userinfo close

  ,

دو آتیشه


fire2club

تاسیس: 5 اردیبهشت 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آرمیتا - معاونان
به ** کلوب دوآتیشه ** خوش آمدید هر روز با ده ها مطلب و خبر داغ از تمام موضوعات مورد علاقه شما - ادامه »
به ** کلوب دوآتیشه ** خوش آمدید

هر روز با ده ها مطلب و خبر داغ از تمام موضوعات مورد علاقه شما
---------------------------------------------------------------------------

اینجا ما فقط نقل قول میکنیم و در برابر نظرات شما مسئولیتی نداریم!

درخواست ما از شما فقط احترام به همدیگه و رعایت در گفتار است

* کلوب دوآتیشه تبلیغات قبول میکنه *

-----------------------------------------------------------------------------
برای دریافت روزانه مطالب جالب و خواندنی دوآتیشه http://www.cloob.com/name/firex اَد کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1874
3801
91/3/12 (02:06)
1314
4557
91/3/11 (20:40)
86
264
91/3/12 (00:20)
112
1791
91/3/11 (22:00)
246
1087
91/3/11 (18:16)
43
460
91/3/11 (18:11)
9
50
91/3/11 (16:55)
529
5249
91/3/11 (09:33)
1400
7263
91/3/11 (08:58)
339
3412
91/3/10 (21:35)
39
260
91/3/10 (15:21)
769
13513
91/3/8 (22:30)
195
820
91/3/3 (12:06)
32
123
91/2/31 (10:49)
14
61
91/2/16 (23:34)
7
72
91/1/28 (14:43)
54
655
91/1/22 (19:00)
97
1899
91/1/22 (12:16)
36
134
91/1/16 (11:20)
15
276
91/1/16 (11:10)

عنوان بحث

کلوب دوآتیشه   , firex
کلوب دوآتیشه - 12:30 1389/12/21

آنجایی که کسی عید را روزشماری نمیکند !

لوگوی دوآتیشه



جنس نوروز انگار در حاشیه‌های شهر فرق می‌کند، اینجا کسی نمی داند چند روز به عید مانده است.

به گزارش مهر ، نسیم، شولای درختان را می‌آشوبد و پوست آسمان چنان نرم است که به جدار رودخانه می‌ماند، اینجا اما دم عید که می‌شود جوش و خروش بالای شهر زیاد معنی ندارد مردم حاشیه غرق در افکار مشوش خود، قدم می‌زنند و کوچه‌های خاطرات را پشت سر می‌گذارند، باز هم کوچه‌ای بن بست، بن بستی که همیشه وجود داشته و هنوز نتوانسته اند فراتر از آن گام بردارند.

هر گاه به این جا رسیده‌اند همین بن بست، دست نخورده و آشکار، آنها را از ادامه مسیر باز می‌داشته، بن بست نداری و نابسامانی، بن بست فقر، بن بست بی پولی و ده‌ها راه نرفته و راه نخواسته...

اینجاست که بوی عید توی محله‌های پایین شهر بدجور توی ذوق می‌زند آنجا که میل به داشتن یک جفت کفش نو و یا دست کم یک شام حسابی به انتظار زل می‌زند.


c410de06325b4d8d54ff988ec8c5e940.jpg

پیرمرد ته سیگارش را زیر پا له می‌کند، به عمق نگاهش که بروی یک مرد 70 ساله را می‌توانی ببینی که سالها پیش توی همین ویرانه‌ها خانه‌ای برای خودش دست و پا کرده و حالا کزکرده گوشه دیوار کاه گلی خانه‌اش.

عیدها برای پیرمرد آنقدر کمرنگ است که حتی یادش نمی‌آید حالا چندم اسفند ماه است، این را به خوبی می‌توانی از دیگران هم دریابی جوانهایی که توی کمرکش کوچه دست‌فروشی می‌کنند، سبزی و تنقلات و خیلی چیزهای دیگر که قرار است نان سفره شود چه عید باشد و چه نباشد.


