| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1874
|
3801
|
91/3/12 (02:06)
|
|
||
|
|
1314
|
4557
|
91/3/11 (20:40)
|
|
||
|
|
86
|
264
|
91/3/12 (00:20)
|
|
||
|
|
112
|
1791
|
91/3/11 (22:00)
|
|
||
|
|
246
|
1087
|
91/3/11 (18:16)
|
|
||
|
|
43
|
460
|
91/3/11 (18:11)
|
|
||
|
|
9
|
50
|
91/3/11 (16:55)
|
|
||
|
|
529
|
5249
|
91/3/11 (09:33)
|
|
||
|
|
1400
|
7263
|
91/3/11 (08:58)
|
|
||
|
|
339
|
3412
|
91/3/10 (21:35)
|
|
||
|
|
39
|
260
|
91/3/10 (15:21)
|
|
||
|
|
769
|
13513
|
91/3/8 (22:30)
|
|
||
|
|
195
|
820
|
91/3/3 (12:06)
|
|
||
|
|
32
|
123
|
91/2/31 (10:49)
|
|
||
|
|
14
|
61
|
91/2/16 (23:34)
|
|
||
|
|
7
|
72
|
91/1/28 (14:43)
|
|
||
|
|
54
|
655
|
91/1/22 (19:00)
|
|
||
|
|
97
|
1899
|
91/1/22 (12:16)
|
|
||
|
|
36
|
134
|
91/1/16 (11:20)
|
|
||
|
|
15
|
276
|
91/1/16 (11:10)
|
|
در این بحث هر قصد داریم با هم شروع به نوشتن و ادامه دادن یک داستان کنیم ....
که از بچگی تا اخر (زمان نامحدود) نویسنده ها میتوانند به شخصیت این داستان اسمی که
دوست دارند رو بدهند و به هر نحوی که دوست دارند بزرگش کنند .....
هر طوری که میخواین داستان رو پیش ببرید ....
فقط روندی که مناسب دیدیم برای نوشتن هر یک از دوستان این هست که:
هر کی باید در پست ارسالی خودش حداکثر 7 خط نوشته باشه و جزئیات رو شرح داده باشه
و نفر بعد هم باید به همین منوال داستان رو از ادامه پست قبلی ادامه بده ...حتی می توانید
آخرجمله خودتون رو کامل ننویسید تا نفر بعد بیاد و ادامش بده ....
نکته مهم:
نقل قول به هیچ عنوان استفاده نکنید!
چون وقتی پاک یا ویرایش بشه نظم داستان رو بهم میزنه
............................................
برای شروع من از این جمله استفاده میکنم:
در صبح یکی از روزهای پاییزی که ابرها از بلندای آسمان خود را به زمین رسانده بودند،
کودکی به دنیا آمد..........
ادامه قصه به عهده همه شما دوستان
لینک دانلود : "تا قسمتی که نوشته و ویرایش شده"
http://www.4shared.com/file/251867799/4711d75a/dastan_ma.html

اما از بی قراری نتوانست زیاد در خواب بماند.آفتاب تازه دیدگانش را باز کرده بود که پارسا تصمیم گرفت به اتاق خزان سری بزند.در راهرور رحیم آقا رو دید که بر روی نیمکتی آرام خوابیده است اما با نگاه به چهره آن مرد می توانس که بفهمد نگرانی حتی در خواب هم امانی به او نداده.در اتاق خزان را باز کرد و روی صندلی که کنار دست تخت خزان بود نشست.با اینکه می دانست که خزان چیزی نمی رامی شروع به صحبت کرد..
"سلام دوستان.این داستان نذارید از رونق بیافته
"









@};-پارسا نمی دانست که خود را به ندانستن بزند یا اینکه به آنها بگوید که خزان را می شناسد.با خود فکر کرد و تصمیم گرفت که فعلا چیزی به زبان نیاورد.در افکار خود بود که احمد اقا برای اینکه مطمئن شود که آن دختر خزان بوده یا نه پرسید:
اون دختری چه شکلی بود؟
پارسا نشانه های خزان را داد.
