userinfo close

  ,

دو آتیشه


fire2club

تاسیس: 5 اردیبهشت 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آرمیتا - معاونان
به ** کلوب دوآتیشه ** خوش آمدید هر روز با ده ها مطلب و خبر داغ از تمام موضوعات مورد علاقه شما - ادامه »
به ** کلوب دوآتیشه ** خوش آمدید

هر روز با ده ها مطلب و خبر داغ از تمام موضوعات مورد علاقه شما
---------------------------------------------------------------------------

اینجا ما فقط نقل قول میکنیم و در برابر نظرات شما مسئولیتی نداریم!

درخواست ما از شما فقط احترام به همدیگه و رعایت در گفتار است

* کلوب دوآتیشه تبلیغات قبول میکنه *

-----------------------------------------------------------------------------
برای دریافت روزانه مطالب جالب و خواندنی دوآتیشه http://www.cloob.com/name/firex اَد کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1874
3801
91/3/12 (02:06)
1314
4557
91/3/11 (20:40)
86
264
91/3/12 (00:20)
112
1791
91/3/11 (22:00)
246
1087
91/3/11 (18:16)
43
460
91/3/11 (18:11)
9
50
91/3/11 (16:55)
529
5249
91/3/11 (09:33)
1400
7263
91/3/11 (08:58)
339
3412
91/3/10 (21:35)
39
260
91/3/10 (15:21)
769
13513
91/3/8 (22:30)
195
820
91/3/3 (12:06)
32
123
91/2/31 (10:49)
14
61
91/2/16 (23:34)
7
72
91/1/28 (14:43)
54
655
91/1/22 (19:00)
97
1899
91/1/22 (12:16)
36
134
91/1/16 (11:20)
15
276
91/1/16 (11:10)

عنوان بحث

  , fa_practitioner
fa practitioner - 14:29 1388/12/15

من و تو و ما و داستان نویسی ...


 

http://iscanews.ir/Media/Images/Im1195272020_4f8d1ad0ef18ab7dd8789a3b2bd6b20e.jpg 





در این بحث هر قصد داریم با هم شروع به نوشتن و ادامه  دادن یک داستان کنیم ....



که از بچگی تا اخر (زمان نامحدود) نویسنده ها میتوانند به شخصیت این داستان اسمی که 


دوست دارند رو بدهند و به هر نحوی که دوست دارند بزرگش کنند .....



هر طوری که میخواین داستان رو پیش ببرید ....





 

فقط روندی که مناسب دیدیم برای نوشتن هر یک از دوستان این هست که:



هر کی باید در پست ارسالی خودش حداکثر 7 خط  نوشته باشه و جزئیات رو شرح داده باشه


و نفر بعد هم باید به همین منوال داستان رو از ادامه پست قبلی ادامه بده  ...حتی می توانید


آخرجمله خودتون رو کامل ننویسید تا نفر بعد بیاد و ادامش بده ....






نکته مهم:



نقل قول به هیچ عنوان استفاده نکنید!



چون وقتی پاک  یا ویرایش بشه نظم داستان رو بهم میزنه 



............................................



برای شروع من از این جمله استفاده میکنم: 


در صبح یکی از روزهای پاییزی که ابرها از بلندای  آسمان خود را به زمین رسانده بودند،


 کودکی  به دنیا آمد.......... 






 ادامه قصه به عهده همه شما دوستان


لینک دانلود : "تا قسمتی که نوشته و ویرایش شده"

http://www.4shared.com/file/251867799/4711d75a/dastan_ma.html



 fire2

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
ملیحه  , malihe_afagh
ملیحه - 14:06 1388/12/17
1

در هنگام تولد مادر كودك از دنیا رفت،پدر او كه عاشق همسرش بود دختر را خزان نام نهاد و با دلی لبریز از اندوه و امید .....

  , fa_practitioner
fa practitioner - 14:24 1388/12/17
2
کودک را برای اخرین بار در اغوش گرم مادر قرار داد و با اشکهای در هم تنیده شده کنار پنجره باز رو به اسمان ...
آرمیتا   , vivi_miti
آرمیتا - 19:56 1388/12/17
3

خزان کوچک بدون مادر و در پناه پدر بزرگ شد و همیشه در عمق نگاهش به دوستان همسن و سال خودش غم نبود مادر موج میزد ... تا اینکه خزان به سن تحصیل رسید و باید از پدر هم دور میشد .....