87556_579.jpg


اما به رسم دیرینه قالیها روی پشت بام‌ها دست به سرو روی هم می‌کشند و تار و پودهای از هم گسسته‌شان بازی می‌کند حتی اگر سر سفره‌ها ماهی پلو نباشد عید که می‌آید حال و هوای این کوچه پس کوچه‌ها که خیلی وقت است فراموش شده عوض می‌شود.

اما سوز آخر سال هنوز هم بدجور توی این کوچه‌های خاک گرفته که بیش از صدها نفر را توی خودش جا داده، بدون هیچ قیدی می‌وزد، احمد که هفت سال است اینجاست، صورتش را می‌دهد به آفتاب نیم مرده و می‌گوید: برای فقرا عید یعنی چه؟ اما این برای همه اهالی کوچه مصداق ندارد توی کوچه پر است از هیاهوی خانه تکانی کسانی که قالی‌هایشان را می‌تکانند تا تکانی به زندگی محقرشان بدهند.

کمی جلوتر میان راه باریکه‌هایی که پر از خرت و پرتهای مختلف بساط احمد بیشتر از همه نظرت را جلب می‌کند، کودکی ریز جثه با صورتی آفتاب سوخته و لپهایی که کویر شده روی صندوقچه‌ای چوبی توی تشتی قرمز رنگ ماهی می‌فروشد ماهی‌ها جست و خیز کنان هر از چند گاهی خواب آب تشت را آشفته می‌کنند.


احمد نان به دست، لقمه‌های نان را چنان در دهانش فرو می‌دهد که انگار چند روز است نان نخورده، انبوهی از بچه‌هایی که دایره‌وار احاطه‌اش کرده‌اند، خنده و آبی چشم‌هایش را بیشتر رو به خاکستری برده.

احمد هم بی کس و کار است، از همان کودکی ذرات وجودش خشونت را دیدند، احمد یکی از همان‌هایی است که همیشه عید را دوست دارد چون با فروش ماهیها و سود کمی که به دست می‌آورد می‌تواند برای خواهرش کفش بخرد و می‌گوید: کفش تق تقی می‌خواهد قرمز که برق بزند، با هر سکه چشمهایش است که برق می‌زند و ماهی از تنگ پلاستیکیش کم می‌شود.

پشت شیشه‌های ذره بینی عینک احمد دو تا چشم، زل زده به بیرون، قرمز و متورم، صدای مرغ و خروس‌ها از خانه‌های تو سری خورده می‌آید، و زخم یک کلمه است که در پس نداری احمد، در فضای گمشده فقر، بزرگ می‌شود و مدام ضربه می‌زند و حالا دردها و زخم‌های احمد است که تا دوردست آسمان پرت می‌شود.

پرده دوم:

سارا را با پیرمرد میان آهنگ ملایمی می‌یابم، کاسه مسی در دست سارای کوچک مرا یاد قصه الیورتویست می‌اندازد، همان جای داستان که الیور، سهم بیشتری از غذا می‌خواست و اکنون ساراست که از زندگی سهم بیشتری می‌خواهد تا آرزویش برآورده شود، شب عید است و سارا هنوز لباس دست دوم سال پیش را پوشیده.

نوای آهنگ در میان نسیم گم می‌شود اما زیاد از پیرمرد روشن دل و سارا که قرار است نقش راهنما را برایش بازی کند دور نمی‌شود، درست جایی ابتدای خیابان چهارباغ تا میدان انقلاب ، حالا یدالله 60ساله با تنها نوه‌اش ساز می‌زند تا رسیدن عید را نوید دهد.


3(24).JPG

 اینجا اصفهان است، همان شهری که هر روز هفته می‌شود بازار کاسبی آنهایی که می‌گویند میان این همه رفت و آمد، خاطره‌ای برایشان باقی نمانده است. اصفهانی که نصف جهانش می‌خوانند و به پلها و گنبدها و مناطق تاریخی و چهارباغش می‌نازد و شهری است برخوردار شاید اگر مسافر باشی فکر کنی شهر خلاصه می‌شود به همین زیبایی‌هایی که شب عید با گلهای مخملی سرخ و زردش زیر آسمان آبی جلوه گری می‌کند اما در حاشیه شهر به دور از دود و بوق ماشینها، می‌توانی مردمان فقر زده را ببینی که می خواهند برای خود لباسی که دیگران چندین بار پوشیده اند یا از آن خسته شده اند می‌شود لباس سال نوی آنها.

کوچه‌ها اینجا پیچ در پیچ و تنگ و باریک است و فقر اینجا دل می‌زند. طعنه اعتیاد را در گذری سرسری هم می‌شود دید، پیر و جوان هم نمی‌شناسد.

توی کوچه پر است از بچه‌هایی که به آب جمع شده توی گودی آسفالت ترک خورده دل خوش کرده‌اند یا کودکانی که با چوب و چرخی توی خاکهای زمینی بکر بازی می‌کنند، چهره زهره که هر از چند گاهی سرفه یی مهمان حنجره زخم خورده‌اش می‌شود، تو را مجبور به سکوت می‌کند. تمام بدنت مورمور می‌شود. پایت را که از دل شهر پایین‌تر می‌گذاری، آسمان اینجا رنگ دیگری دارد.

پایین‌تر که می‌روی کوچه‌ها تنگ‌تر می‌شود و هوا سنگین‌تر، دیگر از ساختمانهای قد و نیم قد خبری نیست آنچه هست خانه‌هایی تو دل بن بستایی است که به پتویی آویزان ختم می‌شود.

یادت به عذرا می‌افتد که بدترین خاطره‌اش وقتی است که ماهی قرمز نداشتند به نظر می‌رسد شش ساله باشد اما خودش می‌گوید 10 سال دارد.

غروب توی محله‌های پایین شهر دلگیرتر است تشنه‌ای، انگار ذره ذره های مرطوب وجودت هم میان اهالی خشک می‌شود آنجا که از میان هزاران رنگ که می‌شناسی، تنها خاکستری به یادت می ماند ...

لوگو


  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
کورش ایران ایتالیا , 13_reza_k
5
من تو مغازه ام پدر و مادرایی رو میبینم که وضعیت مالیشون خوب نیست ولی به خاطر اینکه دل فرزندشون نشکنه به سختی پول رو تهیه میکنند و مانتو رو میخرند یا بعضی ها توانایی خرید ندارند و میرن.ته چهره اون پدر و مادر پر از غم و غصه است واقعا دلم براشون کباب میشه بغض گلوم رو میگره.خیلی سخته یک مرد جلوی زن و بچه اش سر شکسته باشه
رویا ج , doctorroya
رویا ج - 08:57 1389/12/25
4
واقعا و از صمیم قلب متاثر شدم
آرمیتا   , vivi_miti
آرمیتا - 17:04 1389/12/24
3
کودک کار و سال نو


534590311_orig.jpg


 سمیرا ف , samiraf_64
سمیرا ف - 09:59 1389/12/24
2


آرمیتا   , vivi_miti
آرمیتا - 09:11 1389/12/24
1
واقعا" همینطوره ، خیلیها برای سیر کردن شکمشون دیگه حتی سال جدید هم براشون مهم نیست !


یکبار 2-3 ساعت بعد از عید از خونه بیرون اومدیم یه آقایی داشت توی زباله ها دنبال پلاستیک میگشت!! ما تعجب کردیم ... بابام گفت از خوشیش نیست که ! وگرنه کیه دلش نخواد الان کنار خونوادش باشه !!


همگی از این مدل افراد این روزها یادی کنیم .... 



کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.