
ما در تمام میهمانیهای قصر نور
از وحشت آوار می لرزیم
اکنون تو اینجائی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود ، سوخته ، مدهوش
اکنون تو اینجائی
چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دور دست روز
بر مردمکهای پریشانم
می چرخد و می گسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه می چینند
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید . . .
دیگر نمی بینم
ما بر زمینی هرزه روئیدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما " هیچ " را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت ، زیرا دوست می داریم
دلتنگ ، زیرا عشق نفرینیستوهم سبز...
تمام روز در آینه گریه می كردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
شعر قطره قطره آب میشود...
ببین چگونه غم درون دیده ام قطره قطره آب میشود
سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود
...........
ان کلاغی که پرید
از فراز سر ما
وفرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ای کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را خواهد برد به شهر
...........................................................سخن از پیوند سست 2 نام در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
.............سخن از روز است و هوای تازه...