سلام به دوستان دوآتیشه ای 


خیلی دوست دارم ببینم داستان به کجا میرسه




خزان شعر , refrigrator
خزان شعر - 19:59 1388/12/17
4
با دنیای غم و اندوه و ترس و هراس از آینده زندگی ادامه داشت .... هر روز هنگام جدایی از پدر كه تنها پناهش بود از وحشتت دوری نفش در سینه حبس می شد .... 
علیرضا  , son_nox
علیرضا - 21:48 1388/12/17
5


دختری با موهایی به رنگ خورشید همیشه به خاطر چهره خاصش مورد توجه بقیه بود  شاید به خاطر همین بود كه پدرش عاشقانه

 اونو دوست داشت شباهت زیاد اون با مادرش ...

 

سلام به همه راسش واسم خیلی جالب بود

البته من نخواستم اون كسی باشه كه مسیر داستان تغییر میده

  , fa_practitioner
fa practitioner - 15:52 1388/12/19
6
 باعث شده بود ، چون پدر از همسر خود بخاطر کمبود در آمدش عکسی نداشت ، هر روز که خزان بزرگتر و بزرگتر می شد ، از او تقاضا میکرد که دقایقی را به پدر اختصاص دهد تا پدر بتواند  لحظاتی  با چشمانش به خزان و صورت زیبای آن نگاه کند تا به این طریق جای خالی همسر  را جبران کند ، چرا که  چهره خزان پدر را به یاد جوانی و زمان اشنایی با مادر می انداخت که ......... 
خزان شعر , refrigrator
خزان شعر - 18:54 1388/12/19
7
دكتر و پرستار به همراه پدر كه چهره ای سراسر تشویش و اشتیاق داشت وارد اتاق شدند . اما خزان آرام و بی حركت روی تخت رو به پنجره دراز كشیده بود؛ با صدای پدر : " خزانم .... " رو به طرف پدر كرد و با او چشم در چشم شد . پدر تمام عشق پدرانش رو با این نگاه به دخترش منتقل كرد.خزان گویا آتشی نو در تنش روشن شده بود و با آن آتش جدید بدنش گرم شد و روی همه نا امیدیهای گذشته خطی به باطل كشید ... 
  , fa_practitioner
fa practitioner - 12:49 1388/12/20
8

وقتی که پدر کنار دختر ایستاد  ... دخترش از او درخواست کرد که آینه ای به او بدهد  تا تفاوت های ایجاد شده را در صورت خود مشاهده کند . پدر هم  اینه ای به او داد در همان لحظه دخترک گریه ای سر داد و پدر را در اغوش گرفت ، چرا که مهارت پزشک باعث شده بود  که هیچ  جای زخمی از تصادف بر روی صورت خزان باقی نماند و تنها چیزی که پزشکان توان گفتن آن موضوع را به خزان نداشتند  ، این بود که به علت  ضربه ای که به پای او خورده بود ، خزان دیگر همانند گذشته نمی توانست به کلاس های رقص و درس خود  برود و باید حدود دو ماه بیرون از شهر.......


...................

از همراهی همه دوستان ممنون هستم

ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 13:10 1388/12/20
9

...در منطقه ای خوش آب و هوا که به دریاچه ای هم نزدیک باشد زندگی کند و فقط و فقط قورباغه صید کند تا حالش رو به بهبودی برود!!! 

او کمی اخم هایش را در هم کشید و باورش نمیشد که باید از دوستانش و کلاسهاش دور بشه  و کار نفرت انگیزی مثل شکار قورباغه انجام بده  اما بعد از کمی فکر  و با چشمانی که می درخشید  به پدرش گفت:  ....

....


خزان شعر , refrigrator
خزان شعر - 13:34 1388/12/20
10
(با بغض گفت ) : باید برگردیم به خانه ، سفری در پیش داریم . پدر و دختر رفتند  و رفتند تا به بخشی از جنگل رسیدند كه در آن كلبه ای چوبی وجود داشت ، درختان بلند قامت سر به آسمان گذاشته بودند زمین سرسبز از گیاهان گوناگون و گلهای معطر بسیار زیبا كه هیچ جای دیگر یافت نمی شد ... و  كمی آنطرفتر بركه ای پر از قروباغه و یك ماهی ....!  صدای كوبیده شدن نوك داركوبی از دور دستها در جنگل می پیچید و گاه گاه سكوت آرام بخش آنرا بر هم می زد ، نسیم ملایمی صورتشان را نوازش می داد ، پدر و دختر هردو مسحور زیبایی جنگل شده بودند و در سكوت آن به روزهای خوشی فكر می كردند ،  فارغ از هر هیاهو و و آزاد از هر مشكل ، .... 
  , fa_practitioner
fa practitioner - 13:42 1388/12/20
11

که در همین هنگام طبیعت زیبایی افکار انها را چندین برابر کرد ، باد ملایم شروع به وزیدن کرد که با خود دسته ای از قاصدک ها را حمل میکرد  تا خبر تولد دوباره  طبیعت را به گوش همگان برساند ، و دخترک با  باد و قاصدک شروع به رقصیدن کرد و چنان در رقص خود با طبیعت تنیده شده بود که ، همه گذشته ای که داشت را فراموش کرد  و پدر هم با این که رقص بلد نبود فقط به بالا و پایین می پرید و دور دختر خود می چرخید  و .... 

......


 همه دوستان  همراه این بحث ،از نوشته های زیباتون روحیه می گیریم وقتی میام ، ممنون


دوستان برای اینکه تنوعی هم باشه

هر عکسی که مرتبط با متن نوشته شده باشه، ارسال کنید 

فکر کنم فضای تجسم کردن رو مقداری بالا میبره

http://forexrainbow.com/files/63buhtirabzwuzk3ensr.jpg

خزان شعر , refrigrator
خزان شعر - 14:06 1388/12/20
12
خزان زیبا چرخان و رقصان ناخودآگاه به بركه رسید ، دستانش در هوا بلند و صورت زیبایش با چشمان بسته رو به آسمان بود..... پنجه پایش با آب خنك بركه تماس پیدا كرد ..... لحظاتی به همان حالت باقی ماند تا حسی را كه از آب گرفته بود در تمام وجودش حس كند. به آرامی دستانش را پایین آورد و چشمانش را باز كرد و لبخندی به زیبایی عطر یاس بر لبانش نقش بست. قدمی چند به سمت داخل بركه برداشت تا جاییكه كه آب تا زانوانش بالا آمد .  هنوز به آب بركه نگاه نكرده بود. خم شد و خودش را در زلال آینه ی آب دید و بار دیگر از زیبایی خود سرشار از غرور شد. محو تماشای خودش بود كه ماهی زیبای طلایی رنگ در زیر آب وارد عكس رخش شد ....
(fq-practitooner  عزیز این حس ماست
خزان شعر , refrigrator
خزان شعر - 14:22 1388/12/20
13
مشتی از آب بركه را برداشت و به سر و روی خود پاشید ، او كه در این لحظات غرق در خود شده بود به یاد پدر افتاد ، برگشت به سمت پدر ، اما پدر كه گویا آرزوی سالیانش اكنون رنگ واقعیت گرفته بود غرق تماشای زیباترین دختر روی زمین بود ، پری قشنگ زندگیش ، در دل آروز داشت این لحظات تا پایان عمرش ادامه داشته باشد . پدر . دختر به سمت همدیگر میروند ، با عشق یكدیگر را در آغوش می كشند و پدر بوسه ای بر پیشانی عزیزترینش می نشاند .... 
  , fa_practitioner
fa practitioner - 14:46 1388/12/20
14
 و صمیمانه دست دختر خود را می فشارد ، چرا که زمان زیادی بود که دست دختر را فقط به امید بازگشت به حالت اولیه در بیمارستان میگرفت و تنها امیدش در این زندگی دخترش بود ،و این فکر که نبودن دخترم خزان ، خزان زندگی من است و مرگ ارزوهایم. پدر جلوی اشکهای خود را گرفت و به دختر گفت: مدتی هست که غذاهای مورد علاقه ام را  که وقتی درست  میکردی ، عطرش همه جا رو برمیداشت نخوردم، بیا به کلبه بریم و ...  
خزان شعر , refrigrator
خزان شعر - 15:56 1388/12/20
15
لقمه پدر هنوز در دهانش بود. برخاست ، در را باز كرد ، هیزم شكن  با تبرش پیاپی بر در میكوفت ، در كه باز شد گویی دنیایی از امید به او بخشیده باشند ، نفس نفس زنان گفت " همسرم ! همسرم ! " پدر بی درنگ لباس بر تن كرد و با مرد راهی شد . بی آنكه خزان فرصت پرسیدن سوالی داشته باشد در را بست و میان شرشر باران از دید محو شدند . خزان نگاهش به غذای روی میز خشك شد . در این لحظات كم كم خاطرات كودكی به یادش می آمد ، دورانی كه دختر كوچكی بود و همه دنیایش پدرش بود ، یاد لحظه های دور از پدر كه در كودكی آزارش می داد باز هم به سراغش آمده بود . ساعتها كه می گذشت شعله های نگرانی در وجودش شعله ور میشد . " چرا نیامد ؟..... " به پنجره پناه برده بود و چشم امیدش را راهی راه پدر كرده بود . در دل با پروردگارش نجوا می كرد ...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.