| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
161
|
1180
|
90/6/19 (15:54)
|
|
||
|
|
1353
|
7794
|
91/3/4 (16:23)
|
|
||
|
|
941
|
18960
|
91/2/17 (09:19)
|
|
||
|
|
59
|
890
|
90/12/6 (10:43)
|
|
||
|
|
139
|
2251
|
90/11/27 (20:22)
|
|
||
|
|
1279
|
18826
|
91/3/10 (16:46)
|
|
||
|
|
764
|
8720
|
91/3/6 (02:55)
|
|
||
|
|
1072
|
20907
|
91/2/27 (19:51)
|
|
||
|
|
454
|
6590
|
91/2/26 (10:43)
|
|
||
|
|
77
|
5675
|
91/2/20 (18:54)
|
|
||
|
|
45
|
498
|
90/11/25 (14:24)
|
|
||
|
|
52
|
200
|
91/3/6 (15:35)
|
|
||
|
|
2
|
36
|
91/2/31 (21:41)
|
|
||
|
|
68
|
814
|
91/2/24 (20:29)
|
|
||
|
|
541
|
8425
|
91/2/20 (21:02)
|
|
||
|
|
254
|
1323
|
91/2/20 (18:47)
|
|
||
|
|
159
|
1783
|
91/2/17 (16:27)
|
|
||
|
|
32
|
81
|
91/2/17 (09:51)
|
|
||
|
|
65
|
718
|
91/2/17 (09:34)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
91/1/17 (00:19)
|
|
یكی از شعر های چاپ نشده فروغ را به كلوب هدیه بدهید .
عصیان ( خدایی )
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پارو زنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهائی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجوئی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یکدم از این قالب جدا باشم ؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر این شعلۀ عصیان
کی مرا، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در (( هستی ))
شرمگین هرگه (( خدائی ))یاد می کردم
مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوار ها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که (( هستی )) در تن دیوار ها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه هاآواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوائی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش ؟
گر خدا بودم، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود، آری ، باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توأم شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خدائیها
من کجا و زین تن خاکی جدائیها
من کجا و از جهان ، این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم
ای خدا ، ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من تو را کافر ، تو را منکر ، تو را عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من
فروغ فرخزاد
bishtare ashare divane osyan chap nashodand mesle osyane khodaee va osyane bandegi hamin tor shere pasokh az divane divar age eshtebah nakonam
sorry nemitoonam type konam key farsi nadaram
عصیان ( خدایی )
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پارو زنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهائی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجوئی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یکدم از این قالب جدا باشم ؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر این شعلۀ عصیان
کی مرا، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در (( هستی ))
شرمگین هرگه (( خدائی ))یاد می کردم
مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوار ها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که (( هستی )) در تن دیوار ها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه هاآواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوائی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش ؟
گر خدا بودم، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود، آری ، باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توأم شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خدائیها
من کجا و زین تن خاکی جدائیها
من کجا و از جهان ، این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم
ای خدا ، ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من تو را کافر ، تو را منکر ، تو را عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من
فروغ فرخزاد
بوسه
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمناك و پر از نیازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب
یلدا ممنون ازت واقعا نشنیده بودم
اشکبوس گل از تو ام ممنون شعرای تو رو داشتم ولی ناقص بودن



می توان در بازوان چیره یک مرد
ماده ای آرام و زیبا بود
با تنی سفر ه ای چرمین
و پستانهای درشت و سخت
آقای اشکبوس عزیز با درود
با نظر شما موافقم اگر در مورد شعرهایی که من در این جا می نویسم تردیدی دارید می توانید به من اطمینان داشته باشید تمام شعرهایی که انتخاب کردم از این شاعر نامی می باشد و به کسی غیر ایشان تعلق ندارد . هدف من از نگارش این شعر ها این است که همانگونه که خود از خواندن آنها لذت می برم مایلم دیگر دوستانم در این کلوب نیز از آن سهمی داشته باشند من بیشتر این شعرها را از منابع موثق خارج از کشور جمع آوری کرده ام با کمی تحقیق می توانید به صحت گفته هایم پی ببرید
با آرزوی موفقیت شما
سلام به همه ادب دوستان
شعر ها زیباست انقدر كه انسان راتا مدت ها به فكر وا می دارد .
فقط امید وارم دوستان عزیر در اصیل بودن و واقعی بودن اشعار دقت لازم را بفرمایند تا حیثیت هنری این شاعر گرانمایه دچار ابهام نشود 
رهگذر از دفتر عصیان
یکی مهمان ناخوانده
زهر درگاه رانده سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه تن خسته غبار آلود
نهاده سر به روی سینه کوسن هایی
که من در سالهای پیش
همه شب تا سحر می دوختم با تارهای ابریشم
هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش
و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم
گیاهی سبز می رو یید در مرداب رویاهای شیرینم
زدشت آسمان گویی غبار نور برمی خاست
گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند
در انگشت سیمینم
لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید
و مردی می نهاد آرام
با من سر به روی سینه خاموش
کوسن های رنگین ام
کنون مهمان ناخوانده
زهر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه من باید به خود هموار سازم تلخی زهر عتابش را
و مست از جام های باده می خواند : که آیا هیچ
باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست ؟
یا برای رهروی خسته
در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا
جای خوابی هست ؟