| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
161
|
1180
|
90/6/19 (15:54)
|
|
||
|
|
1353
|
7794
|
91/3/4 (16:23)
|
|
||
|
|
941
|
18960
|
91/2/17 (09:19)
|
|
||
|
|
59
|
890
|
90/12/6 (10:43)
|
|
||
|
|
139
|
2251
|
90/11/27 (20:22)
|
|
||
|
|
1279
|
18826
|
91/3/10 (16:46)
|
|
||
|
|
764
|
8720
|
91/3/6 (02:55)
|
|
||
|
|
1072
|
20907
|
91/2/27 (19:51)
|
|
||
|
|
454
|
6590
|
91/2/26 (10:43)
|
|
||
|
|
77
|
5675
|
91/2/20 (18:54)
|
|
||
|
|
45
|
498
|
90/11/25 (14:24)
|
|
||
|
|
52
|
200
|
91/3/6 (15:35)
|
|
||
|
|
2
|
36
|
91/2/31 (21:41)
|
|
||
|
|
68
|
814
|
91/2/24 (20:29)
|
|
||
|
|
541
|
8425
|
91/2/20 (21:02)
|
|
||
|
|
254
|
1323
|
91/2/20 (18:47)
|
|
||
|
|
159
|
1783
|
91/2/17 (16:27)
|
|
||
|
|
32
|
81
|
91/2/17 (09:51)
|
|
||
|
|
65
|
718
|
91/2/17 (09:34)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
91/1/17 (00:19)
|
|
|
ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو، مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند، راز دل خود به او مگو هرگز |
و نردبان چه ارتفاع حقیری دارد ...
از آیینه بپرس نام نجات دهنده ات را ...
و خیلی چیزای دیگه .
همه هستی من آیه تاریکی است که تو را درخود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها ی ابدی خواهد برد.
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من دراین آیه تو رابه درخت و آب آتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی خود را با آن از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید عبورگیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نیروی چشمان تو خود را ویران می سازد
و دراین حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناریها که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه سهم من اینست . سهم من اینست .
سهم من آسمانی است که آویختن پنجره ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و دراندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست دارم .
من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در نی لبکی می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.
آری آغاز دوست داشتن
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
من پری كوچك غمگینی را می شناسم
كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نی لبك چوبین
می نوازد ! آرام آرام
پری كوچك غمگینی
كه شب از یك بوسه می میرد
و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ،دیروزها 
در منی و اینهمه از من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.8->
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟!!
ای ستاره ها...ستاره ها...ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان كجاست؟!!