در آن لحظه احمد آقا بر روی پایش بند نبود.به گوشه ای تکیه داد و گفت چطوری به رحیم بیچاره خبر بدم.احمد اقا جویای حال خزان شد ولی پارسا در جواب کمی مکث کرد و تصمیم گرفت باز هم چیزی نگوید و به این بسنده که کرد/:
حالش خوبه.خیالتون راحت....
"سلام.اینجا چرا اینطور شده
می دونید چند روزه منتظرم یه پست جدید بخوره این مطلب؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انگار شور و شوق اول در داستان نویسی نیست
"
در را زد.
احمد آقا در را باز کرد.پارسا را می شناخت.با او احوال پرسی کرد و او را به داخل برد.پارسا تصویر مبهمی از پدر خزان در ذهنش داشت که آن هم به خاطر ملاقاتی بود که یک بار در کنار سنگ قبر مادر خزان با آنها داشت.با ورود به کلبه چشمم به مردی افتاد که بر روی زمین خوابانده شده بود.کمی که توجه کرد توانست که تشخیص بدهد او پدر خزان است!!!!
احمد:پارسا جان چه خبرا؟چی شده به ما سری زدی؟
پارسا:والا داشتم از این طرفا رد می شدم، گفتم یه سلامی بدم.
احمد در چهره پارسا نگرانی را می دید.بی معطلی پرسید:
چیزی شده پارسا؟اتفاقی افتاده که اینقدر پریشونی؟....
"سلام بچه ها.ببخشید من اینقدر نظر می دم آخه دلم می خواد این دستان خیلی خوب از آب دربیاد.
به نظرتون خیلی زود پیش نمیریم.اینطوری که ما داریم میریم جلو تا 20 پست بعدی داستان تموم میشه
"
احمد : هیزم شکن
لیلا: همسر هیزم شکن
رحیم: پدر خزان
.........................
برای یاد اوری ارسال شد
در آن لحظه بود که آقا رحیم با سرگیجه ای مواجه شد و بر روی زمین افتاد.هیزم شکن که هنوز در حالت شکه باقی مانده بود با دیدن رحیم آقا به خود آمد.با زحمت او را از روی زمین بلند کرد و به سمت کلبه خود برد.هیچ کدام نمی دانستند که چه بلایی بر سر خزان آمده.هیزم شکن در را با پا می کوبید و همسرش را صدا می زد.در کلبه که باز شد رحیم آقا را روی زیلویی که بر روی زمین پهن بود خواباند و بالشی را بر زیر سرش گذاشت.در فکر فرو رفت که چه طور خزان را بیابد یا خبری از او پیدا کند.در همین زمان پارسا در بیمارستان با شنیدن خبر پزشک شکه مانده بود که با صدای پرستار به خود آمد....
"سلام./فکر کنم اسم هیزم شکن احمد بود و اسم زنش اعظم.بازم دقیق یادم نیست"
تنهایی جایی که پدر از او خبر داشت ، همان سنگ کنار دریاچه بود که همیشه خزان برای دیدن دوستان جنگلی خود به آنجا میرفت. پس با سرعت هر چه تمام تر خود را به آنجا رساندند، به کنار سنگ که رسیدند چیزی پیدا نکردند و تصمیم گیرفتند که تا شعاع چند صد متری را هم جستجو کنند. هر یک قرار شد که به سمتی حرکت کنند تا بتونن با سرعت بیشتری جستجو کنن.
چند دقیقه ای گذشت که صدای بلند هیزم شکن که فریاد زد: نههههههههههههههه
رحییییییییم
هیزم شکن با دیدن لکه های خون روی زمین و دیدن تکه ای از لباس خزان فریاد کشیده بود و ...
........
