| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
161
|
1148
|
90/6/19 (15:54)
|
|
||
|
|
1336
|
7440
|
90/11/16 (09:18)
|
|
||
|
|
56
|
849
|
90/10/30 (16:59)
|
|
||
|
|
935
|
18288
|
90/10/14 (08:59)
|
|
||
|
|
138
|
2168
|
90/6/10 (21:46)
|
|
||
|
|
1268
|
18476
|
90/11/21 (13:31)
|
|
||
|
|
1064
|
20413
|
90/11/16 (14:17)
|
|
||
|
|
754
|
8597
|
90/11/10 (16:58)
|
|
||
|
|
444
|
6311
|
90/10/26 (10:28)
|
|
||
|
|
77
|
5459
|
90/10/21 (15:46)
|
|
||
|
|
44
|
491
|
89/11/20 (12:09)
|
|
||
|
|
61
|
671
|
90/11/17 (00:34)
|
|
||
|
|
187
|
802
|
90/11/16 (01:01)
|
|
||
|
|
64
|
658
|
90/11/16 (00:59)
|
|
||
|
|
533
|
8017
|
90/11/15 (06:17)
|
|
||
|
|
133
|
325
|
90/11/10 (01:06)
|
|
||
|
|
1
|
13
|
90/11/3 (17:31)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
90/11/3 (17:27)
|
|
||
|
|
8
|
150
|
90/11/2 (20:35)
|
|
||
|
|
86
|
928
|
90/10/19 (13:11)
|
|
کدام شعر فروغ زمزمه لحظات تنهائی توست؟
همه ما در لحظات تنهائی خود گاه با
زمزمه کلامی شیرین ؛شعری دلنشین
ویا آوازی خاطره انگیز آن لحظه را
فرصت مرور خاطره ها ویادها می سازیم.
شما آیا شعری از فروغ را در این دایره دارید؟
واگر هست کدام؟
آری
آغاز دوست داشتن زیباست
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن
زیباست
شعر تولدی دیگر
همه هستی من آیه تاریکی ست
که تورا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تورا آه کشیدم آه...
چیستم من؟زاده یک شام لذت بار
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
چون نگهبانی کهدر کف مشعلی دارد
می خرامد شب میان شهر خواب الود
خانه ها با روشنایی های رویایی
یک به یک در گیر و داربوسه بدرود
ناودانها ناله سر داده در ظلمت
در خروش از ضربه های دلکش باران
می خزد بر سنگفرش کوچه های دور
نور محوی از پی فانوس شبگردان
دست زیبایی دری را می گشاید نرم
می دود در کوچه برق چشم تبداری
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهروی از پشت دیواری
باد از ره می رسد عریان و عطر الود
خیس باران می کشد تن بر تن دهلیز
در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان
ناله های شو قشان لرزان وهم انگیز
چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
جوی می نالد که ایا کیست دلدارش؟
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
ای دریغا... در کنارش نیست دلدارش
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهروی از پشت دیواری
می خزد در اسمان خاطری غمگین
نرم نرمک ابر دود الود پنداری
برکه می خندد چشمش ای افسوس
وز کدامین لب لبانش بوسه می جوید؟
پنجه اش در حلقه موی که می لغزد؟
با که در خلوت به مستی قصه می گوید؟
تیرگیها را به دنبال چه می کاوم؟
پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟
در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟
نه دگر هرگزنمی ایدبه دیدارم
پیکری گم می شود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدایی خشک می بندد
مردهای گویی درون حفره گوری
بر امیدی سست وبی بنیاد می خندد
در منی و این همه زمن جدا
با منی و دیدهات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
وای از ان دمی که بی خبر زمن
برکشی تو رخت خویش از این دیار
سایه توام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش بجای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو در تو اورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی بخواب و سر خوشم
وه مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و زشاخه ها بچینمت
شعله می کشدبه ظلمت شبم
اتش کبود دیدگان تو
ره مبند بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیداری گرفت
دیده از دیدن نمی ماند دریغ
دیده پوشیدن نمیداند دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
ان بیابان دید و تنهاییم را
ماه و خورشید مقواییم را
چون جنینی پیر با زهدان به جنگ
می درد دیوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما میل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای برپا خواستن
خندهام غمناکی بیهوده ای
ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از بام خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
باد بادکهاش در افلاک پاک
نا شناس نیمه پنهانیش
شرمگین چهره انسانیش
کو بکو در جستجوی جفت خویش
می دود معتاد بوی جفت خویش
جویدشگهگاه و نا باور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هردو در بیم و هراس از یکدیگر
تلخکام و نا سپاس از یکدیگر
عشقشان سودای محکومانه ای
وصلشان رویای مشکوکانه ای
اه اگر راهی به دریاییم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود
گر به مردابی ز جریان ماند اب
از سکون خویش نقصان یابد اب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود
اهوان ای اهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشتها
جویباری یافتید اواز خوان
رو به استغنای دریا ها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونه طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را می گشود
عطر بکر بوته ها را می روبود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعکاس بی دریغ افتاب
خواب ان بی خواب را یاد اورید
مرگ در مرداب را یاد اورید
زندگی
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو ، بار دیگر تو
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست كشیده شب می كشم
چراغهای رابطه تاریكند
چراغهای رابطه تاریكند
كسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد كرد
كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
چیستم من؟زاده یک شام لذت بار
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال