| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1874
|
3801
|
91/3/12 (02:06)
|
|
||
|
|
1314
|
4557
|
91/3/11 (20:40)
|
|
||
|
|
86
|
264
|
91/3/12 (00:20)
|
|
||
|
|
112
|
1791
|
91/3/11 (22:00)
|
|
||
|
|
246
|
1087
|
91/3/11 (18:16)
|
|
||
|
|
43
|
460
|
91/3/11 (18:11)
|
|
||
|
|
9
|
50
|
91/3/11 (16:55)
|
|
||
|
|
529
|
5249
|
91/3/11 (09:33)
|
|
||
|
|
1400
|
7263
|
91/3/11 (08:58)
|
|
||
|
|
339
|
3412
|
91/3/10 (21:35)
|
|
||
|
|
39
|
260
|
91/3/10 (15:21)
|
|
||
|
|
769
|
13513
|
91/3/8 (22:30)
|
|
||
|
|
195
|
820
|
91/3/3 (12:06)
|
|
||
|
|
32
|
123
|
91/2/31 (10:49)
|
|
||
|
|
14
|
61
|
91/2/16 (23:34)
|
|
||
|
|
7
|
72
|
91/1/28 (14:43)
|
|
||
|
|
54
|
655
|
91/1/22 (19:00)
|
|
||
|
|
97
|
1899
|
91/1/22 (12:16)
|
|
||
|
|
36
|
134
|
91/1/16 (11:20)
|
|
||
|
|
15
|
276
|
91/1/16 (11:10)
|
|

آخرین نیوز: روز ملاقات ، بهترین لباسهایم را پوشیدم ، انگار به یک مهمانی با شکوه دعوت شده ام .. . .

به گزارش خبربا حالت درماندگی و در دست داشتن پرونده ای که دادخواست طلاق در آن مطرح شده بود به کلانتری مراجعه و شکایت او را مورد بررسی و مطالعه قرار دادند . ولی به لحاظ ابهام در پرونده و کامل نبودن موضوع متن ، افسر تحقیق خواست قبل از هر گونه اقدامی نزد مسئول مشاوره کلانتری برود ، او نیز پذیرفت . مشاور کلانتری ، پرونده را بررسی از وی خواست که علت آمدنش به کلانتری و شکایت از همسرش را توضیح دهد .
«مهدی» نیز سرگذشت زندگی اش را از ابتدا تعریف و عنوان کرد : من و شیلا 9 ماه است با یکدیگر ازدواج کرده ایم ولی مدتی است به این نتیجه رسیده ایم که نمی توانیم بیش از این ادامه دهیم و می خواهیم از یکدیگر جدا شویم .
داستان ازدواج دومم از زمانی آغاز می شود که یک سال از طلاق من و همسر اولم گذشته بود و مادرم اصرار داشت مجدداً ازدواج کنم . من هم که دلم می خواست سر و سامانی پیدا کنم با این تصمیم مادرم موافق بودم .
وقتی از محل کارم به سمت خانه می رفتم به خانم هایی که مادرم پیشنهاد کرده بود فکر می کردم تا شاید بتوانم یک نفر را برای ازدواج انتخاب کنم . اما هرچه بیشتر کلنجار می رفتم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که هیچ کدام از آنها برای ازدواج مناسب من نیستند .

در این افکار غرق شده بودم که آگهی تبلیغاتی کانون همسریابی توجه ام را جلب کرد . مثل جرقه ای ذهنم را روشن کرد و برقش چنان جذبم کرد که از اتوبوس پیاده شدم و به سمت کانون رفتم .
حس کنجکاوی مرموزی همه وجودم را پر کرده بود و با خودم فکر کردم که شاید اولین کسی باشم که در کل افراد فامیل به چنین شیوه مدرنی ازدواج خواهد کرد . برای لحظاتی از هر فکر تکراری راحت شده بودم و احساس کردم مسیر جدیدی را برای رفتن پیش رو دارم .
وقتی به خودم آمدم که به جلوی درب کانون رسیده بودم و تصورم این بود که این جا مکانی است برای خوشبختی و انتخاب همسری ایده آل که متناسب با معیارهایم باشد . وقتی وارد کانون شدم، منشی آنجا به گرمی مرا پذیرفت و با قهوه ای داغ از من پذیرایی کرد و اولین سوالش را اینگونه پرسید: برای ازدواج تشریف آورده اید ؟
کمی دستپاچه شدم و با شرم خاصی جواب دادم بله، ولی من هیچ اطلاعی از نحوه کار شما ندارم. تبسم کرد و گفت : آشنا خواهید شد .
بعد از این گفتگو ، فرمی را به دستم دادکه سوالاتش راجع به مشخصاتم می شد ، نام و نام خانوادگی ، سن ، وضعیت تاهل و ... فرم را تکمیل کردم و به منشی دادم.
زمانی که منشی کانون برگه را می خواند وقتی به وضعیت تاهلم نگاهی انداخت پرسید : آیا شما فرزندی هم دارید ؟ گفتم خیر .
سپس فایلی را رو به روی خود باز کرد که به گفته خودش آنها خانم هایی هستند که یکبار ازدواج کرده اند ولی فرزندی ندارند .
کم کم همه چیز برایم جالب می شد . بعد خانم منشی یک لیست را به دستم داد ، لیستی که حاوی بیش از 30 نام و نام خانوادگی بود و گفت : از بین این اسامی سعی کن 10 اسم را انتخاب کنی تا پس از آن مرحله بعدی را برایت توضیح دهم .
من هم 10 اسم که از باقی اسامی زیباتر بودند را انتخاب کردم . اطلاعات کامل اعم از خانواده ، شخصیتی و سلیقه ای و ... به همراه عکسشان را در اختیارم قرار داد و توضیح داد که هر کدام که به نظرم بیشتر شبیه به من هستند و علائق و سلائقشان همسان با خودم و روحیاتم بود را انتخاب کنم .
«شیلا» اولین کسی بود که بیشتر از دیگران نظرم را جلب کرد . چون در لیست افرادی که می خواستند حضوری او را ببینند 14 اسم ثبت شده بود . کنجکاو شدم تا او را ملاقات کنم و بدانم که چه کسی است . افراد زیادی خواستار ازدواج با او بودند ولی او تا کنون کسی را انتخاب نکرده بود . بیشتر از آنکه به جواب سوالات مختلفی که پرسیده شده بود توجه کنم و از روی جواب ها تصمیم گیری کنم به فکر پیروزی ام در مسابقه ای بودم که تا کنون برنده ای نداشته " مسابقه ربودن قلب شیلا " .
بنا به گفته منشی از این 10 نفر باید 3 نفر را برای ملاقات حضوری انتخاب می کردم ولی من تنها شیلا را انتخاب کرده بودم و به منشی گفتم اگر با شیلا به تفاهم نرسیدم 2 نفر بعدی را انتخاب خواهم کرد . روز ، ساعت و مکان ملاقات بنا به تعهدمان به کانون در اتاقی به نام «خلوت عشاق» مشخص و قرار شد روز پنج شنبه ساعت 4 بعداز ظهر یکدیگر را ملاقات کنیم .
روز ملاقات ، بهترین لباسهایم را پوشیدم ، انگار به یک مهمانی با شکوه دعوت شده ام . وارد کانون شدم و با راهنمایی منشی به سمت اتاق رفتم و درب را باز کردم و دیدم که شیلا زودتر از من آنجا حاضر شده و از نوع پوشش لباسش متوجه شدم که این ملاقات برای او نیز با اهمیت بود .
گفتگوی ما به گفته منشی 3 ساعت به طول انجامید . ولی از نظر خودمان نیم ساعتی بیش نبود . 3 ساعت گفتگوی ما 90 هزار تومان به کانون سود رساند . با خودم گفتم چه دکانی باز کرده اند تا به حال برای ثبت نام ، ملاقات و سایر هزینه های دیگر 100 هزار تومان به کانون پول داده ام ، اگر با خانمهایی که مادرم پیشنهاد کرده بود قرار ملاقات می گذاشتم ارزان تر تمام می شد ، اما خودم را اینطور توجیه کردم که امیدوارم ازدواج خوبی داشته باشم و بتوانم به آرامش برسم ، آن وقت است که دیگر این پولها را برای خوشبخت شدنم پرداخت کرده ام و خوشبختی خیلی بیشتر از اینها می ارزد .
پس از 3 جلسه ملاقات دیگری که در کانون داشتیم به این نتیجه رسیدیم که می خواهیم با یکدیگر ازدواج کنیم و این موضوع را به منشی کانون اعلام کردیم .
مرحله بعدی ما این بود که اجباراً 3 جلسه نزد یک مشاور که مستقر در کانون بود برویم و از روان شناس آنجا در صورتی که تشخیص دهد این ازدواج به صلاح است برگه ایی جهت تائید ازدواج بگیریم.
جلسه سوم ، روان شناس آنجا پس از دریافت 120 هزار تومان حق الزحمه گفت که دیدگاه شما به زندگی متفاوت است و این ازدواج به صلاحمان نیست ، ولی اگر اصرار به ازدواج داشته باشید من تائیدیه را برایتان صادر خواهم کرد و من هم از آنجایی که نمی خواستم هیچ چیز و هیچ کس مانع ازدواجم با شیلا شود گفتم : شما تائیدیه را صادر کنید و ما بقی را به خودمان واگذار کنید .
برگه تائیدیه را گرفتیم و به دستان منشی کانون دادیم . او نیز تعرفه عقد را اعلام کرد 400 هزار تومان آقا و 300 هزار تومان خانم و در جلسه آینده نیز خطبه عقد توسط روحانی کانون برایتان جاری خواهد شد ، زیرا طبق تعهدتان به کانون ، عقدتان باید توسط روحانی کانون ثبت شود .
من به شیلا دل بسته بودم و برای بدست آوردن او حاضر به پرداخت هر بهایی بودم .
من برنده بازیی بودم بازی ای که 14بازنده داشت . من و شیلا به عقد هم در آمدیم و بلا فاصله زندگی مشترکمان را شروع کردیم . هنوز یک ماهی از ازدواجمان نگذشته بود که شیلا مرا مجبور کرد خانه را عوض کنیم ، من هم پذیرفتم . دو هفته بعد از تعویض محل سکونتمان ، احساس کردم شیلا رفتارهایی دارد که برازنده یک خانم نیست .
اولین بار زمانی با این حس مواجه شدم که هنگام خرید از من خواست یک بسته سیگار برای او بخرم ، اولش فکر کردم شوخی است ولی اصرار زیاد وی و دیدن صحنه ای که کشیدن سیگار را شروع کرد ، همه شک و شبهه هایم را به یقین تبدیل نمود .
شیلا به صورت یک حرفه ای و مانند یک مرد به مبل تکیه می کرد و به سیگار درون انگشتانش پک می زد و دود آن را به شکل های کاملاً مختلف از بینی خارج می کرد . دلم می خواست آنچه که را می دیدم باور نکنم . کاش کابوسی بود که با بیدار شدنم از خواب به پایان می رسید . ولی افسوس که کابوس حقیقی زندگی ام و در بیداری بود .
وقتی از شیلا پرسیدم که چرا در آن برگه های کانون ننوشته بودی که سیگار مصرف می کنی؟جواب داد : کسی از من چنین سئوالی را نپرسیده بود و من عادت ندارم جواب سوالی را که پرسیده نشده بدهم .
حق با او بود ، برای خانمها چنین سئوالی طرح نشده بود و من هم به حدی به شیلا دل بسته بودم که خودم نیز چنین سئوالی را از او نپرسیدم .
شوکه شده بودم ، ولی شکست در ازدواج قبلی و ترس از شکست در ازدواج دوم مرا به سکوت وا داشت . این سکوت تا جایی ادامه پیدا کرد که او با وقاحت تمام مصرف شیشه را علنی کرد و برای تهیه مواد مصرفی اش دست به هر کاری علیه من ، زندگی مان و حتی خودش می زد . توهین می کرد با صدای بلند می خندید و مدام تصور می کرد که من با همسر سابقم یا زنان دیگری ارتباط دارم و به بهانه های مختلف تلفن همراهم را وارسی می کرد و به شماره هایی که فکر می کرد متعلق به زنی می باشد تماس می گرفت . پرخاشگر شده بود و شب بیداری هایش کلافه ام کرده بود ، او کار را به جایی رساند که احساس کردم قادر به ادامه زندگی با او نیستم .
http://www.akharinnews.com/index.php?option=com_content&task=view&id=14649&Itemid=37

من فکر میکردم کل مشخصات هر نفر رو میگیرن بعد بررسی کارشناسی میکنن که کیا به هم میخورن بعد به هم معرفیشون میکنن. اما اینا که انگار بازی یه قل و دو قل باشه رفتار کردن با قرعه کشی و سنگ کاغذ قیچی کی همسر انتخاب میکنه؟