سلام
پدر اسم نداشت ، ممنون که اسم گذاشتید
تصمیم گرفت به خانه هیزم شکن برود تا شاید آنها از خزان خبری داشته باشند.با عجله به سمت کلبه هیزم شکن رفت و در را با تمام نیرو کوفت.هیزم شکن دادی زد و گفت:
کیه؟! مگه سر آوردی؟
در را که باز کرد چهره دگرگون پدر خزان را دید و با تعجب پرسید چی شد آقا رحیم؟
خزان نیست.نمی دونم کجا رفته.این اطراف نبود.شما ازش خبر ندارید؟
نه! اینجا نیمومده.
آقا رحیم با شنیدن این حرف سرش را برگرداند و راه خویش را گرفت.نمی دانست چه شده و نمی دانست کجا باید به دنبال خزان بگردد.
هیزم شکن با دیدن حال آقا رحیم نگران شد و به سرعت لباس پوشید و به دنبال او حرکت کرد...
"یه سوال دوستا.پدر خزان اسمی داشت/اگه داشت رحیم رو بردارم همون امو بذارم؟"
پزشک پارسا را صدا زد.با اینکه نگرانی را در چشمان پارسا می دید اما نمی توانست واقعیت را از او پنهان کند.ابتدا از او پرسید:
چه نسبتی با این دختر داری؟
پارسا نمی دانست که باید چه جوابی به پزشک بدهد اما با دلهوره پاسخ داد:
من دوست خزان هستم.آقا دکتر حالش چطوره؟
پزشک جویای خانواده خزان شد اما باز پارسا در جواب دادن توانا نبود و این بار اینگونه پاسخ داد:
پدر خزان از این ماجرا بی خبره.به خاطر حال بد خزان فرصت نشد که به پدرش خبری بدم!
پزشک که دیگر پارسا را تنها همراه فعلی خزان می دید گفت:
متاسفانه چشم این دختر بد جوری آسیب دیده.با معاینه ای که کردم زیاد به برگشت بیناییش امیدی ندارم اما هنوز یک سری آزمایشات هست که باید انجام بشه و نتیجه ی قطعی رو بعد از انجام آزمایشات می دم
...
"ببخشید یکم زیاد شد
"
راننده هم که به اندازه ای نگران حال دختر بیچاره بود شروع به کمک کرد.پارسا به چند نفری که در حال تکه تکه کردن درخت بودند با حالتی ملتمسانه گفت:
"خواهش می کنم سریعتر.ما یه زخمی داریم که وضعیتش اصلا خوب نیست و باید سریعتر به بیمارستان برسونیمش"
افرادی که تبر به دست بودند با شنیدن حرف پارسا و غمی که در صدایش بود گویی توان بیشتری گرفته بودند و ضربات را با قدرت بیشتری بر تنه درخت می کوبیدند.
حدود نیم ساعتی طول کشید تا اینکه با تلاش همگی راه برای عبور ماشین باز شد.پارسا خود را به سرعت به خزان رساند و دستان خزان را در دستانش گرفت.حس می کرد که خزان رفته رفته گرمای وجودش کم می شود....


راننده با شنیدن حرف پارسا به دنبال او حرکت کرد.وقتی به کلبه او رسیدند راننده به پارسا کمک کرد تا خزان را بلند کند.خزان را بر روی دستانش گرفت و راننده با گام های بلند جلوتر از پارسا حرکت کرد تا زودتر ماشین را آماده حرکت کند.چون مسیر کلبه به طوری بود که ماشین نمی توانست از آنجا عبور کند مجبور بودند مسیر را پیاده طی کنند.پارسا متوجه سرعت حرکت خود نبود.به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که خزان را به بیمارستان برساند.وقتی به ماشین رسیدند راننده به بالای وانت رفت و رواندازی را که در پشت وانت داشت پهن کرد تا خزان را برروی آن بگذارند.پارسا هم در کنار خران ماند و راننده با سرعت ماشین را روشن کرد و به سمت شهر حرکت کرد...
"سلام سارا جون.مرسی عزیز
"